ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

دردانه برادرم

گفت‌و‌گو با برادر شهید حسین ولایتی‌فر

حدود شش سال از حسین بزرگ‌ترم. او متولد 75 است و من 69. روزی را که به دنیا آمد کم و بیش به یاد دارم. دعا‌دعا می‌کردم پسر باشد. دوتا خواهر بزرگ‌تر داشتم و حالا می‌خواستم طعم داشتن برادر را بچشم. حسین دنیا آمد و شد عزیزکرده همه ما. از همان بچگی توی چشم بود. مادر جانش برای حسین می‌رفت. مدام در گوشم می‌خواند که مراقب حسین باشم. رسما شده بودم پدر حسین. دستش را می‌گرفتم و همه‌جا با خودم می‌بردم. یک کم که بزرگ‌تر شد و رفت کلاس اول، صبح‌ها می‌رساندمش مدرسه و ظهر می‌رفتم دنبالش.

با همه این مراقبت‌ها یک‌بار در همان بچگی‌اش، ماشین به او زد. رفته بودیم خانۀ خاله مادرم که تازه از حج تمتع برگشته بود. در خانه‌شان حاجی‌خوری گرفته بودند. حسین با بچه‌های هم‌سن و سالش جلوی درِ خانه بازی می‌کرد. من هم ایستاده بودم. نمی‌دانم یک‌هو چه شد که رفت وسط خیابان و ناغافل ماشین به او زد. حسین پخش زمین شد. دلم هزار پاره شد. دویدم سمتش، پدر از من جلوتر. حسین را انداخت روی شانه‌اش و برد سمت بیمارستانی که نزدیک آن‌جا بود. حسین کل شب را بیهوش بود. دیدن برادر کوچک‌ترم روی تخت بیمارستان، نگرانی‌های پدر و مادرم و چهرۀ در هم دکترها من را حسابی پریشان کرده بود. اولین‌بار ترسِ از دست دادن حسین را با همه وجود چشیدم. صبح که شد به هوش آمد. بعد از آن، بیش‌تر از قبل مراقبش بودم. جانم به جانش وصل بود. حتی درباره درسش، اخلاقش و رفتارش اظهارنظر می‌کردم.

***

هر دو آدم‌های آرامی بودیم. یادم نمی‌آید با هم دعوای‌مان شده باشد. گاهی از من کلافه می‌شد بس که به او تذکر می‌دادم، اما باز هم بی‌ادبی نمی‌کرد. همیشه احترامم را حفظ می‌کرد. سال آخر دبیرستان که بود، یک روز با حال پریشان آمد خانه. پرسیدم: «چه شده؟!» تعریف کرد که در سقف خانه‌ای یک کبوتر لانه کرده بود و بچه داشت. بنا آمده سقف را درست کند، دقت نکرده و روی لانه را با گچ پوشانده و جوجه‌ها آن‌جا خفه شده‌اند. با شنیدن حرف‌هایش ناراحت شدم ولی حال حسین فقط یک ناراحتی ساده نبود. کاملا به هم ریخته بود. چند روز بعد دور هم نشسته بودیم که یک دفعه افتاد به سرفه. آن‌قدر سرفه کرد که صورتش کبود شد. همگی کلافه شده بودیم. مادر دست و پایش را گم کرده بود. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه کنیم. حسین هم‌چنان سرفه می‌کرد. طوری شد که دیگر نمی‌توانست نفس بکشد. افتاد روی زمین. جدی جدی داشت از دست می‌رفت. اضطراب وجودم را گرفته بود. زنگ زدیم اورژانس. به هر ترتیبی بود حالش کمی جا آمد. این اتفاق چندبار دیگر رخ داد. در عرض چند هفته، هرچه دکتر بود بردیمش. کسی نمی‌فهمید حسین چه مشکلی دارد. حال حسین بعد از یک ماه خود به خود خوب شد.

***

دیپلم را که گرفتم، دانشگاه اراک رشته حقوق قبول شدم. بعد هم وارد سپاه شدم. حسین رشته‌های فنی را خیلی دوست داشت، اما من به او پیشنهاد کردم علوم انسانی را ادامه دهد. حرفم را قبول کرد. بعد از دیپلم، رشته فقه و حقوق دانشگاه دزفول قبول شد. کمی که گذشت خودش هم خیلی علاقه‌مند شد. اواسط درسش بود که استخدام سپاه شد. چند واحد بیش‌تر از درسش نمانده بود که مجبور شد برای گذراندن دوره افسری سپاه از دانشگاه مرخصی بگیرد و برود تبریز. از آن‌جا هم راهی اصفهان شد. سال 95 وقتی دوره استخدامی سپاه را با موفقیت گذراند و به اهواز برگشت دیگر آن حسین قبل نبود. رفتارش، حرف‌هایش، حتی قیافه‌اش عوض شده بود.

حالا همه امکانات برای ازدواج حسین مهیا بود، اما هرچه اصرار می‌کردیم زیر بار نمی‌رفت. مادر من را واسطه کرده بود که حسین را راضی کنم. چند دختر هم برایش زیر نظر گرفته بود. من دزفول بودم و او اهواز. به من پیام داد که «بین من و مادر واسطه نشو. من نمی‌خواهم به کسی وابسته شوم و نمی‌خواهم کسی به من وابسته شود. من می‌خواهم شهید شوم.»

***

از سال 95 حرف شهادت شده بود نقل و نبات هر روزش. صبح، شب نمی‌شد که حسین حرفی از شهادت نزند. مادر چندبار قصد کرد حسین را ببرد دکتر. بس که توی خودش بود و با کسی حرف نمی‌زد. مدام در گوش مادر حرف سوریه را می‌زد. مادر هم قاطع می‌گفت: «نه!» کسی فکرش را نمی‌کرد که حسین در اهواز شهید شود.

پارسال اربعین به دوستانش گفته بود که ان‌شاءالله سال دیگر عکس من را با خودتان بیاورید. در حرم امام رضا(ع) هم از خودش فیلم گرفته بود و گفته بود شهید می‌شوم. حتی در هیات محبان ابوالفضل(ع) که از بچگی آن‌جا می‌رفتیم، از همه خواست برای شهادتش دعا کنند. در روزهایی هم که برای راهیان نور رفته بود، تعدادی عکس انداخته بود و به دوستانش گفته بود این‌ها را بگذارید برای شهادتم. چپ و راست می‌رفت و حرف از شهادتش می‌زد.

***

این کارهایش کلافه‌ام کرده بود. به دوستش مصطفی علی‌نژاد زنگ زدم و کلی از کارهای حسین گله‌گی کردم. گفتم من که برادرش هستم مدام در گوشش دارم روضه می‌خوانم. گفتم کل هفته که اهواز است و پیش ما نیست، آخر هفته‌  هم یا مزار شهداست یا هیات یا اردوی جهادی. گفتم باهاش صحبت کن. اتفاقا دوتایی رفته بودند مزار شهدا و صحبت کرده بودند. مصطفی هم کم آورده بود. به‌ام گفت: «آقامحسن، من هر حرفی می‌زدم، حسین دوباره دور می‌زد و می‌آمد همان نقطه اول و می‌گفت من قرار است شهید شوم. هرچقدر تلاش کردم نتوانستم یک سر سوزن قانعش کنم.»

با شنیدن حرف‌های مصطفی به‌کلی ناامید شدم. با خودم فکر می‌کردم باید زمان بگذرد تا حسین سر عقل بیاید، اما حال و روز حسین هر روز بدتر می‌شد. بدتر که می‌گویم یعنی از نگاه ما، واِلا هر روز معنوی‌تر می‌شد و هر روز بیش‌تر از دنیای اطرافش کنده می‌شد. این را می‌شد از حال و هوای نمازهای شبانه روزش، از حرف‌هایی که می‌زد، از رفتارش وقتی جلویش غیبت کسی می‌شد یا حرف نامربوطی زده می‌شد فهمید. رفتار حسین این اواخر جوری شده بود که واقعا کسی جرات نداشت جلویش خطایی کند.

روزها می‌گذشت و حسین لحظه‌ای از آرزوی شهادت غافل نمی‌شد. من اما خیالم راحت بود. باورم نمی‌شد حسین بغل گوش‌مان در اهواز، در یک عملیات تروریستی شهید شود.

***

صبح روز 31 شهریور قرار بود رژه نیروهای مسلح در اهواز برگزار شود. می‌دانستم حسین هم جزو نیروهای شرکت‌کننده در رژه است. ساعت هشت و نیم صبح بود که به من خبر دادند یک عده تروریست، مراسم را به هم ریخته‌اند و به سمت مردم و نظامی‌ها تیراندازی کرده‌اند. با شنیدن این خبر ترس افتاد به جانم. با دست‌های لرزان شماره حسین را گرفتم. جواب نداد. دوباره گرفتم. جواب نداد. صدای بوق تلفن مثل پتک بر قلبم کوبیده می‌شد. در دلم به خدا التماس می‌کردم که حسین سالم باشد. همه جانم شده بود گوش تا صدایی از آن طرف خط بشنوم.

بالاخره صدایی از آن طرف گوشی بلند شد، اما صدای حسین من نبود. گفتم: «با حسین ولایتی کار دارم.» گفت: «نمی‌تواند صحبت کند.» گفتم: «چرا؟!» گفت: «تیر خورده.» سردی دستانم به تمام جانم سرایت کرد. شدم گلوله یخ. هر لحظه ممکن بود ترک بردارم و از هم بپاشم. آب دهانم را قورت دادم و به‌سختی زبانم را تکان دادم: «آقا! درست بگو چی شده؟» اما تلفن خیلی وقت بود قطع شده بود. دوباره و صدباره شماره گرفتم. دیگر کسی جواب نداد. حسین محسنی یکی از رفقای نزدیکم کنارم ایستاده بود. با تلفن همراهش مدام به اهواز زنگ می‌زد و لابه‌لایش به من دلداری می‌داد که: «مطمئن باش حسین زنده ‌است.» به‌اش گفتم: «حسین تیر خورده.» گفت: «بیا برویم اهواز.» مادر و پدرم هم از حمله تروریستی باخبر شده بودند. با ماشین رفتیم دنبال‌شان و چهارتایی راهی اهواز شدیم. من دلم آرام و قرار نداشت. مادر و پدر عقب نشسته بودند و من تلفن به دست جلو، مدام شماره حسین را می‌گرفتم تا شاید یک نفر دلش به رحم بیاید و گوشی را جواب دهد.

***

به دلم برات شده بود حسین به آرزویش رسیده، اما صدایی در وجودم مدام مرا آرام می‌کرد که نه، اشتباه می‌کنی. بالاخره گوشی حسین را شخصی جواب داد. با صدای لرزان گفتم: «آقا تو را جان پدر و مادرت، جان بچه‌هات به من بگو حسین ولایتی چی شده؟ من داداشش هستم.» هیچ صدایی نمی‌آمد. گوشی را محکم‌تر به گوشم چسباندم گفتم: «الو، آقا! با شما هستم. بگو چی شده.» صدایی که انگار از ته چاه شنیده می‌شد گفت: «ایشان شهید شدند.»

حالا من بودم که دیگر صدایم از حنجره در نمی‌آمد. دستم را گذاشتم روی زانویم و محکم فشار دادم. در خودم مچاله  شدم. دلم می‌خواست داد بکشم، اما انگار خفه شده بودم. چشم‌هایم به جلو خشک شد و ذهنم مرا کشاند به 20 سال قبل. به بدو بدوهای دو نفره‌مان. مرا کشاند به کوچۀ خانه بچگی‌مان و دست‌های حسین که تا جلوی مدرسه در دستانم قفل می‌شدند. چهره معصوم حسین روبه‌رویم جان گرفت و شروع کرد به دلبری.

نفهمیدم چقدر گذشت. از صدای پشت تلفن به خودم آمدم. کسی مدام می‌گفت: «الو، آقای ولایتی؟!» آرام و بی‌رمق گفتم: «خیلی ممنون. داریم می‌آییم سمت اهواز.» و گوشی را قطع کردم. ماشین یکپارچه سکوت شده بود. همگی منتظر بودند من دهان باز کنم. آب دهانم را قورت دادم و دست‌هایم را مشت کردم و همه تلاشم را به کار گرفتم تا صدایم نلرزد. گفتم: «حسین تیر خورده و دارند می‌برندش تهران.» کسی چیزی نگفت. انگار باور حرف‌های من برای‌شان سخت بود.

***

-مادر شما برو دزفول. من و بابا کارهایش را انجام می‌دهیم. مادر دوباره بی‌قراری را از سر گرفت. بابا کمی آرام‌اش کرد. من اما دیگر، منِ سابق نبودم. انگار کمرم شکسته بود. فکرم حول و حوش خاطرات مشترک‌مان با حسین چرخ می‌زد. حسین محسنی همان‌طور که رانندگی می‌کرد از گوشه چشم به من نگاه می‌کرد و با اشاره می‌پرسید چی شده؟ با همان زبان اشاره به او فهماندم تمام شد، یعنی برادرم دیگر نیست، یعنی برادرم دو سال تمام در گوشم گفت که قرار است شهید شود و من باور نکردم. سرم را تکیه دادم به شیشه ماشین. دیگر عجله‌ای نداشتم برای رسیدن به اهواز. حسین این‌جا کنار ما بود.

***

رسیدیم پادگان ورودی شهر اهواز. مادر را به همراه دایی که پشت سر ما آمده بود از همان‌جا برگرداندیم دزفول. می‌دانستم مادر پایش که به دزفول برسد همه چیز را خواهد فهمید. اهواز با پدر رفتیم پزشکی قانونی. پیکر حسین داخل یک کاور مشکی در آمبولانس بود. زیپ کاور را پایین کشیدم. چهره حسین آرام بود. بابا زل زده بود به چهره حسین و اشک از کنار چشمش روان بود. گفتم: «بابا، ببین انگار حسین خوابیده.» دوستان و همکارانش دورمان را گرفتند و دست روی شانه‌های‌مان گذاشتند تا شاید از غم دل‌مان کم کنند، اما من غمی نداشتم. جای همۀ غصه‌ها را غرور گرفته بود. برادرِ کسی بودم که راهش را شناخته بود و با قدرت و عشق آن را انتخاب کرده بود و حالا به مقصد رسیده بود. حسین همیشه با ابهت بود و حالا با اقتدار شهید شده بود. چه عاقبتی زیباتر از این می‌توانستم برای دردانه‌ برادرم آرزو کنم؟!

 

نویسنده: زهرا عابدی

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد