۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
انگار من نبودم
انگار من نبودم

انگار من نبودم

جزئیات

خاطره‌ رهایی از محاصره داعشی‌ها از زبان شهید اسدالله ابراهیمی / به‌مناسبت بیست و هفتم خردادماه، سالروز شهادت شهید اسدالله ابراهیمی

27 خرداد 1405
انتهای جاده بلاس در جنوب حلب، سوریه، جمعه ۱۳فروردین ۱۳۹۵
از ابتدای سال جدید، دشمن تحرکات زیادی داشت. مدام گزارش می‌دادیم که فرمانده‌ها حواس‌شان باشد. بالاخره عصر ۱۳ فروردین با حجم بسیار بالا و تمام توان به روستای ابورویل حمله کردند. من سمت چپ روستا در یک سنگر، تنهایی اجرای آتش می‌کردم. یک لحظه برگشتم به سنگرهای دیگر سرکشی کنم، فرمانده به‌ام گفت «ابراهیمی! برو سرِ جات، مواظب باش بچه‌ها دور نخورن.» من هم رفتم با یک قبضه آر‌پی‌جی و سلاحم تو سنگرم آماده بودم. دیدم حر‌امی‌های داعش حمله کردند. دشمن این‌قدر نزدیک شده بود که صدای داد و فریاد و الله‌اکبرشان را به راحتی می‌شنیدم. در سمت راست و وسط روستا، بچه‌ها درگیر شدند و تلفات خوبی از دشمن گرفتند و آن‌ها عقب کشیدند. در یک لحظه دیدم از سمت راست و چپ روستا، همان جایی که من سنگر گرفته بودم دارند حمله می‌کنند. بدون معطلی شروع به ریختن آتش کردم و فرصت کردم یکی دوتا گلوله آرپی‌جی به سمت‌شان بزنم. همان ابتدا ده نفری از دشمن را به جهنم فرستادم. در همین حال متوجه شدم صدای بچه‌های خودمان و تیر‌اندازی‌های‌شان نمی‌آید. برگشتم به سنگرهای کناری، دیدم بچه‌ها هیچ‌کدام نیستند. فهمیدم عقب‌نشینی تاکتیکی کرده‌اند و من را بین این همه داعشی تنها گذاشته‌اند و رفته‌‌اند. یک لحظه با خودم گفتم «اسد! بچه‌ها نیستن، خدا که هست.» رفتم تو سنگر و جیب‌هایم را پر کردم از مهمات. یک قبضه آر‌پی‌جی هم برداشتم و دوتا موشک بالای سینه خشابم قرار دادم. اسلحه‌ا‌م را گذاشتم روی تک‌تیر چون شنیده بودم اگر روی رگبار باشد دشمن خیال می‌کند ترسیده‌ام. خلاصه با توکل به خدا راه افتادم. یک لحظه هم صدای الله‌اکبر تکفیری‌ها قطع نمی‌شد. ناگهان از فاصله سه چهار متری، با تیربار از سمت چپ به من تیراندازی شد. تیرها از کنارم رد می‌شدند، اما به من نمی‌خوردند. سریع به سمت تیربارچی تیراندازی کردم که به درک واصل شد. یک‌دفعه از تمام اطراف به سمت من تیراندازی کردند. از فاصله کم‌تر از بیست متری، با نعره یاحیدر شروع به تیراندازی کردم. انگار من نبودم که داشتم می‌جنگیدم. خیلی راحت و در عین ناباوری، گلوله‌های من به دشمن اصابت می‌کرد، اما یک تیر هم به من نمی‌خورد. از یک شکاف یکی‌یکی می‌آمدند و من با چند تیر آن‌ها را به جهنم می‌فرستادم تا شکاف بسته شد. توی آن شلوغی صدای چند نفر را شنیدم که می‌گفتند «ابراهیمی! کجایی؟» بچه‌ها به دنبال من برگشته بودند. فریاد زدم «من این‌جام.» باز داعشی‌ها از چند طرف من را به رگبار بستند. چاره‌ای نداشتم، باید به سمت بچه‌ها می‌دویدم. یاعلی گفتم و به طرف آن‌ها رفتم. دیدم فرمانده با دوتا از بچه‌ها با یک تویوتا که یک دوشکا رویش نصب بود آمده‌اند دنبالم. خودم را پشت تویوتا انداختم و با یک اجرای آتش دوشکا توانستیم از میان رگبار آتش دشمن خارج بشویم.



نویسنده: اسرا مهدوی

مقاله ها مرتبط