۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جمع هزینه خرید : 0 تومان

رفتن به سبد خرید

خدایا تو شاهد باش!...

خدایا تو شاهد باش!...

خدایا تو شاهد باش!...

جزئیات

بررسی مختصر حادثه تاریخی به شهادت رساندن شیخ فضل الله نوری توسط عناصر فراماسونر مشروطه خواه/ به مناسبت ۱۱ مرداد سالروز شهادتش

11 مرداد 1400
محاکمه که تمام شد، آقا شیخ فضل‌الله با طمأنینه بلند شد و عصازنان به طرف در رفت. مأموران، جمعیت جلوی در نظمیه را عقب راندند و راه را باز کردند.آقا مکثی کرد، نگاهی به مردم انداخت و این آیه را تلاوت کرد: «و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد» و به طرف دار به راه افتاد. روز سیزدهم رجب بود، روز میلاد امیرالمومنین(ع). یک ساعت و نیمی به غروب آفتاب مانده بود. یک دفعه باد گرفت و هوا ابری شد...
آقا که از چهارپایه بالا رفت، قبل از این که طناب دار را بخواهند به گردنش بیاندازند، شروع کرد به صحبت کردن با مردم و آخرش هم بلند گفت: «خدایا تو شاهد باش، دم آخر باز هم به این مردم می‌گویم که مؤسسین این اساس، لامذهبین هستند که مردم را فریب داده‌اند. این اساس، مخالف اسلام است... . محاکمه من و شما مردم بماند پیش پیغمبر محمد بن عبدالله(ص)»
در این هنگام طناب را به گردنش انداختند.گرد و غبار و باد همه جا راگرفته بود که... .
 
علما و جریان مشروطه خواهی
اینکه اصلاً چه شد که مردم ایران از ظلمی نفس‌گیر بعد از حدود ۱۰۰ سال به فریاد آمدند، داستانی دارد که برای دانستنش کمی باید به عقب برگردیم؛ به سالهای ۱۱۹۲ و ۱۲۰۸ هجری شمسی. همان سال‌هایی که اول با عهدنامه گلستان و بعد با عهدنامه ترکمان‌چای، سرزمین‌های بسیاری از دست رفت و حقارت شکستی سنگین به خاطر بی‌کفایتی پادشاهان و درباریان قاجار به مردم ایران تحمیل شد. حالا تازه این همة ماجرا نبود. جای دردناک‌ترش ظلم و ستم بی‌حد فرمانداران و خوانین گماشته شده از طرف دربار بر مردمان شهرها و روستاها بود که هر نوع غارتگری و دست درازی به مال و ناموس ملت می‌کردند و مردم له شده از این همه فشار جایی برای اعتراض نداشتند. آن‌وقت به این همه مشکلات مردم، دادن امتیازهای رنگ و وارنگ به دولتین روس و انگلیس را هم اضافه کنید. این گرفتاری‌ها برای ایران بود تا اینکه قضیه قرارداد رژی پیش آمد و بعد فتوای تاریخی و مهم ـ که البته صحیح آن «حکم» است نه فتوا ـ میرزای شیرازی، دستوری که با اطاعتش از طرف مردم، دربار و جناب ناصرالدین شاه و انگیسی‌ها یک جا با هم شکست خوردند و در میان علما حس اعتماد به نفس و در میان مردم بارقه‌های امید شکل گرفت.
سال‌ها بعد که مسیو نوز بلژیکی، رئیس گمرکات ایران، که امان مردم را سر مالیات اضافه گرفتن در سرحدات،گرفته بود و دولت هم به اعتراضات به وجود آمده هیچ توجهی نمی‌کرد؛ وقتی در مراسم جشنی با حضور درباریان لباس روحانیت به تن کرد و دین و اعتقادات مردم را مسخره کرد، علما و مردم هم شروع کردند به تلگرافات اعتراض به دربار زدن و بعد تحصن کردن در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع). گرچه درباریان مجبور شدند کمی دست و پایشان را جمع کنند اما اعتراض تنهای آنها راه به جایی نبرد، تا آن وقت که علاءالدوله، حاکم تهران، به بهانه گران شدن قند در بازار، تجّاری را که سر قضیه مسیو نوز با علما در تحصن همراهی داشتند، به چوب بست و این در حالی بود که به خاطر جنگ روسیه و ژاپن قیمت قند و شکر گران شده بود. ایران هم وارد کننده قند و شکر از روسیه بود، تجار چاره‌ای جز خرید گران و افزایش قیمت نداشتند. با این شرایط علاءالدوله و عین الدولخ وزیر بهانه‌ای برای انتقام از مردم پیدا کرده بودند، بهانه‌ای برای چوب بستن و باجگیری.
اینطور شد که تعدادی از علما چاره را دوباره در خروج از تهران و تحصن در حرم حضرت عبدالعظیم(ع) دیدند. اسم این تحصن بعدها در تاریخ شد «مهاجرت صغری».
علما در مهاجرت صغری تقاضاهایی داشتند که عبارت بود از: عزل مسیو نوز، عزل علاءالدوله از حکومت تهران، عزل عسگر گاریچی هوسران از راه قم و مساعدت شاه برای تأسیس عدالت خانه.
بعد از مدتی شاه مجبور شد ـ البته در ظاهر ـ خواسته های علما را قبول کند.
تا زمانی که ناصرالدین شاه زنده بود، اقدام خاصی برای تأسیس عدالت‌خانه نکرد. بعد از کشته شدن او، پسرش مظفرالدین میرزای پیر، شاه شد. حالا این بار نوبت عین الدوله بود که جلوی خواست علما بایستد ومانع تأسیس عدالت‌خانه شود. پس دوباره علما مجبور شدند به اعتراض به تحصن در مسجد شاه بازار روی بیاورند که در نهایت با حمله سربازان عین الدوله به متحصنین و شهادت طلبه‌ای جوان به نام عبدالمجید مواجه شدند. بنابراین چاره را در این دیدند که این دفعه به قم و حرم مطهر حضرت معصومه(س) مهاجرت کنند. مهاجرتی که بعداً به نام «مهاجرت کبری» معروف شد و شیخ فضل‌الله نوری هم درآن شرکت کرد.

شیخ فضل الله قبل از مهاجرت کبری                                                     
آقا شیخ فضل الله نوری کجوری از شاگردان خاص میرزای شیرازی بود. او در قضیه تحریم تنباکو یکی از دو نماینده میرزا در تهران بود و به اعتراف همه، مقام علمی‌اش از سایر روحانیون و علما تهران برتر بود تا جایی‌که حتی سِرآرتور نیکلسون انگلیسی هم مجبور شده است در کتاب خاطراتش به برتری‌های علمی و معنوی شیخ اعتراف کند. حالا نه تنها این مامور انگلیسی،که تقی زاده و یرواند آبراهامیان هم که دشمنی علنی با تفکرات او دارند، مجبور می‌شوند به بزرگی شیخ و مقام علمی‌اش اشاره کنند.
شیخ در مرحله اول (مهاجرت صغری) با آقایان علما همراهی نکرد ولی این اصلاً به معنای مخالفت با کار آنها نیست بلکه مسئله این است که شیخ به خلوص و پایبندی تعدادی از روحانیون عدالت‌خانه‌خواه چندان مطمئن نبود زیرا آیت الله بهبهانی در زمان فتوای میرزای بزرگ سر قضیه تحریم تنباکو متأسفانه یا به دلیل سطحی نگری یا به دلایل مادی‌گرایانه همراه با شاه در مجلسی در تکیه دولت، جلوی مردم قلیان کشیده بود و به خاطر موضع‌گیری‌های چرخشی بعضی از آقایان، شیخ چندان به ایستادگی‌شان در این راه اطمینان نداشت؛ اما در مرحله دوم، شیخ همراهی بسیاری با سایر علما در اعتراض به وضعیت موجود و ظلم و ستم مستبدین داشت و شاید وی در این مرحله تا حدودی توانسته بود به علما و طلبه‌های عدالت‌خانه خواه اطمینان کند.

بست نشینان دیگ پلو!
هنگام مهاجرت علما به قم، عده‌ای از بازاریان نزد آیت الله بهبهانی رفته، به ایشان می‌گویند حالا که شما آقایان دارید از تهران خارج می‌شوید ما می‌ترسیم که عین الدوله دستور قتل همه ما را بدهد. ایشان هم پیشنهاد می‌کند که آقایان بازاری به یکی از سفارتخانه‌ها پناهنده شوند. البته بنا بر شهادت امین الضرب و امین التجار، آیت الله بهبهانی پیشنهاد پناهندگی به سفارت انگلستان را به همراه نامه‌ای خطاب به کاردار این کشور، به بازاریان می دهد. به هر حال چه با اشاره مستقیم چه غیر مستقیم آیت الله بهبهانی بازاریان به سفارت انگلستان پناهنده می‌شوند تا نطفه بزرگ‌ترین انحراف سیاسی و عقیدتی در تاریخ معاصر ایران بسته شود. کاردار انگستان که می‌بیند بهترین فرصت برای اجرای اهداف استعماری کشورش در ایران ایجاد شده، با همراهی عده‌ای از تربیت شدگان ایرانی دیگ‌های پلویشان را بار گذاشتند تا مردم گرسنه تهران از تمام صنف‌ها و طبقات به باغ کرایه‌ای سفارتشان در قلهک و سفارتخانه‌شان در نزدیکی میدان توپخانه جمع شوند و از زبان شارژ دافر انگلیسی و همسرش بشنوند که مردم ایران «مجلس مشروطه» می‌خواهد نه عدالت‌خانه! اینطوری بست‌نشینان دیگ پلو انگلیس با تلگرافات متعددشان به علمای مهاجر به حرم حضرت معصومه(س) قبولاندند که آنها هم به جای عدالت‌خانه «مشروطه» بخواهند؛ مشروطه‌ای که خودشان هم نمی‌دانستند چیست! بالاخره با فشار علما و مردم و البته سفارت انگلیس، جناب مظفرالدین شاه در ۱۴مرداد ۱۲۸۵.ش فرمان مشروطیت را به نام «مجلس شورای ملی» صادر کرد.

شروع مخالفت شیخ با مشروطه   
با تشکیل مجلس اول مشروطه، عناصر فراماسونری چون تقی زاده، مشیرالدوله ،حکیم الملک و... به همراه علمایی چون سید محمد طباطبایی، آیت الله بهبهانی، شیخ فضل الله نوری و ... به مجلس راه پیدا کردند و قرار شد قانون اساسی بنویسند؛ قانونی که درس خوانده‌های رشته حقوق مدرسه دارالفنون از روی قانون اساسی کشورهای فرانسه و بلژیک نوشته، فرستاده بودندش به مجلس تا نمایندگان مردم تصویبش کنند. درست از اینجا بود که اختلاف شدید شیخ با مشروطه خواهان شروع شد. در این قانون مسلمان با بقیه اهل کتاب و با فرقه‌های ضاله بابیان و بهاییان یکی شده بودند و دیگر از قانون اسلام و فقه شیعه اثنی عشری خبری نبود. فریاد شیخ درست از همین زمان بر آسمان رفت که حاجت مردم ایران به وضع اصول و قوانین در وظایف درباری و معاملات دیوانی انحصار دارد. حاجت مردم ایران به وضع قوانین منحصر در کارهای سلطنتی است و گر نه که اسلام قانونش مشخص است و قانون جدید لازم ندارد. شیخ درست به هدف زده بود و ته منظور وابستگان به سفارت انگلیس را فهمیده بود. آنها به جنگ با دین اسلام و اعتقادات مردم رفته بودند اما سایر علما حرف او را درک نمی‌کردند.
سخنرانی‌های مداوم شیخ درباره «مشروعه خواهی» در مجلس فایده‌ای نداشت و علمای داخل و علمای نجف متوجه نبودند که چه خطر بزرگی اسلام را تحدید می‌کند. البته در این گیرودار مظفرالدین شاه هم فوت کرده بود و به جایش محمد علی میرزای ولیعهد، تاج پادشاهی بر سر گذاشته بود. محمد علی شاه جوان که باهوش بود و برعکس پدرانش دنبال هوسرانی و ایجاد حرمسراهای متعدد نبود، متوجه شد که در مجلس، عناصر وابسته به انگلستان می‌خواهند به تدریج قدرت روسیه (حامی سنتی پادشاهان قاجار) را کم کنند و بعد شخص او را از میدان به در کرده، خود اختیار همه چیز را به دست بگیرند؛ بنابراین شروع به مخالفت با مجلس مشروطه و مشروطه خواهان کرد.
به همین دلیل دشمنان شیخ فرصت یافتند که اعلام کنند چون محمد علی شاه نماینده مستبدین، و مخالف مشروطه است، بنابراین شیخ فضل الله هم که مخالف مشروطه است با مستبدین همدست و خواهان قدرت سیاسی است و صد حیف که هر چه شیخ می گفت: «ای مسلمانان! کدام عالم است که می‌گوید مجلسی که تخفیف ظلم نماید و اجرای احکام اسلام کند، بد است و نباید باشد؟! تمام کلمات راجع به چند نفر لامذهب آزاد طلب است که احکام شریعت قیدی است برای آنها. می‌خواهند نگذارند که رسماً این مجلس مقید شود به احکام اسلام و اجرای آن...»
با این تفاسیر علمای داخل و خارج کشور و مردم حرفهایش را نمی‌فهمیدند و در عوض شایعات مشروطه خواهان را درباره او باور می‌کردند.

تحصن شیخ و یارانش در حرم حضرت عبدالعظیم(ع)
حدود یک‌سال از تأسیس مجلس شورای ملی می‌گذشت و آقا شیخ فضل الله که می‌دید نمی‌تواند در آن شرایط هیجانی مردم و به ویژه با فعالیت مداوم و دروغ نویسی عناصر وابسته به فراماسونرها در روزنامه‌های «مجلس»، «صور اسرافیل»، «حبل المتین» و... کاری از پیش ببرد، ناچار شد که در تاریخ ۳ تیر ۱۲۸۶.ش به حرم حضرت عبدالعظیم(ع)رفته، تحصن کند و با انتشار روزنامه‌ای که بعدها به نام «لوایح شیخ فضل‌الله» معروف شد، حرفش را هر چند به صورت محدود به گوش برخی از علما در نجف و متدینین برساند. حالا بگذریم که با اعمال نفوذ نمایندگان مخالف شیخ هیچ کس جرأت چاپ روزنامه شیخ را در تهران و شهر ری نداشت و بالاخره بعد از کلی دوندگی تعدادی از طلبه‌ها و به کمک یک بازاری متدین پول یک دستگاه چاپ جور شد و بعد از خریداری آن، روزنامه را با هزار سختی زیر چاپ بردند.
بعد از حمایت علما از لایحه مورد نظر شیخ یعنی «نظارت ۵ تن از علمای تراز اول بر مصوبات مجلس» نمایندگان ناچار شدند این لایحه را قبول کنند که البته همین لایحه هم با توطئة تقی‌زاده به این صورت تصویب شد که مجلس فهرستی از نام علمای مورد نظرش را به نجف بفرستد و علمای عظام نجف از میان آن فهرست ۵ تن را معرفی کنند!
بعد از برگشت شیخ به مجلس، همچنان وضعیت به همان شکل قبلی می‌گذشت؛ مشروطه طلبان به اسلام زدایی  و شیخ هم به افشاگری مشغول بودند تا اینکه سر مخالفت‌های محمد علی شاه با مشروطه‌طلبان و البته نهایت بی‌اخلاقی مشروطه خواهان در حق شاه ـ مثل تهمت زنا زادگی به شاه و تهمت بد کاره بودن به تنها همسر محمد علی شاه در روزنامه های حبل المتین و صوراسرافیل و بعد حادثه تیر اندازی به کالسکه او ـ محمد علی شاه به حدی عصبانی شد که دستور به توپ بستن مجلس را در تاریخ ۲ تیر ۱۲۸۷.ش داد. و اینچنین با کشته شدن چند تن از مشروطه خواهان، دستگیری و تبعید تعدادی از نمایندگان و فرار عده‌ای دیگر به خارج از کشور، عمر مجلس اول شورای ملی به پایان رسید.

شیخ فضل الله بعد از به توپ بسته شدن مجلس
آیت الله سید احمد طباطبایی، برادر سید محمد طباطبایی، از رهبران مشروطه خواه که اتفاقاً با برادرش مخالف و عمیقاً طرفدار نظریات شیخ فضل الله بود، در کتاب خاطراتش می نویسد: «بعد از به توپ بسته شدن مجلس، شیخ به همراه یارانش در نامه‌ای خطاب به محمد علی شاه نوشتند که استقرار رژیم مشروطیت و تجدید مجلس شورا با شرایط و اوضاع فرهنگی موجود با اصول و مبانی تشیع ناسازگار است و از شاه مصرانه خواستند که از بازگشایی مجلس جلوگیری کند؛ اما محمد علی شاه که برای افتتاح مجلس به شدت تحت فشار سفارتخانه‌های دول اروپایی مثل انگلیس و فرانسه بود و از آن طرف حامی سنتی تاج و تختش یعنی روسیه هم می‌خواست که مجلس شورا با نمایندگان مورد حمایت خودش تشکیل شود، اهمیتی به نامه شیخ و یارانش نداد و در اسفند ۱۲۸۷.ش «مجلس شورای کبرا»ی مملکتی را افتتاح کرد. این اتفاق سندی معتبراست درباره همدست نبودن شیخ و شاه و کاملاً متفاوت بودن مواضع این دو در مخالفت با مشروطه.»

فتح تهران و نیک عاقبتی شیخ!
بعد از گذشت یک‌سال از به توپ بسته شدن مجلس، قوای مجاهدین مشروطه‌خواه از تبریز، رشت و اصفهان برای مبارزه با قوای دولت و ارتش محمد علی شاه به طرف تهران حرکت کرد و توانست بعد از جنگی سخت که با ایثار مردم خسته از ظلم و ستم پادشاهان قاجار همراه بود، وارد تهران شود و آنجا را فتح کنند. محمد علی شاه هم سریعاً به سفارت روسیه پناهنده شد و در امان سفارت روسیه اجازه یافت که با خانواده‌اش از ایران خارج شود؛ اما مشروطه خواهان پسر سیزده ساله‌اش «احمد میرزا» را که ولیعهد بود، بر تخت شاهی نشاندند و چون او هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، یک فراماسونر را به عنوان صدراعظم او انتخاب کردند تا فتح شان کامل شود.
حالا مشروطه‌خواهان تنها یک مشکل داشتند: آیت‌الله ‌شیخ فضل‌الله نوری. باید او را به هر قیمتی از سر راهشان بر می‌داشتند. شیخ در روزهای بعد از فتح تهران همچنان به تدریس و بحث‌های علمی و طلبگی مشغول بود. برخی از طلاب و یاران شیخ به شدت از طرف مشروطه‌خواهان بر جان او بیمناک بودند اما شیخ آرام بود و مثل آن‌ها آشفته حال نبود. شایعه در شهر پیچید که فاتحان تهران می‌خواهند شیخ را محاکمه کنند، سفارتخانه روسیه هم برای شیخ پیامی فرستاد که در صورت تمایل، او می‌تواند به سفارت آن‌ها پناهنده شود. تعدادی از طلبه‌ها از شنیدن این پیام خوشحال شدند و از شیخ خواستند که به پیام آن‌ها جواب مثبت بدهد ولی او به یکی از طلبه‌ها گفت که برود و بقچه‌ای را که زیر منبر بود بیاورد. طلبه بقچه را آورد و آن را باز کرد و دید پرچم کشور عثمانی در آن است. شیخ نگاهی به طلبه‌ها کرد و گفت: «این را فرستاده‌اند که من بالای خانه‌ام بزنم و در امان باشم! اما رواست که این‌کار را بکنم تا اسلام رسوا شود؟ من پناهنده به هیچ کس غیر از خداوند نمی‌توانم بشوم.»
شب آن روز آدم‌های «یپرم خان ارمنی» و «سردار اسعد بختیاری» آمدند و شیخ را دستگیر کردند و به زندان بردند و بعد دادگاه برایش برپا کردند، آن‌هم به ریاست روحانی‌نمای فراماسونری‌ای به نام «شیخ ابراهیم زنجانی» که به وسیله وزیر همایون بهایی جذب لژهای فراماسونری شده بود و منکر تفکرات شیعه بود.
شیخ را در آن دادگاه صوری به اعدام محکوم کردند تا به قول جلال آل احمد، نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی به اهتزاز درآورند که نشان «استیلای غربزدگی» و پیروزی انگلیس و لیبرالسیم در ایران باشد.
گرچه با همه آنچه گفته شد، شیخ با نیک عاقبتی و شهادتی که قسمتش شد، پیروز نهایی آن جنگ دین و فرهنگ سوز شد.
 
نویسنده انوشه میرمرعشی 

منابع و مآخذ:
۱ ـ شیخ فضل الله نوری و مشروطیت، مهدی انصاری، انتشارات امیرکبیر
۲ ـ تجربه مشروطیت، روح‌الله حسینیان، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
۳ ـ بست نشینی مشروطه خواهان در سفارت انگلیس، رسول جعفریان، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
۴ ـ انقلاب مشروطیت، محمداسماعیل رضوانی، انتشارات علمی و فرهنگی
۵ ـ لوایح آقا شیخ فضل الله نوری، هما رضوانی، نشر تاریخ ایران
۶ ـ خانه، بر دامنه آتشفشان (شهادتنامه شیخ فضل الله)، علی ابوالحسنی(منذر)، مؤسسه تاریخ معاصر ایران
۷ ـ مشتمل بر شمه‌ای از تاریخ اوایل مشروطه، خطابه‌های سید حسن تقی‌زاده، بی نا
۸ ـ نهضت مشروطیت ایران، مجموعه مقالات، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مقاله ها مرتبط