۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
از دل لبنان تا زادگاه عشق
از دل لبنان تا زادگاه عشق

از دل لبنان تا زادگاه عشق

جزئیات

گفتوگو با دکتر محسن پرویز، دوست شهید دکتر علی حیدری/ به مناسبت روز بزرگ داشت جایگاه پزشک

1 مهر 1405
در روزهایی که لبنان به‌جای سکون، میدان نبرد و صحنه‌های ایثار بود، دکتر علی حیدری، مردانگی را طوری به تصویر کشید که دستانش هرگز در خدمت به انسان‌های رنج‌دیده از حرکت باز نایستاد. در ۶۳سالگی، پس‌از سال‌ها تلاش جهادی و انقلابی همچنان به عهد انسانی‌اش وفادار بود.
شهادت او میان لحظه‌های خدمت و کنار کسانی که برای انسانیت جان‌شان را فدا کردند، به داستانی بدل شد تا نام او فراتر از یک نام باقی ماند؛ همچون پرچمی که تا ابد برای آرمان عدالت، آزادی و انسانیت به اهتزاز درمی‌آید. روایت من از او چیزی نیست جز امضایی قلبی برای آینده‌ای که یادآور شود همراه انسانیت، همواره با ایثار پایدار خواهیم ایستاد.


محسن پرویز هستم، متخصص فیزیولوژی و استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران. از سال1377 به‌عنوان عضو هیئت علمی در دانشگاه علوم پزشکی تهران فعالیت می‌کنم.
شهید حیدری طی سال‌های ۶۱ و ۶۲ در لشکر ۲۷محمدرسول‌الله(ص) خدمت می‌کرد. در همان دوران من نیز در همین لشکر حضور داشتم؛ او در بخش نیروی انسانی مشغول فعالیت بود و من در واحد تبلیغات. آشنایی اولیه ما به همان زمان برمی‌گردد.
بهار و تابستان سال۱۳۶۲، در اردوگاه شهید بروجردی که واقع در منطقه قلاجه اسلام‌آباد غرب بود، لشکر۲۷ اردوگاهی داشت و در آن‌جا بود که ارتباط نزدیک‌تری با شهید حیدری پیدا کردم.
بعداز آن آشنایی، او وارد دانشگاه تهران شد و در رشته حقوق مشغول به تحصیل گردید. در همان زمان من در جبهه بودم. اما بعدها تصمیم گرفتم ادامه تحصیل دهم؛ سال۶۴ به تهران آمدم و در کنکور شرکت کردم. توانستم در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی پذیرش بگیرم. جالب این‌که در یکی از کلاس‌ها با شهید حیدری هم‌کلاس شدم. شهید حیدری پس‌از گذراندن نود واحد در رشته حقوق متوجه شد که علاقه‌ای به این رشته ندارد و تمایل واقعی او به تحصیل در رشته پزشکی است. او نیز در آزمون شرکت کرد و در رشته پزشکی پذیرش گرفت. از آن زمان هم‌کلاسی شدیم تا پایان دوره تحصیلی یعنی اواخر سال۷۱، و بعد با یکدیگر فارغ‌التحصیل شدیم. طی این دوران، با هم به بسیاری از بیمارستان‌ها مراجعه کردیم و تجربیات ارزشمندی کسب کردیم. در دوره آموزش بیمارستانی، دانشجویان به گروه‌های کوچک تقسیم می‌شدند. در دوره ما، هر گروه شامل سه تا پنج نفر بود و بیشتر بخش‌ها را با شهید علی حیدری گذراندیم.

مردم‌دار
گاهی خاطره‌ها آن‌قدر واضح و زنده در ذهن می‌مانند که انگار همین دیروز اتفاق افتاده‌اند. مثل جرقه‌ای که از دل روزهای گذشته بیرون می‌زند و تا ابد همراه آدم می‌ماند. یکی از آن روزها برای من به سال۱۳۷۱ برمی‌گردد؛ زمانی‌که با تیم بهداشت راهی روستایی کوچک شدیم. خانه بهداشت روستا درست در قلب آن قرار داشت و ما یک ماه کامل را صرف کارهای بهداشتی کردیم؛ از واکسیناسیون گرفته تا آموزش بهداشت خانواده‌ها. هر روز بیرون از خانه به فعالیت مشغول بودیم، با اهالی روستا ارتباط می‌گرفتیم و دنیایی از تجربه‌های تازه کسب می‌کردیم. خانه بهداشت برای روستا مثل یک قلب تپنده بود و ما تلاش داشتیم کنار این قلب، نبضی باشیم.
عصرها که کار روزانه تمام می‌شد، روستا چهره دیگری از زندگی را نشان می‌داد. مردم دور خانه‌های‌شان جمع می‌شدند، کنار درهای چوبی و کوچه‌های خاکی، با صدای گفت‌وگو‌ها و خنده‌های آرام‌شان. برخی در کوچه‌ها قدم می‌زدند یا جلوی خانه‌های‌شان نشسته بودند؛ به آینده فکر می‌کردند یا دغدغه‌های روزمره را مرور می‌کردند. در آن ساعا‌ت، رفتار دکتر حیدری، حال همه را بهتر می‌کرد. هر سلام او، هر لبخند ساده‌اش، دل‌ها را به‌هم نزدیک‌تر می‌کرد. خیلی زود با اهالی صمیمی می‌شد و از احوال خودمانی‌شان مطلع می‌شد. اگر مشکلی در زندگی‌شان می‌دید، با تمام توان وارد عمل می‌شد تا راه‌حلی پیدا کند و کمکی باشد.
روحیه دکتر حیدری بی‌نظیر بود؛ نوع نگاه او به مردم روستا برای من همیشه درس بزرگی بوده است. رفتار ساده و صمیمانه‌ای که بدون هیچ تشریفاتی شکل می‌گرفت. او هر جا که نیاز مردم را حس می‌کرد، نه‌تنها از منظر پزشکی کمک‌شان بود بلکه از نظر احساسی هم کنارشان حضور داشت و تلاش می‌کرد مشکلی را از ریشه حل کند.

نجیب‌زاده
بخش خون بیمارستان شهید مدرس ازجمله بخش‌هایی بود که در دوره کارورزی با هم تجربه کردیم. در این دوره، کارورزان پزشکی به‌‌عنوان دستیار پزشکان متخصص فعالیت می‌کردند. تخت‌های بیمارستانی معمولا بین کارورزان تقسیم می‌شد و هرکدام مسئولیت چند تخت را به‌عهده می‌گرفتند تا روند درمان بیماران تحت نظارت‌شان به نتیجه برسد.
بیماران بخش خون اغلب مبتلا به سرطان خون یا لنفوم بودند و تحت مراقبت خاص قرار داشتند. گاهی پیش می‌آمد که برای فردی از ما مشکلی پیش بیاید یا دیر برسد، و در این مواقع فرد دیگری مسئولیت پیگیری کار بیمار را بر عهده می‌گرفت تا خللی در روند درمان ایجاد نشود. یکی از بیماران ما در این بخش، مردی مسن بود که به لنفوم مبتلا بود و پیشینه‌ای اشرافی داشت؛ به‌طوری‌که او از شاهزادگان قاجاری محسوب می‌شد و رفتارهایش همچنان نمود طبقه اجتماعی‌اش بود. آقای دکتر حیدری با او برخورد بسیار محترمانه‌ای داشت و همین باعث شده بود که این بیمار توجه خاصی به او داشته باشد؛ به‌حدی‌که وقتی دکتر حیدری حضور نداشت، بیمار اجازه نمی‌داد هیچ‌کدام از ما کاری برای او انجام دهیم و مرتب می‌گفت «بگویید آن نجیب‌زاده بیاید.» این رفتار دکتر حیدری، که به او لقب «نجیب‌زاده» داده بود، نمونه‌ای خاص از مردم‌داری و احترام بود که رابطه‌ای ویژه میان پزشک و بیمار ایجاد کرده بود.

اعزام دانشجویی
ما هر دو طی دوران دانشگاه به جبهه رفتیم. چند بار هم باهم اعزام شدیم؛ ازجمله در عملیات کربلای۵ و مرصاد. زمان جنگ میان ما هیچ بحثی درباره این‌که هر فرد چه نقشی در جبهه داشته باشد وجود نداشت؛ همه می‌دانستیم که هرکس وظیفه‌ای خاص برعهده دارد و باید بهترین عملکردش را ارائه دهد. من هم مانند بسیاری از دانشجویان رشته پزشکی، همراه رزمندگان به جبهه می‌رفتم. البته بیشتر هم‌کلاسی‌هایم معمولا به‌عنوان پزشک‌یار به مناطق جنگی اعزام می‌شدند.
تلاشگربودن و فعالیت‌داشتن تا آخرین روزهای زندگی دنیوی همیشه از ویژگی‌های بارز او بود. زمانی که وارد دانشگاه شدیم، فضای انجمن اسلامی برای ما مطلوب نبود. با کمک دکتر حیدری و دیگر دوستان، این فضا تغییر کرد و او در سال‌های ۶۵ و ۶۶ ریاست انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه پزشکی را بر عهده داشت. چهره‌ای جهادگر و فعال تا آخرین روزهای زندگی برای او باقی ماند و سرانجام به شهادت رسید.
پس‌از اتمام دوره عمومی پزشکی، علاقه زیادی داشتم تحصیلات خود را در زمینه ژنتیک ادامه دهم. در آن زمان، با دکتر حیدری صحبت کردم، که او نیز بی‌میل نبود؛ اما چالش بزرگ این بود که در ایران رشته تخصصی ژنتیک وجود نداشت. بنابراین تصمیم گرفتیم این موضوع را با دانشگاه تهران مطرح کنیم. دانشگاه، با توجه به کمبود متخصصان ژنتیک و نیاز شدید به این حوزه، پیشنهاد داد تا بورس تحصیلی دریافت کنیم و برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برویم.
مقدمات کار فراهم شد و حتی مکاتبات اولیه نیز صورت گرفت. برنامه بر این بود که پس‌از پذیرش نهایی از دانشگاه‌های خارجی، مراحل اداری انجام شود؛ اما در همین حین، مرحوم پدرم دچار مشکل قلبی شد که مانع از سفر من به خارج شد. همین شرایط باعث شد دکتر حیدری نیز از این تصمیم منصرف شود. در نهایت، من تصمیم گرفتم در داخل کشور در رشته فیزیولوژی ادامه تحصیل دهم و مسیر دیگری را دنبال کنم.

مهاجرت
دکتر حیدری پس‌از مدتی برای انجام طرح خارج از مرکز به خوزستان رفت و مدتی در آن‌جا به ارائه خدمات مشغول شد. بعداز پایان دوره طرحش به تهران بازگشت و در معاونت بهداشت وزارت بهداشت مشغول به کار شد؛ اما پس‌از مدتی تصمیم گرفت مسیر جدیدی برای زندگی خود انتخاب کند و به لبنان مهاجرت کرد تا فعالیت‌هایش را در آن‌جا ادامه دهد. آنچه خودش درباره مهاجرت به لبنان گفته، این بود که احساس می‌کرد در لبنان فضای بازتری برای فعالیت‌های جهادی وجود دارد. او این تصمیم کاملا شخصی را همراه با یکی از دوستانش که پزشک بود، عملی کرد. هر دو تنها با یک ساک دستی ساده عازم لبنان شدند. دکتر بعدها یادآوری کرد که اوایل مهاجرت بسیار دشوار بوده است.
دکتر حیدری تسلط بالایی بر زبان انگلیسی داشت و می‌توانست عربی فصیح را تا حدودی صحبت کند؛ اما مشکل اصلی این بود که مردم لبنان بیشتر به عربیِ محلی گفت‌وگو می‌کردند. مدتی زمان برد تا او زبان محلی را فرا گیرد. در این مدت، مطب پزشکی کوچکی راه‌اندازی کرد تا با فعالیت در حوزه پزشکی بتواند ارتباطاتش را گسترش دهد. پس‌از گذشت زمان و تثبیت جایگاهش، با محیط لبنان بیشتر انس گرفت و شرایط به‌تدریج برای او آسان‌تر شد.
مدتی طول کشید تا درآمدی مناسب به دست بیاورد که بتواند زندگی‌اش را اداره کند و در این مدت سختی‌های زیادی را تحمل کرد. اگر از طریق یک نهاد رسمی اعزام می‌شد، قطعا مسیر آسان‌تری پیش رویش بود و دغدغه مسائل معیشتی وجود نداشت. اما نگاه کلی او چنین نبود؛ او تصمیم داشت به‌شکل مستقل خدمت کند و با همین دیدگاه راهی شد.
مجاهد
او اهل زرق‌وبرق و دنیاطلبی نبود. در آن زمان یعنی بیش‌از سی سال پیش، بسیاری از پزشکان، به‌ویژه هم‌رده‌های ما، در حرفه پزشکی جنبه‌های تجاری را دنبال می‌کردند و وضع مالی بسیار خوبی داشتند درعین‌حال که مشغول خدمت‌رسانی بودند.

مراقبت‌های ویژه از مادر
خانواده دکتر حیدری نسبتا پرجمعیت بودند. به‌جز خود او، چهار برادر دیگر و چند خواهر در خانواده حضور داشتند. والدینش نیز هرگز بدون حمایت و توجه رها نشده بودند. به‌دلیل ویژگی‌های مثبت خانواده، ازجمله تحصیل‌کرده‌بودن و تعهد برادرانش، نگرانی خاصی از بابت خانواده نداشتند. بااین‌حال، دکتر حیدری احترام و علاقه ویژه‌ای به پدر و مادرش داشت که بر اقداماتش تاثیر خاصی گذاشته بود.
وقتی پدر دکتر حیدری به رحمت خدا رفت، وابستگی و علاقه به مادر بیشتر شده بود. مادرش که در ایران بیمار شده بود و در بیمارستان بستری بود، نیاز به مراقبت‌های ویژه داشت.
با وجود پشتیبانی فرزندان از او، حال مادر به شکلی پیش رفت که در دو سال آخر زندگی‌اش نیازمند مراقبت خاص شد. دکتر حیدری تصمیم گرفت به ایران بیاید تا خیالش از وضعیت مادر راحت شود و سپس او را به لبنان منتقل کرد. با وجود این‌که درآمد قابل‌توجهی نداشت و تنها توانسته بود یک آپارتمان کوچک 120متری بخرد، تلاش کرد محل مناسبی برای مراقبت از مادر فراهم کند. بخشی از بالکن آپارتمان را تبدیل به یک اتاق ده متری کرد و بعداز این‌که حال مادرش در بیمارستان بهتر شد، تخت بیمارستانی و امکانات لازم را در خانه برای او فراهم کرد. همسرش نیز در این مدت کمک زیادی در رسیدگی به مادر داشت.

شناسنامه ایرانی
دکتر حیدری معمولا به ایران سفر می‌کرد و من نیز چندین بار به مناسبت‌های مختلف به لبنان رفتم. او علاقه و تعلق خاصی به ایران داشت. مهاجرتش به لبنان برای فعالیت‌های شغلی و ایجاد فضا جهت تلاش بیشتر در راستای انقلاب و اسلام بود. خداوند به او چهار پسر و دو دختر عطا کرد که همه شناسنامه ایرانی دارند. آن‌ها در لبنان بزرگ شدند اما همچنان ایرانی محسوب می‌شوند.

دوستی با شهدا
دوستی با شهدا همواره منبعی از خاطرات ناب و تاثیرات عمیقی بوده که تا سال‌ها در ذهن و قلب ما حضور دارد. از میان دوستانم، دو شهید عزیز، غلامرضا فلاحی۱ و دکتر علی حیدری، جایگاه ویژه‌ای در یاد و دل من دارند. هر دوی آن‌ها ویژگی‌هایی داشتند که نمونه‌ای از انسان‌های والامقام و مثال‌زدنی بودند.
شهید غلامرضا فلاحی یکی از دوستان دوران دبیرستانم بود؛ شخصیتی بی‌نظیر که بعدها در دوران تحصیل در رشته داروسازی به مقام شهادت رسید. خاطراتی که با او دارم هنوز در ذهنم زنده‌اند؛ به‌ویژه کوهنوردی‌های پرشور و گفت‌وگوهای معنوی‌ای که بخشی از قلب مرا به این شهید والا گره زده است.
یکی از خصوصیات برجسته‌ای که در شخصیت هر دو شهید می‌درخشید، برگرفته از این حدیث نبوی بود «قلیلُ المَؤُونَه و کثیرُ المعونَه۲». یعنی کم‌خرج بودن و یاری‌رساندن فراوان به دیگران. این ویژگی زیبا در رفتار آن‌ها کاملا محسوس بود؛ بدون هیچ چشم‌داشتی، برای خدمت به دیگران از جان مایه می‌گذاشتند و تلاش می‌کردند باری از دوش اطرافیان بردارند. همین روحیه ایثار و فداکاری موجب شد تا همواره آن‌ها را الگویی برای زندگی خود بدانم.
برای من، یاد این دو عزیز نه‌تنها تداعی‌کننده انسان‌هایی پاک و محبوب است، بلکه یادآور ارزش‌های والای انسانی است که امروز بیش‌از همیشه به وجودشان نیاز داریم.

عَلی رأسی یا حکیم
روایتی است از روزی که به منزل دکتر حیدری رفتیم. خانه‌اش در منطقه‌ای بود که طبقه پایین آن رستورانی قرار داشت. از همان ابتدا مشخص بود که این‌جا با محیطی متفاوت روبه‌رو هستیم؛ هوای گرم اقلیم التفاح در جنوب لبنان، خیابان‌های نسبتا آرام و نماهای سنگی که تاریخ را در خود نگه داشته‌اند. منطقه التفاح پیش‌از جنگ‌ها محله ییلاقی ثروتمندان بوده و اکنون نیز به‌خاطر مقاومت‌هایی که حزب‌الله در آن انجام داده، دوباره رونق پیدا کرده است. همین ثروتمندان به‌دلیل آب‌وهوای مناسب، گاه برای تفریح یا دیدن دوستان به این‌جا می‌آیند. رستورانِ طبقه پایین خانه، طبیعی بود که خدماتی به مراجعه‌کنندگان و ساکنان ارائه دهد؛ اما موسیقی بلندش آزاردهنده می‌شد.
او تصمیم گرفت به مسئول رستوران تذکر بدهد تا صدای موسیقی را کم کند. من گفتم «این موضوع مزاحمتی برای ما ایجاد نمی‌کند.» اما او تاکید کرد که بهتر است این کار انجام شود. پس به رستوران رفت و پس‌از مدت کوتاهی دیدیم که صدای موسیقی به‌حدی کاهش یافته بود که دیگر هیچ‌کس اذیت نمی‌شد. زمانی که اعتراضش را مطرح کرد که «من مهمان دارم و صدای بلند اذیتم می‌کند»، مسئول رستوران با احترام پاسخ داد «علی رأسی یا حکیم.» واژه حکیم در گفتار عامیانه برای احترام بیشتر به کار می‌رود. این صحنه نشان می‌داد که دکتر را می‌شناختند و نحوه برخورد و مراودات او با دیگران تاثیرگذار و محترمانه بود. وقتی اعتراض کرد که مزاحمت ایجاد می‌شود، مسئول رستوران فورا به درخواستش عمل کرد. رفتار او با مردم و توجهش به روابط اجتماعی، نمونه‌ای از اخلاق خوب و مردم‌داری بود که همچنان در ذهن ما باقی ماند.

آرمان امام
دکتر حیدری به‌عنوان یک امدادگر در آمبولانس مشغول خدمت به مجروحان بود. در حین انجام وظیفه‌اش، توسط پهپادهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. وصیت او به برادرش هنوز در گوشش زنده است «پس از شهادت، مرا در کنار امام به خاک بسپارید.»
دکتر حیدری نه‌تنها یک پزشک، بلکه انسانی با شناسنامه‌ای ارزشمند و آرمان‌هایی والا بود. او با فداکاری و عشق، همواره در خدمت به مردم و تقویت روحیه مقاومت تلاش می‌کرد و یادش تا همیشه در دل‌های مردم زنده خواهد ماند. این داستان نه‌تنها یادآور عشق و ایثار است، بلکه درس‌هایی از زندگی و اخلاق را برای نسل‌های آینده به ارمغان می‌آورد.

پی‌نوشت:
1. غلامرضا فلاحی‌آرزودار بيست و يكم فروردين۱۳۴۲ در شهر تهران چشم به جهان گشود. پدرش صمد و مادرش محترم نام داشت. دانشجوی دکترا در رشته داروسازی بود. بيست و ششم اسفند،۱۳۶۶ در بمباران هوایی شیراز شهيد شد. مزار او در بهشت‌زهرای تهران واقع است.
2. بحارالانوار، جلد۴٢، صفحه۲۳۴.

مقاله ها مرتبط