۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
تو را دیدم
تو را دیدم

تو را دیدم

جزئیات

برداشتی آزاد براساس گوشه‌ای از زندگی مرضیه حدید‌چی / به‌مناسبت بیست و هفتم آبان‌ماه سالروز درگذشت مرضیه حدیدچی، سال۱۳۹۵

27 آبان 1404
گاه مقاومت و پایداری یک زن را میان اسطوره‌های زمانه و گاه در حلقه مفقودشده زنان بی‌نام و نشان جست‌وجو می‌کنیم؛ غافل از این‌که در یک قدمی ما، زنان توانا و قدرتمندی قد علم کرده‌اند که نه‌تنها به‌عنوان مبارزانی کم نظیرند که در مقام مادرانی توانمند در تربیت دخترانی بزرگ در قلب تاریخ هک شده‌اند.
مرضیه حدیدچی معروف به خواهر دباغ، چهره برجسته و تاثیرگذاری از یک بانوی ایرانی است. آنچه زندگی این بانو را درخشان می‌کند، پایداری او در هدفی است که برای خود ترسیم کرده است. ۱۵ساله است که ازدواج می‌کند، از همدان به تهران می‌آید، تحصیلات حوزوی را در محضر یکی از شاگردان امام خمینی(ره) شروع می‌کند. خیلی زود می‌فهمد به‌غیر از درس، وظیفه دیگری هم دارد؛ نسبت به ظلمِ ظالم، می خروشد. به‌همان اندازه که از دشمن نمی ترسد، نسبت به پروردگارش خاشع است و این درس را از محضر استادش خمینی کبیر آموخته است. حمایت همه جانبه همسرش او را به‌سمت تغییرنام به «دباغ» سوق می‌دهد. حالا دیگر مرضیه دباغ است که پا به صحنه اجتماع می‌گذارد؛ اجتماعی که در کوران ظلم ستمگر بر ستمدیده، پای او را به زندان اوین باز می‌کند. او از خاطراتش می‌گوید. وقتی که شاهد سخت‌ترین شکنجه‌های جوانان غیور هم‌وطنش بود، از ناله‌های دردناک مجاهدان بی‌ادعا در دست پست‌ترین موجودات.
شاید بهتر باشد، ذره‌بین نگاهم را به زمانی ببرم که شکنجه‌گران از بانو دباغ به ستوه آمده‌اند، آن هنگام که با تمام ابزار شکنجه، سد محکم مقاوت او فرو نریخت و همچنان لب به سخن نگشود. آنان گمان کردند ابزار مهر مادری و وجود دختر ۱۳ساله‌اش کنار او، عذاب دردناک دختر مقابل چشمان مادر، سد آهنین را خواهد شکست؛ اما غافل از این‌که سیاهچال دردناک اوین، کلاس درس می‌شود برای ایمان مادر و استقامت دختر. او از زمانی می‌گوید که دخترش را لرزان و گریان، پس از تحمل شکنجه‌ها می‌بیند. با مهربانی و قاطعیت می‌گوید «دخترم! از این سختی‌ها نترس؛ ما برای خدا در راه حق ایستاده‌ایم. اگر استقامت کنیم پاداشش نزد اوست.»
بعدها بارها گفت که آن لحظه در نگاه دخترش قوت قلب را دیده است و فهمید تربیت واقعی زمانی معنا دارد که در میدان آزمایش، ارزش‌ها عملا زنده بمانند. او تربیت را در عمل و نه در حرف به فرزندش تزریق کرد.
او در خاطراتش از زنی می‌گفت در زندان، که اگرچه گمان می‌کرد خدایی وجود ندارد ولی جذب نماز و روزه این مادر و دختر شده بود؛ زنی که از دشمنان مرضیه به حساب می‌آمد و موعد اعدامش فرا رسیده بود. زنی که در حسرت یک سحری و یا شاید یک عبادت خالصانه مرضیه با خدا بود و بین این حسرت و ترس از قضاوت شدن توسط دوستانِ کافرش باید یکی را انتخاب می‌کرد.
روزی که قرار بود برای ادامه محاکمه و احتمالا اعدام برود، سرش را روی دوش مرضیه می‌گذارد و گریه می‌کند. آن‌جا مرضیه آرام به او می گوید «نمی‌خواهم به تو ثابت کنم خدایی هست؛ ولی اگر او را در وجودت دیدی، از او کمک بخواه.» چند ماه بعد آن زن به زندان برگردانده می‌شود. خودش را در آغوش مرضیه می‌اندازد و آهسته به او می گوید «همان که گفتی را دیدم.» او مسلمانی شده بود پنهان از چشم‌ها.
یقین دارم خدای مهربان، مرضیه حدیدچی‌دباغ، میان رنج و درد و عذاب، داروی تلخ زندان را در کام بنده‌اش ریخت تا او را برای خودش تربیت کند وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي(طه/۴۱) اگرچه مرضیه آن زمان نمی‌دانست چه آینده‌ای در انتظار اوست...


نویسنده: شمس‌الهدی کرمی

مقاله ها مرتبط