ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

این فصلِ عاشقانه

گزارش 17امین اردوی راهیان نور- 21 تا 25 بهمن 97

 

اندیمشک، سلام!

صبح روز 22 بهمن، پای‌مان که به زمین نمناک و باران‌خورده ایستگاه اندیمشک می‌رسد عقربه‌های ساعت، چهار صبح را نشان می‌دهند. پس از یک سفر تقریبا ۱۷ ساعته و با دو ساعت تاخیر وارد اندیمشک می‌شویم. هوای عجیبی است. سرد نیست، اما مه‌آلود است. بوی جوانه‌های تازه، هوش از سر آدم می‌برد.

بیرون از ایستگاه راه‌آهن، اتوبوس‌ها به دنبال هم ردیف ایستاده‌اند. زایران سوار می‌شوند و اولین قدم‌های این سفر، روی خاک گرم و سرخ خوزستان آغاز می‌شود.

 

ایستگاه اول، دوکوهه

اندیمشک را همه‌ به دوکوهه‌اش می‌شناسند. حتی اگر از نزدیک ندیده باشیدش، حتما نامش را شنیده‌اید. دوکوهه پادگانی است که در زمان جنگ محل استقرار رزمندگان دلاور لشکر۲۷ محمدرسول‌الله(ص) بوده. پادگانی با ساختمان‌های بلندِ تو در تو، زمین صبحگاه وسیع و حسینیه‌ای که مزین به نام فرمانده شهید لشکر حاج محمدابراهیم همت است.

هوا هنوز مه دارد و نور کم‌جان چراغ‌های اطراف جاده به زور به زمین می‌رسد. از ابتدای مسیر ورودمان به پادگان، شهدا قد کشیده‌اند به استقبال. چهره‌های پرنور و خندان‌شان روی تابلوهای بزرگ آهنی به‌مان خوش‌آمد می‌گویند. نماز صبح‌مان را در حسینیه حاج‌همت می‌خوانیم و بعد از برگزاری مراسم افتتاحیه و صرف صبحانه، راهی شوش می‌شویم.

 

شوش، میعادگاه مشت‌های گره کرده

تقریبا ساعت ۹ صبح به شوش می‌رسیم. مقصد اصلی‌مان حرم زیبای دانیال نبی(ع) است. اکثر مسیرهای منتهی به حرم به بهانه راهپیمایی 22 بهمن مسدود است. هنوز راهپیمایی مردم شوش شروع نشده. اتوبوس‌ها در فاصله‌ای دور از حرم  توقف می‌کنند. همه پیاده می‌شوند و خودجوش، رنگ راهپیمایی به خود می‌گیرند. آقایان در ابتدای جمعیت و خانم‌ها پشت‌ سرشان. کم‌کم صدای شعارها جان می‌گیرد، بانگ الله‌اکبر و مرگ بر آمریکا خیابان‌های تقریبا خلوت شهر را برمی‌دارد. مردم محلی بعضی ایستاده‌اند به تماشا و بعضی دیگر همراه‌مان می‌شوند. وارد حرم می‌شویم و زیارت کوتاهی می‌کنیم. زایران دوباره سوار اتوبوس‌ها می‌شوند.

 

شرهانی، مقتل شهدای محرم

مقصد بعدی‌مان را شرهانی نوشته‌اند. فاصله‌مان تا شرهانی تقریبا طولانی است و هوا هنوز مه‌آلود. مسیر در صدای آرام و اشعار حماسی مداحی که از ضبط اتوبوس ‌بخش می‌شود طی می‌شود. دم اذان ظهر می‌رسیم شرهانی. غرق در حال و هوای زیبا و معنوی منطقه‌ای که برای خیلی‌های‌مان تازگی دارد، خودمان را به حسینیه ساده و باصفای یادمان می‌رسانیم تا نماز‌مان را به جماعت اقامه کنیم. بعد از نماز، آزاده جانباز محمدرضا آقامحمدی برای‌مان خاطره می‌گوید.

 

وادی شهدای گمنام

بعد از شرهانی به سمت فکه حرکت می‌کنیم. چیزی تا مغرب نمانده که راهی قتلگاه فکه می‌شویم. هوا سرد و نمناک است و رمل‌ها باران‌خورده. از بین تپه‌ماهورهای کوتاه که با پرچم‌های سرخ مزین شده‌اند می‌گذریم. کم‌کم مقتل آوینی مقابل‌مان قد می‌کشد. همه ایستادیم. توقفی کوتاه برای صحبت از سید شهیدان اهل قلم و دوباره راهی مقصد هر ساله‌مان می‌شویم. کمی قبل از غروب در گودی قتلگاهیم. مقتل سرخ ۲۲۰ شهید عملیات والفجر مقدماتی. صحبت‌ها راجع به همین یک تکه از خاک فکه تمام شدنی نیست.

امسال میهمان روایت‌گریِ همسر شهید قدرت‌الله ملانوری(هادوی) هستیم. کسی که همسرش در همین خاک مفقود شده. صدای اذان که بلند می‌شود روی رمل‌های نمناک و سرد، به یاد شهدای مظلوم و گمنام فکه نمازمان را اقامه می‌کنیم.

 

هویزه، شبیه‌ترین به کربلا

صبح روز دوم سفرمان با زیارت شهدای هویزه آغاز می‌شود. کربلای هویزه، شبیه‌ترین نقطۀ سال‌های دفاع مقدس به کربلاست. هر آن‌چه بر شهید مظلوم کربلا گذشت، گوشه‌اش در این خاک دوباره نفس کشید. حسین علم‌الهدی و جمعی از بهترین جوانان پیرو خط امام روی همین خاک، پوست و گوشت‌شان زیر شنی تانک‌های رژیم بعث با هم ممزوج شد و ما سی و اندی سال بعد دوباره بیعت‌مان را با آن‌ها تازه می‌کنیم. در سکوت و با چشمانی اشکبار در میان قبور مطهرشان قدم می‌زنیم، دستی بر سنگ مزارشان می‌کشیم و به رسم تبرک، بر چشمان‌مان طوطیا می‌کنیم. از همه‌شان می‌خواهیم کمک‌مان کنند تا در راه زنده نگه‌داشتن نام‌شان ثابت‌قدم باشیم.

 

هورِ عظیم

هورالعظیم، در یک قدمی جزایر مجنون. جایی که در آن، نام و یاد سردار شهید هور علی هاشمی غوغا می‌کند. آب است و خاک و نیزار و جاده‌ای که در سینه وسیع آب جای گرفته. آدم این‌جا خودش را سخت پیدا می‌کند. انگار بین این حجم از رشادت و ایثار سردرگم است. می‌گویند مقر قرارگاه سری نصرت همین‌جاست، همین نزدیکی‌ها. جایی که در آن، قدم‌های اول عملیات بدر و خیبر عملی شد. جایی که تصمیم گرفتیم بعد از بیت‌المقدس دوباره در صحنه جنگ معجزه کنیم. سیدصباح موسوی برای‌مان راوی لحظات آخر دیدارش با علی هاشمی می‌شود.

 

طلاییه

طلاییه، نزدیک‌ترین جایی که بعد از هور مهمانش می‌شویم. بارش باران چند روز گذشته زمین را حسابی گل کرده، اما گنبد طلایی و بزرگِ یادمان شهدای گمنام طلاییه همه‌مان را به خود می‌خواند. یادمان خلوت است و جان می‌دهد برای این که با شهدایش خلوت کنی. برای‌شان درددل بگویی و بار غصه‌ات را سبک کنی. صدای اذان همه را به پای سجاده می‌کشاند تا در جوار مزار مطهر شهدای طلاییه نماز ظهر و عصرمان را اقامه کنیم. بعد از نماز و روایت‌گری پرسوز حجت‌الاسلام مکی، آقای قربانی مداح کاروان برای‌مان روضه می‌خواند. اشک بر گونه‌ها می‌غلتد و زنگار دل‌ها را می‌شوید تا برای ورود به خاک سرخ شلمچه آماده‌تر شویم.

 

شلمچه، کربلای پنجم

شلمچه فضایش سنگین است. حال و هوایش دلگیر و بغضش گلوگیر. مخصوصا این که مادر شهیدی همراهت باشد که عزیز  ۱۷ ‌ساله‌اش در همین سرزمین بی ‌سر و دست شده باشد. این مادر شهید برایت می‌شود روضه مصور. می‌شود داغ جگرسوزی که شعله‌هایش دل همه را آتش می‌زند. اشک می‌ریزد و می‌گوید که «سر و دست مهدی من روی همین خاک افتاده است.» ناله می‌کند و هر ناله‌اش دل همه را از جا می‌کَند. این روضه‌ها رزق امسال ما از سرزمین شلمچه است. خاکی که در پنجمین کربلای جنگ‌مان، علی‌اکبرهای زیادی روی خاک سرد آن افتادند و مادرهای بی‌شماری چشم‌شان بر در ماند. این‌جا سرزمینی است که هرچه روایتش کنی، در هزارتوی آن سرگردان می‌مانی. اصلا این‌جا هیچ چیز را نمی‌شود تعریف کرد، فقط باید گوش جانت را به این خاک بسپاری تا خودش پنجمین کربلا را برایت زمزمه کند.

 

خرمشهر، آیه مقاومت

قسمت نبود امسال مسجد جامع را ببینیم. روزی امسال‌مان از شهر مقاومت، فقط گذر از خیابان‌های نسبتا عریض و طویلش بود. امسال چشمان‌مان میهمان گنبد کاشی‌کاری مسجد جامع نشد. فرصت نشد در فضای نورانی مسجد پرسه بزنیم و نوای سرودهای حماسی را با خودمان زمزمه کنیم. نشد که یاد محمد جهان‌آرا را برای خودمان مرور کنیم. خرمشهر حرف‌ها برای گفتن دارد. کوچه‌هایش، خیابان‌هایش، همه و همه بوی خون می‌دهد. روزی امسال ما از این دفتر پرقصه فقط عبور بود، عبور.

 

اروند، موج در موج

صبح روز بیست و چهارم بهمن است. امروز‌مان با زیارت یادمان عملیات والفجر۸ آغاز می‌شود. قرارمان برای امروز یک سفر دریایی بر پهنه مواج اروند است. رودخانه‌ای که در ورای ظاهر آرام اما گل‌آلودش دنیایی مواج خفته است. به سطح آب که خیره شوی گاهی رویی به تو نشان می‌دهد. موجی می‌آید و دوباره در دل آب گم می‌شود. اروند را باید با رزمنده‌های خط‌شکن لشکر ثارالله به یاد آورد، یاد شهید امینی که با یارانش از پهنه این آب وحشی در دل تاریک و مخوف شب گذشتند. خودشان با شهادت جاودانه شدند و یک تاریخ برای ما به یادگار گذاشتند که هنوز بعد از سی و اندی سال، دنیا را انگشت به دهان گذاشته است.

گشت‌و‌گذار روی آب کوتاه است و بعد، در کنار یادمان هشت شهید گمنام گوش دل‌مان میهمان روایت‌های ناب و بکر داود جعفری از رزمندگان دلاور لشکر ثارالله می‌شود. راوی بعدی‌مان خانم تیرگر است. برای‌مان از همسری می‌گوید که در پهنه همین خاک بال شهادتش داده‌اند.

نماز ظهر را در جوار اروند می‌خوانیم و بعد از صرف غذا راهی مقصد بعدی‌مان می‌شویم.

 

الف، دزفول

می‌گویند عراق هروقت به سرش می‌زد شهرهای ایران را موشک‌باران کند، گزینه اولش دزفول بود. شهری که بارها و بارها زیر موشک‌باران بعثی‌ها شخم خورده. به قول یکی از راویان دزفولی، زنان قهرمان این شهر شب‌ها با حجاب کامل به خواب می‌رفتند، چرا که نمی‌دانستند صبح فردا خودشان بیدار می‌شوند یا قرار است پیکرشان را از زیر خروارخروار خاک بیرون بکشند.

دزفول، شهر زیبایی در جوار رود دز که از پس هشت سال جنگ تحمیلی هنوز سربلند قد برافراشته است. شب را در دزفول مستقر می‌شویم تا صبح فردا بعد از انجام مراسم اختتامیه به زیارت امامزاده سبزقبا برویم.

 

حُسن ختام

سفرمان تمام شد. خیلی زودتر از آن‌چه فکرش را بکنیم دفتر هفدمین اردوی راهیان نور، این‌بار در شهر زیبای دزفول بسته شد.

مراسم اختتامیه برگزار می‌شود. برنده‌های مسابقات فرهنگی جوایزشان را می‌گیرند و از آن‌هایی که قرار بود تقدیر شود، تقدیر می‌شود. مقصد آخر این سفر، زیارت امامزاده سبزقبا از فرزندان بزرگوار امام موسی کاظم(ع) و برادر امام رضا(ع) است. گشت کوتاهی در بازار شهر، دست همسفران را هم پر از سوغاتی‌های جورواجور می‌کند.

 

نویسنده: زینب سادات سیداحمدی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد