ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

شهادت اتفاقی نیست

گفت‌و‌گو با علیرضا رئیسی هم‌رزم شهید وحید فرهنگی‌والا

 

 

 علیرضا رئیسی ساکن فلاورجان اصفهان است و از نیروهای قدیمی لشکر8 نجف‌‌اشرف. هم جنگ را دیده، هم فرماندهی حاج‌احمد کاظمی را درک کرده. سینه‌اش پر است از خاطرات و تجربیات کوچک و بزرگ، اما بخش اعظم آن را حسرت شهادت گرفته. حسرتی که این روزها «وحید فرهنگی‌والا» آتش زیر خاکستر مانده‌اش را روشن کرده. شهیدی که از راه نرسیده، بال شهادت گشود تا برای هزارمین‌بار به همه ثابت کند شهادت اتفاقی نیست.

 

 

جنگ سوریه که شروع شد درخواست‌های من هم برای رفتن شروع شد، اما لشکر قبول نمی‌کرد اعزامم کنند. کار من تعمیرات ادوات و ماشین‌آلات سنگین بود. اگر می‌رفتم کسی نبود جایم را بگیرد.

بهار 95 که بازنشسته شدم، از طریق چند نفر از دوستانم که در نت* نیروی‌زمینی سپاه مشغول بودند، دوباره درخواست دادم. بعد از گذراندن مراحل، در اردیبهشت 96 راهی سوریه شدم. آن‌جا هم کارم درست کردن ماشین‌آلات سنگین و از‌ کار افتاده بود.

***

مهر همان سال، برای اولین‌بار وحید را در تدمر سوریه دیدم. یکی دو روز قبلش از حلب با من تماس گرفت و گفت می‌خواهد بیاید پیش ما. از خدا خواسته بودم که نیرویی به‌مان اضافه شود، بس که دست تنها بودم. اما داشتیم جابه‌جا می‌شدیم. گفتم: «صبر کن چهار پنج روز دیگه تا برسیم المیادین. مستقیم بیا اون‌جا.» باشه‌ای گفت و قطع کرد. فردای آن روز، یکی آمد ساختمان تعمیرگاه و سراغ من را گرفت. جلو که رفتم خودش را معرفی کرد. فهمیدم وحید است. دلش طاقت نیاورده بود و آمده بود.

شب که بچه‌ها همه دور هم جمع شدند، شروع کردیم به صحبت. وحید هنوز نیامده بود. به بچه‌ها گفتم: «این آقای فرهنگی ترکه.» باورشان نمی‌شد. وحید سعی می‌کرد فارسی را بدون لهجه صحبت ‌کند. من چون می‌دانستم از نیروهای موسسه شهید کریمی تبریز است روی حرفم اصرار داشتم.

وحید آمد و یخش باز شد و شروع کرد به صحبت. وقتی راحت صحبت کرد، لهجه‌اش مشخص شد. به بچه‌ها اشاره کردم که بفرما! دیدید؟ همگی زدیم زیر خنده. وحید هم خندید. به‌اش گفتم: «عزیزجان، راحت حرف بزن. همه خودی‌اند این‌جا.» از همان ابتدا با هم رفیق شدیم.

***

وحید جای بچه من بود. من باتجربه بودم و وحید خدای خلاقیت. از فردای آن روز، هم‌اندیشی‌مان موثر واقع شد. طوری‌که روی کفی 12 متری که تا آن‌موقع دو‌تا توپ بار می‌کردیم، توانستیم پنج قبضه توپ بار بزنیم. دیگر اجازه نمی‌دادیم هیچ چیز به هدر برود، نه زمان، نه مکان و نه حتی قطعات ماشین‌آلات.

بارگیری که انجام شد، رفتیم سمت دیرالزور و از آن‌جا هم به سمت المیادین. آن‌جا که رسیدیم، یک ماشین پر از مهمات کاتیوشا رفته بود روی تپه و گیر کرده بود. یک سمتش حسابی آمده بود بالا، طوری ‌که هر لحظه ترس این می‌رفت واژگون شود. چند روزی بود ماشین به این شکل مانده بود و کسی جرات نمی‌کرد به آن نزدیک شود.

ناهار را که خوردیم، با وحید رفتیم سراغش. من خودم وجود نمی‌کردم بروم زیر ماشین و کمربند بکسل را ببندم ولی وحید خیلی راحت رفت زیر و سیم را بست. بعد هم با کمک دوتا ماشین دیگر آن را پایین کشیدیم. همه چشم‌های‌شان گرد شده بود که چطور آن ماشین را نجات دادیم.

کمی در المیادین ماندیم ولی منطقه عملیات عوض شد. قرار شد برویم به منطقه‌ای به نام البوکمال یا همان تی3. من برای بارگیری رفتم کمک نیروهای فاطمیون و آن‌جا درگیر کار شدم. بارگیری به‌خاطر مناسب نبودن سکو انجام نشد. مجبور شدیم توپ‌ها را زمینی ببریم دیرالزور و آن‌جا بارگیری کنیم. در همه این مدت از وحید دور بودم تا قبل از تی3 رسیدیم به منطقه تی2.

***

یک روز در تی2 بودم تا وحید و باقی بچه‌ها هم رسیدند. بچه‌های حزب‌الله آن‌جا یک تیرک مخابراتی داشتند و می‌خواستند برای ارتباط با یک منطقه دیگر، آنتن جدیدی روی آن نصب کنند. فردا بعد از ظهر، وحید سوییچ را از من گرفت تا بادگیرش را داخل ماشین بگذارد و برود اطراف را بگردد و یک میله برای نصب آنتن بچه‌های حزب‌الله پیدا کند. سوییچ را به او دادم و خودم مشغول گرم کردن آب شدم. می‌خواستم آب داغ کنم تا  سرم را بشویم. حدود 10 روزی می‌شد که حمام نرفته بودم و کف سرم با خاک یکی بود. به چند دقیقه نکشید که صدای انفجاری بلند شد. از چادر پریدم بیرون. بچه‌های سوری که پشت خاکریز بودند شروع کردند به داد کشیدن که: «ایرانی! ایرانی!»

با یکی از بچه‌های لشکر فاطمیون که سید بود و کارش دیده‌بانی، سوار موتور شدیم و رفتیم به سمتی که نیروهای سوری نشان‌مان داده بودند. صدای وحید را می‌شنیدم که داد می‌زد. رفتیم بالا سرش. فهمیدم پایش رفته روی مین. حال عمومی‌اش خوب بود فقط پایش آسیب دیده بود. سریع بی‌سیم زدم که آمبولانس بیاید. با آمبولانس بردیمش بهداری همان منطقه. آن‌جا برای جلوگیری از خونریزی، پایش را پانسمان کردند و فرستادندش دمشق. خیالم راحت بود که زود خوب می‌شود و برمی‌گردد. جویای احوالش هم بودم.

***

چهار پنج روز بعد از این ماجرا یکی از بچه‌ها برایم پیغامی فرستاد. نوشته بود: «وحید فرهنگی شهید شده.» زیرش هم نوشته بود: «تو رو خدا بگو که این دروغه.» به‌اش پیام دادم: «مطمئن باش دروغه. وحید حالش خوبه. چیزیش نشده بود که!»

خودم را سریع رساندم پایگاه. آن‌جا از فرمانده جویای حال وحید شدم. فهمیدم خبر صحت دارد. انگار غم عالم نشست روی دلم. باورم نمی‌شد. از چند جای دیگر که پیگیر شدم، فهمیدم پایش را عمل کرده بودند، حالش هم مساعد بوده، اما ظاهرا به‌خاطر تزریق نکردن یک آمپول، خون در بدنش لخته شده‌. همین موضوع باعث شد شهید شود.

پی‌نوشت

 

* نگه‌داری و تامین

 

نویسنده: زهرا عابدی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد