کودکی و نوجوانی
من در دل کویر رفسنجان به دنیا آمدم. پدرم شیخ
محمد محققی، اهل علم و فضل بود و رویاهایی عجیب و روحانی داشت؛ چنان
که در شش سالگی قرآن را در خواب از امیرالمؤمنین
(ع) آموخت. شناسنامه که آمد نام فامیل
مان چرخی ثبت شده بود؛ اما پدرم بعدها آن را به محققی برگرداند.
پدرم قبل از ازدواج با مادرم که نوه دختری آخوند ملا محمدعلی از فقهای فاضل رفسنجان بود، نزد علمایی چون آخوند ملا محمدعلی، آیت
الله نجفی و آیت
الله غروی مسائل دینی و علمی را فراگرفت. من دهمین فرزند خانواده بودم و سوم تیرماه۱۳۴۲ به دنیا آمدم. مادرم در دوران بارداری پیامبر اکرم
(ص) را در خواب دیده بود که یک گل سرخ به پدر می
دهد. پدر این خواب را این
گونه تعبیر می
کند که فرزند نورسیده، خادمی برای اسلام خواهد شد.
کودکی
ام در خانه
ای پرجمعیت، میان ۱۳خواهر و برادر گذشت. شرایط خانواده، با وجود اصالت و شرافت، به
دلیل فشارهای حکومتی بر روحانیون، سختی
هایی هم داشت؛ اما خانه به
رغم این سختی
ها و سادگی، گرم و پر برکت بود. مادرم اگرچه از آموزش کلاسیک محروم بود و سواد آن
چنانی نداشت، اما در تربیت خواهرانم از هیچ تلاشی فروگذار نکرد و آن
ها خلاف خیلی از دختران هم
سن و سال
شان، با همت مادر و تعلیم پدر به آگاهی و بینش دینی رسیدند. پدرم سحرهای ماه مبارک رمضان، همه ما را دور خود جمع می
کرد و احکام شرعی و مسائل دینی را با زبان ساده و گاه کودکانه به ما یاد می
داد. من با علاقه
ای که از خود نسبت به یاد گرفتن قرآن نشان می
دادم خیلی زودتر از بقیه هم
سن و سال
هایم به مکتبخانه رفتم و با یادگیری قرآن نزد استاد مکتب، طعم نخستین حرف
های دین و معنویت را چشیدم. روزی که جزء سی
ام قرآن را تمام کردم، در جلسه کوچکی، ملای مکتب به من یک دفترچه پس
انداز هدیه داد؛ هدیه
ای که برای تمام عمر توی خاطراتم ماندگار شد.
تحصیل را از مدرسه حکمت در رفسنجان آغاز کردم. با این
که معلم کلاس اولم، آقای نجفی، نقش مهمی در علاقه
مند کردن من به درس و مدرسه داشت اما سال
های تحصیلم خالی از تلخی تبعیض و فشار نبود؛ ناظم سخت
گیری داشتیم که به
دلیل نسبت خانوادگی
ام با روحانیت، بارها مرا تحقیر و تنبیه کرد.
مهاجرت به تهران
فشارهای رژیم کم
کم آن
قدر زیاد شد که پدرم را ممنوع المنبر کردند و حکم تبعید برایش آمد. در نهایت این فشارها باعث شد که تابستان۱۳۵۲ به تهران مهاجرت کنیم و در محله شیخ
هادی ساکن شویم. مهاجرت به تهران، نقطه عطف جدیدی در زندگی تحصیلی من بود. سال پنجم ابتدایی را در دبستان ریاضی در بازارچه شیخ
هادی و دوره راهنمایی را در مدرسه عیسی بهرامی در منطقه منیریه گذراندم. از این
جا به بعد کم
کم پایم به مسجد دارالسلام و گاهی مسجد زعیم و بعد کتابخانه مسجد باز شد. جایی که فرصت تورق کتاب
های دینی، داستان
های تاریخی و آثار نویسندگان معاصر را برایم فراهم کرد.
در دوره راهنمایی آن
قدر روی روان
خوانی قرآن مسلط بودم که گاهی معلم، کلاس آموزش روخوانی را به من می
سپرد. در همین سال
ها برای کمک به پدرم در تامین هزینه
های زندگی، در کارگاه دفترسازی بازار بین
الحرمین مشغول به کار شدم و هم
زمان با تحصیل، کار هم می
کردم.
دبیرستان را در مدرسه جعفری اسلامی، وابسته به جامعه تعلیمات اسلامی، ثبت
نام کردم. مدرسه مذهبی بود اما شهریه بالایی داشت؛ اما پدرم راضی بود و سعی می
کرد شهریه آن را پرداخت کند. من اولین بار در همین مدرسه با اساتید متشرع و انقلابی آشنا شدم.
در مسیر مبارزه

دو سال آخر دبیرستانم با اوج مبارزات مردمی در سال
های ۵۶ و ۵۷ همراه بود؛ مبارزاتی که ناخودآگاه پای من هم به آن باز شد و با دوستانم در تظاهرات مردمی شرکت می
کردم. گاهی هم با یکی دو نفر دیگر از دوستانم ساعت پنج صبح می
رفتیم مدرسه تا برای اعتراض و همراهی با مردم، درِ مدرسه را قفل کنیم. این
طور کلاس
ها دیرتر تشکیل می
شد و با بچه
های دیگر راهی تظاهرات می
شدیم. در این دوران، با مطالعه برخی کتاب
های ممنوعه، مثل مجموعه ۱۳جلدی حکومت اسلامی، اثر امام خمینی
(ره)، آثار دکتر شریعتی و کتاب
های صمد بهرنگی، با ابعاد تازه
ای از دین و اجتماع آشنا شدم و کم
کم با دوستانم، پخش اعلامیه حضرت امام
(ره) را بین خودمان را شروع کردیم.
محمدعلی، برادر بزرگ
ترم، از دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران بود و با بچه
های دیگر، اسلایدهایی از شهدای انقلاب تهیه می
کردند و در نمازخانه بیمارستان امیراعلم تهران پخش می
کردند. من نیز به
تقلید از او با دوستانم به
طور جداگانه همین فعالیت را انجام می
دادیم. این فعالیت
های سیاسی تا بهمن57 ادامه داشت و من و دوستان انقلابی
ام کنار دیگر مردم رنجور از ظلم و ستم شاهنشاهی، برای برقراری نظامی مردمی و دینی تلاش می
کردیم؛ آن
قدر که در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی و بازگشت حضرت امام خمینی
(ره)، من و یکی از دوستانم در شیراز مشغول فعالیت انقلابی بودیم و حتی برای روز بازگشت امام
(ره) نتوانستیم خودمان را به تهران برسانیم.
انقلاب که پیروز شد، اوایل سال۵۸ با دوستانم در قالب جهاد سازندگی، به روستاهای اطراف تهران رفتیم. در این دوره هر کاری از دست
مان برمی
آمد انجام می
دادیم. از دروی گندم و درس دادن به بچه
ها تا کار تبلیغ و روشنگری علیه گروهک
های انحرافی.
تابستان۵۸، با یک حکم تبلیغی به گیلان رفتم. آن
جا با دوستانم نشریه «جیغ
و داد» را که روزنامه
ای در قالب طنز و کاریکاتور بود، میان دانشجویان رشت توزیع می
کردیم. گاهی هم با چریک
های فدایی و گروه
های کمونیستی بحث و مناظره می
کردیم.
معلم سنگرها
پدرم دوست داشت من بعد از اتمام دوره راهنمایی، وارد حوزه علمیه شوم و لباس طلبگی به تن کنم؛ اما خودم ادامه تحصیل در دانشگاه را ترجیح می
دادم. با این حال برابر خواسته پدرم نه نیاوردم و قبل از گرفتن دیپلم به
صورت هم
زمان تحصیل در حوزه علمیه را هم شروع کردم. اما با شروع جنگ، همه چیز تغییر کرد. اولین بار سال۱۳۵۹ به
همراه گروه فداییان اسلام جبهه رفتم و به
عنوان رزمنده، در عملیات
های شکست حصر آبادان، طریق
القدس، فتح
المبین، آزادسازی خرمشهر، رمضان و محرم شرکت کردم. در عملیات رمضان در یکی از پاتک
های دشمن، از ناحیه مچ دست مجروح شدم و پس از انتقال به بیمارستان به خانه برگشتم.
من سال چهارم دبیرستان بودم و بعد از اولین اعزامم که با فاصله خیلی کوتاهی از شروع جنگ بود، حضور در جبهه تبدیل به بخش اصلی زندگی
ام شد؛ بخشی که گرچه برایم بسیار مهم بود اما مرا از مسائل فرعی زندگی و آینده
ام غافل نکرد و اراده کردم تحصیلاتم را ادامه بدهم. به
همین خاطر هم به
صورت مداوم بین جبهه، حوزه و مدرسه در رفت و برگشت بودم. من که تا قبل از اعزام دائم به جبهه، هم
زمان با تحصیل در دبیرستان، در کلاس
های مدرسه عالی شهید مطهری و سپس کلاس
های حوزه علمیه قم و تهران شرکت می
کردم. با وجود سنگینی درس و بحث حوزوی، آن را کنار نگذاشتم. کنارش درس
های دبیرستان را هم می
خواندم و هر بار که از جبهه برمی
گشتم، با نامه و برگه
های معرفی، امتحاناتم را در شهرهای مختلف می
دادم.
جبهه برایم فقط میدان رزم نبود و من خودم را صرفا یک رزمنده نمی
دانستم. تجربه فعالیت
های جهاد سازندگی، تدریس و تبلیغ، کم
کم من را به «معلم سنگرها» تبدل کرد. در خلوتیِ شب
ها، برای رزمنده
ها تفسیر قرآن می
گفتم و مجالس معنوی در سنگرها برپا می
کردم.
عضویت در سپاه
اوایل مهر۶۱، رسما به عضویت سپاه درآمدم و پس از طی کردن دوره آموزشی در پادگان امام حسین
(ع) در عملیات والفجر مقدماتی، با اعزامی متمرکز از طریق ستاد مرکزی سپاه، ابتدا به قرارگاه کربلا رفتم و بعد به قرارگاه سپاه ۱۱قدر منتقل شدم تا در واحد نیروهای اطلاعات مشغول به کار شوم.
در عملیات والفجر۱، هم
زمان که در قرارگاه قدر فعال بودم، به
عنوان معاون گردان با لشکر ۵نصر خراسان وارد عملیات شدم. در همین عملیات بود که برادر کوچک
ترم، محمدسعید، در تپه۱۴۳ به شهادت رسید.
سفر به سرزمین وحی
پس از شهادت محمدسعید، برای تسکین شرایط روحی مادرم، پدرم تصمیم گرفت نام او را برای اعزام به سفر حج بنویسد که همان سال نوبتش شد؛ اما از آن
جا که خودش امکان همراهی نداشت، من و برادرم محمدعلی تابستان سال۶۲ با مادرم عازم سفر حج شدیم. پس از بازگشت از حج، بلافاصله به جبهه برگشتم و در عملیات والفجر۴ به
عنوان فرمانده
واحد اطلاعات و عملیات شرکت کردم.
خیبر، بدر، فاو

با نزدیک شدن به عملیات خیبر در اسفند۶۲، به واحد اطلاعات قرارگاه خاتم منتقل شدم. در این ماموریت، روزها به واحدها و خطوط مقدم سرکشی می
کردم و شب
ها به قرارگاه بازمی
گشتم. بعد از شروع عملیات هم در محور پل العزیر حضور داشتم. من در این عملیات بیشتر در حوزه شناسایی، پشتیبانی و هماهنگی تدارکات، کمک به پیشروی کاروان مهندسی، و مدیریت انتقال مجروحان و شهدا تمرکز داشتم.
در عملیات بدر نیز که یک سال بعد از خیبر انجام شد، با تیم اطلاعات مهندسی قرارگاه نجف همکاری می
کردم و مسئولیت شناسایی و مشخص
کردن مسیرها برای احداث جاده و پل به عهده من و گروهم بود. ما با تجهیزات مهندسی در دل هور، شناسایی و آماده
سازی پل
ها را انجام می
دادیم و شب
ها پل
های شناور را به خطوط مقدم می
رساندیم. در همین عملیات دچار عوارض شیمیایی شدم و مدتی را در کمپ درمانی اهواز بستری شدم. بعد از برگشت به تهران، عوارض مجروحیت شیمیایی آن
قدر اذیتم می
کرد که مجبور شدم مدت کوتاهی از جبهه فاصله بگیرم.
پس از برگشت به جبهه با رایزنی
های متعدد و با هماهنگی حاج
رضا دستواره و حاج
محمد کوثری، آذر۱۳۶۴ به لشکر ۲۷محمد رسول الله
(ص) پیوستم و فرماندهی گردان حبیب را بر عهده گرفتم؛ تصمیمی که در نهایت شرایط را برای حضور موثر در عملیات بعدی یعنی والفجر۸ برایم فراهم کرد.
با توجه به محدودیت زمان تا عملیات والفجر۸، بلافاصله کار سازماندهی گردان، جذب نیرو و آموزش فشرده را آغاز کردم و بعد از آن با پذیرش تعدادی از نیروهای زبده لشکر ۱۰سیدالشهدا
(ع) به
عنوان فرماندهان گروهان و کادر، ترکیب گردان سر و شکل پیدا کرد و نیروهای گردان حبیب بعد از یک دوره فشرده آموزشی برای شرکت در عملیات آماده و مهیا شدند.در همین دوران، هیئت «شهدای گردان حبیب» راه
اندازی شد، که بعدها به
انضمام گردان ابوذر، به هیئت «متوسلین به حضرت زهرا
(س)» تغییر نام داد. در دی و بهمن۱۳۶۴، من به
عنوان فرمانده گردان حبیب، در جلسات حساس و محرمانه ستاد لشکر ۲۷محمدرسول
الله
(ص) برای برنامه
ریزی عملیات والفجر۸ شرکت داشتم. در روند جابه
جایی از اردوگاه کرخه به بهمن
شیر نیز مدیریت جمعیِ نیروها و ساماندهی امور تدارکاتی، مانند توزیع مهمات، آماده
سازی محل استقرار و کنترل سفت و سخت ورود و خروج
ها هم به من واگذار شده بود.
اواخر فروردین۱۳۶۵، پس از اتمام مراحل اولیه عملیات والفجر۸ و استقرار گردان در کارون، گردان را به مرخصی فرستادم تا تجدید قوا کنند و خودم عهده
دار رسیدگی به امور مجروحان و خانواده
های شهدا شدم.
با شنیدن خبر سقوط مهران در تیرماه65، بلافاصله با اعضای کادر گردان به دوکوهه برگشتم و با سازماندهی دوباره گردان برای شرکت در عملیات کربلای۱ عازم جبهه غرب شدیم. در این عملیات برای بار سوم با موج انفجار خمپاره در قلاویزان مجروح شدم و با شرایطی سخت، خونریزی و تنگی نفس، با هلی
کوپتر و مراقبت
های ویژه پزشکی به تهران منتقل شدم.
یکی از خاطرات جالب در عملیات کربلای۱، ماجرای گاومیشی است که بچه ها با تصور این
که صاحبی ندارد و در آن شرایط جنگی رها شده، آن را ذبح و با آن غذا درست کرده بودند؛ اما خیلی زود سر و کله صاحبش پیدا شد و سفت و سخت پیگیر خسارت گاومیش
اش بود. آن موقع، مبلغ خسارتی که باید پرداخت می
شد زیاد بود و در وسع رزمنده ها نبود. این بود که با پیگیری و جمع
آوری ۲۴۰هزار تومان، آن را به صاحب گاومیش رساندم و بعد با جدیت، از بچه
ها خواستم حتی در شرایط جنگ مراقب حق و حقوق مردم باشند.
کربلای پنجم
در ۱۹دی۶۵، در عملیات کربلای۵، گردان حبیب در خط اول قرار گرفت. فرماندهی عملیاتی، تثبیت روحیه رزمندگان و استفاده از همه امکانات و فرصت ها برای موفقیت در عملیات و جبران ایثار و جان
فشانی شهدا و مجروحین یکی دیگر از مسئولیت
های من در حماسی
ترین عملیات هشت سال دفاع مقدس بود.
در حین عملیات و جابجایی
های طاقت
فرسای نیروها، حوادثی مانند بمباران کاروان رزمندگان نیز رخ داد. اتفاقی تلخ که با تغییر فوری مسیر تردد نیروها، از تلفات سنگین بعدی جلوگیری کرد.
پس از عملیات کربلای۵ برای بار دوم و این بار همراه سایر فرماندهان جنگ به سفر حج مشرف شدم و پس از بازگشت از سفر، با توصیه حاج
محمد کوثری و توافق دیگر فرماندهان طراز اول جنگ، گردان
ها به
جای حضور مستمر در خطوط پدافندی، یک دوره آموزشی فشرده را در سد لتیان پشت سر گذاشتند. نیروهای گردان حبیب نیز در سه گروه کادر قدیمی، فرمانده
دسته
ها و نیروهای جدید تقسیم شدند و آموزش
های آبی
خاکی و تاکتیکی، همراه با ورزش و شنا و حتی پرش از ارتفاع ۱۷متری را تجربه کردند.
در آستانه مرصاد
در جریان آماده
سازی عملیات والفجر۱۰، به
همراه تیم شناسایی و گروهان
هایی از گردان، با هلی
کوپتر و خودرو به مناطق کوهستانی الاغ
لو و دلبشک، تا پاوه و نوسود رفت. بارندگی شدید، دیده شدن توسط دشمن و در نتیجه لغو عملیات، موجب تخریب روحیه برخی از نیروها شد؛ اما با حفظ انسجام گردان و انتقال سریع نیروها به مناطق امن
تر، تلفات را به حداقل رساندم.
در آستانه سال۶۷، به
همراه گردان حبیب، با انتقال به محور شیخ
صله و تیمورژنان، آماده عملیات بیت
المقدس۴ شدیم؛ اما در اوج آماده
سازی، منطقه مورد حمله شیمیایی سنگین عراق قرار گرفت. با این وجود، ما که در این عملیات، ماموریت تصرف ارتفاعات شاخ
شمیران را بر عهده داشتیم، با سازماندهی مجدد نیروها و تقسیم
بندی دقیق، وارد عملیات شدیم و توانستیم بعد از درگیری
های شدید با نیروهای زرهی و پیاده دشمن، موفق به تصرف اهداف ازپیش
تعیین
شده، شدیم. در پایان، گردان حبیب با نزدیک به ۱۴۰مجروح و بیش از ۳۰شهید و مفقودی، اما با سازمانی سرپا و منسجم به کار خود ادامه داد.
در روزهای پراضطراب خرداد۱۳۶۷، من در جایگاه فرمانده تیپ ۳عمارِ لشکر ۲۷محمدرسول
الله
(ص)، مامور شدم تا با سازماندهی و تجهیز نیروهای خود، در سخت
ترین محور عملیات بیت
المقدس۷ مستقر شوم. از این
جا به بعد کار شبانه
روزی من برای تقسیم درست وظایف، انسجام نیروها و هماهنگی واحدها شروع شد. در یکی از حساس
ترین روزهای عملیات، زمانی که به
همراه برخی فرماندهان برای شناسایی مسیر جایگزین عبور نیروها با چند دستگاه موتورسیکلت وارد جاده موازی نهر ادب شدیم، بی
محابا هدف شلیک دشمن قرار گرفتیم. در این حادثه، بر اثر اصابت ترکش از ناحیه بازو مجروح شدم؛ اما این آخر ماجرا نبود. چند ساعت بعد، در حین صدور دستور آغاز عملیات و هماهنگ
سازی واحدها، یک موشک کاتیوشا به محل استقرارم اصابت کرد. این بار سر و صورتم مجروح شد؛ اما هیچ
یک از این زخم
ها، مانع حضورم در محورهای عملیاتی و نظارت همه
جانبه بر پیشروی نیروهایم نشد. من علاوه
بر مدیریت میدانی، با روحیه بالا به نیروها امید می
دادم و گاهی با تصمیمات قاطعانه، عبور از کانال
های آبی و خطوط مقدم دشمن را مدیریت می
کردم. پس از عبور موفق از خط دشمن و تثبیت مواضع، حتی کمبود امکانات و تهدید عقب
نشینی واحدهای مجاور نیز وقفه
ای در تمرکز ما به وجود نیاورد.
در گرماگرم عملیات مرصاد در مردادماه۶۷، هنگامی که نیروهای دشمن با سلاح
های سنگین و صف
آرایی حساب
شده، تلاش می
کردند راه عقبه ما را مسدود کنند، من با حضور مستقیم در خط مقدم، مسئول هدایت بخشی از نیروها برای خارج شدن از منطقه
ای که در تیررس دشمن بود، بودم.
در همین شرایط موج انفجار خمپاره
ای که نزدیکم روی زمین نشست، مرا حسابی مجروح کرد و با همان بدن آش
ولاش به عقب منتقل شدم. وقتی مرا بی
هوش به اورژانس رسانده بودند، گروه پزشکی اعلام کرده بود کار از کار گذشته است. حتی می
خواستند مرا به سردخانه منتقل کردند اما یکی از پزشکان دستور احیای مجدد داد و قلبم دوباره به تپش افتاد.
پس از انتقال به تهران و بستری شدن در بیمارستان، ماه
ها درگیر جراحی
های متعدد و درمان بودم. پای راستم به
دلیل شدت جراحات قطع شد. پای چپم هم شرایط خوبی نداشت و به درمان جواب نمی
داد. پزشکان اصرار می
کردند پای چپ هم باید قطع شود اما پدرم مخالف بود. در نهایت هم دعا و توسلات پدر و مادرم جواب داد و پایم ماند. من هنوز بیمارستان بودم که قطعنامه۵۹۸ امضا شد و بعد از توافق آتش
بس جنگ برای همیشه تمام شد.
تجربه
ای نو
در آخرین ماه
های جنگ، من دور از جبهه و هم
رزمانم، دوران تازه
ای از زندگی را تجربه می
کردم؛ روزگارم میان اتاق
های بیمارستان می
گذشت و رفقا و دوستانم روزانه جویای حالم بودند. از پاییز سال۱۳۶۷ اوضاع جسمی
ام آرام
آرام رو به بهبود گذاشت. دیگر می
توانستم روزنامه بخوانم و با دقت وقایع کشور را دنبال کنم. پس از بازگشت نسبی توان جسمی، آرام
آرام با عصا توانستم راه بروم و حتی پاییز همان سال با دو عصا برای سرکشی به خط پدافندی گردان
ها به منطقه شلمچه برگشتم و تا یک سال، با همان شرایط جسمی و پای آسیب
دیده مسئولیت محور را بر عهد گرفتم.
ازدواج
در طول سال
های دشوار دفاع مقدس، خانواده
ام بارها از من خواستند که به فکر تشکیل زندگی و ازدواج باشم؛ اما من خودم را متعهد به سنگر و جبهه می
دانستم و نمی
خواستم در آن شرایط به چیزی جز جنگ فکر کنم. به
همین خاطر هم تا پایان جنگ، هیچ
کدام از خواستگاری
ها و پیشنهادهایی که از سوی آشنایان و اقوام مطرح شد، به سرانجام نرسید؛ اما بعد از فروکش کردن طوفان جنگ باید به زندگی برمی
گشتم. سال۱۳۶۹، در حالی که هنوز خاطرات تلخ و شیرینِ سال
های پرآشوب جنگ توی سرم زنده بود، پیشنهادی متفاوت مطرح شد. حاج
محمد کوثری، فرمانده لشکر ۲۷محمدرسول
الله
(ص) که سال
ها کنار هم خاطراتی مشترک از جبهه
ها داشتیم، پیشنهاد کرد که با خواهرش ازدواج کنم. این پیشنهاد برای من جدای از ظاهر، نشانه اعتماد و پیوستگی عمیق برادری در جبهه بود؛ پیوندی که در دلِ دود و باروت و خون شکل گرفته بود و حالا داشت در در زندگی روزمره خودش را نشان می
داد. خانواده کوثری نیز با بزرگواری و آغوش باز از این وصلت استقبال کردند و مراسم عقد و آغاز زندگی مشترکم به سادگی و با برکت دعای والدین و یاران شهیدم شکل گرفت.
پس از جنگ
ورود دوباره
ام به ساختار سپاه و لشکر۲۷ در سال۱۳۷۰، با مسئولیت معاونت هماهنگ
کننده لشکر ۲۷ محمدرسول
الله
(ص) همراه شد. هم
زمان در کنکور شرکت کردم و در رشته مدیریت صنعتی دانشگاه شهید بهشتی پذیرفته شدم. بعد از اتمام دوره کارشناسی بلافاصله به
عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد، دوره عالی دافوس را گذراندم و سال۹۰، دکترای علوم استراتژیک خود را از دانشگاه امام حسین
(ع) اخذ کردم. در همین سال
ها به بدنه اطلاعاتی و امنیتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوستم و سال
ها در این عرصه فعالیت داشتم.
(از زبان ما)
با افزایش تهدیدات امنیتی در اواخر دهه هفتاد، مسئولیت
های مهمی در ساختار امنیتی و اطلاعاتی سپاه به حاج
حسن محققی واگذار شد و سال۱۳۷۸، به
عنوان معاون اطلاعات قرارگاه ثارالله
(ع) منصوب شد. قرارگاه ثارالله
(ع)، یکی از مهم
ترین و راهبردی
ترین نهادهای امنیتی کشور به شمار می
آید که مسئولیت راهبری، مدیریت و کنترل امنیت کلان
شهر تهران و برخی مراکز حساس پیرامونی را بر عهده دارد. این قرارگاه نقش محوری در رصد تهدیدات، پیشگیری از بروز بحران
های امنیتی و مقابله با توطئه
های دشمنان را در پایتخت ایفا می
کند و همواره در شرایط حساس، سنگربان اصلی امنیت اجتماعی و سیاسی تهران بزرگ بوده است. در این میان، حاج
حسن با اتکا به سال
ها تجربه میدانی، نگرش راهبردی و اشراف دقیق اطلاعاتی، سهم بسزایی در تقویت ساختار اطلاعاتی و عملیاتی قرارگاه ایفا کرد. زیر نظر او، شیوه
های نوینی برای جمع
آوری، تحلیل و ارزیابی داده
های امنیتی طراحی و اجرا شد و سطح آمادگی قرارگاه برای مقابله با تهدیدات پیچیده و متغیر شهری به
شکل محسوسی ارتقا یافت. حضور مؤثر و مدیریت جهادی او در این مسئولیت، به
ویژه در فتنه1388، موجب شد قرارگاه ثارالله
(ع) بتواند در رویدادهای مهم و بحرانی پایتخت، نقش تعیین
کننده
ای در حفظ ثبات و امنیت تهران ایفا کند.
با صدور حکمی از سوی سردار حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تاریخ ۲۸اردیبهشت۱۳۹۸، محمدحسن محققی به
عنوان جانشین فرمانده سازمان اطلاعات سپاه منصوب شد؛ مسئولیتی خطیر و راهبردی که تا لحظه شهادتش، با تمام وجود عهده
دار آن بود و با تعهد، هوشمندی و دلسوزی کم
نظیری انجام وظیفه کرد. در این جایگاه مهم، مسئولیت
ها و ماموریت
های او ابعادی فراتر از حوزه نظامی و انتظامی یافت و عرصه
های مختلف دفاع نرم و جنگ پیچیده اطلاعاتی و روانی را نیز دربرگرفت. حاج
محمدحسن، با درک دقیق از شرایط منطقه
ای، جهانی و فضای داخلی کشور، راهبری ماموریت
های اساسی سازمان را بر عهده گرفت؛ ماموریت
هایی که بخش عمده
ای از آن
ها معطوف به مقابله با تهدیدات پیچیده داخلی و خارجی شامل رصد و شناسایی شبکه
های معاند، دشمنان فعال در حوزه جنگ نرم و مقابله با تلاش دشمنان برای نفوذ و تاثیرگذاری در سطوح اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور بود.
یکی از اولویت
های اصلی او، خنثی
سازی راهبردهای نفوذ دشمن، به
ویژه در دستگاه
های حساس و ساختار تصمیم
سازی سپاه و حفاظت همه
جانبه از نیروها، مراکز و اطلاعات حیاتی کشور بود. محققی با رویکرد هوشمندانه و مدیریت جهادی، بر ایجاد ساختارهای امنیتی نوین، ارتقای سطح آگاهی و توانمندی نیروها و توسعه روش
های علمی و فناورانه در عرصه اطلاعات سپاه، تاکید ویژه داشت. در همین مسیر، مقابله با جنگ نرم و عملیات روانی دشمن، تبدیل به یکی از محورهای فعالیت او شد؛ تا جایی که با تشکیل هسته
های راهبردی تخصصی، تلاش کرد با اشراف اطلاعاتی همه
جانبه و ارائه راهکارهای هوشمندانه، کشور را از مخاطرات این جنگ
های پیچیده مصون نگه دارد. همکاران و نزدیکانش بارها از اشراف و تسلط مثال
زدنی او بر پرونده
های امنیتی و توانایی کم
نظیرش در تجزیه و تحلیل اطلاعات راهبردی سخن گفته
اند. او فرهنگ سازمانی مبتنی بر اعتماد، خودباوری، بصیرت انقلابی و حرکت جهادی را در مجموعه تحت مدیریت خود تقویت کرد.حضور حاج
محمدحسن در سمت جانشین فرمانده سازمان اطلاعات سپاه، مقطع اثرگذار و تعیین
کننده
ای در تاریخ این سازمان رقم زد؛ به
گونه
ای که نقش و تاثیر او در ارتقا و صیانت از امنیت ملی و دفاع از دستاوردهای انقلاب اسلامی، همواره به
عنوان الگویی برجسته برای نسل
های بعدی مطرح خواهد بود.

حاج حسن محققی از چهره
های بی
ادعای نسل انقلاب بود که کارنامه او پس از جنگ، جلوه
ای از استمرار جهاد، ابتکار در حوزه تربیتی و تعهد به مسئولیت
های اجتماعی و امنیت ملی دارد. او با منش مردمی و چهره متواضع، از دل مسجد و هیئت تا مدیریت اطلاعاتی و فرهنگی، نقشی مؤثر و ماندگار ایفا کرد.
شیوه کاری او مبتنی بر شناخت عمیق نسل جوان بود. کلاس
های آزاداندیشی، کتاب
خوانی جمعی و گفت
وگو پیرامون مسائل روز را شکل داد. در این جمع
ها، از تفسیر قرآن و نهج
البلاغه تا مطالعه آثار شهید مطهری و دکتر شریعتی و نقد آثار روشن
فکری روز، همه در دستور کار قرار داشتند. برای او شور و جست
وجوی حقیقت در جوانان، بسیار مهم
تر از پیشینه آن
ها بود.
محمدحسن محققی، فراتر از شجاعت نظامی و هوشمندی عملیاتی
اش، به صفاتی برجسته، چون صداقت، تواضع، مسئولیت
پذیری و رافت شهرت داشت. ایمان عمیق و انس با قرآن، احترام مثال
زدنی به والدین، محبت به اعضای خانواده و اهتمام ویژه به عبادات و نماز اول وقت، از برجسته
ترین ویژگی
های معنوی او به شمار می
رفت.
او را هرگز نمی
توان فقط یک رزمنده یا یک نیروی اطلاعاتی دانست. وجهه اصلی زندگی او ریشه در نوعی زیست مومنانه داشت که مسجد و محراب و حلقه
های اندیشه و گفت
وگو، قلب تپنده
اش بود. در سال
های پرچالش پس از انقلاب و جنگ، یکی از نقاط اتکای جوانان و قشر مذهبی، جمع
های مسجدی بود که محمدحسن محققی از بنیان
گذاران و منسجم
کنندگان آن بود. در بزنگاه
های بحران، گردهمایی
های مسجدی
سیاسی مانند دوران فتنه ۷۸ و ۸۸، جلسات روشنگری و دفاع از خط امام و رهبری معمولا به نام و تلاش مستقیم او گره می
خورد.
در برخورد با مسائل اجتماعی نیز پیش
رو و زودجوش بود؛ برای خانواده
های شهدا و محرومان مسجد، صندوق قرض
الحسنه و جلسات رفع مشکلات راه
اندازی کرد و گاهی بی
آن
که نامی از او باشد، به یاری تهی
دستان می
شتافت. در خاطر دوستان و نزدیکان، او چهره
ای بود که هیچ
گاه از انجام وظیفه و فداکاری دریغ نمی
کرد. حتی در دشوارترین شرایط، با روحیه شاد و امیدوار خود، توان الهام
بخشی به دیگران را داشت. آرمان
گرایی و اخلاصش در کارها، همراه با مهر و رافت نسبت به هم
رزمان، تصویری ماندگار از یک انسان مومن و مسئولیت
پذیر ترسیم کرده است.
محققی، نماد فرماندهی باتقوا، صریح، خلاق و همراه با نیروهایش بود؛ چه در میدان نبرد، چه در جمع پشتیبانی و چه در زندگی روزمره. او از دل تلخی
ها و شکست
ها، همواره الگو و نمونه
ای از پایداری، ایمان و مقاومت ساخت. بزرگ
ترین حسرت او پس از جنگ این بود که می
گفت «نه به
خاطر خون
هایی که دادیم و تلاشی که کردیم؛ بلکه به
خاطر آنچه می
توانستیم و نشد، انجام بدهیم.»
زندگی محمدحسن محققی، نمونه کاملی از پیوند اصالت دینی، تربیت خانوادگی، تلاش علمی و حضور فعال در صحنه
های اجتماعی و نظامی است؛ از روزهای کودکی در کوچه
های رفسنجان و تهران، تا شب
های پرحادثه جبهه و مسئولیت فرماندهی، مسیری سراسر مجاهدت و ایمان، همچون نسل انقلابی ایران.
محمدحسن محققی در یادداشت
های شخصی خود، همواره از آرزویی دیرین سخن گفته است؛ این
که خداوند، دشوارترین آزمایش
ها را سر راهش قرار دهد تا او را در خط مقدم جهاد و در مواجهه با بزرگ
ترین دشمنان اسلام، محک بزند. در انتهای یکی از همین نوشته
ها آورده است «بحمدلله احساس می
کنم در این راه، تا حدی موفق بوده
ام و توانسته
ام دشمنان، به
ویژه آمریکا را ناامید سازم. امیدوارم این موفقیت اندک، به
مثابه اجرتی برای شهادتم باشد.»
سرانجام حاج
محمدحسن محققی در روز بیست و پنجم خردادماه۱۴۰۴، در اوج ایستادگی و مجاهدت، در پی حمله تجاوزگرانه و ددمنشانه رژیم غاصب صهیونیستی به خاک میهن، در شهر تهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
نویسنده: زینب
سادات سید
احمدی