۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
خاطرات رهبری از آزادسازی سوسنگرد
خاطرات رهبری از آزادسازی سوسنگرد

خاطرات رهبری از آزادسازی سوسنگرد

جزئیات

به مناسبت۲۶ آبان، سالروز آزادسازی سوسنگرد

26 آبان 1403
يک نيم‌دايره از شمال و يک‌نيم‌دايره از جنوب
سوسنگرد شهر آسيب‌ديده‌ای است که دو بار محاصره شد. دفعه اول که سوسنگرد محاصره شد، عراقی‌ها توانستند وارد شهر شوند و نيروهای ما را از داخل شهر عقب بزنند، حتی برای سوسنگرد فرماندار هم معين کردند. بعد نيروهای ما رفتند عراقی‌ها را عقب زدند...
مدتی بود عراقی‌ها سوسنگرد را به تدريج محاصره می‌کردند. ما سوسنگرد را گرفته بوديم، اما کمی آن طرف‌تر، محور سوسنگرد- بستان، دست عراقی‌ها بود. البته اول عراقی‌ها عقب‌نشينی کردند، اما بعد دوباره آمدند سمت سوسنگرد و يک نيم‌دايره در قسمت شمال و شمال غرب سوسنگرد زدند و از طرف بستان، شهر را محاصره کردند. به تدريج از طرف جنوب هم، از قسمت دب‌حردان که در غرب اهواز است، به سمت شمال کشيدند و خودشان را به کرخه‌کور رسانده و از آن عبور کردند و محور حميديه- سوسنگرد را قطع کردند. اين حميديه غير از حميد است. اين حميديه بين اهواز و سوسنگرد است که مورد تهاجم سخت عراقی‌ها هم قرار گرفت.
با يک نيم‌دايره از شمال و يک نيم‌دايره از جنوب، سوسنگرد کاملاً محاصره شد. فقط از راه کرخه به داخل سوسنگرد راه داشتيم. به تدریج همين راه هم زير آتش قرار گرفت و چند قايق ما که به سمت سوسنگرد می‌آمد در کرخه غرق شد.
داخل سوسنگرد تقريباً کسی را نداشتيم. به مردم که گفته بوديم تخليه کنيد، نيروهای ارتش و سپاه هم کم بودند. اخيراً سرگرد نيروی هوايی را فرمانده نيروهای مستقر در سوسنگرد کرده بوديم. يعنی هم ارتش و هم سپاه و نيروهای نامنظم ـ که تحت فرماندهی شهيد چمران بود ـ زير نظر فرماندهی او بودند و البته تعدادی از بچه‌های افسر نيروی هوايی که با ميل و رغبت داوطلب جنگ در آنجا شده بودند. دوازده، سیزده افسر که يکی‌شان هم شهيد شد.
مدافعين شهر سوسنگرد همين عده قليل بودند. تعدای سپاهی، ارتشی و از نيروی زمينی هم به گمانم کسی نبود. شايد از ژاندارمری و شهربانی هم تعداد خيلی محدود و کمی بودند. گمان نمی‌کنم تعداد نيروها به دویست نفر هم می‌رسيد. يقين داشتيم اگر عراقی‌ها سوسنگرد را بگيرند همه بچه‌ها قتل عام خواهند شد.
عصر بيست و سوم بود، خوب يادم است چون اين خاطره را دو سه روز بعد از حادثه کامل نوشتم. ۲۳ آبان ۱۳۵۹ مصادف با دهم محرم بود. ۲۳ آبان روز جمعه بود و ما در تهران جلسه شورای عالی دفاع داشتيم. قبل از آن‌که بروم جلسه، از ستاد ما سرهنگ سليمی با من تماس گرفت. سرهنگ سليمی، ریيس ستاد جنگ‌های نامنظم بود و چمران فرمانده اين ستاد. ايشان با اضطراب تماس گرفت که سوسنگرد به شدت در فشار و آتش فراوان است و بچه‌ها استمداد می‌کنند؛ کاری هم که قرار بود انجام بگيرد، نگرفته.
با لشکر۹۲ و سرهنگی که فرماندة لشکر بود توافق کرده بوديم حرکتی انجام بگيرد و به کمک بچه‌ها بروند اما، هيچ مقدماتی برای آن فراهم نشده بود. اندکی بعد، جلسه شورا تشکيل شد؛ بنی صدر سه ربع، نيم ساعتی دير آمد.

ماجرای سوپر‌مارکت‌ها
بچه‌های ما در سوسنگرد راه رفت و آمد نداشتند و آذوقه هم به‌شان نرسيده بود. تلفن خوشبختانه بين سوسنگرد و اهواز وصل بود. تماس گرفتند که آذوقه نداريم اما سوپر‌مارکت‌های خود شهر چيزهايی دارند. عده‌ای مي‌گويند که ما از اينها نمی‌خوريم ممکن است صاحبانشان راضی نباشند. فهميدم چقدر اينها فرشته‌اند... فرد سوپر‌مارکتش را گذاشته و فرار کرده و اگر بداند کسی دارد از شهرش دفاع می‌کند حتماً با کمال ميل حاضر است، خودش غذا را در سينی بگذارد و تعارفشان کند اما اين جوان‌های پاک و فرشته‌صفت حاضر نبودند از غذاها استفاده کنند و از ما اجازه می‌گرفتند. ما هم گفتيم برويد در مغازه‌ها را باز کنيد و هرچه گيرتان آمد بخوريد که هيچ اشکالی ندارد.
در جلسه شورای دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگيرند اين بچه‌ها شهيد خواهند شد. خسارت شهادت بچه‌ها از خسارت گرفتن شهر بيشتر است. چون ما شهر را دوباره پس خواهيم گرفت اما بچه‌ها را به دست نمی‌آوريم. بنی‌صدر گفت من دنبال اين قضيه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطيل کرديم که بنی‌صدر برود دنبال اين کار و من ديگر خاطرم جمع شد.
روز شنبه ماندم و صبح يکشنبه رفتم اهواز. از آشفتگی و کلافگی سرهنگ سليمی و بچه‌هايی که آنجا بودند، فهميديم که هيچ کاری انجام نشده، خيلی اوقاتم تلخ شد. گفتم بريم و کاری بکنيم. در اين بين بنی‌صدر از دزفول با من تماس گرفت، شايد هم من تماس گرفتم، گفتم چنين وضعی است و بچه‌ها هيچ کاری نکردند و تو دستوری بده! او به من گفت خوب است شما به ستاد لشکر برويد آنها را نوازشي بکنيد و مسئولين لشکر را تشويقشان کنيد، من هم از اين طرف دستور می‌دهم، مشغول شوند و کار کنند.
...مرحوم چمران و آقای غرضی رفته بودند منطقه را از نزديک بازديد کنند. ما رفتيم ستاد لشکر۹۲. حدود چهار بعد از ظهر بود که آنها برگشتند، البته چمران رفته بود ستاد خودمان، اما آقای غرضی و بعضي از فرماندهای نظامی بودند. ما بعد از مباحثات و تبادل نظرات زياد، به طرحی رسيديم. مشکل عمده ما نيرو بود. لشکر‌هايمان محدود بود به قول لشکری‌ها منها بودند... هم تجهيزات کم داشت هم نيرو. تجهيزات را می‌شد فراهم کرد اما نيرو را نه.

تيپ ۲ لشکر ۹۲ زرهی
گروه رزمی۱۴۸ بود. گروه رزمی چيزی بين گردان و تيپ است، گردانی که نزديک به تيپ است [به آن] گروه رزمی میگويند. گروه رزمی بود که در بلندی‌های فولی‌آباد، که مشرف بر شهر اهواز است، مستقر بود و از نظر ما نقطه مهم و استراتژيکی بود و سعی داشتيم به هر قيمتی است نگه‌اش داريم.
گفتيم اين گروه بيايد با يک گروهانی از تيپ۲ لشکر۹۲. تيپ۲ هم در منطقه‌ای بين اهواز و سوسنگرد مستقر بود، نزديک کوه‌های الله‌اکبر و پادگان حميديه. اين لشکر در آنجا مواضع و خطوطی داشت که جايز نبود رهايش کند. اما يک گروهان را می‌توانست رها کند. گفتيم آن گروهان با گروه۱۴۸ مرکز خراسان بيايند محور حميديه- سوسنگرد را تا خط تماس طی کنند و آنجا مستقر شوند. بعد تيپ۲ لشکر ۹۲، که قبلاً در دزفول بود و حالا مأمور شده بود به اهواز بيايد، از خط عبور کند. يعنی بيايد و از لابلای اينها حمله کند. بنابراين تنها نيروی حمله‌ورمان تيپ۲ لشکر۹۲ بود. تيپ خوبی بود و فرمانده خوبی هم داشت. فرمانده‌ای که معروف به شجاعت بود. البته نيروهای سپاه، نيروهای نامنظم که مال ستاد چمران بود هم بودند. قرار شد نيروهای سپاه برود به خورد ارتش. مثلاً يک گردان ارتشی صد تا سپاهی را بگيرد. اين بچه‌ها هم می‌توانستند بجنگند و هم روحيه بدهند، چون شجاع و فداکار و پيشرو بودند و کارايی بالاتری به اين واحدها می‌دادند. فرمانده سپاه جوانی به نام رستمی و اهل سبز‌ه‌وار بود و شهيد شد. پسر بسيار خوبی بود و جزو چهره‌های فراموش نشدنی من. از خصوصيات اين جوان اين بود که خيلی راحت با ارتشی‌ها برخورد و کار می‌کرد. او زبان آنها را می‌فهميد و آنها هم زبان او را. ارتشی‌ها هم خيلی دوستش داشتند. تعدادی نيروهای نامنظم هم در مشت چمران بود و قرار بود جلوتر از همه بروند و خط شکن‌های اول باشند. تعدادشان زياد نبود اما کارايی چمران می‌توانست کارايی زيادی به آنها بدهد. اين ترتيبی بود که ما داديم و خيالمان هم راحت شد.

همه چيز به هم خورد...
ساعت حمله، در اصطلاح ساعت سين بود، علی الطلوع ۲۶ آبان ماه بود. ما خوشحال به ستاد خودمان رفتيم و من فوراً چمران را پيدا و توجيهش کردم، خيلی هم خوشحال شد. قرار شد سرهنگ قاسمی، که فرمانده لشکر بود، دستور را بنويسد و بفرستد برای ستاد ما...
ما آمديم آنجا و ساعتی را صحبت کرديم. آن شب جزو شب‌های خاطره‌انگيز من است. شب عجيبی بود. من بودم با چمران و سرهنگ سليمی و جوان ديگری به نام اکبر که از محافظان شهيد چمران بود. يک پسر شجاع، خوش‌روحيه، متدين و جوان برازنده‌ای که فردای همان روز کنار چمران، شهيد شد. او هم می‌آمد و می‌رفت و من به چهره او نگاه می‌کردم و می‌ديدم که او آن شب، چهره عجيبی دارد و شايد واقعاً نور شهادت بود که در چشم ما جلوه می‌کرد. تا ساعت یازده، دوازده صحبت‌ها را کرديم و بعد رفتيم، بخوابيم و آماده شويم برای حرکت. تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در اتاق و محکم در ‌‌زد که فلانی بلند شو!
گفتم: چه شده؟
گفت: طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند که تيپ۲ لشکر۹۲ را نياز داريم و نمی‌توانيم بدهيم.
يعنی نيروی حمله‌ور اصلی. من خيلی برآشفته شدم که چرا اين کار را می‌کنند. اين به جز اذيت‌کردن و ضربه‌زدن، کار ديگری نيست. تلفن کردم به فرمانده نيروهای دزفول. تيمسار ظهيرنژاد آنجا بود.
گفتم: چرا اين دستور را داديد؟
گفت: دستور آقای بنی‌صدر است و علت هم اين است که اين تيپ را برای کار ديگری به اهواز آورديم و اگر بيايد آنجا منهدم می‌شود. اين تيپ خوبی است و ما از ترس انهدام آن نمی‌خواهيم آن را وارد عمليات کنيم؛ مگر به امر. مگر به امر يعنی اينکه دستور ويژه‌ای از طرف فرماندهی بيايد که برو. من گفتم اين نمی‌شود. اول اين‌که چرا منهدم شود، کما اين‌که فردا لشکر آمد و منهدم نشد. بعد هم اين‌که چه کاری مهم‌تر از سوسنگرد؟ و اگر اين تيپ نيايد يعني تعطيل شدن اين عمليات و بايد بيايد. قرص و محکم گفتم شما به آقای بنی‌صدر هم بگوييد که بايد بيايد و دستور را لغو کنيد.

موذیگری‌های بنی‌صدر...
مرحوم چمران اصرار داشت[که] با خود بنی‌صدر صحبت شود. راستش من ابا داشتم از اين‌که با بنی‌صدر به مناقشه لفظی بيافتم. چون سرش نمی‌شد و بی‌خودی پشت سر هم چيزی می‌گفت. گفتم شما خودت صحبت کن! البته فايده ديگرش اين بود که مرحوم چمران وارد مشکلات می‌شد. چمران در اين مشکلات حقاً وارد نبود و سرش در اهواز گرم بود و از مشکلاتی که ما در شورای دفاع با بنی‌صدر داشتيم خبر نداشت. موذی‌گری‌های بنی‌صدر را نمی‌دانست. کمتر هم در شورای عالی دفاع شرکت می‌کرد و اوايل هم که اصلاً شرکت نمی‌کرد. ضمناً نفس تازه‌ای هم بود که ممکن بود بنی‌صدر را تحت فشار قرار دهد.
چمران تماس گرفت و عين همين‌ صحبت‌ها که بايد تيپ۲ لشکر۹۲ بيايد را به بنی‌صدر گفت. بنی صدر هم قولکی داد. قول داد که دستور دهد تيپ بيايد.

دو نامه در نيمه شب
چيزی که خيلی به کمک ما آمد پيغام مرحوم اشراقی بود. يادم رفت بگويم؛ سر شب مرحوم اشراقی، داماد امام(ره)، از تهران با من تماس گرفت و خبرها را پرسيد. من گفتم قرار بر اين است که عمليات انجام شود و ظاهراً من اظهار ترديدکرده بودم که دغدغه دارم ممکن است عمليات انجام نشود و مگر اينکه امام(ره) دستور دهد. ايشان رفت با امام(ره) تماس گرفت، پيغام داد، امام دستور دادند تا فردا سوسنگرد بايد آزاد شود و تيمسار فلاحی هم بايد مباشر عمليات باشد.
من اين را نگفته بودم چون ديروقت بود. شايد هم فکر می‌کردم که صبح بگويم. وقتی که اين مسئله پيش آمد گفتم حالا وقتش است که اين پيغام را بدهم. نشستم دو نامه نوشتم، يکی ساعت يک و نيم بعد از نصف شب و يکی ساعت دو.
ساعت يک و نيم به سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر۹۲، نوشتم که داماد حضرت ایشان، از قول امام، پيغام دادند که فردا بايد حصر سوسنگرد شکسته شود و اگر تيپ دو نباشد اين کار انجام نمی‌شود. به تیمسار ظهيرنژاد گفتم و ايشان هم قول داده که با بنی‌صدر صحبت کند، تيپ بيايد و شما هم آماده باشيد که تيپ را به کار بگيريد. مبادا به خاطر پيغامی که سر شب آمده، تيپ را از دور خارج کنيد. نامه را دادم به دست يکی از برادرها و گفتم اين نامه را می‌بری و اگر سرهنگ قاسمی خواب هم بود از خواب بيدارش می‌کنی و نامه را به دستش می‌دهی.
يک نامه هم ساعت دو برای سرتيپ فلاحی با همين مضمون نوشتم با اين اضافه که امام(ره) گفتند سرتيپ فلاحی هم بايد در جريان عمليات باشد و نظارت کنند. اين ماجرا را هم نوشتم که می‌خواستند تيپ را از ما بگيرند و گفتيم که بايد تيپ باشد و شما مسئول هستيد که اين را بگيريد و کار کنيد.
هر دو نامه را به شهيد چمران دادم و گفتم شما هم بنويس که نظر هر دوی‌مان باشد. ايشان هم پای هر کدام يک شرح دردمندانه‌ای نوشتند. ايشان هم که می‌دانيد خيلی ذوقی و عارفانه می‌نوشتند. من خيلی قرص و محکم نوشتم او خيلی دردمندانه. گفتم هر کس بخواند دلش می‌سوزد. ساعت دو هم نامه دوم را برای سرتيپ فلاحی فرستادم.
خيالم راحت بود که کار انجام می‌شود، اما باز هم دغدغه داشتيم. بارها شده بود که کار تا لحظات آخر رسيده بود و به دليلی تعطيل شده بود. صبح زود که از خواب برای نماز بلند شدم، ديدم اوضاع خوب است. ساعت پنج صبح تيپ۲ از خط عبور کرده بود. همان زمان که نامه را دريافت کردند، مشغول شدند و بعد از دريافت نامه حرکت کرده بودند.
چنانچه بنا بر اين بود که «به امر» کار کنند، تا آن آقا از خواب بلند شود به او بگويند و «به امری» منتهی شود، دستور ساعت نه صادر می‌شد و ساعت یازده عمل و عمليات ناموفقی انجام می‌شد که قطعاً شکست می‌خورديم.

چمران مجروح شد..
چمران هم بلند شد و رفت. من هم چند ملاقات داشتم که انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عمليات. البته وقتی رفتم ديدم شهيد فلاحی هم رفته. صبح زود چمران و فلاحی رفته و هم آقای غرضی رفته بودند و اينها در خطوط مقدم و صحنه درگيری حضور داشتد. ما که رفتيم، جنگ دور گرفته بود و نيروهای ما پيش رفته بودند و حدود ساعت۱۰:۳۰ بود که ظهيرنژاد هم آمد و رفت جلو. ما می‌رفتيم و در واحدهای عقبه و درگير پياده می‌شديم و با آنها صحبت می‌کرديم. احوالشان را می‌پرسيديم خبر می‌گرفتيم. دائماً می‌گفتند که خبرها خوب است و پيش‌بينی می‌شد ساعت۲:۳۰ ما وارد سوسنگرد شويم. حدود ساعت يک به اهواز برگشتم و می‌خواستم بيايم تهران. اهواز که رسيدم خبردادند که چمران مجروح شده و خيلی نگران شدم. چمران را آوردند.
قضيه از اين قرار بود که چمران و دو محافظش مشغول جنگيدن بودند که تنها می‌مانند و عراقی‌ها آنها را به رگبار مي‌بندند. چمران بعداً گفت که من آن روز مثل ماهی می‌غلتيدم که رگبارها به من نخورد. آدم قوی بود، در جنگ انفرادی قوی‌ای بود. يکی از محافظان جای امنی پيدا کرده بود که رگبارها به او نخورد اما اکبر جايی پيدا نکرده بود و شهيد شده بود. پای چمران هم زخمی شده بود. يک کاميون عراقی از آنجا رد می‌شود و چمران هم می‌بيند که چيز خوبی است و کاميون را به رگبار می‌بندد.
شوفر عراقی تير می‌خورد و چمران به کمک محافظش وارد کاميون می‌شود و می‌افتد عقب کاميون. چمران مجروح را با يک کاميون عراقی از جنگ می‌آورند اهواز. ساعت دو بود که رفتم بيمارستان. ديدم که حالش خوب است، اما جراحت رانش نسبتاً کاری است و سی، چهل روزی هم او را انداخت. او را از اتاق عمل بيرون آورند و تمام سفارش‌اش اين بود که نگذاريد حمله از دور بيافتد و مدام به من و سرهنگ سليمی التماس می‌کرد که نگذاريد حمله از دور بيافتد. همين‌طور هم بود و ساعت ۲:۳۰ بچه‌ها پيروز و مظفر وارد سوسنگرد شدند.

نخودسياه...
از جمله کارهای شيرين چمران در آن روز اين بود که وقتی ما در محور عمليات به سمت جلو می‌رفتيم، پيرمرد مسنی با همين لباس‌های جنگ‌های نامنظم آمد و کاغذی را به دست من داد و گفت اين را چمران نوشته. من نامه را باز کردم ديدم سفارشی کرده به ايشان و چيزی نوشته که اين را بده فلانی که فلان کار را انجام دهد. فهميدم که او را دنبال نخود سياه فرستاده، فکر کرده که پيرمرد است و ممکن است شهيد شود بعد هم هر چه کرده نرفته، نامه را نوشته که او برود. بعد خود پيرمرد هم گفت که چمران اصرار می‌کند که من بيايم و گفتم، نمی‌روم. گفت: پس اين پيغام را ببر. به اين وسيله پيرمرد را از مهلکه بيرون کشيده بود. بچه‌های جنگ‌های نامنظم آن‌روز خيلی کار کردند و يکی، دو کيلومتر جلوتر بودند. خود شهيد چمران هم که خودش جلو بود اما آن روز ارتش انصافاً دلاوری کرد. تيپ۲ لشکر۹۲ و گروهی که خط را داشتند خيلی فداکاری کردند. بچه‌های سپاه هم که در دل ارتش بودند و به‌ حمد‌الله اين حادثه شيرين به وقوع پيوست.

مقاله ها مرتبط