ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

رزمنده ترک

گفت‌وگو با سردار حاجی‌داداشی فرمانده توپخانه شرق سوریه

 

مسئول عملیات توپخانه لشکر31 عاشورا، مسئول عملیات قرارگاه قدس و رمضان، مسئول اطلاعات توپخانه نیروی‌زمینی، مسئول اتاق جنگ ستاد کل نیروهای مسلح از جمله مسئولیت‌های سردار حاجی‌داداشی در زمان جنگ و بعد از آن است. فرمانده‌ای که شعله‌ور شدن آتش جنگ در سوریه او را این‌بار به خاکریز دفاع از حریم آل‌الله در برابر دشمن تکفیری کشانده است تا به عنوان فرمانده توپخانه شرق سوریه، تجربیات گرانقدرش از زمان جنگ تحمیلی را به منصه ظهور برساند. با این که هزاران کیلومتر دورتر از ایران در حال خدمت‌رسانی به جبهه مقاومت بود، با شنیدن نام شهید همشهری‌اش «وحید فرهنگی‌والا» مشتاقانه پیشنهاد مصاحبه ما را پذیرفت. برای خواندن خاطراتی درباره این شهید از دریچه نگاه فرمانده‌اش با ما همراه باشید.

 

 

مهر سال ۱۳۹۶بود و ما در حال آمادگی برای شروع عملیاتی جدید. عملیات آزادی البوکمال؛ منطقه‌ای استراتژیک و مهم که هر کس بر آن مسلط باشد نقش تعیین‌کننده‌ای در جبهه سوریه ایفا می‌کند. وحید را بار اول در منطقه المیادین دیدم. تقریبا یک ماه مانده به عملیات به عنوان نیروی تعمیر و نگه‌داری توپخانه به واحد ما معرفی‌شده بود. وحید آمد و من طبق روال همیشگی‌ که با نیروهای تازه‌وارد جلسه می‌گذارم، ساعتی با او گپ زدم تا هم بهتر با او آشنا شوم و هم نسبت به شرایط امنیتی و اطلاعاتی سوریه او را توجیه کنم. همشهری‌ام بود و ناخودآگاه حرف‌های‌مان به درازا کشید، آن‌قدر که ناهار را هم با هم خوردیم. وحید جوان فعال و پرشوری بود. سر نترسی هم داشت. از حرف‌ها و حرکاتش مشخص بود. صحبت‌های‌مان تمام شد و وحید را به رده‌اش معرفی کردم. قرار شد هر شب همدیگر را برای ارایه گزارش کارهایش ملاقات کنیم.

***

در منطقه شرق سوریه، ۱۲۰قبضه جنگ‌ابزار و حدود 17 آتشبار توپخانه داشتیم که باید به ‌صورت مداوم به همه سرکشی می‌شد. همان اول به وحید گفته بودم طوری کار کنید که هیچ ‌کس بابت مشکلات توپخانه و آتشبارش با من تماس نگیرد. اگر این‌طور باشد یعنی شما کارتان را درست انجام نداده‌اید. الحق که کارش را درست انجام می‌داد.

فعال، خلاق و خستگی‌ناپذیر بود. از ماشین‌ها و جنگ‌ابزارهای معدوم شده و به‌جا مانده از دشمن، قطعات مورد استفاده‌اش را برمی‌داشتند، با سوهان و فِرز آن را به شکلی که نیاز داشتند تغییر می‌دادند و آتشبارها را تعمیر می‌کردند. گاهی که رصدشان می‌کردم متوجه می‌شدم از یک قطعه بی‌ربط و به نظر غیرقابل استفاده، قطعه مورد نیازشان را ساخته‌اند. گاهی ده روز تمام مشغول سوهان زدن یک قطعه بود تا مبادا آتشباری خاموش شود.

***

من بسته به شرایط و مسئولیتم، نگاهم بیش‌تر به عملکرد و تخصص افراد است تا خصوصیات خلقی و دینی‌شان. در مورد وحید هم همین‌‌طور بود. وحید یک نیروی فنی فوق‌العاده بود. جهادی بود و آتش به اختیار. نیاز نبود بگویم چه کار کند، خودش خودجوش کار می‌کرد. دستانش همیشه روغنی بود. عادت نداشت دستکش دست کند. برای وضو باید دست‌هایش را با گازوئیل می‌شست تا چرب و چیلش تمیز شود. با این حال هیچ وقت از نماز و دیگر اعمال عبادی‌اش عقب نمی‌افتاد. بی‌حاشیه بود و خونگرم. توی دل همه بچه‌ها جا داشت.

یک‌بار برای کاری بیرون رفته بود. تا بیاید، یکی از رزمنده‌های فاطمی لباس‌های چرکش را شسته بود. به آن بنده خدا گفتم: «این که یه رزمنده فاطمی لباس یه رزمنده ترک رو بشوره جزو عجایبه!» خندید و گفت: «حاجی! از بس وحید کار می‌کنه، ما همه ازش خجالت می‌کشیم.»

***

چند روز قبل از عملیات البوکمال، توی منطقه تی2 آتشباری داشتیم که برای‌مان حیاتی بود، اما سه قبضه جنگ‌ابزار به‌خاطر شلیک زیاد آسیب دیده و از کار افتاده بودند. فقط یک قبضه‌، آن هم نصفه و نیمه کار می‌کرد. به وحید گفتم: «هرطور شده این آتشبار باید راه بیفته. برای عملیات به‌اش نیاز داریم.» وحید رفته بود سر آتشبار و دیده بود چند قطعه مهم قبضه‌ها به‌شدت آسیب ‌دیده و از رده خارج شده‌اند. از طرف دیگر امکان تهیه قطعه نداشتیم. همراه بچه‌ها با یک ماشین سبک رفته بودند توی عمق منطقه، بیخ گوش داعشی‌ها تا بتوانند قطعات مورد نیازشان را تامین کنند. آن‌جا قبضه‌ای بود که در درگیری بین ما و دشمن آسیب دیده بود و به حال خودش رها شده بود. زیر گوش داعش، سنگری دست ‌و ‌پا کرده بودند تا بتوانند قطعات مورد نیازشان را از قبضه باز کنند. اواخر کار، توی کمین افتاده بودند. خیلی سخت از چنگ داعشی‌ها نجات‌شان دادیم. با این حال نیم ساعت مانده به عملیات، آتشبار را صحیح و سالم تحویلم دادند.

وظیفه‌اش تعمیر و راه‌اندازی آتشبار بود، اما مشکل تعمیر ماشین‌آلات ما را هم حل می‌کرد. حتی تویرزمایش‌ها اگر ماشینی آسیب می‌دید و نمی‌توانستیم آن را عقب بیاوریم، وحید و تیمش که پا‌به‌پای بقیه در رزمایش‌ها حضور داشتند بلافاصله یک قلاب به پشت ماشین جوش می‌دادند و آن را بکسل می‌کردند و عقب می‌آوردند.

***

صدای انفجار بلند شد. بلند بود و نزدیک. نگران شدم. خودم را به محل انفجار رساندم. اگر گلوله‌ای را که داخل جنگ‌ابزار می‌اندازند عمل نکند باید نیروها یک ربع صبر کنند، بعد بقیه عقب بروند و یک نفر گلوله را از قبضه خارج کند و کمی دورتر از قبضه پرتاب کند. آن روز همین اتفاق افتاده بود. چاشنی گلوله عمل نکرده بود. دیده‌بان آتش می‌خواست و نمی‌شد وقت تلف کرد. وحید بدون معطلی گلوله را از قبضه درآورده بود و آن را پشت خاکریز پرتاب کرده بود. گلوله هم بلافاصله منفجر شده بود. چندبار جسارت‌های این‌چنینی از او دیده بودم ولی آن روز حسابی تند شدم. کمی سرزنشش کردم، اما وحید فقط خندید و گفت: «حاجی! من گَلمیشم بِرا نفله اولام.»* لهجه شیرین آذری و شوخیِ شیرین‌تر وحید آرامم کرد.

***

منطقه‌ای که ما در آن مستقر بودیم همه طیف نیرویی داشت. نیروهای حزب‌الله، فاطمیون، زینبیون، حیدریون و نیروهای سوری همگی دوشادوش هم می‌جنگیدند. برقراری ارتباط با این نیروها جدای از تفاوت گویش و زبان، به‌خاطر تفاوت فرهنگی، هنر می‌خواست. وحید این هنر را داشت. با حسن خلق، احترام و ادبی که در برخوردش داشت به تمام معنا در قلوب همه‌ نفوذ کرده بود.

کم‌تر دیدم عصبانی شود یا صدایش را بلند کند. با این حال نسبت به استفاده درست از جنگ‌ابزار خیلی حساس بود. یک‌بار با یکی از نیروها سر استفاده نادرست از تسلیحات بحثش شده بود. به او گفته بود: «توی این بیابون قطعه پیدا نمی‌شه. سه روز تموم یه قطعه رو سمباده کشیدیم تا بتونیم این قبضه رو راه بندازیم. اون‌وقت این‌طوری با اون کار می‌کنی؟!» وقتی آمد نماز، اخم بی‌‌جانی توی صورتش بود. معلوم بود از این که با آن نیرو تند برخورد کرده ناراحت است. آن‌قدر بزرگ‌منش بود که بعد از نماز رفت سراغ آن بنده خدا و از دلش درآورد.

***

هشت ماه منطقه بودم. تصمیم گرفتم در فاصله‌ای که تا عملیات آزادی البوکمال داشتیم به ایران برگردم و نفسی تازه کنم. دم خداحافظی وحید آمد دیدنم. با پوکه گلوله، یک سینی برایم ساخته بود. هدیه قشنگی بود ولی نمی‌شد آن را بیاورم. ماموران فرودگاه نمی‌گذاشتند. با اجازه خودش آن را به یکی از فرماندهان سوری هدیه دادم. خواست در مدت حضورم در تبریز سری به پایگاه بسیج محل‌شان بزنم و سفارش‌هایش را به بچه‌های بسیج برسانم. آخرش هم گفت: «زودتر برگردید. هم با شما راحت‌تریم، هم این که از عملیات جا نمونید.»

***

رفت و برگشتم به ایران هشت روز طول کشید. دلم طاقت نیاورد بیش‌تر بمانم. در فکر عملیات بودم. زودتر از موعد مقرر راهی سوریه شدم. وقتی به دمشق رسیدم، خبر شهادت وحید اولین خبری بود که شنیدم. مسئول دفتر توپخانه خبر شهادتش را داد. صورت وحید جلوی چشمانم زنده شد و بغض تلخی توی گلویم نشست. آن‌قدر از شنیدن خبر شهادتش دلم سوخت که سه چهار ساعت بی‌وقفه اشک می‌ریختم.

مطمئن بودم شهادت حق وحید بود. اخلاص، تلاش و خستگی‌ناپذیر بودنش خاطرات شیرین دوستان دوران دفاع مقدس را برایم زنده می‌کرد. دلم که آرام شد، افسوس تلخی ته دلم جا گرفت. وحید دیر آمد و زود رفت. من سال‌های زیادی از جوانی و میانسالی‌ام را در میدان جنگ بودم و حالا وحید بیست و چند ساله از من پیشی گرفته بود.

پی نوشت

 

*حاجی! من اومدم اینجا هلاک بشم.

 

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد