۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
بوی عیدی
بوی عیدی

بوی عیدی

جزئیات

به‌مناسبت ۲۲اسفند، روز بزرگداشت شهدا

22 اسفند 1403
آمدن روزهای آخرین ماه سال، نوید تکرار روزهای تلاش و تکاپویی‌ست برای «نو» شدنی تاریخی. نو شدنی که تکرار هرساله‌اش را از خانه‌تکانی‌ها گرفته تا رخت و لباس نو، مدیون فرهنگ کهنی است که از باستانِ ایران زمین به ما ارث رسیده است.
با تند شدن ضرب‌آهنگ نزدیک‌شدن تحویل سال نو، گوش‌هایمان پر می‌شود از صدای هیجان و اضطرابی لذت بخش و کاذب که با تحویل سال، تب آن فرومی‌نشیند و جایش را به خمودی و سکون می‌دهد. این حس را تجربه‌ کرده‌ای؟ آنجاست که تازه دردهای کهنه به سراغمان می‌آید. دردهایی که برای بعضی درد کمر و زانو و برای بعضی دیگر هدر رفتن مالی است که گاهی برای جمع شدنش یک سال به انتظار نشسته‌اند. دردهایی که در تمام روزهای آخرین ماه سال هم با ما بوده‌اند و آن‌ها را حس نکرده‌ایم. همین‌جاست که به دنبال جایگزینی برای آن، به رسم پسندیده‌ای به دیدار اقوام و خویشان می‌رویم تا شاید غم از دست‌رفتن روزهای هیجان‌انگیز گذشته را در دیده‌بوسی‌ها پنهان کنیم.
اما این درد برای آن‌هایی که اسفندماه سال‌های۶۲ و۶۳ را به خاطر می‌آورند، از جنس دیگری‌ست. نه این‌که آن سال‌ها، هیجان و شعف آمدن سال نو نبود، بود؛ خوبش هم بود؛ اما هیجانش کلی با امروز توفیر داشت.
آن‌ها که آن روزها را به خاطر می‌آوردند، هنوز گوش‌هایشان صدای شکسته شدن نی‌های نی‌زارهای به هم فشرده هور را، صدای غریو الله‌اکبر را، انفجار توپ‌ها و خمپاره‌ها که گویی زمین جزایر مجنون را شخم می‌زد، را می‌شنوند و مشامشان پر می‌شود از بوی باروت و خون و خردل.
خیالمان را راحت کردند! خیالمان را آن‌ها که دل به دریای هور سپردند و امنیت و آرامش را به بهای جان، برایمان خریدند، راحت کردند و چه خوب عیدی‌ای را برای سال نوی‌مان تدارک دیدند.
خیالمان راحت شد و وحشت بمباران شهرها را از یاد بردیم. هیجان فتح‌الفتوحات جندالله را از یاد بردیم. گذشته‌ها را لابه‌لای دغدغه‌ها و هیجانات امروز به فراموشی سپردیم و دنیا دور ایمانمان را طوری پیله تنید که یادمان رفت روزگاری سودای پروانه شدن را در سر می‌پروراندیم. یادمان رفت قلب حاج همّت به درد آمده بود از فراق یاران و قلبمان را به درد آورد، پروانه شدنش. شادیِ خرید لباس و کفش نو از یادمان برد حمید و مهدی باکری را چون دسته‌گلانی به آبِ دجله سپردیم تا ببرد و به دست «یار» برساند. شوقِ انداختن سفره هفت‌سین را در ایرانِ امن و تثبیت شده، بدون حضور مردانِ روزهای ناآرام ایران تجربه کردیم و به انتظار تحویل سال نو نشستیم.
اما نه! هر چه ما فراموش کاریم، تاریخ نیست. تاریخ به یاد دارد طنین صدای حاجی بخشی را که تن خمیده و خسته بسیجی‌ها را راست می‌کرد و هیجان و شور انقلابی را از حلقوم بغض‌گرفته‌شان خارج می‌ساخت. تاریخ همه آن رشادت‌ها را پلاکی کرده و به گردنش آویخته تا نشانه‌ای باشد برای آنانی که هنوز سودای پروانه شدن دارند. فقط کافی‌ست تاریخ را ورق بزنی...
من از زبان آن‌ها که گوش‌هایشان هنوز، تیزِ صدای خِس‌خِس سینه جانبازان شیمیایی بدر و خیبر است می‌گویم: آی مردان مرد خیبر و بدر، آی حاج همّت، آی حمید و مهدی باکری، آی بسیجی‌های روزهای مردانگی، چقدر این روزها دلتنگی‌مان به چشم می‌آید و چقدر جایتان کنار سفره هفت سین خالی‌ست...»


نویسنده: اسماطالقانی

مقاله ها مرتبط