۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
خمس برادرها
خمس برادرها

خمس برادرها

جزئیات

گفت‌و‌گو با حمید لطفی؛ برادر شهید مدافع‌حرم امیر لطفی/ به‌مناسبت ۲۹آذر، سالروز شهادت شهید مدافع حرم امیر لطفی،سال۱۳۹۴

29 آذر 1403

سال ۶۲ وقتی از جبهه به مرخصی آمدم، برادرم امیر به دنیا آمده بود. من فرزند اول خانواده بودم و او ته‌تغاری خانه. پدر خدابیامرزمان حاج‌تقی لطفی، انقلابی و مکتبی بود و همه ما را مثل خودش بار آورد. مداح بود و پنجاه سال زیارت‌عاشورای مسجد بازار را می‌خواند. احترام زیادی برای ما قائل بود و با آن سن‌و‌سال، جلوی پای همه‌مان بلند می‌شد و موقع رفتن تا دم در بدرقه‌مان می‌کرد. بسیار منضبط، مرتب و تمیز بود. لباس پوشیدنش، حرف زدنش، مراسم رفتنش خاص بود. هر هیاتی نمی‌رفت. عصبانی شدنش را ندیدیم. صدای بلندش را ما نشنیدیم. در طول عمرم یک چک از او خوردم که آن هم به‌خاطر کاهلی در نماز بود. هر شب جمعه می‌رفت زیارت حضرت عبدالعظیم؛ برنامه‌ای که بعد از فوت پدرم، امیر ادامه‌اش داد. یادم هست پدرم روزهای آخر عمرش دستم را گرفت و گفت «حمیدجان! خیلی خوش‌حالم که از این انقلاب جدا نشدیم.»

امیر جوان مخلصی بود. به قول برادرم بی‌سروصدا و چراغ‌خاموش کار می‌کرد. مثلا بعد از فوت پدرمان ساعتش را کوک کرده بود و ساعت که زنگ می‌خورد امیر برای پدرمان فاتحه می‌خواند. من و برادرم مجید، جبهه رفته‌ایم. حرف جنگ و جبهه که پیش می‌آمد، امیر سر‌به‌سر مادرم می‌گذاشت و می‌گفت «حاج‌خانوم پنج تا پسر داری؛ اما خمس اون‌ها رو ندادی!» هروقت می‌گفتیم صبر کن خمس هم می‌دیدم، امیر لبخند معناداری تحویل‌مان می‌داد و می‌گفت «ان‌شاالله خمس‌تون منم.» خیلی مودب بود. همیشه و در ‌همه‌حال از الفاظ قشنگ استفاده می‌کرد. کلمه داداش را از سر اسم هیچ‌کدام از ما نمی‌انداخت. شماره‌های‌مان را هم با همین لفظ توی گوشی‌اش ذخیره کرده بود. همیشه ورزش می‌کرد، مخصوصا این چهار ماه آخر. می‌گفت «سرباز امام زمان(عج) باید همیشه آماده باشه.» علاقه و احترام عجیبی نسبت به مادرمان داشت. اصلا به‌خاطر تنهایی مادر ازدواج نکرد. ما بهش می‌گفتیم بچه‌ننه. مثل بچه‌ها زنگ می‌زد و می‌پرسید «مامان غذا چی داریم؟» وقتی از بیرون می‌آمد، می‌رفت سراغ آشپزخانه و دست توی قابلمه غذا می‌کرد. صدای ما که در می‌آمد، می‌گفت «مامان اینا رو ول کن. تو هوای منو داشته باش!» یه اصطلاحی داشت می‌گفت «من در خوردنم، در کار نیستم.» مثلا بلال می‌آوردیم. با‌خنده می‌گفت «برید برای منم درست کنید. من بخورم.» یا مثلا جوجه درست می‌کردیم می‌گفت «من در خوردنم و در کار نیستم.» وابستگی‌اش به خواهرمان یک‌جور خاصی بود. مثلا با خواهرمان تماس می‌گرفت و می‌پرسید «کجایی؟» اگر خواهرم می‌گفت اومدم خونه شما، بدو‌بدو خودش را می‌رساند خانه. حتی بعضی وقت‌ها مرخصی می‌گرفت! روزی که گفت می‌خواهم بروم سوریه، غوغا شد! خواهرم سفت‌و‌سخت وایساده بود و می‌گفت «نمی‌ذارم بری!» باورتان نمی‌شود، اصلا زندگی‌اش را ول کرده بود و بست نشسته بود خانه مادرم که مبادا امیر برود. حتی امیر چند روزی سرکار نرفت.

راستش من هم می‌خواستم مجابش کنم که بماند. گفتم «امیر جان اگه امکان داره نرو، وضعیت مادر رو می‌بینی.» گفت «داداش من صدای هل من ناصر می‌شنوم. داداش حضرت زینب(س) تنها کسی بود خیمه‌اش به خیمه امام حسین(ع) راه داشت. حالا حمله کرده‌اند به همان خواهر. بشینیم و نگاه کنیم و کاری انجام ندیم؟!» آب‌پاکی را ریخت روی دستم و گفت «داداش من به‌خاطر حضرت زینب(س) هم شده باید این راه رو برم.» یک روز خواهرزاده‌ام تماس گرفت و گفت «دایی، امیر می‌خواد بره سوریه.» گفتم «می‌دونم.» گفت «نذار بره، این بره شهید می‌شه!» استخار کردیم. آیه ۱۶۶ سوره آل‌عمران آمد. خواستم آرامش کنم، گفتم «ان‌شالله می‌خواد اجر شهید رو ببره.» گفت «نه دایی، بلند شید بیاید.» همه دور هم جمع شدیم که شاید نظر امیر برگردد. گفت «داداش حمید، شما بگی نه همه اینا می‌گن نه، تو نه نگو!» قسم سختی هم داد. دیگر مخالفت نکردم و سکوت کردم؛ اما واقعا دلم راضی به رفتنش نبود. قرار شد دوباره استخاره کنیم. همه قول دادند هر چه آمد به آن عمل کنند. استخاره دوم هم همان صفحه قبل آمد. سه یا چهار آیه جلوتر.

یک روز قبل از اعزام، رفتنش کنسل شد. سردار عراق‌چی تعریف می‌کرد که «آمد سراغم. می‌دانست تنها کسی که می‌تواند مجوز رفتنش را امضا کند، منم. همین که دهان باز کرد گفتم نمی‌شه بری، شما این‌جا مسئولیت داری، باید بمونی. باورم نمی‌شد! یک‌آن چشمه اشکش جوشید. مثل ابر‌بهار اشک می‌ریخت، طوری که پیراهنش از اشک تر شد! دست‌آخر اشک و التماس‌های امیر کار خودش را کرد و رفت توی فهرست اعزامی‌ها. آن‌قدر خوش‌حال شد که انگار بهترین هدیه دنیا را به او داده‌اند.»

قبل از رفتن، به تمام فامیل زنگ زد؛ حتی به کسانی که ارتباط کمی با آن‌ها داشتیم. با همه خداحافظی کرد. انگار خودش می‌دانست رفتنش برگشت ندارد. خواهرمان هنوز راضی به رفتن امیر نبود. امیر را بغل کرده بود، به پایش افتاده بود که نرو. امیر در جواب آن همه عجز‌و‌لابه گفته بود «آبجی راهی که دارم توش قدم می‌ذارم راه سختیه. منو دودل نکن. بزار این راهو محکم برم.»

شب آخر رفتیم برای خداحافظی. آن‌قدر دلم آشوب بود که حتی نگاه‌های امیر اذیتم می‌کرد. آمد کنارم نشست و گفت «داداش حمید، من شماره موبایل شما رو دادم به قرارگاه امام حسین(ع). اگر اتفاقی بیفته به شما زنگ می‌زنن.» دلم هری ریخت! گفتم «ان‌شاالله که اتفاقی نمی‌افته. می‌ری و برمی‌گردی.» گفت «نه! حتما زنگ می‌زنن.» این کلمه حتما را دو بار تکرار کرد! امیر چند تا انگشتر داشت که دوتای‌شان را خیلی دوست داشت. یکی فیروزه بود و دیگری عقیق. همان شب مادر به انگشتر فیروزه امیر اشاره کرد و گفت «این انگشتر رو بده به داداش حمید.» امیر هم بی‌چون‌و‌چرا گفت «چشم.» انگشتر را درآورد و گفت «بفرمایید، مال شما.» دلم لرزید. داشت کارهای عجیب‌و‌غریبی می‌کرد. مرا برد به سال‌های جنگ. یاد فرمانده شهیدم را که بی‌سیم‌چی‌اش بودم، برایم زنده کرد. یادم آمد انگشتری که خیلی به آن علاقه داشت، موقع وضو گرفتن گم شد. هر چه گشتیم پیدا نشد که نشد؛ اما حاجی بدون این‌که خم به ابرویش بیاید، دستش را رو به آسمان گرفت و خدا را شکر کرد. گفتم «حاجی انگشترت گم شده، خدا رو شکر می‌کنی؟!» گفت «به خدا گفته بودم اگه قراره شهید بشم این آخرین وابستگی منم بگیر.»

دم خداحافظی مثل همیشه تا دم در بدرقه‌مان کرد؛ اما آن‌قدر حالم دگرگون بود که حتی می‌ترسیدم برگردم و دوباره نگاهش کنم.

بعد از شهادت امیر، هم‌رزم‌هایش خاطرات زیادی برایم گفتند. از تواضعش، ادبش، شجاعتش و سر‌به‌سر گذاشتنش با بقیه. مسئول محورشان می‌گفت «توی اوج درگیری در خان‌طومان شجاعت و دلاوری امیر رو به چشم دیدم. طوری مرا به‌جلو سوق می‌داد و پشتیبانی‌ام می‌کرد که انگشت‌به‌دهان مانده بودم. بهش گفتم امیرجان! تو این وضعیت تو نمی‌ترسی شهید بشی؟ جوابی به من داد که هنوز حالم دگرگون است! گفت آقای علی‌بیگی اگر شهید نشیم، می‌میریم! حالا یا تو تصادف یا تو بستر یا تو سن زیاد. پس این‌جا شهید بشیم خیلی با‌ارزش‌تر از اونیه که فکر می‌کنیم.»

آقای وفا تعریف می‌کرد «این‌قدر این بچه نترس بود که من با تجربه ۱۴ سال حضور در درگیری‌های مختلف ایران، عراق و سوریه تکیه‌ام به امیر بود! هیچ‌وقت منتظر نبود به او بگویی چه‌کار کن. آن‌قدر کاربلد بود که انگار از قبل برای همون کار برنامه‌ریزی شده است.»

یا امید یازرلو می‌گفت «توی اتاق استراحت می‌کردیم، همین که اعلام می‌کردند دشمن آمده، امیر پوتین پوشیده آماده بود. حالا ما تازه داشتیم شلوارمان رو می‌پوشیدیم! امیر اعتقاد داشت که سرباز امام زمان(عج) باید همیشه آماده باشد.»

امیر گرجی تعریف می‌کرد «به‌خاطر این‌که از او بزرگ‌تر بودم، خیلی احترامم را داشت. یک بار رفتم نفت بیاورم، وایستاد به داد‌و‌بیداد که چرا شما می‌ری نفت بیاری؟ مگه من نیستم؟ من از شما کوچک‌ترم. این کار منه!»

یکی‌دیگرشان می‌گفت «چون موهایم بلند بود، باید تند‌تند سرم رو می‌شستم. یک روز شامپو یا صابون برداشتم بروم سرم را بشورم. هوا سرد بود؛ اما چاره‌ای نداشتم و باید با همان آب سردِ تانکر سرم را می‌شستم. سرم را که زیر آب گرفتم تا مغز استخوانم یخ زد. سرم را شامپو زدم و موقع آب‌کشی سرم گرم شد! برگشتم نگاه کردم دیدم امیره! توی کتری آب جوش کرده بود که چای دم کند، همان آب را می‌ریخت روی سرم که مبادا سرما بخورم. فقط آن‌هایی که سوریه بوده‌اند می‌دانند که چه‌قدر آماده‌کردن آب جوش آن هم توی خط کار سختی است!»

امید یازرلو می‌گفت «اصلا به روی خودش نمی‌آورد مسئول آموزش بوده و توی کار با انواع سلاح خبره است. مثل بقیه سر کلاس‌های آموزش اسلحه می‌نشست و بی‌حرف گوش می‌داد. تا این‌که یک روز ایرادی توی کار پیش آمد که امیر رفعش کرد. بعد از آن بود که همه متوجه شدند امیر توی کار آموزش نظامی استاد است. شلوغ‌کاری‌های امیر توی سوریه هم به‌راه بود. محمد روستافر هم‌اتاقی‌مان خیلی خروپف می‌کرد. یک روز صبح، امیر بیدار شد و خیلی جدی گفت آقا‌امید دشمن رو خبر کن بیاد یه خمپاره بزنه تو سر من دیگه صدای خروپف محمد رو من نشنوم. محمد که شوخی امیر را جدی گرفته بود، قهر کرد و گفت من می‌رم تو اون یکی اتاق می‌خوابم. حالا امیر بدو‌بدو دنبال محمد راه افتاده بود که غلط کردم، غلط کردم. آخر هم با همان غلط کردم برش گرداند.»

محمد روستافر تعریف می‌کرد «یک بار که دور هم نشسته بودیم به قرآن تفأل زدیم. نوبت امیر بود. قرآن را که باز کرد، صورتم توی صفحه قرآن چرخید. سوره آل‌عمران آمده بود. همان آیه و لا تحسبن الذین... . بی‌اختیار دست امیر را گرفتم و آرام قرآن را بستم. حالم به هم ریخت. گفتم امیر این جواب تو نیست. گفت محمد چرا! این آیه قبلا هم برام اومده. دو، سه شب بعد امیر شهید شد.»

امیر گرجی می‌گفت «شب آخر بی‌هوا بلند شد و رو به بچه‌ها گفت بچه‌ها بیاید هم‌دیگه رو حلال کنیم. بعد هم با آن قد‌و‌قامت رعنا و ورزیده‌اش همه بچه‌ها را یکی‌یکی در آغوش گرفت و بوسید.

از همه که حلالیت گرفت، رفت اتاق رو‌به‌رویی سراغ بقیه بچه‌ها. خیلی جدی گفت بچه‌ها من شهید می‌شم، بیاید هم‌دیگه رو حلال کنیم. بچه‌ها که همیشه خنده و شلوغ‌بازی امیر را دیده بودند، انداختند به‌شوخی که عه! شهید می‌شی؟! خب پس اون چفیه گردنت رو بده، یکی دیگر از بچه‌ها ‌گفت امیر! شال‌گردنت رو بده به من. یکی دیگه گفت این انگشتر رو بده من. حتی پوتین‌های امیر را برداشتند و گفتند حالا که می‌خوای شهید بشی، پا‌برهنه برو!»

امید یازرلو می‌گفت «من همراهش رفتم. امیر سراغ تک‌تک بچه‌ها رفت و از همه حلالیت گرفت.»

روزی که شبش یلدا بود، یک از دوستانم با شماره ثریا از سوریه تماس گرفت که «آقاحمید، شما برادر تو سوریه داری؟» گفتم «آره! امیرمون سوریه‌ست.» گفت «خب خداروشکر که داداشت اینجاست و با ما هم‌رزمه.» دلم شور افتاده بود. گفتم «محسن اتفاقی افتاده؟ هر چی هست رو‌راست بگو.» گفت «یه چیزایی می‌گن؛ ولی هنوز قطعی نیست. پنجاه‌پنجاهه. خیلی بهش فکر نکن.»

از‌طرف‌دیگر یکی از برادرهایم برای کاری رفته بود قرارگاه امام حسین(ع). خیلی اتفاقی پرونده امیر را روی میز دیده بود و پرس‌وجو کرده بود. گفته بودند «امیر مجروح شده.» اما باورش نشده بود.

ساعت 11 شب دوباره شماره ثریا افتاد روی گوشی. گفتم «الو!؟» کسی که پشت خط بود گفت «آقای لطفی برید کاراتون رو بکنید. فکر می‌کنم خبر واقعی باشه.» زبانم آن‌قدر چرخید که بگویم «پیکرش رو کی میارن؟» حرفش را دوباره برگرداند و گفت «حالا شاید خودش بیاد!» خداحافظی کرد و مرا توی هول‌وولا گذاشت.

هشت صبح خبر قطعی شد. اولین چیزی که درگیرش شدم این بود که چطور به مادر و خواهرم بگویم. با چند تا از بچه‌های محل هم‌کاریم. آمدند سراغم و گفتند «بیا بریم یاخچی‌آباد.» فکر می‌کردند بی‌خبرم. گفتم «خبر دارم امیر‌جان شهید شده.» اول رفتم معراج شهدا.

باید پیکرش را می‌دیدم تا مطمئن شوم شرایطش طوری ‌است که مادر و خواهرم بتوانند او را ببینند. از به‌هم‌ریخته بودن پیکرش واهمه داشتم. گفته بودند «توی کارزار شهید شده.» پیش خودم فکر می‌کردم نکند چیزی از پیکرش باقی نمانده باشد یا خیلی درب‌وداغان باشد! اما امیر آرام و سالم توی تابوت خوابیده بود. فقط صورتش پر از زخم‌های ریز بود. انگار موقع تیراندازی خورده‌شیشه پریده بود به صورتش.

برادرهایم یکی‌یکی زنگ می‌زدند. حال‌شان یکی‌ازیکی بدتر! من فقط سعی می‌کردم بغضم را قورت بدهم و آرام‌شان کنم. به همه‌شان گفتم «خوش‌حال باشید!» حتی وسط شیون‌وزاری خانواده‌ام گفتم «خوش‌حال باشید، سرتان را بالا بگیرید. آبروی امیر را نبرید. امیر خودش این راه را دوست داشت. رفت و به آرزویش رسید.» توی آن واویلا یاد حرف‌های امیر افتادم. به دامادمان گفته بود «جایم را به من نشان داده‌اند. دارم می‌روم جایم را بگیرم!» امیر، برادر کوچک ما، ۲۹آذرماه، در سن ۲۹سالگی و هم‌زمان با روز شهادت امام حسن عسگری(ع)، که ایشان هم در سن ۲۹سالگی به شهادت رسیده‌اند، از همه ما سبقت گرفت!

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

مقاله ها مرتبط