ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

همسایه با بهشت

* عباسعلی بیات

تازه در اردوگاه کوزران مستقر شده بودیم. چادرهای هر گروهان روی یک تپه بود و حسینیه و صبحگاه گردان توی منطقة نسبتا باز بین این تپه‌ها.منطقه پا نخورده بود و پر از خارهای تیز و برنده. برای صبحگاه، پوتین پای‌مان بود و خارها کم‌تر اذیت‌مان مي‌کردند ولی برای نماز جماعت که با دمپایی عازم حسینیه مي‌شدیم، پاهای‌مان حسابی زخمی می‌شدند، مخصوصا شب‌ها که مهتاب توی آسمان نبود و تاریکی محض روی منطقه سایه می‌انداخت. یک شب به شهید پلارک گفتم: «احمدجون، فردا بچه‌ها رو جمع کنیم، سنگ‌های بزرگ بچینیم چپ و راست راهی که از دسته به محوطه حسینیه می‌رسه و رنگ روشن بزنیم تا راه مشخص بشه. این‌جوری بچه‌ها لای درختچه‌ها گم نمی‌شن.» حرفی نداشت.

فردا سنگ‌های نسبتا بزرگ را دو طرف مسیر منتهی به حسینیه و زمین صبحگاه چیدیم و مسیر را هم از خارها پاکسازی کردیم. بعد هم سنگ‌ها را با رنگ روغنی زرد، رنگ کردیم. کارمان که تمام شد به ذهنم رسید اسم شهدای دسته‌مان را روی سنگ‌ها بنویسیم.

محرم که از راه رسید هنوز توی کوزران بودیم.شب عاشورا احمد تو حال خودش نبود. چند نفر از بچه‌ها را جمع کرد و به یاد حر و به نیت قبولی در لشكر امام حسین پوتین‌ها را از پا درآوردند و دور گردن‌شان انداختند و با پای برهنه روی سنگ‌ها و خار و خاشاک هروله کردند و سينه زدند.

* حسین جهاندیده

توی مرحله اول عملیات كربلاي٥ عراقی‌ها پاتک کردند. توی همین پاتک، احمد از ناحيه سينه، با گلوله مجروح شد. محمد شكري و عباس بيات كمك كردند و احمد را برگرداندند عقب. بعدها محمد به احمد مي‌گفت: «احمد، اگه تو اون‌جا مجروح نشده بودي و من مجبور نبودم ببرمت عقب، حتما همون پشت دژ شهيد مي‌شدم.» البته این حرف محمد روی زمین نماند. 40 روز بعد در تكميلي عملیات كربلاي5 با اكبر بديع‌عارض و محسن منفرد توی يك سنگر شهيد شدند.

عملیات تكميلي هم با احمد بوديم. خورديم به كمين دشمن. می‌خواستیم کمین را خفه کنیم که احمد از ناحيه پهلو و صورت و بازو زخمي شد و مجبور شد برود عقب.بعدِ عمليات با بچه‌هاي لشكر رفتيم ديدار امام و بعد هم راهی زيارت امام رضا(ع) شدیم.

مشهد كه بودیم، يك روز صبح احمد از خواب كه بیدار شد حالش منقلب بود. عرق كرده بود و تب داشت. کمی که حالش بهتر شد با بقیه بچه‌ها رفتيم بهشت رضا. احمد آن روز دنبال قبر شهيدی می‌گشت که من نمی‌شناختمش. بعد از مدتي بالاي مزاري نشست. قرآن جیبی‌اش را درآورد و آياتي تلاوت كرد. معلوم بود گمشده‌اش را پیدا کرده.

وقتي برگشتیم تهران، يك گروهان از بچه‌ها رفتند منطقه، اما من و احمد كه جفت‌مان مجروح بوديم، ماندنی شدیم. يكي دو روز بعد از رفتن بچه‌ها احمد زنگ زد خانه‌مان و گفت: «حسین، به دلمه كه بچه‌ها مي‌رن عمليات.» من از خدا خواسته رفتم ترمينال جنوب و بليت اتوبوس خريدم و جفت‌مان شبانه راهي انديمشك شديم. بی‌خبر از این که عملیات کربلای۸ شب قبل شروع شده. آن‌جا از احمد یک سوال پرسيدم.

اين كه: «شب عملیات تكميلي، تو كه مجروحيت سوختگي نداشتي، چي شد كه سوختي؟» گفت: «وقتي داشتم ميومدم عقب با خودم فکر کردم پهلو و صورت و بازوم مجروح شده، اگه آتيش بگيرم ديگه به قول بچه‌ها زهرايي مي‌شم. تو اين فكر بودم كه يك خمپاره خورد كنارم و خرج آرپي‌جي شعله گرفت و افتاد روم و لباس‌هام آتیش گرفت و دعام مستجاب شد.»

سوال دومم درباره داستان شهيد مشهدي بود که احمد دنبالش می‌گشت. اولش کمی مِن‌ّومِن کرد ولی وقتی دید کوتاه‌بیا نیستم از من قول گرفت تا شهيد نشده این قضیه را برای کسی تعریف نکنم. احمد گفت: «اون شب تو حسينيه خواب اون شهيد رو ديدم. منو با خودش برد بهشت و جايگاه خودش رو به‌ام نشون داد. بعد هم محلي رو نشونم داد و گفت شما تو بهشت همسايه من هستي، اين هم جايگاهته.»

وقتي رسيديم دوكوهه، تا از اتوبوس پياده شد به سجده افتاد و زمين را بوسید. بچه‌های گردان توی کرخه مستقر شده بودند. ما هم عازم کرخه شدیم. فردای همان روز يك روحاني آمده بود گردان و خمس بچه‌ها را حساب مي‌كرد. احمد ذهنش درگير بود. دقیقا نمي‌دانستم چرا، اما مشخص بود سوالی دارد. رفت پيش روحاني و بعد از مدتي با خوشحالي برگشت. آن‌قدر ذوق‌زده بود که با یک ساعت قبل، زمین تا آسمان فرق کرده بود. انداختم به شوخی و گفتم: «چيه؟ چرا این‌قدر خوشحالی؟» گفت: «تازه فهميدم چرا تا حالا شهيد نشده‌ام. خمس! همین الان خمس مالم رو حساب کردم و مقداری هم پرداخت کردم.»

نزديك نماز صبح بود که سيدمحمود حسيني معاون گردان خبر داد سریع مجهز شویم. ظاهرا كار بچه‌ها تو شلمچه به هم پيچيده بود. احمد هنوز مجروحیتش آن‌قدري التیام پیدا نکرده بود، اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که يك‌دفعه گفت: «منم باهاتون میام.» مخالفت فایده‌ای نداشت. آمدنی شد. از هر‌كدام از بچه‌ها هم چيزي گرفت. كفش چيني ساق بلند و نوی من هم نصيبش شد.

شب راه افتاديم سمت شلمچه. توی اتوبوس هر دفعه كه بيدار مي‌شدم مي‌ديدم احمد بيدار است و ذل زده به بچه‌ها. بچه‌ها را عجیب و غریب نگاه مي‌کرد. انگار پرده‌ها از مقابل چشم‌هایش كنار رفته بودند. وقتي رسيديم كوت، سيدمحمود، احمد را به عنوان معاونش معرفي كرد. دم رفتن، سيدمحمود مرا کنار کشید و گفت: «حسین، بچسب به احمد. نذاری بره جلو!»

بعد از نماز ظهر و ناهار گفتند: «آماده شید بريم جلو.» خط داشت سقوط مي‌کرد. با احمد داشتيم سوار ماشين مي‌شديم كه بچه‌هاي گردان ميثم كه تازه از خط آمده بودند، خبر شهادت سيدمحسن مدني را به‌مان دادند. احمد نگاه پرمعنایی به من كرد و با حسرت گفت: «حسين! ديگه بايد شهيد بشيم!»

وقتي رسيديم خط، آن‌قدر اوضاع خراب بود كه شهيد سليماني معاون لشكر داشت آرپي‌جي مي‌زد. بعثي‌ها بچه‌هاي گردان حمزه را که توی كانال محاصره شده بودند تیر خلاص مي‌زدند. يك لحظه همه‌مان كپ كرديم. یک‌دفعه احمد بلند شد، دست به پهلوي زخمي‌اش گرفت و گفت: «بچه‌ها! يك عمر سينه زديم و گريه كرديم، الان وقت عمله.»

محسن اميدي پريد تو كانال و بچه‌ها هم دنبالش جاکن شدند. بچه‌ها كه وارد كانال شدند، احمد به من و مسعود ترابي مسول مخابرات گردان نگاهی كرد و گفت: «من تو اين كانال شهيد مي‌شم.»

تا بخواهم فکر کنم كه چي گفت، سريع وارد كانال شد. من هم پشت سرش وارد شدم. بچه‌ها با رشادت بی‌نظیرشان به حدی كه بايد مي‌رسيديم رسيدند. احمد نگاهی به من انداخت و گفت: «حسین، برو از سر كانال چندتا سنگر رو كه پاكسازی نشده‌ان پاكسازی كن و بيا.» توصیه سیدمحمود یادم رفت. نمي‌دانم چرا نه نگفتم. رفتم، اما وقتی برگشتم از احمد خبری نبود. رفته بود جلوتر تا پيشانی خط را سر و سامان بدهد. فاصله‌اش با عراقی‌ها 20 متر هم نبود. وقتي رسيدم به‌اش، تیر به پشت سرش خورده بود. هنوز چشم‌هایش باز بودند و ابراهيم و حسين داشتند شهادتين را برایش مي‌گفتند. از دیدن احمد توی آن وضع و حال شوکه شدم. گفت شهید می‌شوم‌ ولي نمی‌دانم چرا نمی‌خواستم باور کنم.

كانال تنگ بود و احمد قدبلند. پيكرش را با سختی آورديم سر كانال و کنار پست امداد خط گذاشتیم. ياد ٤٨ ساعت قبل و حركت‌مان از تهران افتادم. حالم نگفتنی بود. دلم آرام نمي‌شد. صورتم را روی صورت نوراني‌اش گذاشتم و همه خاطراتم با احمد از سال ٦٣ جلوی چشمم آمد. چند دقیقه توی همین حال بودم كه يكي از بچه‌های تداركات گردان گفت امكان دارد خط سقوط كند. اگر این اتفاق می‌افتاد، پیکر احمد همان‌جا مي‌ماند. احمد، هم تك پسر خانواده بود و هم پدرش را از دست داده بود. تصميم گرفتم هرطور شده پيكرش را عقب ببرم. جلوي اولين وانت كه مال بچه‌هاي لشكر عاشورا بود پريدم و از راننده‌اش خواهش کردم پیکر احمد را تا معراج ببرد. راننده گفت: «جاده خرابه، منم با سرعت می‌رم. اگه مي‌خوای، خودتم بیا پشت ماشين و جنازه دوستت رو بغل كن تا پرت نشه بيرون.» از خدا خواسته پیکر احمد را پشت وانت گذاشتم و خودم کنارش نشستم. همین که چند دقیقه بیش‌تر کنارش بودم برایم به اندازه دنیا می‌ارزید.

* عباسعلی بیات

احمد توی مشهد یه روز صبح که از خواب بیدار شد خیلی منقلب بود. بعد از نماز صبح به من گفت: «عباس، بیا امروز بریم بهشت رضا.» گفتم: «چه خبره؟!» صدایش کمی بوی التماس و درماندگی داشت. گفت: «بریم دیگه. کار دارم.» حال احمد حسابی برایم سوال برانگیز شده بود. گفتم: «تا نگی، نمیام.» سرش را پایین انداخت. انگار برای گفتن مردد بود. دست آخر با کلی شرط و شروط که تا زنده‌ام به کسی چیزی نگو زبان باز کرد. احمد خواب شهیدی را ‌دیده بود که به احمد گفته بود تو هم شهید می‌شوی و ما با هم همنشینیم. حالا که آمدی مشهد، من بهشت رضا هستم. اسمش را هم به احمد گفته بود. من زدم به شوخی و گفتم: «داداش! شما که این‌جوری دل و قلوه دادین، شماره قطعه و ردیف رو هم می‌پرسیدی دیگه! حالا چطوری پیداش کنیم؟!»

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد، اما هوا که روشن شد حسین لشکری بی‌مقدمه گفت: «بچه‌ها! پاشید بریم بهشت رضا.» انگار حرف دل احمد را خوانده بود. به احمد گفتم: «احمدجون، درست شد. بچه‌ها رو دشتبان می‌کنم، پیداش می‌کنیم.» می‌خندید و می‌گفت: «عباس، اذیتم نکن.»

بعد از سینه‌زنی سر مزار شهدا به چند نفر از بچه‌ها گفتم: «باز بشید لای مزارها و شهیدی به این نام رو ‌پیدا کنید.» احمد هنوز ملتهب بود. چشم می‌چرخاند بین مزارها تا گمشده‌اش را پیدا کند. یك‌دفعه‌ گفت: «اوناهاش! خودشه.» بعد هم با انگشت، سنگ مزاری را نشانم داد که همان اسم رویش نقش بسته بود. خودش شروع کرد قرآن خواندن. برای بچهها جای تعجب داشت. مدام می‌پرسیدند: «عباس! این شهید کیه؟» من هم به واسطه قولی که به احمد داده بودم مي‌گفتم: «ای بابا! شهیده دیگه. فاتحه‌تون رو بخونید.» همین‌طور که بچه‌ها یکی‌یکی فاتحه می‌خواندند و می‌رفتند، محسن امیدی جلو آمد. یک دوربین کتابی ۱۱۰ هم دستش بود. از محسن پرسیدم: «دوربینت فیلم داره؟» گفت: «آره.» دوربین را از دستش گرفتم و از احمد پلارک بر سر مزار آن شهید عکس گرفتم.

از مشهد که برگشتیم، احمد آمد دیدنم. مجروح بودم. بین حرف‌هایش گفت: «عباس، پاهات چطوره؟» گفتم: «بد نیست.» گفت: «بشین، پاشو.» گفتم: «احمدجون، نه دیگه این‌قدر ولی از اولش بهتره.» شستم‌ خبردار شد كه خبري است. گفتم: «البته دردش قابل تحمله. چطور مگه؟» گفت: «احتمالا عملیاته. میای؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس آماده شو، اگه خبر جدی بود فردا بیام دنبالت.»

فردا خبری از احمد نشد. به زحمت رفتم سر خیابان. از تلفن عمومی زنگ زدم به منزل‌شان. مادرش گوشی را برداشت. گفتم: «حاج‌خانم، احمد هنوز خونه‌ است یا راه افتاده؟» مادرش گفت: «احمد دیروز رفت.» احمد دیده بود اوضاع پای من رو به راه نیست، مرا خبر نکرده بود و با حسین جهاندیده راهی منطقه شده بودند. اربعین شهادت شهید شکری، احمد هم شهید شد.

 

زینب سادات سید احمدی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد