۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
آقای مهندس
آقای مهندس

آقای مهندس

جزئیات

گفت‌وگو با ابوزینب از فرماندهان دلاور لشکر فاطمیون/ به مناسبت ۲۵ مهر، سالروز شهادت شهید مدافع حرم شهید مصطفی کریمی سال ۱۳۹۵

25 مهر 1403
بار اول توی دمشق دیدمش. پادگان امام حسین علیه‌السلام. تعداد زیادی نیرو اعزام شده بودند منطقه. قرار بود بعد از ساماندهی، همگی برویم منطقه حماء. بچه‌ها به صف شدند. هم اعزام اولی‌ها که مصطفی جزءشان بود و هم نیروهای اعزام مجددمان. به سه گردان تقسیم‌شان کردیم. پرسیدم: «بین برادرها کسی هست سواد خوندن و نوشتن داشته باشه یا توی زمینه‌ای بخواد با ما همکاری کنه؟» مصطفی اولین نفری بود که اعلام آمادگی کرد. خط خوبی داشت. بعد از چند روز فهمیدم چه کمک‌کار قابلی است. گذاشتمش مسئول نیروی انسانی گردان. خیلی زود رابطه‌مان گرم شد. مصطفی را هر روز و هر شب می‌دیدم. می‌آمد و آمار نیروهای گردان را می‌داد. حتی وقتی به خط پدافندی منتقل شدیم باز هم با بی‌سیم در ارتباط بودیم. مصطفی از آن نیروهایی بود که هر فرمانده‌‌ای دوست دارد حداقل یکی‌اش را داشته باشد. تیز و فرز بود. به هیچ کاری نه نمی‌گفت. کارش را با دل و جان انجام می‌داد، نه از روی رفع تکلیف یا سرسری. در یک کلام، کارش را با عشق انجام می‌داد. گاهی آخر شب کمی با هم قدم می‌زدیم و سر حرف دل‌مان باز می‌شد. وقتی از خانواده و شرایط تحصیلی‌اش گفت تعجب کردم. مصطفی آن‌قدر متواضع و آرام بود که اصلا تصور نمی‌کردم خانواده‌ای این‌چنینی داشته باشد. پدرش روحانی بود و هر هشت خواهر و برادرش تحصیلات دانشگاهی داشتند. خودش هم مدرک مهندسی معماری اش را از دانشگاه تهران گرفته بود. یک دانشجوی ممتاز و باانگیزه که عشق به دفاع از حرم بر تمام امتیازات تحصیلی و موقعیت‌های اجتماعی خود و خانواده‌اش چربیده بود و پایش را به شام باز کرده بود. پرسیدم: «چرا اومدی این‌جا؟!» گفت: «دوست دارم مثل چمران باشم. دوست دارم هم در عرصه تحصیلی موفق باشم، هم از جهاد عقب نمونم. دلم می‌خواد برم خط و تیر و ترکش و خمپاره رو از نزدیک لمس کنم تا همه چیزهایی رو که خوندم برام عینیت پیدا کنه.» مبهوت حرف‌هایش شدم. مصطفی آدم عجیبی به نظرم آمد. یک نفر با اهداف عالیه، با افق دید وسیع و پر از شور زندگی که حالا آمده بود وسط معرکه آتش و گلوله. تناقض جالبی بود ولی واقعیت داشت.
***
مدت حضورمان در دمشق خیلی طولانی نشد. با اتوبوس راهی حماء شدیم. آن‌جا یک منطقه امن داشتیم و یک خط پدافند. بچه‌هایی که می‌رفتند پدافند، هر ده پانزده روز یک‌بار جا‌به‌جا می‌شدند و برای استراحت به منطقه امن برمی‌گشتند. مصطفی دم رفتن، سر از پا نمی‌شناخت. فکر می‌کرد با رسیدن به حماء بلافاصله وارد خط اول درگیری با دشمن می‌شود. وقتی دید وارد منطقه امن شده‌ایم ناراضی بود. ذکر گرفته بود و مدام می‌گفت: «بریم جلو.» کفری شده بودم. گفتم: «مصطفی! تو چرا این‌قدر عجله داری آخه؟! صبر کن. خط رفتن، جنگ، تیر و خمپاره، همه چی به‌موقع.» اما حرف‌های من کارساز نبود. تا وقتی گردانش توی خط بود خوب بود ولی وقتی می‌آمدند عقب دوباره شروع می‌کرد. انگار اصلا خسته نمی‌شد. مدام می‌گفت برگردیم خط. طاقتش نمی‌گرفت استراحت کند. البته این را هم بگویم که مصطفی نسبت به فرمانده‌اش ولایت‌پذیری محض داشت و گوشش به حرف او بود. با همه بی‌قراری‌اش، گوش به فرمان بود و برخلاف نظر فرمانده‌اش کاری نمی‌کرد یا حتی کلمه‌ای روی حرف او حرف نمی‌آورد.
***
مصطفی متولد و بزرگ شده ایران بود. به همین خاطر نسبت به بقیه بچه‌ها همگونی بهتری با رزمندگان ایرانی داشت. دغدغه اصلی‌اش این بود که بعضی رفتارهای نامناسب بچه‌ها را رفع و رجوع کند. همه تلاشش این بود که جایگاه بچه‌ها به عنوان رزمندگان لشکر فاطمیون حفظ شود. بالاخره همه جوان بودند، گاهی شوخی شوخی بین‌شان دعوا می‌افتاد. غذای‌شان دیر می‌رسید، آب خوردن یا چای در دسترس‌شان نبود، هوا سرد بود و پتو نداشتیم. همه این موارد گاهی صدای اعتراض بچه‌ها را بلند می‌کرد. مصطفی حواسش بود. سعی می‌کرد شرایط را کنترل کند. برای‌شان صحبت می‌کرد و توجیه‌شان می‌کرد. به قول خودش باید شان رزمنده حفظ می‌شد.
مصطفی جوان سازگار و اهل مدارایی بود. با همین ویژگی‌اش رزمندگان فاطمی را که گاه از نظر فرهنگ، قومیت و ملیت با هم متفاوت بودند کنار هم قرار می‌داد.
***
تعدادی از نیروهای‌مان عازم منطقه اثریا بودند؛ محوری جلوتر از خط پدافندی ما. مصطفی هم همراه‌شان شد. خودم نامه تسویه‌اش را امضا کردم و به گردان جدید معرفی‌اش کردم. سلاح، مهمات و تجهیزاتش را تحویل گرفت. مصطفی دیگر سر از پا نمی‌شناخت. یکپارچه شور و اشتیاق شده بود. چشم‌هایش برق می‌زد. به قول خودش می‌رفت خط جلو. موقع خداحافظی او را محکم در آغوشم فشردم و صورتش را بوسیدم. یک امانتی داشت. می‌خواست برسانم دست خانواده‌اش. گفتم: «من فعلا هستم. معلوم نیست کی برگردم.» گفت: «خب، پس پیش خودم بماند. برگردم، می‌برم.» چیزی به پایان دوره‌اش نمانده بود. چند روز دیگر باید برمی‌گشت ایران. خداحافظی کرد و رفت.
***
جلسه داشتیم. معاون فرمانده‌ محور اثریا هم آمده بود. آخر جلسه بی‌هوا گفت: «ابوزینب! یکی از بچه‌هاتون که اعزام شده بود اثریا چهار پنج روز پیش شهید شد. سلاحش پیش ماست. فکر کنم اسمش مصطفاست.» خیالم پر زد پیش مصطفی. پرسیدم: «کدوم مصطفی؟ همون عینکیه؟» گفت: «آره خودشه!» هاج و واج ماندم. باورم نمی‌شد شهید شود. مصطفی آن‌قدر آرزوهای خوب داشت، آن‌قدر اهداف بزرگ برای خودش تعیین کرده بود که باورکردنی نبود رفتنش. مصطفی مملو از عشق و شور زندگی بود. توی مدت کمی که از آشنایی‌مان گذشته بود فکر می‌کردم شاید این جوان ساده و متواضع یکی از همان‌هایی باشد که می‌تواند پرچم نهضت جهانی اسلام را در گوشه‌ای از دنیا بلند کند یا حتی حال و روز پرآشوب سرزمین مادری‌اش افغانستان را از سرنوشت شوم و تلخ اشغال و جنگ رها کند. مصطفی فکرهایی داشت که اگر مهلت پیدا می‌کرد، شاید یک جامعه را تکان می‌داد. به نظرم شهید مصطفی کریمی می‌توانست یک عنصر موثر در جبهه انقلاب اسلامی باشد ولی او به همه این عناوین و القاب و آمال و آرزوهایش پشت پا زد و لایق عنوان مدافع بی‌بی زینب سلام‌الله‌علیها شد. خدا کند ما را فراموش نکند و هوای ما را هم داشته باشد.

نویسنده: مصطفی عیدی

مقاله ها مرتبط