۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
از هریکنده تا خان‌طومان
از هریکنده تا خان‌طومان

از هریکنده تا خان‌طومان

جزئیات

مروری بر زندگی شهید مدافع حرم سیدرضا طاهر / به‌مناسبت شانزدهم اردیبهشت‌ماه، سالروز شهادت شهید سیدرضا طاهر

16 اردیبهشت 1405
اشاره: از نگاه بعضی‌ها باید بنشینیم تا دشمن برسد. پشت در خانه‌های‌مان به انتظار بنشید تا بالاخره ما خودی نشان دهیم. آن وقت تفاوت ما با قوم حضرت موسی (ع) چیست؟ اما عده دیگری این‌طور نمی‌اندیشند و علاج واقعه پیش از وقوع می‌کنند. دیگر هم برای‌شان اهمیت ندارد از دل سرسبزی و لطافت شمال بروند یا از میان خون‌گرمی جنوب. تکلیف خود را تشخیص می‌دهند و بی‌درنگ عزم رفتن می‌کنند. اگر در این میان، گلچین آن سیزده یار برگزیده امام زمان (عج) هم شدند، مایه‌ای است برای عزت و افتخار خود و خانواده‌های‌شان. حال پیش روی نگاه شما، بخش‌هایی از زندگی یکی از آن سیزده نفر، طاهر خان‌طومان را مرور می‌کنیم تا بدانیم چه شد که از دل آرام روستای هریکنده، مردی مبارز و مدافع حریم اهل بیت (ع) برخاست.


گل‌ها همه خوب‌اند، ولی تو بوی دیگر داری
اولین فرزند خانواده‌ای مذهبی، دهم دی ۱۳۶۴ در روستای هریکنده واقع در شهر بابل متولد شد. نام رضا را پدربزرگ برایش انتخاب کرد. پدرش، سید کاظم، کارگر زحمت‌کش فرش‌فروشی بود. پس از بازنشستگی، روزی هفده ساعت روی شالیزاری کار می‌کرد. بعد از رضا دو دختر و سه پسر دیگر هم متولد شدند. اما رضا انگار از همان ابتدا گلچین شده‌بود. از همان بچگی مظلوم بود. تحصيلات ابتدایی و راهنمایی خود را در مدرسه شهدا و ولایت هریکنده و دبیرستان را در مدرسه بوعلی بابل گذراند. از سن هشت،نُه‌سالگی شروع به نماز خواندن و روزه گرفتن کرد. مدرسه از او راضی بود. تنها یک‌بار مادرش را خواستند. آن هم برای زمانی بود که تمام وقتش را در مسجد می‌گذراند و به درس‌هایش نمی‌رسید.
در پانزده‌سالگی مسئولیت کتابخانه محل را به عهده گرفت و کمی بعد، وارد کارهای فرهنگی و مسئول حلقه صالحین شد. بعد از گرفتن دیپلم، اوقات فراغتش را در کارخانه فرش‌بافی پر کرد تا کمک‌خرجی برای خانواده باشد. در میادین مختلفِ یادواره شهدا و کارهای فرهنگی و بسیج محل و... حضور بسیار فعال داشت. هرجایی که خلاء احساس می‌کرد، آنجا را با حضورش پر می‌کرد؛ چه از لحاظ مسائل نظامی و چه از لحاظ فرهنگی و اجتماعی. سيدرضا صوت بسیار زیبایی داشت و به همین دلیل، هروقت در مسجد محل حضور داشت، قرآن و ادعیه را تلاوت می‌کرد. یکی از برنامه‌های همیشگی او تلاوت زیارت آل‌یاسین در روز جمعه بود که از طرف مردم محل استقبال مى‌شد. سیدرضا عاشق ولایت بود و علاقه زیادی به رهبر معظم انقلاب داشت و خود را باافتخار سرباز ایشان می‌دانست.

پوشیدن ردای خدمت
با مشورتی که با پدر و مادرش کرد، تصمیم گرفت در سپاه ثبت نام کند. سال ۱۳۸۴جذب سپاه شد. دو‌ونیم سال در دانشگاه نظامی امام علی (ع) اصفهان مشغول به تحصیل شد و مدرک فوق دیپلم خود را گرفت. سال ۱۳۸۷ در سپاه ساری جذب و در لشکر ۲۵ کربلا مشغول به کار شد. در دوره تکاوری ویژه صابرین شرکت کرد و به اصفهان اعزام شد. این دوره آموزشی، نُه ماه به درازا کشید. مدتی بعد، برای دفاع از مرزهای کشور به زاهدان اعزام شد که با دستگیری عبدالمالک ریگی همزمان بود.
هاجر قصه سیدرضا
سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ هاجر خانم آمد تا ابراهیمش را در مسیر ایستادگی در برابر نمرودیان یاری کند. گویی سند این ازدواج خیلی قبل‌تر از اینها امضا شده‌بود. همه چیز آن‌قدر مرتب پیش می‌رفت که کسی فکرش را نمی‌کرد. مگر می‌شود مادر داماد نام عروسش را هم نداند، اما قلبش تماما به وصلت رضا دهد؟! با رضایت دو طرف، هاجر عروس حضرت زهرا(س) شد. دو سال پس از ازدواج در ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ خداوند هدیه‌ای به این خانواده بخشید به نام سیدمحمد. او آمد تا در نبودن‌های پدر، حامی مادرش باشد. این آرزوی سیدرضا بود که برآورده‌شد.

دفاع بی‌حد و مرز
تقریبا از اوایل تا اواخر تابستان سال ۱۳۹۴ را در پیرانشهر برای دفاع از مرز به ماموریت رفت. پس از آن سعی می‌کرد روزهایی را که در منزل حضور نداشت، جبران کند. به اتفاق خانواده، به سفرهای زیارتی و سیاحتی و گردش می‌رفتند. ۲۱ آبان ۱۳۹۴ اولین‌بار برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) به سوریه اعزام شد. سعی می‌کرد با خانواده در تماس باشد تا نگران نشوند. والدین او پس از گذشت دو هفته متوجه سفرش به سوریه شدند. اولین ماموریتش ۴۸ روز طول کشید. پس از برگشت، با اصرار او همراه خانواده به مشهد مقدس رفتند.
چهاردهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت ده شب با او تماس گرفتند و خبر دادند که تا یک بامداد خود را به محل کارش برساند. صحبت از رفتن به ماموریت بود. وقتی به محل کار رسید، با همسرش تماس گرفت و گفت که ماموریت سوریه را پیش رو دارد. غروب فردا به سمت سوریه پرواز کرد.
در این ماموریت، هر روز با خانواده در تماس بود. می‌گفت که در امن و امان است و خطری او را تهدید نمی‌کند. علی‌رغم اینکه در مبارزه و جنگ بود، دوست نداشت خانواده را نگران کند. تا پانزدهم اردیبهشت هر روز تماس مى‌گرفت. صبح آن روز به دایی خود زنگ زد و چهل دقیقه با ایشان صحبت و وصیت کرد. بعد از ظهر تماس گرفت و با خانواده هم حرف زد.

گلچین روزگار
۳۱ فروردین تولد پسرش بود. قرار بود برایش دوچرخه بخرند. اما محمد از چند روز قبل اصرار کرد که من همین حالا دوچرخه می‌خواهم. برایش خریدند. سیدرضا خیلی دوست داشت دوچرخه‌سواری او را ببیند. هر بار که زنگ می‌زد، می‌پرسید «محمد دوچرخه‌اش را سوار می‌شود؟» دفعه آخر که زنگ زد، پرسید «سیدمحمد چه می‌کند؟» همسرش گفت «داره بازی می‌کنه.» باز گفت «قشنگ می‌تونه سوار بشه؟» هاجر گفت «آره» باز با تاکید پرسید. هاجر گفت «آقا رضا، شما چرا هر بار که زنگ می‌زنی، این رو می‌پرسی؟ باور کن خیلی خوب دوچرخه‌بازی می‌کنه.» روز پنج‌شنبه و جمعه هر چه منتظر شد، رضا تماس نگرفت. شنبه محمد به همراه مادرش در خانه خودشان بودند. داشت صفحات تلگرام را چک می‌کرد. اما صفحه خبرگزاری‌های رسمی را نمی‌دید. از بس دلهره داشت، نمی‌خواست خبر بدی بشنود. چون از حال‌وهوای رضا معلوم بود، مطمئن بود روزی خبر شهادتش می‌رسد، اما هیچ وقت نمی‌خواست باور کند. تا اینکه در یکی از کانال‌ها خواند «لشکر ۲۵ کربلا در محاصره است.» این را که خواند، بی‌قرار شد. نمی‌توانست در خانه بماند. وسایلش را جمع کرد و رفت خانه مادرش. دوسه ساعت بعد همان کانال تلگرام را چک کرد. عکسش را جزو شهدا دید. نوشته بود «شهید سیدرضا طاهر» مادرش را بغل کرد. فقط جیغ می‌زد و می‌گفت «این خبر دروغ است.» پس از دو هفته، پیکر مطهرش بازگشت. با استقبال عظیم و گسترده مردم تشییع و در زادگاهش، روستای هریکنده، به خاك سپرده‌شد.
عشق زمینی، سرمایه وصول به عشق حقیقی
تنها آرزویی که سیدرضا داشت و به آن نرسید، دیدن سوار شدن پسرمان بر دوچرخه‌ای که برای سالگرد تولدش خریدیم بود. هربار که تماس می‌گرفت، از من می‌پرسید «سیدمحمد سوار دوچرخه شده‌است یا نه؟» هر بار که تماس می‌گرفت، می‌گفت که حالش خوب است و فقط تماس گرفته‌است تا صدایم را بشنود و آرام شود. گاهی می‌شنوم که برخی افراد از بی‌علاقگی و بریدن شهدای مدافع حرم از خانواده‌های‌شان صحبت می‌کنند. در حالی که این طور نیست. سیدرضا به خانواده‌اش علاقه زیادی داشت. گاهی اوقات می‌شد که سید می‌گفت « ناخودآگاه به سمت تلفن می‌آیم. دوستان از من سوال می‌کنند که کجا می‌روم؟ و من در جواب‌شان می‌گویم که باید صدای همسر،‌ مادر و خواهرم را بشنوم تا به آرامش برسم و توان انجام کارهایم را داشته‌باشم.»

لازم باشد خودم هم می‌روم
پدر مخالفتی با رفتن رضا نداشت. می‌دانست حتی اگر مخالفت کند هم بی‌فایده است. رضا قصد کرد برای دفاع از حرم عمه‌جانش، حضرت زینب (س) برود. حالا بعد از ادای دِین پسر، پدر می‌گوید حاضر است با وجود سابقه حضور دوساله در جبهه‌های دفاع مقدس بازهم علم به دوش به دفاع از حریم اهل بیت (ع) برخیزد.

نویسنده: زینب خاکپورمروستی

مقاله ها مرتبط