۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جمع هزینه خرید : 0 تومان

رفتن به سبد خرید

نوری در تاریکی

نوری در تاریکی

نوری در تاریکی

جزئیات

به مناسبت ۱۰ آبان، سالروز شهادت شهید شریف اشرف

10 آبان 1399
زندگی‌نامه
شهید شریف اشراف در ۱۳۱۶ هجری شمسی، در شیراز متولد شد. وی در طفولیت پدر و مادر خود را از دست داد و همراه سه خواهرش، بقیه‌ی زندگی را در منزل عمه خود سپری كرد.
شریف، تحصیلات خود را تا سال اول دبیرستان با موفقیت به پایان رساند و به واسطه علاقه‌ای كه به شغل نظامی داشت دو سال آخر را در دبیرستان نظام شیراز گذارند. وی پس از پایان دوره دبیرستان به تهران نقل مكان كرد تا در دانشكده افسری ادامه تحصیل دهد. سه سال بعد، به درجه ستوان دومی نایل شد؛ اما علاقه و ذهن پویایش باز هم او را به ادامه تحصیل سوق داد. او با فراگیری درس زبان انگلیسی و موفقیت در امتحان زبان، برای گذراندن دوره‌های نظامی، عازم آمریكا شد.
شریف پس از گذراندن دوره‌های مختلف از جمله تكاوری كوهستان (رنجری)، چتربازی، دوره مقدماتی و دوره عالی، در پایان سال ۱۳۳۹، به وطن بازگشت. وی پس از ازدواج، در همان سال به شیراز منتقل شد و در آن جا در مقام استاد اسلحه شناسی، كار خود را آغاز كرد.
سال ۱۳۴۲، در مسابقات«سنتو» كه در دانشكده افسری برگزار شد، شركت كرد و در قسمت تیراندازی با اسلحه كلت به مقام دوم دست یافت. بدین ترتیب توجه فرماندهان را به خود جلب نمود. استعداد و ابتكار او در مسئولیت‌هایی كه به عهده‌ داشت، سبب جلب توجه لشكر گارد به وی شد و بدین‌سان در اواخر سال ۱۳۴۹، از شیراز به گارد منتقل شد. همسر شهید اشراف در این رابطه می‌گوید:«از همان ابتدا من و شریف اشراف متوجه شدیم زندگی ما با محیط گارد و افراد آن هیچ‌گونه هماهنگی و سازگاری ندارد؛ به همین دلیل در انزوای كامل بودیم. جلسات و میهمانی‌ها و سرگرمی‌های آن‌ها، به خصوص در باشگاه افسران، خلاف شؤون زندگی ما بود و هرگز در آن مجالس شركت نمی‌كردیم. برخلاف آن‌چه رایج بود، اشراف پیوسته در گارد، اسلام را تبلیغ می‌كرد. از جمله تبلیغات او، خریداری تعداد زیادی قرآن مجید و تقسیم آن بین افسران و درجه‌داران بود. وقتی از او می‌‌پرسیدم چرا این كار را انجام می‌دهی، می‌گفت: «من این قرآن‌ها را در اختیار افراد قرار می‌دهم تا آن‌ها مجبور شوند قرآن بخوانند
در آن زمان شریف اشراف ستوان یكم و استاد دوره‌ی تكاوری و كوهستان بود و در این رشته‌ها تدریس می‌كرد. سرتیپ«شاهین‌راد» ـ فرماندهی لشكر ۲۱ در زمان جنگ و از رزمندگان نامی ارتش كه بعدها پس از فرماندهی مركز آموزش ۰۱ و دانشكده‌ی فرماندهی و ستاد، به معاونت اطلاعات و عملیات نیروی زمینی منصوب گردید ـ نیز در گارد خدمت می‌كرد. وی درباره‌ی شریف اشراف می‌گوید:
«تیمسار اشراف از معدود افسرانی بود كه از بعد معنوی بسیار غنی بود؛ به‌طوری كه نیمی از قرآن را حفظ كرده بود. او از نظر جسمانی نیز قوی بود و دوره‌ی تكاوری، یعنی یكی از سخت‌ترین دوره‌های ارتش را با موفقیت طی كرد و در این فن به مقام استادی رسید و در مقام استاد تكاوران، این فن را تدریس می‌كرد. از طرفی دیگر، وی دوره‌های عملی و نظامی را هم گذرانده بود و از نظر عملی نیز فردی مطلع و آگاه به‌شمار می‌آمد».
سال ۱۳۴۷ شریف اشراف مبادرت به نوشتن قرآن با خط خود نمود و معتقد بود كه هرگاه كار نوشتن قرآن به پایان رسد، عمر او نیز به پایان خواهد رسید. دو سال بعد، یعنی سال ۱۳۴۹، برای گذراندن دوره‌ی عالی، باردیگر به شیراز منتقل شد. پس از پایان دوره، با درخواست فرمانده مركز پیاده درهمان یگان استقرار یافت و پس از سه سال برای گذراندن دوره‌ی عالی، بار دیگر به شیراز منتقل شد. پس از پایان دوره، با درخواست فرمانده مركز پیاده در همان یگان استقرار یافت و پس از سه سال برای گذراندن دوره عالی، بار دیگر به شیراز منتقل شد. پس از پایان دوره با درخواست فرمانده مركز پیاده در همان یگان استقرار یافت و پس از سه سال برای گذراندن دوره فرماندهی و ستاد به تهران منتقل گردید. پس از اتمام دوره فرماندهی و ستاد، او را به خاش منتقل كردند. در این‌باره همسر وی می‌گوید:«پس از گذراندن دوره‌ی فرماندهی و ستاد، همسرم را كه از نظر نظامی و تخصصی مهارت بسیاری داشت، به دلایل نامعلوم به بدترین منطقه‌ی بد آب‌و‌هوا، یعنی شهر مرزی«خاش» واقع در سیستان و بلوچستان منتقل كردند؛ اما پس از مدت ۸  ماه، ناگهان وی به دفتر ویژه اطلاعات به ریاست«حسین فردوست» فرا خوانده شد. این حركات مشكوك و غیرمنطقی، ما را نسبت به رژیم طاغوت بدبین كرد؛ اما بدیهی بود كه به علت ترس و نگرانی از عواقب بعدی، امكان هر سوالی مبنی بر اینكه چرا اشراف به یك باره از منطقه بد آب و هوا به دفتر حفاظت فراخوانده شد، برای ما غیر ممكن بود
از آن پس تا سال ۱۳۵۷، شریف اشراف در آن دفتر خدمت كرد. تا آن كه پس از گذشت مدت كوتاهی از پیروزی انقلاب، با دیگر به خدمت فراخوانده شد و در مقام فرمانده پادگان ۰۶، كار خود را آغاز كرد. شش ماه بعد به معاونت لشكر ۲۱ منصوب گردید و سپس به طور داوطلب برای كمك به نجات كردستان، با عقیده ایجاد صلح و دوستی به سنندج رفت.
هنگامی كه اشراف به كردستان رفت، دو ماه از نوشتن قرآن او می‌گذشت. او به دوستانش گفته بود كه من از این ماموریت زنده برنمی‌گردم. گویا شهادت به وی الهام شده بود.
گردان دوم از لشكر۱، (بعدها لشكر۱ و ۲ گارد، لشكر۲۱ حمزه را تشكیل دادند.) به معاونت شریف اشراف، در پادگان سردشت حضور داشت كه قرارشد با گردانی دیگرتعویض شود. شهید شریف اشراف، برای نظارت بر تعویض دو گردان به كردستان عزیمت كرد. گردان تعویض شده، هنگام بازگشت از پیرانشهر به سمت بانه، ناگهان با گروهی از عناصر ضدانقلاب درگیر شده، در این درگیری تعداد زیادی از جمله شریف اشراف به شهادت رسیدند.
سرتیپ۲«ابوالقاسم سمندر كه در آن روز به وسیله بی‌سیم با شریف اشراف ارتباط داشته، می‌گوید: «آخرین مكالمه‌ای كه از شهید اشراف شنیدم این بود كه او مردم بانه را به كمك فرا می‌خواند. هم چنین گروه خود فروخته ضد انقلاب را كه در بانه باعث درگیری شده بودند، به آرامش دعوت می‌كرد. چند لحظه بعد صدای بی‌سیم‌چی را شنیدم كه می‌گفت: دیگر از روی پل نمی‌توانیم جلوتر برویم و ناگزیر به ترك خودرو هستیم
بدین ترتیب شهید اشراف در مقابل كمین دشمن، شجاعانه تا آخرین گلوله مقاومت كرده، یك هفته پس از عزیمت به منطقه‌ی كردستان، در دی ماه ۵۸ به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
شهید شریف اشراف بسیار متواضع و مهربان و همیشه به فكر پرسنل زیردست خود بود و همواره سعی می‌كرد به مشكلات و درد دل آن‌ها رسیدگی كرده، خواسته‌هایشان را انجام دهد. وی فرد مذهبی و مقید بود. برای خانواده‌ی خود نیز همسری فداكار و پدری آرمانی به شمار می‌آمد.
مردی با خصوصیات انسانی والا و شایسته كه با تمام وجود به اسلام و میهن خویش عشق می‌ورزید، سرانجام جان خود را در راه حفظ و بقای استقلال مملكت در نبردهای غرب كشور فدا نمود.
همسر شهید اشراف در بیان خاطراتش با این شهید بدین ترتیب ادامه می‌دهد.
به خاطر دارم كه روزی به زیارت بارگاه حضرت معصومه(س) رفته بودیم. پس از زیارت به موزه‌ی آن حضرت رفته، قرآن‌های خطی بسیاری را مشاهده كردیم. در حال تماشای قرآن‌ها بودیم كه متوجه شدم شریف، كنجكاوی زیادی از خود نشان می‌دهد. به او گفتم:«تو هم می‌توانی قرآن خطی بنویسی
پس از بازگشت، با توجه به پیش زمینه‌ای كه در ایشان بود و نیز علاقه فراوان وی به قرآن كریم، به تهیه وتدارك نوشتن یك جلد قرآن كریم اقدام نمود. در همان ابتدای نوشتن قرآن به من گفت: «هر وقت نوشتن قرآن تمام شود، عمر من هم تمام می‌شود.» او نوشتن قرآن را در سال ۱۳۴۷ آغاز كرد و در سال ۱۳۵۸ به پایان رساند. این قرآن هم‌اكنون با شمشیر و لباس‌های او، در موزه شهدای بنیاد شهید موجود است.
شریف به من می‌گفت: «از سال ۱۳۴۷ كه شروع به نوشتن قرآن كردم، تا سال ۱۳۵۷ كه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، هر مسجدی كه ساخته شده لااقل آجری از آن متعلق به من است
دكتر هنگامه اشراف دختر شهید اشراف از خاطرات با پدر اینچنی می‌‌گوید:
وقتی۱۲-۱۰ سال داشتم، روزی پدرم خاطرات دوران كودكی خود را با اشتیاق خاصی برای ما تعریف كرد:
«
وقتی ۴-۳ ساله بودم، روزی مثل عاشورا، مقداری آب از منبعی سرگذر نوشیدم و بدون اراده و یادگیری قبلی، سلامی به ابا عبدالله الحسین(ع) دادم.» پدرم بیان می‌كرد كه این كار را در حالی انجام داده كه تا آن زمان هیچ كس به او یاد نداده بوده و كاملاً ناگهانی این كلمات بر زبان وی جاری شده است
حال كه من گذری به خاطرات كودكی‌ام می‌كنم این خاطره نظر مرا جلب می‌كند. شهید اشراف از همان ابتدای كودكی پیوند قلبی، ذاتی و عرفانی با شهدای كربلا برقرار كرده بود و حاصل این اخلاص و ارادت، شهادت وی در عید قربان ۱۳۵۸ بود. آن چه شخصیت پدرم را از هم‌قطاران و هم‌لباسانش ممتاز و برجسته می‌كرد، فقط تلاش در زمینه رزمی و جنگی و نظامی نبود، بلكه به دلیل روحیه خاص و والای وی بود.
روزی در دوران كودكی، كه صبح زود برای رفتن به مدرسه بیدارشده بودم، مشاهده كردم پدرم تعداد زیادی «حدود ۸۰-۷۰ جفت» كفش زمستانی بچگانه تهیه كرده است. از او پرسیدم این‌ها چیست؟ وی پاسخ داد كه برای بچه‌های تنها و یتیم تهیه نموده‌ام. با مشاهد‌ه این اعمال، پدر نزد من مردی بسیار رئوف و مهربان و غم‌خوار زیردستان جلوه نمود.
همان‌گونه كه خاطر نشان كردم، روحیه خاص وی، او را از بسیاری مردم ممتاز می‌كرد. در زمانی كه هم و غم نظام طاغوتی، دامن زدن به رفاه‌طلبی و استفاده‌ی هرچه بیشتر از لذایذ دنیا و خوشی‌های دروغین و زودگذر بود و فرهنگ دنیاطلبی ترویج می‌شد و همچنین در سیستم ارتشی آن زمان، نمازخواندن و مذهبی بودن جرم محسوب می‌شد، با این حال وی بسیار مومن و معتقد بود. اعتقاد وی به اسلام، ناشی از عشق و شناخت وی به قرآن كریم، نبی‌اكرم(ص)، ائمه اطهار(ع) و اهل بیت(ع) بود.
عشق و علاقه ایشان به قرآن مجید بسیار زیاد بود؛ به گونه‌ای كه همواره قرآن را قرائت و تفسیر می‌نمود. بعدها نیز از كوچك‌ترین فرصت، در مسافرت، محل‌كار و منزل، برای نوشتن آیات قرآن استفاده می‌كرد.
ایشان درمهمانی‌های خانوادگی كمتر شركت می‌كرد. یكی از خاطراتی كه از ایشان به‌یاد دارم، زیارت مستمر آرامگاه امام‌زاده‌ها و حرم امام‌هشتم(ع) بود. در تهران حداقل هفته‌ای یك‌بار به زیارت امام‌زاده سیدناصرالدین(ع) و شاه‌عبدالعظیم(ع) می‌رفت. درشیراز نیز كه زادگاه وی بود، به زیارت شاه‌چراغ(ع) احمدبن موسی(ع) و سیدعلاءالدین(ع) می‌رفت. هم‌چنین ارادت بسیار عجیب ایشان نسبت به ائمه اطهار و یادگاران آن‌ها فراموش ناشدنی و مثال زدنی است.
در سال ۱۳۵۸، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، كه ایشان را برای كادر لشكر ۲۱ حمزه دعوت كرده بودند، روزی متوجه شدم كه پدر در حال نگارش قرآن با حالتی خاص اشك می‌ریزد. از وی علت آن را سوال كردم و ایشان چنین پاسخ داد:
«
رفتن من به ارتش براساس علاقه و ذوقی بود كه به فنون نظامی و رزمی داشتم و به هیچ‌وجه انگیزه‌ی خدمت به نظام طاغوتی را در سر نداشتم؛ از این رو، متاسفم و حسرت می‌خورم كه چرا بیشتر عمر خدمتی‌ام در نظام طاغوت صرف شد و ای‌كاش خداوند متعال از ابتدا توفیق خدمت در ارتش جمهوری اسلامی را نصیب من می‌نمود. »
به یاد دارم پدرم مدت‌ها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، با امام(ره) و انقلاب همراه و هم‌آهنگ بود و به پیروزی حتمی انقلاب اسلامی یقین داشت و بدون هیچ واهمه در محافل دوستان و اطرافیان اظهار می‌نمود كه عمر دوره‌ی شاهنشاهی پایان یافته است. حتی شش ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در محیط كار خود، نامه‌ای به همین مضمون تهیه و در آن از آیت‌الله خمینی(ره) حمایت كرده بود. البته مدت‌ها بود كه تمام كارها و رفتارهایش در محیط كار، تحت نظر بود؛ اما از آن‌جایی كه هیچ مدرك قانونی، به جز اعتقادات راسخ به مكتب اسلام از ایشان نداشتند، كاری نمی‌توانستند انجام دهند.
وی پس از پیروزی انقلاب نیز با جدیت تمام مشغول به كار شد. نوشتن قرآن كریم به دست ایشان ۱۰ سال به طول انجامید. پدر همیشه متذكر می‌شد: «زمانی كه این یادگاری به پایان برسد، عمر من هم پایان می‌یابد.» و بسیار عجیب بود كه بعد از اتمام قرآن، روزی در آبان ماه ۵۸، پدر از محل كار به منزل آمد و گفت كه قصد رفتن به كردستان را دارد. من كه در آن زمان ۱۷ ساله بودم، به شدت با رفتن ایشان مخالفت كردم. شاید به این دلیل كه احساس می‌كردم روز وداع نزدیك است؛ وداع با نازنینی كه تمام هستی من و خانوده‌ام بود. اما ایشان با وجود مخالفت ما، بر رفتن پافشاری می‌كرد. چنین بود كه دست تقدیر، ایشان را به خاك و زمینی دیگر فراخواند و در آبان ۱۳۵۸، مصادف با روز عید قربان، در سردشت به گونه‌ای ناجوان‌مردانه به دست مزدوران خائن، شجاعانه به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمد.

بر‌گرفته ازكتاب مركز‌اسناد

مقاله ها مرتبط