ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

روی خط شهادت

پرونده ویژه شهید حادثه تروریستی اهواز، شهید حسین ولایتی‌فر

 

شماره 187 فکه با نام تو رقم خورد. جوان ۲۲ ساله‌ای که شور شهادت زود به سرت افتاد و عشق به آن در وجودت شعله کشید.

هنوز روی دست مردم شهرت تشییع نشده بودی که دوستانت پیش‌قدم شدند تا ما راوی حال و هوای شیرین تو باشیم، حال و هوایی که حس حسرت را بیش از قبل در وجود تک‌تک‌مان زنده کرد.

ما راوی صفحات مختصری از زندگی کوتاه، اما پربار تو شدیم تا خودت به ما ثابت کنی اگر شهادت را با تمام وجود بخواهیم محال است از آن بی‌نصیب بمانیم، حتی اگر فرسنگ‌ها دورترها از خاکریزهای جنگ باشیم. یادمان دادی اگر شهادت را تمنا کنیم جایی میان خیابان‌های پرزرق و برق شهر خودش را به ما خواهد رساند.

حسین عزیز!

حال که به آرزوی دیرینه‌ات رسیده‌ای و وعده شهادتت محقق شده است، این سطور کوتاه را به رسم تحفه‌ای ناچیز از ما بپذیر و دعاگوی‌مان باش تا زندگی‌مان هم‌چون حیات تو سرخ بتپد.

 

 

بگذارید ریا شود...

گفت‌و‌گو با پدر و مادر شهید حسین ولایتی

 

30 سال از جنگ گذشته. امسال در آستانه‌ هفته‌ دفاع مقدس، حمله‌ گروهک تروریستی الاحوازیه به مراسم رژه نیروهای مسلح در اهواز خاطرات روزهای ملتهب جنگ را برای‌مان زنده کرد. این‌بار دوباره خوزستان و درست همین نقطه از جغرافیا، دِین خودش را به وطن ادا کرد. از شگفتی‌های این حادثه تروریستی شهیدی است که تصاویر ضبط شده‌ او این روزها در فضای مجازی دست به دست می‌چرخد: شهید حسین ولایتی. جوان 22 ساله‌ای که چندی قبل در کلیپی که در جوار حرم امام‌ رضا(ع) ضبط شده گفته بود: «بگذارید ریا بشود و دیگران هم یاد بگیرند. من می‌دانم که به ‌زودی شهید می‌شوم.»  گزارشی که در زیر می‌خوانید حاصل مصاحبه با پدر و مادر گرا‌نقدر او است.

 

یک جهادیِ تمام‌عیار   

کاش متن‌ها لحن داشتند. کاش می‌شد کلمات را روی کاغذ آوادار کرد تا تمامی کسانی که این سطور را می‌خوانند، بتوانند آن را با لهجه‌ زیبای دزفولی بخوانند، درست همان‌طور که پدر و مادر حسین کلمات را ادا می‌کنند.

آقای محمد‌تقی ولایتی‌فر متولد سال 41، اهل دزفول. او مانند تمام اهالی خونگرم جنوب با لهجه‌ای دلنشین و صمیمانه از گفت‌و‌گو با ما استقبال کرد:

چهار فرزند دارم؛ دو دختر و دو پسر که همگی جز حسین‌آقا ازدواج کرده‌اند. او ته‌تغاری و فرزند آخر خانواده، متولد ششم تیر 75 بود. از کلاس سوم دبستان وارد فعالیت‌های فرهنگی مدرسه شد. به جلسات قرآن و فعالیت در بسیج محل علاقه نشان می‌داد. مسئول جلسات قرآن مسجد حضرت مهدی(عج) دزفول بود. حضور چندین ساله در فضای مسجد و جلسات، تاثیر خوبی در شکل گرفتن روحیات حسین گذاشت. از نوجوانی روحیه جهادی داشت. در همان دوران، گروه تئاتری را در مسجد راه‌اندازی کرد. کارهای پشتیبانی و فنی جلسات را هم خودش انجام می‌داد. رشته معارف را انتخاب کرد و در دبیرستان شهید مطهری مشغول به تحصیل شد. 17 ساله بود که به پیشنهاد مسئولش در بسیج، در جلسات کودکان فعالیت می‌کرد. شب‌های چهارشنبه به همراه دوستانش در جلسات قرآن به دیدار خانواده‌های شهدا می‌رفت. در اردوهای جهادی هم شرکت داشت. همیشه دوست داشت کاری بکند که هم خدا و هم بنده‌ خدا از او راضی باشند.

 

امضای شهادت در پیاده‌‌روی اربعین

اهواز، دزفول، آبادان، خرمشهر، ماهشهر، بهبهان، سوسنگرد، مهران، اندیمشک. ایران به این تکه‌ از جغرافیایش بسیار بدهکار است. گویی خوزستانی با خاک بزرگ می‌شود، با خاک زندگی می‌کند، با خاک انس می‌گیرد، در خاک نفس می‌کشد و به‌‌خاطر خاک هم می‌میرد. خانم طوبی جلیل‌الاسلام‌ از فعالیت‌های جهادی و فرهنگی پسرش می‌گوید:

از همان دوران نوجوانی بسیار فعال بود. مدام به کارهای مختلف مشغول بود. تحت هیچ شرایطی از ما پول توجیبی نمی‌گرفت. نه از من و نه از پدرش. اگر گاهی می‌خواستیم به او مبلغی بدهیم جوری می‌گفت نه، من پول دارم که انگار تمام دارایی‌های دنیا پیشش است. جوجه بلدرچین داشت. گاهی هم گوسفند پرورش می‌داد و برای ایام محرم می‌فروخت. حتی هزینه‌ آن زیارت که فیلمش در فضای مجازی معروف شده، حاصل درآمدی بود که از فروختن بلدرچین‌هایش به دست آورده بود. اجازه نمی‌داد لباس‌هایش را بشویم یا حتی ظرف غذایش را از آشپزخانه بیاورم. دایم بیرون بود. سر کار، اردوهای جهادی یا هیات. از دیدنش سیر نشدم. هر سال ایام اربعین، پیاده روی نجف تا کربلا را می‌رفت و مسیر بین‌الحرمین را سینه‌خیز طی می‌کرد. سال گذشته برات شهادتش را در اربعین از امام حسین گرفت. دوستانش به او گفته بودند ان‌شاءالله تا سال دیگر ازدواج کنی ولی او گفته بود: «ان‌شاءالله سال دیگه عکس ما رو بگیرن و بگن به یاد شهید حسین ولایتی.» دقیقا همین اتفاق هم افتاد.

 

حسین حقوقت را چه کار می‌کنی!

در لابه‌لای زندگی شهدای دهه‌ هفتادی رد پایی از علاقه‌مندی آن‌ها به شهید جاویدالاثر «ابراهیم هادی» به چشم می‌خورد. خانم جلیل‌الاسلام با اشاره به ارتباط خاص حسین با این شهید و انس او با کتاب «سلام بر ابراهیم» می‌گوید:

در دانشگاه فقه و حقوق می‌خواند. سال آخر بود که اطلاع پیدا کرد سپاه با دیپلم استخدام می‌کند. با این که در حال تمام کردن دوره کارشناسی بود، درسش را رها کرد و رفت سپاه.

دوره‌های تکاوری را گذراند و برای خدمت، به اهواز اعزام شد. ارتباط خاصی با شهدای گمنام علی‌الخصوص شهید هادی داشت و با کتاب «سلام بر ابراهیم» بسیار مانوس بود. از شهادت می‌گفت و کتاب‌هایی را که درباره مادران شهدا بود برایم می‌خرید تا مطالعه کنم. انگار دوست داشت ذهنم را آماده کند. از زمانی که سر کار می‌رفت غالبا در حال بخشیدن حقوقش به دیگران بود. در شهرمان اگر تنگدستی بود که به سفر مشهد نرفته بود حسین هزینه‌ زیارتش را تامین می‌کرد. اکنون بعد از شهادتش خانواده‌ها به ما می‌گویند حسین هزینه اولین مشهدی را که رفتند به آن‌ها هدیه کرده. نه این که از کارهایش خبر نداشته باشم. چون می‌دانستم به این کارها علاقه‌مند است نمی‌پرسیدم حقوقت را چه کار می‌کنی که معذب نشود. رفقایش می‌گویند که در جمع‌شان حسین لقب «سردار» داشت.

 

الحمدلله رسیدم

مادر از ساعات روز جمعه و آخرین دیدارش با حسین می‌گوید:

روز قبل از حادثه برای نماز صبح بلند شد. همیشه بعد از نماز نیم ساعتی به سجده می‌رفت. من هم خودم را به خواب می‌زدم تا نگاهش کنم. اگر می‌فهمید بیدارم، جلوی من نماز نمی‌خواند و می‌رفت طبقه‌ پایین. نزدیک ظهر بود که گفت: «مامان، فردا دارم می‌رم اهواز.» داشتم برایش میوه می‌گذاشتم که ببرد. گفت: «نمی‌خواد مامان. تا دوشنبه برمی‌گردم.» شربت نعنا درست کردم و داخل فریزر گذاشتم که با خودش ببرد. نگران گرمازدگی‌اش بودم. گفتم: «حسین‌جان، تو آفتاب زیاد وانستا. برو تو سایه.» یک نگاه کرد و گفت: «مامان! مگه من با کارگر خیابون چه فرقی دارم که تو گرما کار می‌کنه؟» از زیر قرآن رد شد. پشت‌ سرش آب ریختم و خداحافظی کردیم. پدرش او را تا جاده رساند که برای اهواز ماشین بگیرد. هر روز آن ساعت‌ها به روضه می‌رفتم، اما آن روز منتظر شدم تا پیامک بدهد و بگوید که رسیدم، بعد از خانه بیرون بروم. یک ساعت بعد پیام داد «الحمدلله رسیدم.» روز جمعه 31 شهریور نزدیک ظهر بود که با خودم گفتم حتما تا الان رژه تمام شده. با او تماس گرفتم. جواب نمی‌داد. تو یکی از کانال‌های مجازی خبر تیراندازی در مراسم را دیدم. خیلی نگران بودم. یکسره تماس می‌گرفتم. نمی‌توانستم هیچ خبری از او بگیرم.

 

نان حلالِ کارگری

آقای ولایتی‌فر کارگر روزمزد حراست در اردوگاه شهید رجایی دزفول، خدا را شاکر است که با حقوق کارگری بچه‌های خوبی بزرگ کرده. او در ادامه‌ خاطرات روز حادثه می‌گوید:

از حراست آمده بودم. خواستم استراحت کنم که همسرم خبر حادثه را داد. پسر بزرگم نظامی است. به خانه آمد و گفت: «بابا، لباس‌هایت را بپوش بریم اهواز.» راهی شدیم. همسرم هم به اصرار همراه‌مان آمد. در جاده دزفول-اهوازمجدد به تلفن همراه حسین زنگ زدیم. این‌بار یک نفر جواب داد. پرسیدم: «گوشی حسین دست شما چه می‌کنه؟!» پاسخ روشنی نداد. آدرس پادگانی را داد. خبر شهادت حسین را ابتدا به برادرش دادند. به پادگان که رسیدیم پسرم رفت داخل. خبر شهادتش را که به من دادند از شنیدن خبر شوکه شدم. بدون اینکه به همسرم چیزی بگویم او را با برادرش فرستادیم دزفول. یکی از دوستان و هم‌رزمان حسین نقل ‌می‌کرد که حسین استاد کمین و ضد‌ کمین بوده. اگر می‌خواست در آن معرکه جان خودش را حفظ کند امکان نداشت تیر بخورد. لحظاتی قبل از شروع تیراندازی حسین برای کمک به جانبازی که برای حرکت نیاز به کمک داشت به سمت او می‌رود. شاید به ویلچر او نرسیده بود که تروریست‌ها مراسم را به گلوله می‌بندند. حسین هم چندین تیر به سینه‌اش می‌خورد و به شهادت می‌رسد.

 

این راه چراغ می‌خواهد

خانم جلیل‌الاسلام با اشاره به آرزوی حسین برای دفاع از حریم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها می‌گوید:

مدام از رفتن به سوریه حرف می‌زد. راستش من راضی نمی‌شدم. پیگیر اعزام به سوریه بود، اما شرایط جوری نشد که بتواند مدافع حرم شود. گاهی ساعت‌ها سر این مسئله با هم بحث می‌کردیم. می‌گفتم: «لااقل ازدواج کن تا یکی دوتا بچه از تو یادگاری داشته باشم بعد برو.» می‌خندید و می‌گفت: «مامان، تو می‌خوای تعلقات منو به دنیا زیاد کنی. اون زن و بچه گناه دارن.» من جواب می‌دادم: «خودم مراقب‌شونم.» گاهی سر به سرش می‌گذاشتم و می‌گفتم: «دایم در کربلا و مشهد دعا می‌کنی و شهادت می‌خوای، عوضش من هم نماز می‌خونم و در قنوت‌هام می‌خوام که شهید نشی. ببینیم کدوم‌مون برنده می‌شیم.» حسین برنده شد. دعاهای او بود که اثر کرد. الحمدالله. راضی هستیم به رضای خدا. در همین مدت اندک، حسین را در شهرمان به‌خوبی شناخته‌اند. شما در هر شهری که هستید آن‌جا صدای من باشید چون حسین دوست داشت فرهنگ‌سازی کند. در بحث‌هایی که با هم سر موضوع  سوریه رفتن و مدافع حرم شدنش داشتیم بارها و بارها این جمله را تکرار می‌کرد که: «مامان، این راه چراغ می‌خواد.» من هم می‌گفتم: «خب، چرا تو؟!» او هم همیشه می‌گفت: «اگه من نه، پس کی؟»

 

نویسنده: اسرا مهدوی

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد