ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

اگر دوباره برگردد

 

محمود بچه سومم بود. پسری که بعد از مهاجرت به ایران و در جوار حرم امام رضا به دنیا آمد. اگر بگویم از همان بچگی با هفت خواهر و برادر دیگرش فرق داشت بی‌راه نگفته‌ام. هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید کسی را اذیت کرده باشد، یا در و همسایه و اولیای مدرسه از او نارضايتي داسته باشند. يكي دو هفته اول که رفت مدرسه، یادگیری الفبا برایش سخت بود. چیزی یاد نمی‌گرفت. سواد من در حد شناختن حروف الفبا بود، ولي پا به پایش پیش می‌آمدم و کمکش می‌کردم. از پایه اول به بعد، اوضاع فرق کرد. محمود که به‌سختي یاد می‌گرفت، حالا درسش خیلی خوب شده بود. تازه، همه را هم تشویق به درس خواندن می‌کرد. به من می‌گفت: «مادرجان، شما هم باید باسواد بشوی. من را ببین كه چطور پایه به پایه خواندم و بالا آمدم. شما هم شروع کن.» راستش دلم می‌خواست بخوانم، اما نگه‌داری از هشت‌تا بچه در کنار کارهای خانه وقتی برایم نمی‌گذاشت. محمود متوجه این بود. می‌گفت: «اگر بچه‌داری و خانه‌داری برایت سخت است، کمکت می‌کنم تا بتوانی درس بخواني.»

***

تا زمان شهادتش، دغدغه اصلی‌اش تحصیل بقیه خواهر و برادرهايش بود. آن‌قدر که وقتی به نام تهران رفتن، سر از سوریه درآورد و بی‌خبر از من و پدرش سرباز حرم بی‌بی شد، هفته به هفته زنگ می‌زد و بعد از حال و احوال، سراغ بقیه را می‌گرفت که بچه‌ها دانشگاه می‌روند؟ فلانی مدرسه می‌رود؟ حواس‌تان باشد از درس‌شان عقب نیفتند. حتی یک هفته قبل از شهادتش زنگ زد و گفت: «مادر، حتما مسجد برو و حواست به بچه‌ها باشد. مبادا از درس خواندن بمانند.»

***

محمود بچه قانعی بود. خیلی با امروزی‌ها فرق داشت. مدرسه که می‌رفت کیف نداشت. همیشه دور کتاب‌هایش را با کش می‌بست. تقریبا همه لباس‌هایش دست دوم بودند. از وقتی که خودش را شناخت، نصف روز درس می‌خواند و نصف روز کار می‌کرد و قالی می‌بافت. ظهر که از مدرسه می‌آمد، ناهارش را هرچه بود بی چون و چرا می‌خورد و بدون استراحت می‌نشست پای دار قالی. حتی اوایل که جامعةالمصطفی قبول شده بود هم قالی می‌بافت. خودش شرایط مالی ما را می‌دانست. پرجمعیت بودیم و کم‌ درآمد. حاج‌آقا شهریه چندانی نداشت و باید با همان زندگی‌مان می‌چرخید. وقتی محمود تصمیم گرفت حجره بگیرد و از ما جدا شود دار قالی‌اش را جمع کردیم. ده سال از ما دور بود. فقط جمعه به جمعه می‌دیدمش. یادم نمی‌رود روزی که می‌خواست برود حجره اشکم بند نمی‌آمد. گریه کردم و گفتم: «محمودجان، بروی از ما دلسرد می‌شوی.» پسر برادرم که طلبه است خانه‌مان بود. گفت: «عمه! بگذار برود. محمود نمی‌تواند توی خانه خوب درس بخواند. رفت و آمد زياد است. تمرکز ندارد.» محمود طاقت اشک‌هایم را نداشت. كز ‌کرده گفت: «مادرجان، اگر گریه کنی نمی‌روم. من می‌خواهم بروم حجره که راحت‌تر درس بخوانم. من اولاد تو هستم. چرا فکر می‌کنی اگر بروم از شما دلسرد می‌شوم؟»

***

حوزه که رفت تغییر کرد. دیگر آن محمود سابق نبود. خوب بود، خوب‌تر شد. اما باز هم سر به زیر و تودار بود. هیچ کس سر از کارش درنمی‌آورد، حتی من که مادرش بودم. اصلا متوجه نشدم دارد خودش را آماده می‌کند برود. شاید از دلبستگی من خبر داشت. می‌دانست اگر بگوید، راضی به رفتنش نمی‌شوم. من حتی به‌سختی اجازه ‌دادم برای تبلیغ به افغانستان برود، سوریه که جای خود داشت. مهر مادرانه‌ام نمی‌گذاشت از محمود بگذرم.

گفت کمی کار دارد و می‌رود تهران. گه‌گاه با شماره تهران زنگ می‌زد و دلواپسی‌ام را آرام می‌کرد. یک‌بار که خیلی پاپیچش شدم كه: «چرا نمی‌آیی؟» گفت: «برای کار آمده‌ام اصفهان.» باورم شد. برایم چیز دور از ذهنی نبود.

***

حاج‌آقا برای تبلیغ رفته بود هرات که محمود رخت شهادت پوشید؛ دوم شهريور 92. چهارشنبه خبر شهادتش را برایم آوردند. چهار روز بعد هم پیکرش آمد. پیکر فرزندی که شهادتش را باور نمی‌کردم. با اینکه محمود جزو اولین شهدای فاطمیون بود و آن‌موقع هنوز رسمی تشییع نمی‌شدند، اما روز تشییع محمود جمعیت زیادی آمده بودند.

***

شاید اگر از رفتنش خبر داشتم، آمادگی‌ام بیش‌تر بود و رفتنش را راحت‌تر قبول می‌کردم. اگر محمود دوباره برگردد حتما دامادش می‌کنم. اگر یک فرزند داشته باشد که برای‌مان یادگاری باشد، دیگر به رفتنش راضی‌ام. هرچقدر دوست دارد برود و هر چند بار دوست دارد شهید شود.

 

نویسنده: زهرا عابدي

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد