ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

چرخش به سمت کربلا

 

گفت‌و‌گو با حسین سفیران همکار شهید حسین ولایتی

 

بار اول، آبان 96 دیدمش. تازه از دوره آمده بود و به لشکر7 ولی‌عصر معرفی شده بود. رفاقتم با برادرِ حسین ریشه‌دار بود. اصلا محسن تماس گرفت و خبر داد که حسین به لشکر ما معرفی شده. وقتی توی محوطه دیدمش، از شباهت زیادی که به محسن داشت شناختمش. رفتم جلو و پرسیدم: «شما آقای ولایتی هستی؟ برادر محسن؟» کمی نگاهم کرد. چشمانش خندید. گفت: «بله.» گفتم: «من دوست محسنم.» محجوب و مودب سلام کرد و دستم را به گرمی فشرد. از همین برخورد اول شیفته خلق و خوی‌اش شدم. حجب و حیا و ادبش به دلم نشست. خیلی هم متواضع بود. این برخورد، مقدمه معاشرت عمیق و صمیمانه، اما کوتاه ما شد.

من و حسین جفت‌مان اهل دزفول بودیم و محل کارمان اهواز. به‌خاطر دوری مسافت، شب‌ها آسایشگاه می‌ماندیم و آخر هفته یا تعطیلات برمی‌گشتیم دزفول.

***

حسینِ 22 ساله از خیلی از بچه‌های گردان کم‌سن و سال‌تر بود. با وجود این، آن‌قدر با جربزه بود که خیلی زود تبدیل به یکی از ارکان اصلی گردان شد. مسئولیت تدارکات و پشتیبانی گردان را به حسین سپردند. هم زبر و زرنگ بود و هم به‌خاطر طول سال‌های حضورش در بسیج، تجربه‌اش زیاد بود. کار تدارکِ یک گردان رزمی‌ کار سنگینی است، اما حسین خیلی دقیق و با برنامه بود. خیلی راحت از پس کار سنگین و سخت تدارکات برآمد. از هفت صبح تا سه بعد از ظهر مشغول بود، بی‌وقفه و بی استراحت. حتی گاهی سر ناهار هم نمی‌دیدمش. سرش مدام به این انبار و آن انبار گرم بود. در ضمن، گواهینامه پایه یک هم داشت و از پسِ راندن انواع و اقسام ماشین‌های سنگین برمی‌آمد.

حسین منش آرامی داشت. هیچ وقت تُن صدایش از یک حد خاصی بالاتر نمی‌رفت. گاهی صدایش بالا می‌گرفت و به بچه‌هایی که ممکن بود امکانات را خواسته یا ناخواسته حیف و میل کنند نهیب می‌زد. حساسیت اصلی حسین در فضای کار، بیت‌المال بود. در منطقه رزمایش، چهارچشمی حواسش بود که سوخت یا آب و غذای بچه‌ها به موقع و به اندازه دست همه برسد.

***

حسین یک جوان بسیجی و هیاتی به تمام معنا بود. جوانی که اعتقاداتش به وضوح در رفتار و گفتارش نمود داشت، مخصوصا عشق و علاقه‌اش به اهل بیت عصمت و طهارت. گاهی که مراسمی پیش می‌آمد یا کاری در هیات یا بسیج داشت بعد از اتمام ساعت کاری می‌رفت دزفول، کارش را انجام می‌داد و دوباره برمی‌گشت لشکر.

هر وقت سربازهایش مرخصی می‌خواستند در صورت امکان نه نمی‌آورد ولی برای‌شان شرط می‌گذاشت. می‌گفت: «به‌تون مرخصی می‌دم به این شرط که وقتی رفتید خونه و پدر و مادرتون از دیدن‌تون خوشحال شدن، بگید برای شهادت من دعا کنن.»

برایم جالب بود که حسین هر روز صبح که برای نماز بیدار می‌شدیم، با همان چشم‌های پف کرده و خواب‌آلودش اول به سمت کربلا می‌چرخید. به اباعبدالله سلام می‌کرد، بعد می‌رفت وضو می‌گرفت و نمازش را می‌خواند. نمازش طور خاصی نبود ولی به جماعت خیلی اصرار داشت. بچه‌ها که می‌آمدند نماز، حتما یکی‌شان را می‌فرستاد جلو که بقیه به او اقتدا کنند.

***

10 روز بود که درگیر آمادگی برای مراسم رژه بودیم. اتفاقا این 10 روز با دهه اول محرم هم‌زمان شده بود. حسین آرام و قرار نداشت. مدام در رفت و آمد بود. جدای از حجم بالای کارهای رده خدمتی و مسئولیتش، هر روز بعد از اتمام کار می‌رفت دزفول و نصفه شب می‌آمد. خودم هر شب در را برایش باز می‌کردم. تا برسد آسایشگاه و بخوابد، ساعت سه شده بود. صبح هم ساعت پنج بیدار بود. یعنی 10 روز آخر شاید شبی دو سه ساعت بیش‌تر نمی‌خوابید. من به جایش کم ‌آوردم. یک‌بار گفتم: «حسین چه خبره؟ خسته نشدی یه‌سره تو رفت و اومدی؟!»

***

صبح آخر که برای نماز صبح بیدار شدیم، سلامش به امام حسین رنگ و روی دیگری داشت. نگاهم به حسین بود. عبارات سلامش طولانی‌تر از هر روز بود. بعد از سلام، بیش‌تر از همیشه دست به سینه به سمت کربلا خم شد و ادای احترام کرد. حسین همان حسین روزهای قبل بود فقط بشاش‌تر و خنده‌رو‌‌تر شده بود. سر به سر بچه‌ها می‌گذاشت. بلند بلند می‌خندید. فقط حسین نه، که همه بچه‌ها حال و هوای‌شان عجیب بود. صمیمت، مهربانی و خنده‌های‌شان آدم را یاد حالات خوش شب عملیات می‌انداخت.

نماز خواندیم و بدون خوردن صبحانه سوار ماشین‌ها شدیم تا به محل رژه برسیم. بلوار قدس که قرار بود مراسم آن‌جا برگزار شود تقریبا یک ربع راه با لشکر فاصله داشت. با وجود این که ساعات اول صبح بود، اما هرم گرما اذیت‌مان می‌کرد. نیروهای رژه‌رونده پشت سر هم صف کشیدند. قرار بود من هم جزو رژه باشم، اما طی چند روزی که درگیر کارهای آمادگی رژه بودیم، پنج‌بار صفی که باید در آن قرار می‌گرفتم جابه‌جا شد. دست آخر، به‌طور کلی جا‌به‌جا شدم. قرار شد راننده ماشین حمل توپ باشم.

***

ساعت هشت صبح رژه شروع شد. من سوار ماشین بودم و تقریبا دویست ‌متر با جایگاه فاصله داشتیم. حول و حوش هشت و ربع صدای گلوله بلند شد. نمی‌دانم چرا ولی اولش به نظرمان عجیب نیامد. فکر کردیم جزو برنامه رژه است. صدای گلوله ادامه‌دار شد. دیگر تک‌تیر نبود. صدای رگبار فضا را پر کرده بود. هول و ولا برمان داشت. سلاح‌‌های‌مان گلوله نداشت. نمی‌دانستم آن جلو چه خبر است. هرچه تقلا می‌کردم اجازه نمی‌دادند بروم جلو. هفت هشت دقیقه بعد که برای من خیلی طولانی‌ گذشت، نمی‌دانم چطور خودم را رساندم جلوتر. هنوز مانده بود به جایگاه برسم، اما واویلایی به پا بود. صدای تیز گلوله‌ها، مردم را به هر طرف که فکر می‌کردند ممکن است امن باشد فراری می‌داد. خون سرخ روی آسفالت داغ بلوار شتک زده بود. صدای جیغ و فریاد سرم را پر کرده بود. هنوز صدای گلوله می‌آمد. نمی‌توانستم درک کنم چه اتفاقی افتاده. نمی‌گذاشتند جلوتر بروم. بچه‌ها از رو‌به‌رو می‌آمدند. بعضی‌های‌شان اشک می‌ریختند، بعضی دیگر هم مات و مبهوت نگاهم می‌کردند. یکی از بچه‌ها رسید نزدیکم. در حالی که به‌شدت گریه می‌کرد گفت: «حسین ولایتی تیر خورده.» پرسیدم: «زنده‌ا‌س؟» گفت: «نه، شهید شد.»

 

نویسنده: زینب‌سادات سید‌احمدی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد