
در حملات سنگین موشکهای بالستیک نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پایگاه آمریکایی عینالاسد در عراق که محل استقرار نیروهای آمریکایی است مورد اصابت قرار گرفت.
همان که بعدها اسم جهادیاش حاجرمضان شد. اما برای پدر، همیشه «سعید» مانده بود. او گمان کرده بود آمدهاند بگویند سعید را آوردهاند. برای همین اول نماز شکر بهجا آورد. نه از سر بیخبری، از سر آمادگی.
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، تا پیش از شهادتش کمتر او را میشناختند؛ از فرماندهانارشد و کمنامونشان نیروی قدسسپاه که بیش از ۴ دهه از عمر خود را صرف تقویت جبهه مقاومت و حمایت از آرمان فلسطین کرد؛ فرماندهی که سالها در سکوت و گمنامی، یکی از مهمترین پروندههای منطقه را مدیریت کرد و سرانجام بامداد ۳۱خرداد ۱۴۰۴ به آرزوی دیرینه خود رسید.
پیکر سردار سرلشکر شهید محمدسعید ایزدی، معروف به «حاجرمضان» میان آوار پیدا شد؛ با دستانی بریده که تسبیحی زردرنگ میان انگشتانش گره خورده بود. روایتهای ناگفته از زندگی حاجرمضان، از کودکیاش در سنقر تا شهادتش در سوریه، تصویری از مردی ترسیم میکند که اعتقاد را با عمل گره زده بود؛ از فروش خانه پدری برای صندوق قرضالحسنه تا شفای ناگهانی در حرمامامرضا (ع) و نذری که بهواسطه حضرتزینب (س)، گرههای جنگ را گشود. آنچه در ادامه میخوانید، روایتهایی از زندگی این شهید است.
روایت اول؛ صندوق قرضالحسنه پربرکت
راوی: مجتبی ایزدی؛ برادر شهید
دهه ۴۰ بود که پدرم صندوق خیریه مهدیه سنقر را برای کمک به مردم نیازمند راه انداخت، به شرطی که در بانک پول نگذارند. حرمت سود بانکی را آیتالله بروجردی داده بود و پدرم با واسطه، نظر امامخمینی (ره) (آیتالله خمینی آن زمان) را هم جویا شد. حرف همان بود؛ حرام است. ایشان زمین کم نداشت. اما انگار زمین برایش چیزی نبود که نگهداشتنی باشد. یکییکی فروخت؛ نه با سر و صدا و نه با حسابوکتابهای مرسوم. هر چه فروخت، سرمایه صندوق شد.
حاجرمضان هم این صندوق را خیلی دوست داشت و میدانست پدرم برای این صندوق زمینهایش را فروخته است. یک سال سرمایه صندوق افت کرد. حاجی از سر صمیمیت، با خنده به پدرم گفته بود: «حاجآقا، شما که مسئول صندوقید، از خودتان هم یک چیزی بدهید دیگر!» میگفت شوخی کرده بودم. اما پدر فردای آن روز، خانهاش را فروخت و پولش را آورد و گذاشت در صندوق؛ نه مشورتی، نه حتی توضیحی. انگار شوخی حاجرمضان با پدر تلنگری شده بود برای ایشان. حالا جالبی ماجرا اینجاست که حاجمجتبی، برادرم، آن خانه را خرید و پدرم شد مستأجر پسرش. او تا آخر عمر مستأجر حاجمجتبی بود. خود حاجرمضان هم در وصیتنامهاش نوشته بود آن زمینی که در سنقر دارند، ۲ دانگش وقف صندوق مهدیه باشد.
روایت دوم؛ مهربان با فامیل
راوی: عروس خواهر حاجرمضان
حاجرمضان را هر وقت میدیدیم، خیلی برایمان خوشایند بود. به خدا قسم، واقعیت است. حسی که از دیدنش به من دست میداد، از دیدن برادرم هم صمیمیتر بود. به خاطر شرایط کاری خیلی کم پیش میآمد که در جمع خانوادگی باشد. مهمانیها و دورهمیهای خانوادگی معمولاً غایب بود. اما هر وقت بود، حضور موثری داشت. اصلا شخصیتش قابل توصیف نیست. نبودنش سخت است. چقدر محترم بود. آنقدر ما را تحویل میگرفت که آدم خجالت میکشید. یکبار تهران بود و میخواست برگردد بیروت. خانه خواهرش مهمانی آمده بود. جمعیت زیاد بود. موقع خداحافظی، من و عروس آن یکی خواهرش را ندیده بود. در مسیر فرودگاه تلفن زده بود به خواهرش که «من عروسها را ندیدم، خداحافظی نکردم. حتماً بگویید حواسم نبوده.» همین. اما همین یک جمله، تمام او بود. این میزان دقت، این حد از ملاحظه، در شلوغی و در عجله سفر کمتر برای کسی پیش میآید. با بچهها طور دیگری بود. آنها را محکم و صمیمی بغل میکرد، میبوسید؛ نه نمایشی، نه از سر عادت. انگار پدر همهشان بود؛ پدری که سهمش را از محبت، کامل میداد.
روایت سوم؛ کفن برای شهید
راوی: مجتبی ایزدی. برادر شهید
آن روز، بچههای سپاه دنبال پارچه کفن بودند. اسم حاجفرجالله بزاز، امین محل آمد. به مغازه که رسیدند بسته بود. همسایه گفته بود: «حاجی رفته خانه.» رفتند در خانه. در را که باز کرد، لباس خانه تنش بود. گفتند: «حاجی، شهید آوردند... کفن میخواهیم.» سرش را تکان داد. بیهیچ سؤال، بیهیچ مکث، گفت: «باشه... باشه... الان لباس میپوشم.».
اما دیدند که چیزی نگفت. حاج فرجالله وضو گرفت، کتش را پوشید؛ نه با شتاب، با آرامش؛ انگار راهی کاری است که سالها برایش آماده بوده. با هم رفتند مغازه. در را باز کرد. مستقیم سراغ پارچه نرفت، رفت پشت مغازه و ایستاد به نماز و بعد سجده؛ یک سجده؛ دو سجده. سجدههای پیدرپی. زمزمهای آرام: «الحمدلله و الهی شکر...» بچهها که معطل بودند، گفتند: «حاجی، دیر شد مردم دارند میروند تشییع. باید برسیم.» سرش را از سجده برداشت و گفت: «خب الهی شکر، بالاخره من باید سجده شکر بهجا بیارم.» آنها نمیدانستند چه میگوید. او، اما میدانست؛ یا دستکم، چنین فکر میکرد. وقتی گفته بودند «شهید آوردند»، نام را نگفته بودند و حاجفرجالله شهید را سعید شنیده بود: «سعید را آوردند...» سعید، سعید خودش؛ پسرش.
همان که بعدها اسم جهادیاش حاجرمضان شد. اما برای پدر، همیشه «سعید» مانده بود. او گمان کرده بود آمدهاند بگویند سعید را آوردهاند. برای همین اول نماز شکر بهجا آورد. نه از سر بیخبری، از سر آمادگی. سجده کرده بود و گفته بود: «الحمدلله... الهی شکر که خدا سعیدِ ما را پذیرفت.» بعد قرار بود کفن بدهد. بعد شکر. وقتی فهمیدند، گفتند: «حاجی! شهید آوردند، سعید کجا بود؟» سکوتی کوتاه. بیفریاد. با همان آرامش قبلی. این، روحیه یک پدر انقلابی بود؛ حاجفرجالله ایزدی؛ پدری که اگر خبر شهادت پسرش را هم میآوردند، اول شکر میکرد، بعد کفن میداد.
روایت چهارم؛ شفا گرفتن در کودکی
راوی: حاجمجتبی ایزدی؛ برادر شهید
اسفند بود. بوی عید میآمد، اما خانه ما بوی نگرانی میداد. گفته بودند قند در گلوی سعید (محمدسعید) پریده و در ریهاش مانده. بعد گفتند چسبندگی ایجاد شده. شبها که میخوابید، سینهاش خسخس میکرد؛ انگار کسی درونش کاغذ مچاله میکرد. ۹ سال از او بزرگتر بودم. حس میکردم باید کاری بکنم. آن روزها تهران درس میخواندم. آوردمش تهران؛ با همان سرفههای خشک و چشمهای درشت خسته. با هزار سختی نوبت گرفتیم از دکتر محمد قریب. گرفتن وقت از او یک امید بود. دکتر معاینهاش کرد. گوشی پزشکی را برداشت، گوش داد، مکث کرد و گفت: «یه مقدار چسبندگی هست. یه سری ورزش میدم. به مرور شاید بهتر شه.» «شاید» کلمه سنگینی بود. ما به قطعیت احتیاج داشتیم. بیستوهشتم اسفند راه افتادیم مشهد. گفتیم ۱۵ روزی برویم حال و هوایمان عوض شود.
جمعمان ۱۵-۱۰ نفر میشد. حرم که رسیدیم، هنوز سرمای اول فروردین روی سنگهای صحن نشسته بود. زیارت کردیم. وقتی آمدیم بیرون، پدر آهسته کنارم آمد و گفت: «به سعید گفتم متوسل بشه به امامرضا (ع). شبها هوا سرده، یه پتو براش ببر که سرما نخوره.» دست مادربزرگ را گرفته بودم. آرامآرام از صحن رد میشدیم. گوشهای از همان صحن، یک نخ پیدا کرده بودم. شوخی جدی برادرانه نخ را دور گردنش بستم و سر دیگرش را گره زدم به پنجره فولادِ امامرضا (ع). گفتم: «سعیدجان، همینجا بشین تا برگردم. نری اینور و اونور گم بشیها!» با همان آرامش بچگانه نگاهم کرد: «باشه، مشکلی نیس.» هشت سال و نیمش بود. سینهاش درد میکرد، اما چشمهایش مطمئن بود. با مادربزرگ آرام آرام راه افتادم به سمت خانه. تصویر سعید جلوی چشمم بود. کنار پنجره فولاد نشسته، نخ به گردن، زائرها رد میشوند و او به ضریح خیره شده!
با خود گفتم حداقل ۴-۳ شب باید آنجا بماند، دعا بخواند، گریه کند تا فرجی شود. رسیدیم خانه. در حیاط را که باز کردم، صدای توپ آمد: تق! بعد خنده و فریاد. خشکم زد. خودش بود وسط حیاط، داشت با بچهها فوتبال بازی میکرد. توپ را که شوت کرد، خورد به شیشه. یکی از شیشهها ترک برداشت. تا من رسیدم، دومی هم شکست. گفتم:
-مگه قرار نبود اونجا بشینی؟ چطوری اومدی؟!
نفسنفس میزد، اما نه از بیماری، بلکه از دویدن:
-تموم شد.
-چی تموم شد؟
-به امامرضا (ع) گفتم آقا من مشکل دارم، شفام بده. احساس کردم خوب شدم. گردنم رو باز کردم و اومدم. همین! به همین سادگی!
آن شب گوش دادم به نفس کشیدنش. خسخس نبود. سینهاش صاف بود؛ انگار کسی آن کاغذهای مچاله را از درونش بیرون کشیده باشد.
فکر میکردم باید برایش زمینهچینی کنم تا با اعتقاد، این چند شب را کنار پنجره فولاد بیتوته کند. او، اما مستقیم رفته بود سر اصل ماجرا. به امامرضا (ع) گفته بود که «مشکل دارم» و باور کرده بود «شفا گرفته است.» این «باور» را هیچ پزشکی نسخه نکرده بود.

در حملات سنگین موشکهای بالستیک نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پایگاه آمریکایی عینالاسد در عراق که محل استقرار نیروهای آمریکایی است مورد اصابت قرار گرفت.

در پی شهادت سردار پرافتخار اسلام شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی و شهدای همراه او به ویژه مجاهد بزرگ اسلام جناب آقای ابومهدی المهندس رهبر انقلاب پیامی صادر کردند.

ستاد کل نیروهای مسلح درباره علت سقوط هواپیمای اوکراینی اطلاعیه ای صادر کرد.

رهبر معظم انقلاب اسلامی در دستوری به ستادکل نیروهای مسلح در پی سقوط هواپیمای مسافربری اوکراینی بر لزوم پیگیری کوتاهیها یا تقصیرهای احتمالی و مراقبت از عدم تکرار تاکید کردند.

از همان روزهای آغازین انقلاب به دلیل مهارتهای بالایش در تیراندازی و حفاظت، چندین بار به عنوان فرمانده نیروهای محافظ حضرت امام انتخاب شد و مسئولیت آموزش تمامی محافظین رهبر بر عهدهاش بود.

مسئول دفتر سردار شهید حاج قاسم سلیمانی با تأکید بر سجایای اخلاقی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی گفت: وصیت نامهای دارد که من آن را به عنوان منشور میدانم. قطعا این وصیت نامه در چهلمین روز شهادتش توسط خانواده ایشان انتشار داده میشود.

پیام رهبر انقلاب به تشکلهای دانشجویی: امروز بیشتر از همیشه کشور به عنصر مؤمن حزباللهی احتیاج دارد