۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
تیپ، توپ، حماسه
تیپ، توپ، حماسه

تیپ، توپ، حماسه

جزئیات

خاطرات سردار غلامرضا امینفر از ایام دفاع مقدس/به مناسبت شروع هفته دفاع مقدس و آغاز جنگ تحمیلی هشت ساله

31 شهریور 1405
اشاره: حاج‌قاسم همیشه معتقد بود الگوی همه عملیات‌های جبهه مقاومت همان دفاع مقدس است. می‌گفت دفاع مقدس مادر همه این‌هاست. شاید برای همین است که هرچه از آن روزها و خاطراتش بخوانیم، باز هم گوشه‌های شنیدنی دیگری هست و صحنه‌های دیدنی‌تر که نشنیده‌ایم و ندیده‌ایم. حالا فرصتی پیش آمده که خاطرات سردار غلامرضا امین‌فر را با هم ورق بزنیم؛ یادگاری‌هایی که هم عشق و معنویت دارد، هم حماسه و هیجان. پیشکش نگاه شما.

بچه محله فقیرنشین لَب‌شطم و توی محله سُخِیریه قد کشیدم. پنج سال دبستان را مدرسه مهزیار بودم و مقطع راهنمایی مدرسه ستاره. وقتی دبیرستان را تا کلاس سوم در مدرسه منوچهری تمام کردم، جنگ شد. با این‌که نوجوان بودم، اما غیرتم اجازه نمی‌داد خانه بنشینم و تماشا کنم که دشمن می‌خواهد خاک ما را به‌نام خودش بکند. به‌خاطر همین درس و مدرسه را رها کردم و کنار بقیه بسیجی‌ها رفتم جبهه. چند ماهی توی منطقه سوسنگرد مستقر بودم که به سپاه حمیدیه معرفی شدم. آن موقع آقای غلامرضا فروغی‌نیا که مسئول امور انسانی بود برایم در سپاه پرونده تشکیل داد و این‌طوری به استخدام رسمی سپاه درآمدم. هشت روز مانده بود به جشن پیروزی انقلاب که طی نامه‌ای از سوی آقای فروغی‌نیا به فرماندهی عملیات معرفی شدم.
به دفتر عملیات سپاه رفتم. در را که باز کردم، مردی با صورتی گندم‌گون دیدم که انگار چشمان مشکی‌اش همراه لبانش می‌خندید. لباسی خاکی بر تن داشت و همین‌طور که مشغول کارهایش بود با مهربانی از من پرسید «بفرما؛ چیکار داری؟» در حالی‌ که آرامش و لطافت صدایش گوشم را نوازش می‌داد گفتم «منو به فرماندهی عملیات سپاه معرفی کردن. اومدم فرمانده عملیات رو ببینم.» همان‌طور بامحبت و آرام گفت «بفرما بنشین.» نشستم و شروع کردم به وراندازکردن اطرافم. اتاقی بسیار ساده بود. یک صندلی مشکی، پشت میزی آهنی که این مسئول دوست‌داشتنی اما ناشناس روی آن نشسته بود. قاب عکس امام خمینی به دیوار سفید بالای سرش جلوه‌ای معنوی داده بود. در حال و هوای خودم بودم که از پشت میز گفت:
ـ به چه کاری علاقه داری؟
ـ هرکاری که شما بفرمایین انجام می‌دم.
ـ حاضری کار اداری انجام بدی یا می‌خوای بری خط مقدم؟
ـ علاقه خودم اینه که به خط مقدم برم که به فرمان امام لبیک گفته باشم.
ـ پس برو تدارکات و لباس و کفش نظامی بگیر.
تشکر کردم از اتاق بیرون آمدم. همین‌طور که سمت تدارکات می‌رفتم کنجاوی ذهنم را قلقک می‌داد که این مرد چه کسی بود؟ بین راه یکی از بچه‌های عملیات را دیدم و فرصت را غنیمت شمردم «این مردی که توی این اتاقه اسمش چیه؟» گفت «مگه نشناختیش؟» گفتم «نه؛ آخه من تازه امروز اومدم دفتر عملیات.» گفت «فرمانده عملیاته دیگه! مجید سیلاوی.»
رفتم تدارکات و لباس و کفش‌های نظامی را تحویل گرفتم. پیراهن و شلوارش توی تنم گریه می‌کرد. خب ۱۸سالم بود و لاغراندام. همان‌ها را پوشیدم و به اتاق استراحت رفتم. آن شب کنار بچه‌های عملیات ماندم. صبح که شد همراه مجید سیلاوی به خط مقدم رفتیم. سنگرهایی کوچک و انفرادی روی سطح خاک کنده شده بود، بدون هیچ خاکریزی! آقامجید خط را که دید فوری به مهندس سپاه حمیدیه دستور داد که در اولین فرصت خاکریزی را در آن منطقه احداث کند. یکی دو روز در آن‌جا مستقر بودیم تا این‌که یک شب از طرف مهندسی سپاه، لودری برای انجام این کار اعزام شد. من که در عالم نوجوانی خودم سیر می‌کردم و از جنگ و جبهه چیزی نمی‌دانستم، به راننده لودر گفتم «برادر! چرا شب اومدین خاکریز بزنین؟ خب صبح که بهتره، روشن‌تره!» راننده که بعدها فهمیدم اسمش امید صابری است گفت «خب! صبح که روشن‌تره،‌ برای دشمنم روشن‌تره دیگه! می‌بینه ما داریم چیکار می‌کنیم.» من که از صبح سخت مشغول کار بودم و در سنگرزدن و جابه‌جایی وسایل تدارکات حسابی خسته شده بودم دیگر رمقی برایم نمانده بود. داخل سنگر رفتم و از فرط خستگی مثل جسدی افتادم. صبح که بیدار شدم دیدم خاکریزی به‌طول کل خط و به‌ارتفاع سه متر سر برآورده و دشمن باران خمپاره و توپش را سمت آن گرفته. خمپاره‌اندازهای ما هم حسابی فعال شدند و دشمن را کوبیدند. آن زمان آقای غلامرضا کارگر و غلامحسن معظمی از مسئولان توپخانه بودند.
در قدم بعدی قرار شد با دستور فرماندهی کل سپاه حمیدیه، واحد مهندسی سپاه، کانالی به‌طول ۱۱۴کیلومتر احداث کند تا آب رودخانه کارون را به بیابان‌های اطراف اهواز و حمیدیه هدایت کند و جلوی پیشروی دشمن بعثی گرفته شود. بعثی‌ها که متوجه جاری‌شدن آب می‌شوند شروع به ساخت یک سد خاکی می‌کنند تا جاری‌شدن آب مانع استقرار یگان‌های‌شان نشود. مجید که موقعیت استقرار یگان‌های دشمن را شناسایی کرده بود، طرح تخریب سد خاکی را در جلسه شورای فرماندهی ارائه می‌دهد. مجوز اجرای این طرح که با استقبال هم روبه‌رو شده بود صادر می‌شود. مجید بهترین نقطه نفوذ به محل استقرار دشمن را تعیین می‌کند و به این شکل در یکی از شب‌های سرد زمستان سال۵۹، مجید همراه سه نفر این عملیات شبانه را آغاز می‌کنند. آن‌ها به نقطه نفوذ می‌روند و در آن‌جا مقدار زیادی تی‌ان‌تی و دینامیت برای تخریب سد کار می‌گذارند. سد منفجر می‌شود و آب مثل سیل یگان‌های دشمن را در بر می‌گیرد. شدت این آب به‌حدی بود که دشمن مجبور به عقب‌نشینی می‌شود.

عملیات نور
سردار علی هاشمی که فرمانده سپاه حمیدیه بود با همکاری مجید سیلاوی، طرح تشکیل تیپ را می‌نویسند و بعد از دریافت مجوزهای لازم تیپ ۳۷نور در اوایل سال۱۳۶۰ شکل می‌گیرد که متشکل از چهار گردان بود. تیپ که سازماندهی می‌شود، مجید سیلاوی دستور شناسایی مواضع دشمن را می‌دهد و سپس گروهان‌ها و گردان‌ها را در منطقه عملیاتی مستقر می‌کند. بعد از استقرار تیپ ۳۷نور در خط اول و دوم، دشمن هم مواضع خودش را تقویت می‌کند. چند ماه عملیات شناسایی درباره مواضع و استعداد دشمن انجام و سپس طرح حمله آماده شد. علی هاشمی طرح را به قرارگاه جنوب برد تا از فرماندهی آن‌جا مجوز اجرای عملیات را بگیرد. علاوه‌بر دریافت مجوز، تاریخ و ساعت عملیات هم مشخص شد.
پنجم مرداد۱۳۶۰ یعنی شب عملیات فرا‌رسید. همه بچه‌ها از فرماندهی تا تک‌تک بچه‌های بسیجی شوق عجیبی داشتند. با هم شوخی می‌کردند و از هم حلالیت می‌طلبیدند و به هم سفارش می‌کردند. قرار شفاعت می‌گذاشتند که هرکه زودتر شهید شد، شفیع دیگری باشد. آن شب با همراهی یگان‌های توپخانه ارتش و تیپ خمپاره‌انداز، مواضع بعثی‌ها حسابی کوبیده شد. رزمنده‌ها تکبیرگویان به مواضع دشمن یورش بردند و دشمن هم از این حمله برق‌آسا غافلگیر شد و جز عقب‌نشینی راه دیگری برایش نمانده بود.
مجید سیلاوی که لبخندِ روی لبش، شادی و نشاط بچه‌ها را دوچندان کرده بود، شروع به استقرار رزمنده‌ها در مواضع جدید کرد و وظایف هرکدام را توضیح داد.
در این عملیات تعداد زیادی از دشمنان کشته و اسیر شدند و مقدار قابل‌توجهی اسلحه، مهمات، ادوات جنگی و ماشین‌آلات سنگین به غنیمت گرفته شد. روز بعد، دشمن به‌طمع بازپس‌گیری مواضعش دست به پاتک می‌زند؛ اما هوشیاری رزمندگان اجازه نداد بعثی‌ها حتی به خاکریز تیپ ۳۷نور نزدیک شوند. دشمن همان میانه راه زمین‌گیر شد.
ساعت به ده و نیم صبح رسید که مجید سیلاوی از هفت نفر از بچه‌ها به‌فرماندهی محمد علوی و من خواست که زخمی‌های دشمن را که به مواضع خود نتوانستند بازگردند، پشت خاکریز بیاوریم. ما هفت نفر به‌سمت آن‌ها حرکت کردیم. تازه چند متر جلو رفته بودیم که دشمن با توپ و کاتیوشا شروع به هدف قراردادن ما کرد. ما به‌محض حمله دشمن روی زمین خوابیدیم. درست بین هرکدام از دو نفر ما یک موشک به زمین اصابت کرد؛ ولی با نهایت تعجب به‌خواست خداوند هیچ‌کدام از ما حتی یک ترکش هم نخوردیم. مجید که از دور این صحنه‌ها را می‌دید فکر کرد ما شهید شدیم و خیلی ناراحت شد. اما لحظه‌ای که دید ما بلند شدیم فوری دستور داد برگردیم. ما برگشتیم و عراقی‌های باقی‌مانده هم از تاریکی شب استفاده کردند و به مواضع خودشان برگشتند.

عملیات شهیدان رجایی و باهنر
بعد از عملیات نور، علی هاشمی و مجید سیلاوی عملیات دیگری را طراحی و مجوزهای آن را دریافت کردند. بازسازی گروهان‌ها و گردان‌های تیپ هم انجام شد و نیروها آماده عملیات بودند. اما قبل از اجرای عملیات رییس‌جمهور محمدعلی رجایی و وزیرش محمدجواد باهنر به‌دست منافقین کوردل شهید شدند و به‌همین دلیل نام این عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» انتخاب شد. در روز دهم شهریور سال۶۰، رزمنده‌ها که از قبل به‌خوبی توجیه شده بودند و شهادت این دو خادم بااخلاص اسلام هم غیرت آن‌ها را به جوش آورده بود، چنان به دشمن حمله کردند که بعثی‌ها از ترس پا به فرار گذاشتند. حتی کشته‌های‌شان را هم رها کردند. تجهیزات هم که دیگر هیچ. چندین تانک و نفربر زرهی و توپ و خمپاره‌انداز از دشمن غنیمت گرفتیم. مجید سیلاوی با همان لباس ساده و چهره متین و دلنشینش در خط راه می‌رفت و توصیه‌های لازم را به بچه‌ها برای تثبیت مواضع‌مان می‌کرد.
پشت خاکریز خط مقدم یک خودروی جیپ روسی از دشمن به جا مانده بود. از آقامجید اجازه گرفتم و با یکی دیگر از برادرهای سپاهی که یک خودرو کمک‌دار جیپ در اختیارش بود، رفتیم پشت خاکریز و جیپ بعثی‌ها را بکسل کردیم که بیاوریم توی مواضع خودی. همین‌طور که مشغول این کار بودیم، یک دفعه دیدیم یکی از تانک‌های دشمن، ما را زیر نظر دارد؛ لوله تانک را به‌سمت ما چرخانید و نشانه رفت. نترسیدیم و کار خودمان را ادامه دادیم و خودرو را به‌طرف خاکریز به حرکت انداختیم. داشتیم از وسط خاکریز عبور می‌کردیم که چرخ‌های جیپ گیر کرد. جیپ خودی کمی تامل کرد تا این جیپ را توی کمک بیندازد. من هم که توی جیپ بعثی و پشت فرمان بودم. جیپ جلویی یک حرکت شدید کرد و جیپ بعثی از توی خاک بیرون آمد اما همان لحظه هم تانک دشمن گلوله‌اش را سمت ما شلیک کرد. گلوله فقط با حدود بیست سانتی‌متر فاصله از کنار ما عبور کرد و چند متر آن طرف‌تر روی زمین نشست. آقامجید که این صحنه را دیده بود با عجله جلو آمد و گفت «خدا به شما رحم کرد؛ حتما شما رو برای جای دیگه‌ای لازم داره که با چنین اتفاقی به شهادت نرسیدین.» گفتیم «هرچی خواست خدا باشه ما راضی هستیم.»
در این عملیات دو نفر از برادرهای سپاهی که نام‌های‌شان بهرام فروزانفر و ناصر سلیمی بود، حسابی حال دشمن را گرفته بودند؛ به‌طوری که فروزانفر حدود ۱۵تانک و دو بالگرد دشمن را منفجر کرد و ناصر سلیمی هم حدود ۱۳تانک و نفربر دشمن را. بعدها ناصر سلیمی در پنجم آبان همان سال و بهرام فروزانفر هم در عملیات «فرمانده کل قوا خمینی روح خدا» شهید شد.
مثل بیشتر عملیات‌ها، بعد از حمله ما، دشمن پاتک کرد و مواضع‌مان را به توپ بست. یک قسمت از خط مقدم به‌شکل حرف اِل انگلیسی بود و در آن‌جا تعدادی از رزمندگان حضور داشتند. من به یک کانال جلوتر از خط مقدم رفته بود تا به بچه‌های خودی که در کمین دشمن نشسته بودند سرکشی کنم. این کانال که به‌صورت طبیعی از قبل کنده شده بود، بعدها به‌نام کانال «شهید» نام‌گذاری شد. کانال شهید در حاشیه رود کرخه‌نور بود و دشمن بعثی در آن طرف خط مستقر. فاصله تک‌تیراندازان بعثی با بچه‌های مستقر در کانال حدود صد متر بود. همین تک‌تیراندازان تعدادی از بچه‌ها را موردهدف قرار دادند و آن‌ها را به شهادت رساندند. یکی از این شهدا برادری سپاهی به‌نام سیدقاسم بود؛ تازه‌دامادی که فقط دو شب از مراسم عروسی‌اش گذشته بود. یک بار به او گفتم «سیدقاسم! برای چی اومدی؟ تو الان باید کنار تازه‌عروست باشی.» گفت «نه؛ باید میومدم که پیش بقیه رزمنده‌ها باشم. وقتی شنیدم عملیات شده، دیگه تاب نیاوردم و خودم رسوندم این‌جا.» چند بار به او گفتم «سیدقاسم! عراقی‌ها اون‌طرف کانال هستن. سرت رو بالا نیار! می‌زنن.» هنوز دو قدم از کانال دور نشده بودم که سیدقاسم سرش را بالا آورد و در حالی که داشت می‌گفت «بعثی‌ها کجان؟! من که چیزی نمی‌بینم.» یکهو ساکت شد. رفتم کنارش و بلندش کردم و دیدم گلوله‌ای وسط پیشانی‌اش اصابت کرده و شهید شده. فردای آن روز یکی دیگر از برادرها به‌همین شکل شهید شد. محمود احمدی‌نبی هم در همان کانال به شهادت رسید. اصلا وضع روحی خوبی نداشتم. به‌چشم خودم می‌دیدم که دوستانم یکی پس از دیگری پرپر می‌شوند.
یکی از همین روزها که داشتم از کانال برمی‌گشتم، شنیدن صفیر توپ دشمن که داشت به‌سرعت به من نزدیک می‌شد توجهم را به اطراف جمع کرد. سریع در کانال دراز کشیدم و توپ درست پشت خاکریز و در مواضع خودی اصابت کرد. فورا خودم را به محل اصابت توپ رساندم و در کمال ناباوری دیدم توپ دقیقا وسط جمع بچه‌ها به زمین نشسته و پنج نفر از بهترین رفقایم را به شهادت رسانده. حالم خیلی بد بود. از شدت ناراحتی نمی‌دانستم باید چه کار کنم. آقامجید آمد و دستم را گرفت و مرا به چند متر دورتر از آن‌جا برد. با این‌که خودش داشت از شدت ناراحتی شهادت بچه‌ها منفجر می‌شد، دلداری‌ام می‌داد و می‌گفت «بیا، ناراحت نباش!» بعد خودش کناری رفت و در فراغ دوستان‌مان شروع به گریه کرد. آن‌قدر اشک ریخت که علی هاشمی آمد به او گفت «تو نباید انقدر بی‌تابی از خودت نشون بدی. تو باید استوار باشی و به دیگران روحیه بدی.»
اجازه گرفتم که یکی دو روز عقب برگردم تا کمی حالم بهتر شود؛ اما مجید در خط ماند و در همین یکی دو روزی که نبودم شهید شد. با شهادت مجید تیپ ۳۷نور در غم و اندوهی سنگین فرو رفت. حتی علی هاشمی هم اشک می‌ریخت و دوری مجید برای قلبش داغی سنگین بود. پیکر مجید به اهواز منتقل شد و در قطعه شهدا به خاک سپرده شد.

مقاله ها مرتبط