ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

آقامعلم

 

 با لهجه شیرینش، از خاطراتش با مردی می‌گوید که در سخت‌ترین شرایط ممکن در کنارش بوده. لحظاتی دشوار و هراسناک، در میانه خون و آتش. از دوره آموزشی تهران تا اشک‌های لحظات آخر بیمارستان دمشق. قاسم خیّر معتقد است اگر شهید محمود کلانی هنوز هم زنده بود، قسمت فرهنگی لشكر فاطمیون را گسترش می‌داد و «آقامعلم» بهترین شخص برای جذب نیروهای جوان و باانگیزه بود.

اسمم قاسم خیّر است و نام جهادی‌ام «محراب». خودم انتخابش کردم. در منطقه به دلیل مسائل امنیتی، اسم و فامیل اصلی باید مخفی می‌ماند. این شد که من محراب شدم.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و مصادف با آغاز درگیری‌ها در افغانستان، مهاجرت کردیم به ایران و مقیم مشهد شدیم. 10 ساله بودم که این‌جا در ایران، تحصیلاتم را شروع کردم. جنگ آغاز شده بود و من به‌خاطر سنم نمی‌توانستم به جبهه بروم، اما برادر بزرگ‌ترم داوطلبانه برای کمک به قسمت پشتیبانی جبهه رفت و آمد داشت. البته من هم کمک می‌کردم. من تا کلاس ششم خواندم و بعد وارد بازار کار شدم. رفتم کارگاه کفاشی و شدم کفاش.

در کنار کار، باشگاه هم می‌رفتم. به کارتینگ علاقه داشتم و خیلی زود با جمعی از دوستان و بچه‌های مشهد شروع به فعالیت در این رشته کردیم. زمان گذشت و من در کفاشی از شاگردی به استادکاری رسیده بودم. تصمیم گرفتم سر و سامانی به زندگی‌ام بدهم. ازدواج کردم و صاحب دو فرزند پسر شدم. پسر بزرگم الان 16 ساله است.

کارگاه رونق گرفته بود و تعداد بیش‌تری از هموطنانم در آن مشغول به کار شده بودند. من در همین شغل ماندم تا اردیبهشت سال 92. روزی صاحب‌کارمان آمد و داستان جذب نیرو برای اعزام به سوریه را مطرح کرد و مسیر زندگی من را تغییر داد.

***

تا قبل از آن هیچ اطلاعی از اعزام نیروهای ایرانی یا افغانستانی به سوریه نداشتم. حتی از سوریه هم چیز زیادی نمی‌دانستم. تنها ماجرایی که به گوشم خورده بود و عکس‌هایش را دیده بودم، ماجرای تعرض عناصر داعش به مقبره حجربن‌عدی از صحابي پیامبر بود که مرا به‌شدت متاثر کرده بود. صاحب‌کارمان درباره تشکیلات اعزام نیرو صحبت کرد و تاکید کرد که موضوع کاملا محرمانه است و هر کس آمادگی‌اش را دارد بگويد تا نامش به سپاه داده شود. من همان‌جا اعلام آمادگی کردم. منتظر ماندیم تا ما را خبر کنند.

خرداد بود که آقایی با ظاهری رسمی و کت و شلواری به کارگاه ما آمد. کیف سامسونتش را باز کرد و اوراقی را بیرون آورد و شروع به صحبت کرد. او درباره نحوه اعزام با ما گفت‌وگو کرد و اسامی داوطلبان را نوشت. به این ترتیب کفاشی ما شد اولین پایگاه اعزام نیرو به سوریه. گفت که یک هفته دیگر برای گرفتن فرم‌های اعزام می‌آید و ما در این یک هفته فرصت فکر کردن داریم.

من از همان‌جا خودم را آماده رفتن کردم و در جواب حرف دیگران که می‌گفتند پس خانواده و کار و بارت چه می‌شود؟ می‌گفتم: «درست است که من ایرانی نیستم، اما در این خاک بزرگ شده‌ام و گوشت و پوست و خونم با آن عجین شده. اگر روزی برای آن اتفاقی بیفتد، من فدایی صف اول خواهم بود.» این را به همسرم هم در زمان عروسی گفته بودم.

وقتی موضوع اعزام به سوریه را با خانواده مطرح کردم، ابتدا ناباورانه به من نگاه ‌کردند. از من می‌پرسيدند که واقعا دارم به جنگ می‌روم؟ واقعا در سوریه جنگ شده؟ البته حق هم داشتند چون پیش از ما فقط دو گروه به سوریه اعزام شده بودند، آن هم مخفیانه و کسی از آن اطلاعی نداشت. من در جواب‌شان مي‌گفتم: «ما برای جنگ نمی‌رویم، برای دفاع می‌رویم، دفاع از حریم و حرم اهل ‌بیت.» راضی به رفتنم شدند و من به اتفاق دو نفر دیگر از بچه‌های کارگاه آماده اعزام شدیم.

***

شب اعزام ما شب نیمه شعبان بود و مشهدالرضا غرق در نور و شادی. 21 نفر در ایستگاه راه‌آهن گرد هم جمع شدیم برای خداحافظی با خانواده‌ها. حرف‌های آخر را زدیم و سوار قطار شدیم به مقصد تهران.

تهران که رسیدیم، مینی‌بوسی با پرده‌های کشیده منتظر ما بود تا ما را به پادگان ببرد برای دوره آموزشی. من از همان لحظه ورود چشم می‌چرخاندم شاید آشنایی ببینم تا غربت برایم سبک‌تر شود و چه خوشبخت بودم که سیدعلی را دیدم؛ دوست دوران خوش مدرسه‌ام را که بیش از 20 سال بود ندیده بودمش. دیگر روز و شب‌مان را با هم می‌گذراندیم. سیدعلی که بعدها معروف شد به ابوسجاد،شهيد ابوسجاد.

آن‌جا بود که با محمود کلانی آشنا شدم. آن‌ها زودتر از ما دوره‌های آموزشی را شروع کرده بودند. کلانی از همان روز اولی که به پادگان رفتیم هوای‌مان را داشت. چون زودتر از ما اعزام شده بود همه جای پادگان را خوب بلد بود و خیلی با ما گرم گرفته بود. طوری صمیمی و راحت بود که ما شک هم نبردیم که او یک طلبه است. به‌خصوص اين كه همه با لباس شخصی بودیم. همان روز اول آشنایی، از روی چهره‌اش گمان کردم اهل هرات باشد. وقتی باب گفت‌و‌گو باز شد، گفت که در مشهد به دنيا آمده و در آن‌جا درس خوانده.

***

12 روز آموزشی ما تمام شد. پیش از اعزام، یک شب یک روحانی و یک مداح به پادگان آمدند و برای‌مان مفصل از شرایط سوریه و جنگ با داعش گفتند و فیلم‌هایی از درگیری‌هاي داعش پخش کردند. در نهایت چراغ‌ها را خاموش کردند و از همه خواستند که خوب فکرهای‌شان را بکنند. گفتند هر کس در آمدن تردید دارد، از این فرصت برای جدا شدن استفاده کند. شبِ عاشورایی‌ شده بود! من که اراده‌ام محکم‌تر از قبل شده بود به اتفاق بقیه دوستان یک‌صدا گفتيم مي‌مانیم و شدیم مدافع‌ حرم. آن شب فقط یک نفر از جمع ما جدا شد.

با مینی‌بوسی که باز پرده‌هایش کشیده بود به سمت فرودگاه حرکت کردیم و بدون رفتن به ترمینال، مستقیم پای هواپيما رفتیم. همان‌جا بود که بعد از 12 روز که اجازه تماس با خانواده را نداشتیم، از یک تلفن عمومی به خانه زنگ زدیم. از حال‌مان اطلاع دادیم و گفتیم الان داریم به سوریه می‌رویم و خداحافظی کردیم. ما که به عمرمان هواپیما از نزدیک ندیده بودیم، هیجان‌زده سوار شدیم و حرکت کردیم به سمت سوریه.

پرواز ما یک پرواز عادی بود. به غیر از ما مردم هم سوار هواپیما بودند. البته ما را در گوشه‌ای جدا نشانده بودند. اجازه صحبت با کسی را نداشتیم و نباید به هیچ سوالی جواب می‌دادیم. برای ما کارت زیارت صادر شده بود، به عنوان زايران مهاجر افغانستانی مقیم ایران. جای شبهه‌ای برای عرب‌هايي که در هواپیما در کنار ما بودند باقی نمی‌گذاشت که قصدمان زیارت حرم حضرت زینب(س) است. رسیدن ما مصادف شد با آغاز ماه مبارک رمضان.

***

شب رسیدیم دمشق. «فاتح»1 آمده بود استقبال. کلی تحویل‌مان گرفت و کارهای پرواز ما را انجام داد. با اتوبوسی با عبور از جنگل و کوه و بیابان، منتقل شدیم به ساختمانی که کاربرد اصلی آن پرورش اسب بود. خطی بود در فاصله دویست سیصد متری جاده‌ای که نیروهای داعش از روی همان جاده به داخل جنگل نفوذ می‌کردند. ما مسئول نگه‌داری خط بودیم.

در آن ساختمان، ما و نیروهای عراقی مستقر بودیم. طبقه اول در دست عراقی‌ها بود، طبقه دوم دست ما. توی منطقه، ما بودیم و نیروهای عراقی و لبنانی. از ایرانی‌ها نیرویی به آن شكل نبود. تیپ فاطمیونی هم هنوز تشکیل نشده بود. اصلا هنوز آن‌قدر نبودیم که تیپ بشویم. ما را به عنوان مهاجران می‌شناختند.

از همان اول باید برای خودمان نام مستعار انتخاب می‌کردیم تا هویت اصلی‌مان فاش نشود. کلانی که هم بااخلاق بود، هم درس‌خوانده و هم مسلط به کامپیوتر، از همان هفته‌های اول توجه «ابوحامد»2 را به خود جلب کرد. بیش‌تر اسامی بچه‌ها را خود ابوحامد انتخاب می‌کرد، از جمله اسم مستعار کلانی را. گفت: «تو خیلی خوب به مسائل و تکنولوژی اشراف داری. بشو معلم این دار و دسته!» از همان‌جا بود که محمود کلانی شد «معلم» و کم‌کم مسئولیت نیروی انسانی به او سپرده شد. معلم که زبان خوبی هم داشت، زود به امور مسلط شد و خودش را نشان داد و خیلی زود، با آن لب‌تابش که همه‌جا همراهش بود، شد یکی از نیروهای زبده ابوحامد و البته يك نيروي قوي فرهنگي.

***

اصلا شبیه فرمانده یا مسئول نبود. وقتی در ماموریت نبود، کنار ما بود. در نگهبانی، در شست‌وشو، در غذاخوری، در همه‌جا. طوری با ما گرم صحبت می‌شد که رابطه رئیس و مرئوس احساس نمی‌کردیم و در نبودش دلتنگ می‌شدیم. درباره همه چیز حرف داشت برای گفتن. از دین و خدا و پیغمبر گرفته تا خاطراتش در ایران و تا مسائل روز افغانستان و شرایط سوریه و دفاع. خیلی وقت‌ها درباره این حرف می‌زدیم که چه سعادتی نصیب ما شده که به عنوان مدافع حرم در سوریه هستیم.

چهل پنجاه روز در کنار یکدیگر بودیم، روز و شب. با اين همه، حتی یک عکس هم با او نداریم. نمی‌خواست عكس بیندازد. می‌گفت: «ما این‌جا مهمانیم. یک روز باید برویم کشور خودمان و به مردم خودمان خدمت کنیم.» البته به‌خاطر مسائل امنیتی هم بود كه عكس نمي‌انداخت. بعد از این مدت، تقسیم شدیم به مناطق مختلف و من از معلم جدا شدم ولي او هم‌چنان همراه ابوحامد بود.

***

روزی در پست نگهبانی نشسته بودیم. من که دشمن را بیخ گوشم احساس می‌کردم و گمان می‌بردم به شهادت بسیار نزدیکم به شوخی از او پرسیدم: «معلم‌جان! شعاری را که در مراسم زیارت عاشورا به آن افتخار می‌کنیم یادت هست؟ ِانّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَکم. يك سوال دارم.» به من خیره شد و گفت: «بله. بپرس، اگر بتوانم جواب مي‌دهم.» گفتم: «تو که این‌قدر معلومات داری، دشمن الان صد متر جلوتر از ماست و هر آن ممکن است بمیریم. ما الان به عنوان کسی که به این شعار لبیک گفته هستیم دیگر. درست است؟» معلم لبخندی زد و هم‌زمان چشم‌هایش ‌تر شد. گفت: «نه محراب‌جان. ما هنوز هم داریم شعار می‌دهیم! هر وقت گلوله پیکرت را پاره کرد و خونت به زمین ریخته شد، می‌توانی سرت را بالا بگیری.» آب دهانم را به زور قورت دادم. به عمق کلام معلم می‌اندیشیدم. گفتم: «راست می‌گویی. ما الان توی پست نشسته‌ایم، آن هم از ترس جان‌مان که داعشی نیاید. تنها گمانی داریم از این که داعشی‌ها دویست تا پانصد متری ما مستقر هستند.» این را گفتم و هر دو ساکت شدیم.

***

بار اولی که به زیارت حرم خلوت حضرت زینب(س) رفتيم و در جوارش دسته‌جمع زیارت عاشورا خواندیم، حالی به من دست داد كه دیگر تجربه نکردم. حتی در زیارت عاشوراهایی که حرم امام رضا(ع) می‌خوانم. ما باید در گروه‌های کوچک پنج شش نفره همراه ابوحامد که تا مدت‌ها تنها راه‌بلد ما بود به زیارت می‌رفتیم. هیچ وقت توفیق نشد که با کلانی بروم زیارت، اما حال ما نیازی به همجواری با هیچ کس را نداشت. هربار که به زیارت می‌رفتم خودم را در محضر حضرت زینب(س) می‌دیدم و ایشان را که به ما خوش‌آمد می‌گفتند.

***

کلانی در مواقع بیکاری هر کاری که از دستش برمی‌آمد می‌کرد. از جمع کردن و پهن کردن سفره گرفته تا تلفنچی مقر. رمز تلفن دست او بود. هر کس هر هفته یک‌بار فرصت داشت تا با ایران تماس بگیرد. من هیچ وقت ندیدم که او به‌خاطر دوست و رفیق، نوبت کسی را جابه‌جا یا کم و زیاد کند. همه چیز باید دقیق و مطابق برنامه انجام می‌شد. غذا را که پخش می‌کرد، غذای خودش و نگهبان پست را برمی‌داشت. حتی اگر زمان پستش نبود، می‌رفت و کنار او می‌نشست و غذا می‌خورد. شده بود که جای بچه‌های دیگر پست می‌داد، حتی جای من.

چیزی که در خودم سراغ ندارم و در کسی جز او ندیدم، نماز شب‌های با تضرع و توجه او بود در دل تاریکی شب. آن را هم خیلی اتفاقی فهمیدم. یک شب از خواب بیدار شدم و در ظلمات شب، آهسته برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم. در تاریکی راه را اشتباه رفتم و صدای زمزمه‌ای شنیدم. اول ترسیدم. فکر کردم داعشی‌ها نفوذ کرده‌اند. گلنگدن را کشیدم و به صدا گوش دادم. ناگهان یکی در تاریکی گفت: «محراب‌جان، تویی؟» من با تعجب و ترس پرسیدم: «معلم! شمایی؟!» معلم گفت: «ها! نگران نباش. نزدیک اذان صبح است. برو بچه‌ها را صدا کن.» من مثل کسی که مسخ شده باشد گفتم: «باشه، چشم.» و تا مدتی مبهوت بودم.

هیچ وقت ندیدم خودش را حریص شهادت نشان دهد. همیشه می‌گفت: «خدا کند وظیفه‌مان را درست انجام دهیم و در روز محشر شرمنده امام حسین نباشیم.» حرف‌هایش را می‌گذاشت برای خلوت خودش.

***

مقر فاطمیون شده بود همان ساختمان پرورش اسب یا فوروسیه. ابوسجاد در نزدیکی ما در منطقه خیبر 9 بود. درخواست دادم تا یک هفته بروم پیش ابوسجاد. موافقت شد و من رفتم. صبح جمعه‌ای بود که داعشی‌ها حمله کردند. از روبه‌رو و داخل باغ‌ها آتش می‌ریختند و از پشت سر هم آمده بودند و پرورش اسب را گرفته بودند. خطِ مقاومت شده بود هفتی شکل.

ابوحامد رفته بود پشت خمپاره‌انداز و من در کنارش کمک می‌دادم. گرا را هم از آن‌طرف خط، سیدحسینی و معلم می‌دادند. شهید مرادی و شهید واعظی همان‌جا شهید شدند. ابوسجاد هم مشغول جمع‌آوری شهدا و مجروحان بود و رساندن مهمات به بچه‌ها. درگیری تا ساعت دو بعد از ظهر طول کشید و داعشی‌ها عقب نشستند.

دو روز بعد از درگیری، سیدحسینی و معلم آمدند، با حال خراب. معلم آمد کنار من نشست و با حسرت سری تکان داد و گفت: «دیدی گفتم لیاقت می‌خواهد؟ من لیاقت نداشتم در کنار شما در خط مقدم بجنگم.» خیلی ناراحت بود. قرار شد با هم برویم عقب به فوروسیه برای استراحت و زنگ زدن به ایران.

خیابان را مستقیم برگشتیم عقب که برسیم به ماشین. من یادم افتاد ساکم را برنداشته‌ام. به معلم گفتم که می‌روم ساکم را بیاورم و دویدم سمت ساختمان. معلم با صدای بلند گفت: «پس بدو، ما کنار ماشینیم.» من لحظه‌ای برگشتم و نگاهش کردم که برایم دست بلند کرده بود. دویدم داخل اتاق و ساکم را برداشتم که صدای مهیب خمپاره، ساختمان را لرزاند. پرت شدم روی زمین. تنها صدایی که می‌شنیدم داد و فریاد و شیون بود.

تلوتلو خوران آمدم بیرون و از کانال رد شدم. ابوسجاد را دیدم که توی سرش می‌زند و می‌دود. خشکم زد. دود و آتش درست از همان‌جایی بلند بود که لحظاتی پیش، من در کنار معلم و سیدحسینی ایستاده بودم. زانوهایم سست شد. عجب دقتی! ماشین حتی یک خراش هم بر نداشته بود، اما سیدحسینی و معلم لت و پار شده بودند. جلو رفتم. خم شدم و پوتین معلم را که پایش تا ران توی آن مانده بود برداشتم. معلم صدایش می‌آمد. دویدم طرفش. باز هم مرا در میان دود و غبار شناخته بود. با صدایی نیمه‌جان گفت: «محراب‌جان، تویی؟» نشستم کنارش و بغض‌آلود گفتم: «ها، آقامعلم. منم! چیزیت نشده. ترکش خوردی، الان می‌رسانیمت بیمارستان.»

مات و مبهوت بودم و این، خونسرد نشانم می‌داد. با کمک بچه‌ها پتو آوردیم و قبل از این که همه جمع شوند، آن‌ها را پشت تویوتا گذاشتیم و پُرگاز رفتیم عقب.

من پایین پای معلم بودم و خونی که از بدنش بیرون می‌زد، لباسم را خیس کرده بود. رسیدیم به مقر عراقی‌ها، پای آمبولانس‌ها. عراقی‌ها نگران، از درگیری می‌پرسیدند. با کمک آن‌ها گذاشتیم‌شان توی آمبولانس. آمبولانس که چه عرض کنم! هیچ تجهیزاتی در آن نبود. به راننده گفتم: «من هم می‌آیم. نمی‌توانم تنهای‌شان بگذارم.» عقب سوار شدم و رفتیم سمت دمشق.

سیدحسینی نفسش می‌آمد، اما بیهوش بود و خونریزی داشت. محمود کلانی ولي نیمه‌هوش بود و لبش می‌جنبید. نزدیکش رفتم و گفتم: «بگو معلم‌جان.» گفت: «یادت هست شعاری را که در مراسم زیارت عاشورا بلند می‌خواندیم و به آن افتخار می‌کردیم؟» بغضم ترکید و اشک روی صورتم راه گرفت. گفت: «بخوان برایم. بخوان با صدای بلند.» و من شروع کردم به خواندن: «ِانّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَکم...»

***

بیمارستان کنار حرم بود. تا رسیدن به بیمارستان، سیدحسینی تمام کرده بود و به شهادت رسیده بود. یکی از بچه‌ها که کار بچه‌های مجروح ما را در بیمارستان انجام می‌داد، جلو آمد و پیکر را تحویل گرفت. کلانی را گفتند باید ببرید به بیمارستان دمشق. دوباره سوار آمبولانس شدیم. بايد مي‌رفتیم به بیمارستانی که طبقه اول و دومش مجروحان داعش خوابیده بودند و طبقه سوم و چهارمش مجروحان مدافع‌ حرم!

با راننده دعوایم شد. نمی‌خواست ما را ببرد. به زور اسلحه‌ راضی شد. راه خیلی خطرناک بود. بايد از میان شهرکی رد می‌شدیم که مقر داعشی‌ها بود. به هر مصیبتی به بیمارستان رسیدیم. با وَجَعَلنا خواندن رفتیم و آقامعلم را در بخش مراقبت‌های ویژه بستری کردیم.

جلوی خونریزی ران‌ها را گرفته بودند، اما مشکل بزرگ‌تر، خونریزی داخلی کلانی بر اثر اصابت ترکش به شش و کبد بود. من هم‌چنان امیدوار بودم. معلم دیگر حرفی با من نمي‌زد. فقط گاهی چشمانش را باز می‌کرد و نگاهم می‌کرد. 20 کیسه خون به او زده بودند و ما منتظر بودیم که با هواپیما برگردانیمش ایران.

***

سه روز گذشت. روز سوم خونریزی زیادی کرد. طوری که تخت و زمین پر از خون شد. فریاد زدم و صدایش کردم. دوباره لحظه‌ای چشمانش را باز کرد و بست. فهمیدم هنوز با ماست. دویدم و دکتر را صدا زدم. دکتر که حال او را دید گفت: «زیاد اذیتش نکن. راحتش بگذار.» نمی‌خواستم باور کنم که دیگر تمام است. دویدم و به یکی از دوستان که مسئول هماهنگی پرواز بود گفتم: «من هم زمان مرخصی‌ام است. می‌خواهم با کلانی بروم ایران.» گفت: «باشد، هماهنگ کن.» زنگ زدم به فرمانده‌ام و گفتم می‌خواهم خودم با كلاني به تهران بروم. قبول کرد. برگشتم توی اتاق. صدای بوق ثابتی از دستگاه می‌آمد. یکی از دوستان که توی اتاق بود، من را که بهت زده دم در ایستاده بودم نگاه کرد و سیم‌ها را از معلم جدا کرد.

خودم را روی پیکر محمود انداختم و به‌شدت گریه ‌کردم. نمی‌خواستم از او جدا شوم. وداع کردم و حرف‌های آخر را به او زدم.فيلمش هست.

***

پیکر آقامعلم را ترخیص کردیم و آمدیم سوار هواپیما بشویم. ابوحامد آمده بود وداع. سرم را انداختم پایین و گفتم: «ببخشید که بی‌خبر پستم را ترک کردم و اسلحه‌ام را هم گم كردم.» ابوحامد دست روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «نگران نباش. فقط به جای ما هم تلقین بخوان.»

آمدیم مشهد و در غربت و در تشییعی بی‌سر و صدا اولین شهید روحانی فاطميون را در قطعه‌ای که با رایزنی‌های ابوحامد برای شهدای مدافع ‌حرم جور شده بود، دفن کردیم. تا ماه‌ها بعد هم نشد برایش سنگ قبر بگذاریم.

بعد از شهادت آقامعلم، من زیاد به او فکر می‌کنم و به این که چطور مرا در تاریکی و غبار می‌شناخت! هر وقت یاد او می‌افتم بی‌اختیار می‌گویم: ِانّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَکم...

 

1. شهيد رضا بخشي(فاتح) بعد از تشكيل تيپ فاطميون، جانشين فرمانده تيپ شد.

2. شهيد عليرضا توسلي(ابوحامد) فرمانده لشكر فاطميون

شهاب ابراهیمی

اسما طالقانی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد