۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
الف؛ دزفول
الف؛ دزفول

الف؛ دزفول

جزئیات

چهارم خرداد، روز ملی مقاومت و پایداری مردم دزفول / به‌مناسبت چهارم خردادماه، روز دزفول

4 خرداد 1405
اشاره: نام یک شهر، نام یک شهر باستانی، از اول پیدایشش آنقدر تغییر میکند و در کشاکش زبان و خط عوض میشود که گاهی اوقات بیخیال ریشهیابی و معنایش میشوی. حالا هم دزپل، دژپل، دزفیل، دسفیل یا دزفول چه فرقی میکند وقتی لقب شَهرت میشود بلدالصواریخ؛ شهر هزار موشک.


الف؛ دزفول
روح در طول تاریخ جریان دارد. هرچه ملتی تاریخش بزرگتر، روح مردمانش وسیعتر. مثل مردم دزفول. پنج هزار سال تاریخ، کم نیست. پنج هزار سال پستی و بلندی و سختی و شیرینی و ویرانی و آبادانی را پشت سر بگذاری و دست‌به‌دست برسی به مردمانی که در روزگاز مبارزه با ظلم و استکبار زندگی میکنند. همین پیشینه وقتی با ایمان انقلابی درمیآمیزد، تا عمق روح و جان نفوذ میکند و نتیجهاش میشود تخلیه نکردن شهری که در لیست حملات موشکی عراق، شهر «الف» است. یعنی صدام هروقت در میدان مبارزه با شیرمردان ایرانی کم میآورد و برای انتقام میخواست موشکهای دوازدهمتریاش را ناجوانمردانه حواله شهرهای ایران کند و به خیال خودش مقاومت مردمی را بشکند، لیستش را که نگاه میکرد، دزفول جزو همان یکی دوتا شهر اول بود. هیچ وقت این معما برای حزب بعث و پشتیبانان جهانیاش حل نشد که آخرش این مقاومت مردمی چرا شکسته نشد؟!

زندگی جاریست، در موشکباران
حسابش که کنید نوزده هزار و پانصد واحد تخریبشده طی هشت سال میشود روزی شش و شش دهم خانه و مدرسه و بیمارستان و مغازه و... یعنی از خانه که میرفتی تا سر کوچه نان بخری، نمیدانستی وقتی بازمیگردی، خانهای هست که کلید بیندازی و واردش شوی یا با تلی از خاک و خون مواجه خواهیشد؟ آن دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۶۲ که دیگر نوبر بود. رژیم عراق دو نوبت نه، دو «عدد» موشک انداخت وسط شهر و یکجا دویست منزل و مغازه را ویران، ۶۲ نفر را شهید و ۲۸۷ نفر را مجروح کرد. اصلا همین طوری بود که تعداد شهدای شهر دزفول طی هشت سال رسید به ۲۶۰۰ نفر و باز هم اگر حساب کنید، میشود روزی یک نفر و مثلا نمیدانستی وقتی برادر کوچکت که از مدرسه آمد و به درخواست مادر رفت سر همان کوچه نان بخرد، اصلا بازمیگردد یا خیر؟
حساب و کتابمان که تمام شد و عمق فاجعه دستمان آمد، تازه میبینیم تصور این‌که حتی فکر مهاجرت و به عبارت دقیقتر فرار، به ذهن مردم دزفول هم نرسیده، مو به تنمان سیخ میشود. آخر مگر میشود صبح و شب در تیررس موشک و توپ و بمب و راکت باشی، شبها چراغ که هیچ، حتی شمع هم روشن نکنی و یک روز در میان بروی شیشهبری و تمام شیشههای خانهات را عوض کنی، اما باز هم زندگی را در این شهر ترجیح بدهی؟!
باز هم هر روز بسمالله بگویی و کرکره مغازه را بالا بدهی و با خودت بگویی «امروز به نیت همگروهانی پسرم که دیروز شهید شد، لیست نسیهها را خط میزنم.» و کاری نداشتهباشی فردا خواهیبود که کرکره را دوباره بالا بدهی یا نه؟!
باز هم بروی میدان ترهبار سبزی بخری برای آش پشت پای پسرت که بعد از شهادت برادرش طاقت نیاورده و دارد میرود خطی مقدمتر از خط مقدم دزفول و برایت مهم نباشد که ممکن است موقع پختن آش، همان موقع که میخواهی با سلام و صلوات رشتهها را بریزی، یکی از همان راکتها با رشتهها وارد دیگ شوند و آش پشت پای پسرت ناتمام بماند تا به قیامت.
باز هم هر روز صبح به شوق پچپچ کردن و گفتن رازهای مگو توی گوش همکلاسیات، لقمه مامانپیچ صبحانه را بیندازی توی کیف و تا مدرسه بدوی و اصلا به این فکر نکنی که ممکن است مثلا زنگ دوم که فیزیک داری، زیر همان نیمکت فلزی سهنفره، کنار همان همکلاسیات دفن شوی و قطعهقطعه.
باز هم چادر گُلیات را سر کنی و بروی دوتا کوچه بالاتر، کلاس خیاطی سکینه خانم و زیر نگاههای مشکوک کلثومننه، کوک دندانموشی تمرین کنی و به پچپچ دخترهای رقیهخانم گوش کنی که گلوی پسر کلثومننه پیش تو گیر کرده و همین روزهاست که زنگ بزند و قرار خواستگاری بگذارد. همان موقع هم لپت گل بیندازد و از ذهنت بگذرد که عیبی ندارد اگر موقع قند سابیدن بالای سر تو و پسر کلثومننه، صدای شکستن دیوار صوتی با صدای کِل زدن مهمانها یکی شود.
باز هم جمعه بشود و غسل جمعه و شهادت را با هم دوتایکی کنی و بروی بنشینی توی صف نمازجمعهای که اتفاقا بهترین و دندانگیرترین هدف میتواند باشد برای موشکهای بعثی. نمازجمعهای که خبر هفتگیاش هزار کیلومتر برود و بنشیند بر جان آقاسیدروحالله و مباهات کند به خاصیت خاصش و بگوید «‏‏من وقتی جماعتهای روز جمعه بعضی از بلاد خوزستان را مثل آبادان و اهواز، اینها‏ ‏را و دزفول و اینها را میبینیم، واقعا پیش خودم یک مباهاتی میکنم که ما یک همچه‏ ‏جاهایی را داریم. اسلام یک همچه مناطقی را دارد؛ منطقهای که هر آنش دارد بمباران‏ ‏میشود، جماعتش به آن قدرت، امام جماعتهایش به آن قدرت صحبت میکنند،‏ ‏جمعهاش به آنطور با عظمت ایجاد میشود. جمعهای که در بلاد جنگی ایجاد میشود‏، ‏غیرِجمعهای است که در تهران یا در قم یا در جاهای دیگر ایجاد میشود. آنجا یک‏ ‏‎‎‏خاصیت خاصی دارد. جمعههای این بلاد جنگی، روحیه به ایران میدهد. روحیه به‏ ‏ارتش میدهد.»

قصههای دست و پا
نشانه زنده بودن دزفول و ایستادگیاش در طول هشت سال، شهیدآبادش است. شهیدآباد و آن گوشه دنجش؛ «قطعه دست و پا». دزفول آنقدر موشک خورد و آنقدر آوار شد و آنقدر ایستاد که حاصلش شد دست و پا و انگشت مردم بیگناهی که از زیر آوار بیرون میآمد و معلوم نمیشد متلعق به کدام عزیز است؟ پس، بعد از هر موشکبارن، قطعه شهدا که شلوغ میشد، قطعه دست و پا هم میزبان میهمانان تازهای بود؛ میهمانانی ناشناس و تکهتکه. اصلا این قطعه را باید بزرگ کرد. باید آباد کرد. باید رسانهای کرد. باید به دنیا گفت و به دنیا نشان داد اینجا مدفن انگشتهای کوچک آن دخترک موفرفری است که داشت موهای شلال عروسکش را شانه میکرد. باید گفت اینجا مدفن دستان آن پسر نوجوانی است که بیصبرانه منتظر بود فردا بشود و برود آزمایشگاه شیمی تا ایده جدیدش را به معلمش بگوید و ببیند عملیاتی هست یا نه؟ اینجا مدفن انگشتان واریسی و ورمکرده آن مادر بارداری است که داشت برای سفره حضرت ابوالفضلش نخود پاک میکرد به شکرانه پایان انتظار دهسالهاش.
راستی، این دیدهبان حقوق بشر سازمان ملل که اینقدر نگران حقوق همجنسبازان در ایران است، قطعه دست و پای شهیدآباد دزفول را دیدهاست؟!

سکوی پرواز
نمیشود از دزفول گفت و از پایگاه چهارم شکاریاش نه. پایگاهی که سکوی پرواز بود برای شیرمردان. پایگاهی که خواستگاه اولینها بود؛ اولین مقابله با دشمن بعثی. اولین خلبان شهید؛ غلامحسن باستانی دو ماه پیش از آغاز رسمی جنگ. اولین خلبان آزاده؛ شهید سرلشکر حسین لشگری. اولین خلبان جاویدالاثر؛ سروان محمد زارع نعمتی.
خلبانان پایگاه چهارم شکاری دزفول و تمام قهرمانان نیروی هوایی، آنقدر اطمینانبخش و قابل تکیه بودند که شهید فکوری، فرمانده وقت نیروی هوایی ارتش، به امام (ره) پیام بدهد و بنویسد «تا نیروی هوایی یک هواپیما دارد که از زمین برمیخیزد و یک خلبان دارد که میتواند داخل کابین بنشیند، ما پایگاه چهارم دزفول را تخلیه و تخریب نخواهیمکرد.»
و پایگاه چهارم دزفول نه تخلیه شد و نه تخریب. حتی آن موقع که عراق، رادار دهلران را بمباران و محل استقرار آن را اشغال کرد و برای عبور از پل نادری و تصرف کرخه آماده شد و پایگاه هوایی دزفول در آستانه سقوط قرار گرفت. اما ایستادگی عجیب کارکنان و خلبانان پایگاه دزفول باعث شد که عراق نتواند از کرخه عبور کند.

راز
بر فرض بگویم مردان نظامی شجاعاند و آموزشدیده. اما مردم عادی چه؟ هیچ توجیه منطقی، روانشناختی و جامعهشناختی ندارد این مقاومت و نهراسیدن و پا پس نکشیدن. در واقع، اصول و مبنایت که اومانیستی باشد و مبتنی بر «راحتی و آسایش من» توجیهی ندارد. وگرنه اگر معتقد به توحید باشی و با تمام وجود پایند به «فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَ مَنْ تَابَ مَعَكَ» آن وقت است که دیدن و شنیدن این ایستادگی دیگر حیرانت نخواهدکرد و آخرش راز این «ماندن» را در کلام حضرت سیدعلی خواهی یافت که «مردم شهر دزفول یکی از بهترین امتحانهای دوران انقلاب و جنگ تحمیلی را در تاریخ به یادگار گذاشتند و قهرمانی ماندگاری را به ثبت رساندند و این اثر شگفتآور نتیجه رسوخ و نفوذ ایمان انقلابی تا اعماق روح و جان این مردم است.»
پس آن‌جا که ترسیدی و خواستی کم بیاوری و عقب بنشینی، مثل مردم دزفول زیر لب بخوان «وَ لاَتَهِنُوا وَ لاَتَحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ» و به پیش برو که آینده و آبادانی از آن توست.


نویسنده: فاطمه افضلی

مقاله ها مرتبط