ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

پرواز روز سوم

 

گفت‌وگو با آزاده جانباز جعفر عباس‌نژاد همرزم شهید وحید فرهنگی‌والا

 

وحید را دمشق دیدم. آمده بود تعمیرگاهی که نیروهای فنی در بدو ورودشان به سوریه، آن‌جا یک دوره کوتاه‌مدت می‌بینند و بعد از توجیه، عازم منطقه می‌شوند. وحید مهندس مکانیک و کارشناس تعمیر جنگ‌ابزار سنگین بود و به همراه یک گروه سه چهار نفره آمده بود منطقه. چهره دلنشین و اخلاق آرامی داشت. گاه بچه‌ها سر به سرش می‌گذاشتند که: «وحید! بدجور نور بالا می‌زنی.» او هم با خنده جواب می‌داد که: «تو رو خدا دست از سر من بردارید. من فقط اومدم این‌جا خدمت کنم.» واقعا هم خدمت می‌کرد و از هیچ کاری رویگردان نبود.

***

از همان ابتدا هول و ولای رفتن به خط را داشت. گاهی اصرار می‌کرد: «تو رو خدا منو این‌جا نگه‌ندارید.»  مدام هم می‌گفت: «پس کی می‌ریم جلو.» می‌گفتم: «وحید! ما جلو خیلی کار نداریم. اصلِ پشتیبانی از یگان‌های رزمی این‌جاست.»وحید ویژگی‌های خاصی داشت که بعضی‌هایش قشنگ به چشم می‌آمد. مثل این که در هر کاری دو سه قدم از بقیه پیش‌تر بود. کافی بود کسی لب تر کند و مثلا بگوید چای. بلافاصله بساط چای را برپا می‌کرد.

تقریبا 10 روز کنار ما بود و بعد راهی حلب شد. از وقتی عازم حلب شد، دیگر ندیدمش، اما دورادور سراغش را می‌گرفتم. گاهی هم تماس رادیویی داشتیم. البته آن‌جا هم خیلی ماندگار نشد. خبرش را داشتم. با جور شدن شرایط عملیات البوکمال و نیاز به تعمیرکار توپخانه و جنگ‌ابزار سنگین، به المیادین اعزام شده بود.

***

یک ماه و خرده‌ای بعد از آخرین دیدارم با وحید، نزدیک اربعین بود. یکی از بچه‌ها تماس گرفت و گفت وحید مجروح شده و به بیمارستان مجتهدی دمشق منتقل ‌شده. هول پرسیدم: «چی شده؟ اوضاعش خوبه؟» خیلی خلاصه، قضیه مجروحیتش را برایم گفت. می‌خواست پیگیر حالش باشم. با یکی از بچه‌ها رفتم بیمارستان. وقتی رسیدم، جراحی شده بود. تقریبا به هوش بود ولی درد زیادی را تحمل می‌کرد.

پای راستش را از دست داده بود. پای چپش هم از چند نقطه شکسته بود. این جدای موج انفجار شدیدی بود که گرفته بودش. رنگ‌پریده و بی‌حال روی تخت خوابیده بود‌. معلوم بود خون زیادی از دست داده. دلم برای آن همه جنب‌و‌جوش و نشاطش تنگ شده بود‌. جواب سلامم را آرام داد. صورتش را بوسیدم. گفتم: «وحید، چه خبر؟ چرا این‌جوری شد؟» گفت: «بچه‌های حزب‌الله یک میله برای نصب آنتن مخابراتی‌شان می‌خواستند. رفتم اطراف را بگردم که یه آن حس کردم پام به چیزی گیر کرد. تا رو چرخوندم ببینم چه اتفاقی افتاده، چند متر به هوا بلند شدم و بعد هم به‌شدت به زمین افتادم. دیگه چیزی یادم نمیاد‌.»

خودش می‌دانست یک پایش را از دست داده. گله‌ای نداشت ولی خودم گفتم: «وحیدجان، ما چند ساله تو این راه پیر شدیم، اما توفیق نداشتیم بی‌بی ما رو بپذیره. خوش به حالت که اعزام اول توفیق جانبازی دم خونه بی‌بی رو پیدا کردی.» اشک توی چشم‌هایش لب پر زد. انگار که بغض کرده باشد ولی خودش را کنترل کرد. تشنه بود. دستمال را تر کردم و لب‌هایش را کمی مرطوب کردم. نباید آب می‌خورد.

به او گفتم: «می‌خوای با خانواده‌ا‌ت صحبت کنی؟» ناباورانه گفت: «می‌شه؟!» گفتم: «بله‌. شماره رو بگو بگیرم.» گفت: «پدر و مادرم تو مسیر پیاده‌روی اربعین هستن، نمی‌خوام نگران بشن و برگردن و سفرشون خراب بشه.» قرار شد شماره همسرش را بگیرم. تبسم کم‌جانی روی لبش آمد. تازه آن‌جا بود که فهمیدم سه ماهه ازدواج کرده. غصه‌ام گرفت. وحید تازه‌داماد بود. زندگی و همسرش را رها کرده بود و آمده بود منطقه‌. به‌خاطر موج انفجار و ضربه‌ای که به سرش خورده بود نمی‌توانست شماره تلفن همسرش را درست به یاد بیاورد. خیلی تلاش کرد تا شماره را به خاطر آورد. تمام جانش را جمع کرد تا با مجروحیت و درد شدیدی که تحمل می‌کرد صدایش عادی جلوه کند و همسرش را نگران نکند. کوتاه و مختصر صحبت کرد. نمی‌دانم چرا در حین مکالمه وحید با همسرش از او عکس و فیلم گرفتم. تلفنش که تمام شد حالش تغییر کرده بود. غم عمیقی توی صورتش نشست و آرام سرش را روی بالش گذاشت. از دکتر و پرستارش حالش را جویا شدم‌ گفتند وضعیتش خوب است و چند روز بعد اعزام می‌شود ایران. باید می‌رفتم خط. نمی‌شد پیشش بمانم. خداحافظی کردم.

***

فردا دوباره رفتم سراغش.‌ بی‌حال‌تر از روز قبل بود. اذیتش نکردم، فقط صورتش را بوسیدم و خوش‌و‌بش کوتاهی با او کردم. رفتم سراغ مسئول بهداری که ببینم کی اعزام می‌شود. گفت: «ان‌شاءالله یکی دو روزه می‌فرستیمش ایران.» روز سومی که وحید بیمارستان بود تماس گرفتم ببینم او را اعزام کرده‌اند یا نه. گفتند دیشب اعزام شده. گفتم: «چه خوب! به سلامتی رفت؟» گفتند: «بله. شهید شد، پیکرش رو فرستادیم ایران.»

 

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد