تاریخ پُررنج انقلاب اسلامی از نخستین روزهای تولدش تا دوران سخت جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، زنانی را به خود دیده است که نه نامشان بر سر در خیابان و کوچهای حک شده و نه قدمی بر خاک جبهه گذاشتهاند، اما نشان رشادت و ایستادگی آنها را میتوان روی سربند هر شهید تماشا کرد. زنانی که از خانه تا خط مقدم دلهایشان را با پدر، برادر، شوهر و پسرهای خود روانه میکردند و هر ترکشی که به تن عزیزانشان اصابت میکرد گویی زخمی هم بر قلب آنها مینشست. زنانی که چون کوه جای خالی مردانشان را پُر میکردند و لابهلای کمکهایی که به جبهه میرسید تمام دلتنگیهای قلبشان را هم روانه میکردند. زنانی که رجبهرج عشقشان را به نخهایی از ایمان و مقاومت گره میزدند و برای پارههای تنشان میفرستادند. زنانی که با مِهر و اشک، بر زخمهای تن مردان این سرزمین مرهم میگذاشتند. زنانی که زینتهای سر و دستشان را با خاک زرخیر جبهه معامله میکردند و بهراستی "اگر در جنگی که هشت سال بر ما تحمیل شد، زنان ما، بانوان کشور ما در میدان جنگ، در عرصه عظیم ملی حضور نمیداشتند، ما در این آزمایش دشوار و پرمحنت پیروز نمیشدیم. زنها ما را پیروز کردند.»
۱ حَنطهها
۲ یکییکی برشته میشدند و سبد را پر میکردند. مامان برای ناهید و شوهرش جداگانه چندتایی کلوچه زعفرانی را با کنجد تزیین کرده بود تا روی باقی کلوچهها بگذارد و رسم چندین و چند ساله دزفولیها را برای تازه داماد و دخترش بی کموکاست به جا بیاورد. از صبح تا ظهر پای تنور بودیم و عرقمان حسابی درآمده بود. غلط نکنم بوی حنطه توی همه محل پیچیده بود که مامان اصرار داشت سهم در و همسایه را هم کنار بگذاریم. هنوز چندتایی چانه مانده بود که ناگهان صدای عجیب و غریبی مثل سوت توی گوشمان پیچید. خشکمان زده بود و نمیدانستیم این صدا از کجا و از چیست. به خودمان نیامده بودیم که پشتبندش صدای بلندتری آمد. ثریا که مثل من ترس توی جانش ریخته بود، دستپاچه شد و تالاپ با پایش کوبید زیر سینی چانهها و همهشان چپه شدند روی زمین. صداهای پشت سرهم آنقدر گیجمان کرده بود که به جای رفتن ما، ناهید و شوهرش آمدند پیشمان. ناهید ماند و شوهرش که پاسدار بود، رفت تا خبر بیاورد. بابا هنوز از بهیاری برنگشته بود که شوهر ناهید برگشت و گفت که پایگاه هوایی دزفول را بمباران کردهاند. هنوز با خبری که شنیده بودیم کنار نیامده بودیم که بابا هم از راه رسید و گفت میدان مثلث را هم زدهاند. تا شب مات و مبهوت خبری را که شنیده بودیم، بالا و پایین میکردیم و هزارجور احتمال را برای خودمان ردیف میکردیم که اخبار تلویزیون آب پاکی را ریخت روی دستمان؛ جنگ شروع شده بود! باورم نمیشد فقط طی چند ساعت، زندگی مردم این شهر عوض شده باشد. ثریا کیفش را برای مدرسه فردا آماده و لباسهایش را به جارختی آویزان کرده بود، اما حالا باید به جای مدرسه با بقیه دخترها میرفت پایگاه هوایی تا خون بدهد. یک ربع تا پایگاه راه بود، اما درست قبل از اینکه برسیم پایگاه را زدند و ما مجبور شدیم راهِ رفته را برگردیم. شوهرِ ناهید از همان روزهای اول جنگ رفت منطقه، اما بابا چون بهیار بود شروع کرد به آموزش دادن نیروهای مردمی در مسجد محل. باید در محل یک گروه امداد راه میانداختیم، اما قبل از آن باید به زنها و مردهایی که پایِ کار بودند یاد میدادیم چطور زخم زخمیها را ببندند یا به آنها آمپول تزریق کنند. بابا من را بعد از دیپلم فرستاده بود اردوی جهادی تا دوره امداد را بگذرانم و حالا که بابا به همه گفته بود من و دخترم برای آموزش دادن حاضریم، چقدر آن آموزشها به کار میآمد. مسجد محمدی شد محل آموزش مردها و خانه کناریاش برای آموزش زنها آماده شد. یکی دو روز اول فقط آموزش بانداژ میدادیم تا مبادا به خاطر یاد دادن تزریق، آمپولها حیف و میل شود. هفدهم مهرماه همه شهر را موشکباران کردند و سایه جنگ زودتر از زمانی که خیالش را میکردیم روی سر شهرمان افتاد. از راه خانه تا مسجد خیلی از خانهها داغان شده بود و خیلیها را از زیر آوار بیرون کشیده بودند. از کنار برخی خانهها با ترس و لرز رد میشدیم، دیدن بعضی صحنهها مو را به تنمان سیخ میکرد؛ مثل تکههای بدن زنی که از زیر خاک بیرون میکشیدند. اوضاع شهر به هم ریخت و تیپ ۲ زرهی ارتش برای نیروهای بهیار، اعلام نیاز کرد. یادم نمیآمد تا آن موقع مامان یا بابا اجازه رفتن به خانه دوستهایمان را به ما داده باشند، اما بابا اسم من و خواهرم را توی فهرست بهیاران داوطلب نوشت. از بین همه شصت نفری که آموزش داده بودیم، من و ثریا و هفت نفر دیگر شدیم بهیار بیمارستان 508 تختخوابی ارتش. اولین شیفتمان هم شد آماده کردن تختهای بیمارستان که باید از توی دو طبقه انباری میآوردیمشان توی بخش. داروها برایمان از داروخانهها میرسید و مردم هم بعد از اعلام نیاز، ملحفههای تمیز میفرستادند. چندتایی پزشک و سه چهارتایی بهیار خانم و آقا از تهران آمدند دزفول. صبحها یک جیپ ارتش میآمد دنبال ما و بعد از کار برمان میگرداند خانه. همه چیز برای پرستاری از رزمندههای زخمی آماده بود، اما هنوز همان چند نفری هم که به آنها آموزش داده بودم یک آمپول زدن ساده را بلد نبودند. آب مقطر را توی چند تا سُرنگ ریختم تا بچهها روی دستم تمرین آمپول زدن کنند. دستم از پایین تا بالا شد پر از سوراخ و زخم.
بچهها برای خودشان یکپا بهیار شده بودند، اما شهر امن نبود و گروه نه نفره ما کمکم آب میرفت. مردم تکوتوک از شهر میرفتند، اما خیلی از خانههای شهر شَوادون
۳ داشت و مردم موقع بمباران آنجا پناه میگرفتند. خانههای قدیمیتر هم به همدیگر راه داشت و حتی اگر بمباران چندساعت طول میکشید مردم میتوانستند به داد هم برسند. بابا برای اینکه در شهر بمانیم آستینهایش را زد بالا و با کمک همسایه برای خانه خودمان هم یک سرداب درست کرد که چندتایی
کَت هم داشت تا موقع بمباران هر کدام یک اتاق هم داشته باشیم
. اوایل جنگ بود و وضع ما خیلی خوب نبود. از در و دیوار زخمی میرسید که باید بعد از عمل از آنها مراقب میکردیم؛ داروهایشان را میدادیم یا حواسمان بود که زخمهایشان عفونت نکند اما بین همه مریضها با انواع و اقسام دردها و نالهها، وضعیت بعضیها بدتر و ترسناکتر بود. یک مریض آورده بودند که جراحت بالایی نداشت، اما باید کلی قرص و دارو میخورد. توی یکی از شیفتهایم قرصها و کپسولهای رنگارنگ را برایش میبردم که ناگهان روی تختش نشست و شروع کرد شبیه سگها زوزه کشیدن. اول که کنار گوشم زوزه کشید ترسیدم، اما بعد که پشت سر هم این صدا را از خودش درآورد زود از اتاق آمدم بیرون و به بقیه بهیارها گفتم که یکی از مریضها شوخیاش گرفته آن هم شوخیای که من اصلاً از آن خوشم نیامد. نوبت بعدی دارو، یکی از رزمندهها که ناراحتیام را دیده بود، گوشی را داد دستم که مراقب خودم باشم. حرفش برایم عجیب بود آنقدر که رفتم سراغ دکتر و تازه متوجه شدم که طفلی به خاطر انفجار نزدیک، موجی شده و تا صدای گربه میشنود خیال میکند خودش سگ است و شروع میکند به سرو صدا. از بخت بد هم دورتا دور بیمارستان پر بود از گربه و جَکوجانور.
مجروحانی هم داشتیم که رسیدگی به آنها سختتر از این حرفها بود؛ سربازان عراقی که اسیر شده بودند. برای ما اینها هم مثل بقیه بودند اما انگار برای بعضیها این طور نبود. بهشان حق میدادیم اعتراض کنند و نخواهند کاری برای آنهایی بکنند که تا آخرین فشنگشان با ما جنگیده بودند، اما مردانگی حکم میکرد به درد آنها هم برسیم. دکتر سوادکوهی مسئول بیمارستان بود. همه پرستاران و بهیارهای معترضی که میخواستند عراقیها را از بیمارستان بیرون کنند جمع کرد و طوری قانعشان کرد که حتی چند تا پرستاری هم که شوهرها و برادرهای آنها در جنگ شهید بودند راضی شدند به آنها رسیدگی کنند
. رزمندهها زخمی و خسته میآمدند بیمارستان و سرحال و سالم برمیگشتند جبهه. جز رسیدگی به زخمهای تنشان کنار قرص و آمپول، کلی هم دعا و زیارت میخواندند تا درد دوری از جبهه را هم تسکین دهند.
در روزهای اوج شلوغی بیمارستان بودیم که خبر رسید خرمشهر آزاد شد. رزمندههایی که تا همین چند دقیقه قبل از درد ناله میکردند، کِل میکشیدند و خدا را شکر میکردند. این وسط یکی که پایش را گچ گرفته بود از همه خوشحالتر بود. رادیوی کوچکش را گرفته بود کنار گوشش و با پای گچ گرفته روی تختش بالا و پایین میپرید. مردم همه بیمارستان را پُر کردند از شیرینی و بستنی و به ما هم توجهی نمیکردند که التماس میکردیم به زور شیرینی به مریضهای پرهیز غذایی ندهند. خیال میکردم کام پرستارها و رزمندهها حالا حالاها شیرین بماند غافل از اینکه چند ساعت بعد بیمارستان پُر شد از رزمندههایی که به خاطر بمباران مسجد خرمشهر تا دَمِ شهادت رفتهاند
. باورش دیگر برایم سخت نبود که در دل هر شیرینی جنگ یک تلخی هم وجود دارد و در هر قلبِ شکسته یک نشان کوچک از پیروزی
.
پی.نوشت ۱- بیانات مقام معظم رهبری،21/04/1391.
۲-کلمه عربی به معنای گندم.
-۳شوادون در لهجه درفولی و شوشتری به معنی شبستان است و از دیر باز مرسوم بوده که برای فرار از گرمای طاقت فرسای تابستان در درون سردابههایی عمیق که از تابش آفتاب محفوظ بودهاست، ساعات گرم روز را میگذرانیدهاند.