۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
تشنه محسن‌ام
تشنه محسن‌ام

تشنه محسن‌ام

جزئیات

ناگفته‌هايی از لحظات شهادت شهيد مدافع‌حرم حاج‌محسن قوطاسلو به روايت هاشم فرمانده گردان قمربنی‌هاشم تيپ امام حسين(ع) / به‌مناسبت بیست و سوم فروردین‌ماه، سالروز شهادت شهید محسن قوطاسلو

23 فروردین 1405
پا توی برنه می‌گذاريم، خوف عجيبي برمان مي‌دارد. بيش‌تر شبيه روستاهاي متروکه است. هيچ جنبنده‌اي در آن به چشم نمي‌آيد. تل‌العيس سقوط کرده و برنه تنها يک قدم با تکفيري‌ها فاصله دارد. مردم روستا از ترس حملة دشمن دار و ندارشان را رها کرده‌اند و رفته‌اند. گردان ما بايد در اين روستا مستقر شود تا برنه به دست تکفيري‌ها نيفتد.
خط پدافندي‌مان فقط پانصد متر با دشمن فاصله دارد. خطي صاف و يکدست، بدون کوچک‌ترين خاکريز يا جان‌پناه. آن‌قدر دم دست‌مان هستند که صداي تکبير موذن‌شان را سر اذان صبح مي‌شنوم.
خط را سه قسمت مي‌کنم. محسن خط مياني است. قاسمي سمت راستش را پر مي‌کند و قرباني سمت چپش را. فاصله‌ خط راست و چپ‌مان با خط مياني نهايتا 10 متر است. سنگري نيست مگر خانه‌هاي رها شدة روستاييان. درگيري‌مان با تکفيري‌ها از لحظه ورودمان به برنه آغاز مي‌شود. هنوز به ورودي روستا نرسيده‌ايم که ترکش‌ها و گلوله‌هاي بي‌هدف تکفيري‌ها روي سرمان باريدن مي‌گيرد و اين بارش گلوله در مدت حضورمان در برنه، يک برنامه هميشگي و مداوم مي‌شود.

دو سه روز از آمدن‌مان به برنه مي‌گذرد. روي خط پيشاني بودم که محسن از راه رسيد. چهره‌اش به نظرم جور خاصي مي‌آمد. نفهميدم پکر است يا توي فکر ولي هرچه بود محسنِ هميشگي نبود. پرسيدم: «چي شده محسن؟» دستي به ريش‌هاي نيمه ‌بلندش کشيد و گفت: «نمي‌دونم چه اتفاقي افتاد هاشم ولي يه خمپاره 120 کنارم خورد زمين. صداي سوتش را هم شنيدم. منتظر بودم صداي انفجارش زمين ‌و ‌زمان را در هم بپيچد، اما هيچ اتفاقي نيفتاد. نه صدايي، نه آتشي، نه غباري. باورت مي‌شود هاشم؟! خمپاره عمل نکرد!»
نگاهي به چهره مات و متحير محسن مي‌اندازم. هنوز نمي‌‌دانم دقيقا چه فکري توي سرش چرخ مي‌خورد ولي هرچه هست از ماندنش خوشحالم. از اين که خال به محسن نيفتاده و دوباره مي‌‌بينمش. مي‌گويم: «قسمتت نبود محسن‌جان.»

بيست و يکم فروردين است. با يکي از بچه‌ها مي‌روم ادوات. فاصله‌ام با مقر گردان نهايتا صد متر است. محسن رفته است الحاضر بنزين بزند و برگردد. برمي‌گردد، با يک جعبه شيريني بزرگ، خنده به لب. مي‌گويد: «هاشم، براي بچه‌ها شيريني گرفتم. بدو بيا.» گفتم: «برو، اومدم.»
خيلي از رفتن محسن نمي‌گذرد. حول و حوش ساعت دو و نيم ظهر است. يک‌‌آن دشمن با آتش شديد شروع مي‌کند به شخم زدن برنه. تجربه‌ام مي‌گفت اين آتش، مقدمه پيشروي دشمن به سمت خط ماست. آتش سنگين مي‌ريختند و در سايه آن به سمت هدف‌شان پيشروي مي‌کردند. فقط به اين فکر مي‌کنم که اين فاصله صد متري را چطور طي کنم تا به بچه‌ها برسم.
آتشبازي‌شان خيلي سنگين است. انگار تکفيري‌‌ها همه داشته‌شان را آورده‌اند وسط تا ما را پس بزنند. محسن مي‌آيد روي بي‌سيم: «هاشم! دارن خط رو زير و رو مي‌کنن. چي کار کنيم؟» مي‌گويم: «فقط بيرون نياييد. سنگر بگيريد.»
فاصله‌ام با محسن 50 متر است. دل توي دلم نيست. بيش‌ترِ حجم آتش روي خط مياني است که محسن و نيروهايش مستقر هستند. هرچه تلاش مي‌کنم نمي‌بينمش. فقط صدايش را از بي‌سيم مي‌شنوم. مدام پيگير حال و اوضاع‌شان هستم. مي‌پرسم: «چه خبر محسن؟ جلو نيومدن؟» محسن مي‌گويد: «نه، فقط شدت آتيش خيلي زياده.»
اوضاع بي‌سر و سامان شده. نيروهاي خط اول‌مان را عقب زده‌اند. مي‌بينم نيروها را که به سمت خط ما عقب مي‌آيند و اين يعني حالا بايد سينه به سينه تکفيري‌ها بايستيم. خيلي زمان نمي‌گذرد. اصلا نمي‌دانم چند ساعت يا چند دقيقه. آن‌قدر آتش‌شان سنگين شده که زمان و مکان را تحت‌الشعاع قرار داده. ديدم‌شان. تکفيري‌ها را ديدم. درست همان زمان که رسيدم نزديک محسن. حالا فقط يک خانه با محسن فاصله دارم.
دوباره صدايش مي‌کنم: «محسن! محسن! هاشم!» جواب نمي‌دهد. محسن هم صدايم نمي‌کند. تشنه شده‌ام به صدايش. به اين که بپيچد توي گلوي بي‌سيم و صدايم کند: «هاشم!» همين عطش به شنيدن صدايش، به اين که هنوز زنده است و دوباره مي‌بينمش به پاهايم جان مي‌دهد.
حتي همان وقت که نمي‌دانم گلوله بود يا ترکش، کف پايم را دريد. يا وقتي که ترکش نشست به صورتم. فقط سوزشش پيچيد به جانم. زخمي شده‌ام، اما هنوز تشنة محسن‌ام.
رفاقت‌مان عمر چنداني ندارد، اما عميق است. عميق به اندازه محبت‌هاي بي‌چشمداشت محسن. به اندازه خلوص نگاه و رفتارش. دروغ چرا! درگيرش شده‌ام. همين درگيري مرا به سمت او مي‌کشاند. تکفيري‌ها از خط محسن عبور کرده‌اند. صدايش به من نمي‌رسد و اين يعني اين که محسن حاجت‌روا شده است. مطمئنم اگر بود، دشمن از خطش عبور نمي‌کرد.
يکي از نيروهايش را مي‌بينم. دلم پر مي‌زند. مي‌گويم: «فرمانده‌ات کجاست؟» صدايش خش برمي‌دارد. سرش را پايين مي‌اندازد. تا زبان باز کند، قلبم هزاربار از جا کنده مي‌شود. مي‌گويد: «فرمانده‌ام شهيد شد.»


نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

مقاله ها مرتبط