۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
تا آخرین قطره خون
تا آخرین قطره خون

تا آخرین قطره خون

جزئیات

شرحی کوتاه بر عملیات آزادسازی سوسنگرد / به‌مناسبت بیست و ششم آبان‌ماه، سالروز عملیات سوسنگرد

26 آبان 1404
با گذشت تقریبا یک ماه از عملیات شهید غیوراصلی و پس زدن دشمن تا بستان، سوسنگرد تقریبا از تیررس مستقیم دشمن خارج شده بود، اما در همین مدت نسبتا کوتاه مخصوصا با یکسره شدن تکلیف خرمشهر، دشمن عزمش را جزم کرد تا برای تحقق رویای باطل تسلط بر اهواز، سوسنگرد را دوباره اشغال کند.
روز ۲۳ آبان سال ۵۹ دشمن از شمال کرخه‌نور پیشروی‌اش را به سمت جاده حمیدیه-سوسنگرد آغاز کرد و با تسلط زودهنگام بر جاده، راه ارتباطی با سوسنگرد را قطع کرد.
دشمن در گام بعدی، پرقدرت‌تر از دفعه قبل، با حمایت نیروی‌هوایی و توپخانه، با یک تیپ از نیروهایش از سمت غرب و دو تیپ از سمت جفیر یعنی جنوب سوسنگرد به طرف هدف نهایی‌اش یعنی فتح سوسنگرد وارد عمل شد.
این سه تیپ نیرو در مسیر الحاق‌شان به هم به روستای ابوحمیظه رسیدند. روستایی کوچک و با فاصله‌ای کوتاه از سوسنگرد که طعمه حملات هوایی و توپخانه دشمن و خیلی زود مبدل به ویرانه شد. حدود 50 نفر هم از اهالی آن به شهادت رسیدند.
شهر، کم‌کم در حلقه محاصره تانک‌های دشمن قرار می‌گرفت و حجم آتش شدید توپخانه از سوی تپه‌های الله‌اکبر و بستان روی شهر باریدن ‌گرفت. از طرف جفیر هم گلوله‌های کاتیوشا و بمباران‌های هوایی، شهر را در برگرفتند. نیروهای مردمی و پاسدار حاضر در شهر، قبل از کامل شدن حلقه محاصره، دور شهر را با چند دستگاه لودر، خاکریز زدند. این خاکریزها با فاصلۀ حدود 150 متری، آخرین دیوار دفاعی بودند که بین شهر و دشمن حایل شده بودند.
با کامل شدن محاصره، راه‌های ارتباطی مدافعان شهر با اهواز و حتی سپاه و ارتش به‌طور کامل قطع شد. صدای شلیک گلوله‌ها و خمپاره‌ها یک آن آرام نمی‌گرفت و در این اوضاع، چیزی که به نظر می‌آمد سازماندهی همان نیروهای اندک باقی مانده بود.
فرمانده عملیات محور سوسنگرد از همه نیروها خواست که با تجهیزات و مهمات اندک‌شان در مسجد جامع جمع شوند. به این ترتیب مسجد جامع مبدل به نقطه ثقل تجمع و هدایت نیروها شد. همان‌جا بود که این نیروها هم‌قسم شدند تا آخرین قطره خون‌شان ایستادگی کنند.
حلقه محاصره، لحظه به لحظه تنگ‌تر می‌شد و آتش دشمن شدیدتر. آن‌قدر شدید که سخت می‌شد عرض یک خیابان را بدون این که اطرافت را گلوله‌ها شخم بزنند طی کنی. در جمع نیروهای مدافع سوسنگرد که مردانه مقاومت می‌کردند بیش از همه، علی تجلایی به چشم می‌آمد. او فرمانده جوانی بود که همراه تعدادی نیروی داوطلب از تبریز عازم جبهه خوزستان شده بود. اوضاع نابسامان شهر در کنار نرسیدن مهمات و امکانات به رزمندگانی که تنها با جان‌شان در مقابل دشمن ایستادگی می‌کردند، خون را در رگ‌های علی تجلایی به غلیان می‌انداخت. او در جمع نیروهای مدافع سوسنگرد گفت: در سنگرهای سوسنگرد، غریب مانده‌ایم و غریبانه می‌جنگیم. این همان راهی است که امام حسین به ما آموخت. آیا کسی هست که ما را یاری کند؟ ما بهترین یاران خود را از دست داده‌ایم و دیگر هیچ جای امنی در شهر باقی نمانده است.
***
دشمن از خاکریز گذشت و وارد شهر شد. شهر وضعیت عجیبی پیدا کرده بود. انگار که کربلایی دیگر از پس کربلای سال ۶۱ هجری قد علم کرده باشد. شهر در آتش می‌سوخت و سرخی خون بهترین جوانان عصر آخرالزمان، سنگ‌فرش خیابان‌ها را سرخ کرده بود. تانک‌های دشمن به 50 متری مسجد جامع رسیده بودند. محاصره، نفس‌گیر‌تر شده بود و شلیک مستقیم تانک‌ها، بمباران‌های هوایی و توپخانه دشمن، زمین و زمان را به هم دوخته بود. آن‌چه به چشم می‌آمد، آتش و خون بود و آن چه تنفس می‌شد، خاک و دود و بوی تلخ و تند باروت که به سینه‌ها چنگ می‌انداخت و گلوها را می‌سوزاند. از بیمارستان شهر فقط نامش باقی مانده بود. نه پزشکی، نه پرستاری و نه امکاناتی. آب و برق قطع شده بود. بچه‌ها ته‌مانده مهمات‌شان را آورده‌ بودند مسجد جامع. ته دل‌ها می‌لرزید که با این تجهیزات پیش‌پا افتاده و مهمات اندک چطور می‌شود مقابل این لشکر تا بن دندان مسلح مقاومت کرد و شهر را نگه‌داشت؟!
زخمی‌ها هم توی مسجد جامع‌ بودند. زخمی‌هایی که حال و روزشان پنجه می‌کشید به دل آدم. لب‌های‌شان از فرط تشنگی، ترک‌ترک شده بود و با خونریزی زیادی که داشتند، با زخم‌های باز و عمیق‌شان رفتنی‌ بودند. مانده‌ بودند زنده‌ها. زنده‌هایی که به هم وصیت می‌کردند بدون این ‌که مطمئن باشند خواسته‌های‌شان به گوش وصی‌شان می‌رسد. در خیابان بازار کویتی‌ها دو دستگاه تانک با ته مانده گلوله‌های آرپی‌جی به آتش کشیده ‌شدند تا در آن واویلای خوف و رجا، ته دل مدافعان بی‌ادعای شهر کمی قرص شود.
علی تجلایی همان شب در تماس با آیت‌الله مدنی نماینده حضرت امام در تبریز، اخبار اوضاع نابسامان سوسنگرد را به گوش ایشان ‌رساند. آیت‌الله مدنی هم بدون معطلی با بیت امام تماس گرفت و به دستور امام، همان شب برای توضیح مشروح ماجرا عازم تهران ‌شد. روز بعد ساعت چهار بعد از ظهر خدمت امام ‌رسید و اخبار کامل سوسنگرد را برای ایشان شرح ‌داد. به دستور امام، آقای اشراقی با بنی‌صدر تماس گرفت و گفت: امام می‌فرمایند اگر حصر سوسنگرد تا ۲۴ ساعت دیگر شکسته نشود خودم به اهواز خواهم آمد.
بنی‌صدر با وجود تمام کارشکنی‌هایش در طول دو ماهی که از شروع جنگ تحمیلی می‌گذشت، این‌بار که مطمئن شد امام شوخی ندارد و بدون برو و برگرد کلام‌شان را عملی می‌کند، علی‌رغم میل باطنی، صبح روز ۲۶ آبان نیروی کمکی و مهمات به سوسنگرد ‌فرستاد.
***
ساعت شش و نیم صبح در محور جاده حمیدیه-سوسنگرد هم‌زمان با اجرای آتش روی عقبه دشمن، نیروها به موازات جاده اهواز-سوسنگرد شروع به پیشروی می‌کنند و خیلی زود با حمایت هوانیروز و انهدام تانک‌هایی که شهر را محاصره کرده بودند، خط محاصره جنوب و شرق سوسنگرد شکسته می‌شود. ساعت ۱۱ صبح و با گذشت حدود پنج ساعت از آغاز عملیات، اولین دسته از تانک‌های دشمن عقب‌نشینی می‌کنند و حلقه محاصره به کلی شکسته می‌شود و رزمندگان اسلام وارد شهر می‌شوند. خورشید هنوز به میانه آسمان نرسیده بود که بانگ تکبیر، شهر را برداشت. ساعت ۱۲ ظهر، سوسنگرد کم‌تر از ۲۴ ساعت بعد از صدور فرمان تاریخی حضرت امام آزاد شد.
یکی از فرمانده‌هان تیپ‌های مهاجم بعثی از طریق بی‌سیم به فرمانده مافوقش این‌گونه گزارش کرد: شدت مقاومت از سوی نیروهای ایرانی‌ها بیش از حد است. کار در دهلاویه گره خورده و غیر از عقب‌نشینی نمی‌توان کاری کرد.
رادیو صدای آمریکا نیز تنها ساعتی بعد از شروع عملیات چنین گفت: یکی از سنگین‌ترین و فشرده‌ترین جنگ‌های دو ماهه‌ اخیر بین ایران و عراق در اطراف سوسنگرد جریان دارد. نیروهای ایرانی با جنگ خانه به خانه، مانع پیشروی نیروهای عراقی شده‌اند. جنگ سوسنگرد به دلایل تاکتیکی و راهبردی، دارای اهمیت است و بعد از جنگ خرمشهر، این مهم‌ترین درگیری طرفین است چرا که از نظر راهبردی در صورتی که عراق سوسنگرد را تصرف کند راه برای حمله گازانبری و تصرف اهواز راحت خواهد بود.


نویسنده: زینب‌سادات سید‌احمدی

مقاله ها مرتبط