۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

یاد یار مهربان

یاد یار مهربان

یاد یار مهربان

جزئیات

به مناسبت فرارسیدن سالگرد ارتحال سیدآزادگان مرحوم حجت‌الاسلام‌والمسلمین علی‌اکبر ابوترابی

12 خرداد 1399
... نزدیک یک سال و خورد‌ه‌ای ما توفیق درک محضر حاج آقا رو داشتیم. ایشون همیشه صلاح اسارت رو در نظر می‌گرفتن. استراتژی آقای ابوترابی دو چیز بود: یکی حفظ جان بچه‌ها و دوم حفظ ایمان بچه‌ها. این دو جزو استراتژی‌‌های حاج آقا بود و به این موارد خیلی توجه داشت. ایشون می‌گفت: بچه‌ها باید سالم به ایران برگردن. در مورد حفظ ایمان بچه‌ها هم دستوراتی می‌دادن. ازنظر ایشون می‌بایست فعالیت‌هایی صورت بگیره که بچه‌ها برای انقلاب و برای نظام باقی بمونن...
آزاده محمدرضا میرشمسی
***
...یه نیرویی تو وجود حاج‌آقا بود كه اگه هر كس با هر غم و غصه‌ای كه داشت می‌دیدش، غم وغصه‌اش ازبین می‌رفت. ایشون، مثل یه خازنی كه برق رو تخلیه بكنه تمام اون فشار رو از توی بدن اون آدم تخلیه می‌كرد. بزرگ‌ترین خاطره‌ای كه هرکسی می‌تونه از وجود حاجی داشته باشه همین انرژی، روحیه و نیروی مثبتی بود كه توی وجودش بود، طوری‌كه با دیدن و لمس كردنش اون غم و غصه‌ها تخلیه می‌شد و به جاش نیرویی تزریق می‌شد كه آدم می‌تونست حتی‌ قوی‌تر از یه كوه جلوی خیلی مسائل ومشکلات بایسته.
آزاده حمیدرضا فخری
***
وقتی اسیر شدیم كله‌مون داغ بود و فكر می‌كردیم كارایی رو كه تو جبهه می‌كردیم، باید اینجام همون كارها رو بكنیم. حاج آقا اول ما رو توجیه كرد وگفت كه اینجا شرایط فرق می‌كنه. ایشون طوری با سربازهای عراقی رفتار می‌كرد كه اونا شیفته‌اش می‌شدند. یکی از آنها می‌گفت: والله زین ابوترابی! یعنی: به خدا، ابوترابی مرد خوبیه.
    آزاده كریم فتحی
***
یه روز نشسته بودیم که حاج‌آقا اومد تو آسایشگاه ما. هفت، هشت نفری زانوهامون رو بغل کرده بودیم وکنار هم نشسته بودیم. حاجی ابوترابی داشت صحبت می‌كرد که یه دفعه اسم حضرت رسول(ص)آمد وسط. من خواستم صلوات بفرستم، حتی گفتم: اللهم...که دیدم سرباز عراقی بالای سرم وایستاده. سرباز گفت: برو دم در زندان وایستا!
رفتم. پیش خودم می‌گفتم خدایا! چیزی به آقای ابوترابی نگه! تو را به امام حسین هر كاری می‌خواد بکنه فقط چیزی به این سید نگه! تا برم دم در سه چهار مرتبه برگشتم. خدا می‌خواست که این سرباز متوجه نگاه من بشه. گفت: بهت می‌گم برو فلان فلان شده!
رفتم و باز از پشت پنجره نگاه كردم. سرباز خیال كرد من دستش انداختم. منم داشتم نگاه می‌كردم که ببینم چیزی به حاجی می‌گه یا نه که آمد دنبالم و تا در زندان من رو برد. وقتی كه رفتم در زندان یکی از بچه‌ها به نام آقای روزبهانی سررسید. هم‌زمان یکی ازسربازها به نام مقداد هم اومد و از آن سرباز پرسید: چه کار می‌کردن؟
گفت: جلسه داشتن.
 مقداد گفت: دستاتو بیار جلو!
دست‌هام رو آوردم جلو و اون با چوب می‌زد تو دستم.
خلاصه اون روز خدا کاری کرد که توجه سربازها از روی حاج‌آقا برداشته بشه و سمت من جلب بشه. خیلی خوشحال بودم که جسارتی به حاج آقا نکردن!
   آزاده سعدالله غلامی

مقاله ها مرتبط