ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

پيكري كه زير تانك ماند...

 

علی‌اکبر نجف‌قلی‌زاده برادر شهید محمدحسین نجف‌قلی‌زاده که به مسعود معروف بود، در زمان انقلاب عضو کمیته‌های موقت محل بود. بعد به کمیته‌ مرکزی و سپاه رفت. مدتی هم در جبهه بود. الان هم راننده تاکسی است.

به پاسداشت سال‌ها فعاليت انقلابي و همراهي با برادر شهيدي كه از پيكرش جز دو پا برنگشت، با ايشان گفت‌و‌گو كرده‌ايم. متن پيش رو حاصل اين هم‌كلامي است.

پدرم متولد سال ۱۳۱۲ بود و اهل رشت. کارش قنادی بود. مادرم هم متولد همان سال بود؛ اهل امام‌زاده قاسم چولاباز توابع کوچصفهان. پدربزرگم متولی حرم آن سید بزرگوار بود. نتيجه ازدواج مادر و پدرم هفت فرزند بود. سه پسر و چهار دختر.

پدرم خیلی اهل مسجد بود و به واسطه‌ همین رفت و آمدها به مسجد، ما عکس امام را به عنوان مرجع تقلید در خانه داشتیم. سر و صدای انقلاب را هم از قم شنیده بودیم.

من قبل از انقلاب در گارد تهران سرباز بودم. همان سال‌ها بود که با فضای انقلاب آشنا شدم. سال ۵۶ که خدمتم تمام شد و به گیلان برگشتم، راهپیمایی‌ها در رشت هم جان گرفته بود. اوایل فقط شب‌ها ولی کم‌کم روزهای شهرمان هم حال و هوای انقلابی پیدا کرد.

این پسر روحانی می‌شود

مسعود پنجمین فرزند خانواده بود و دومین پسر. ظهر بود که به دنیا آمد. سال 1341. مادر که دردش گرفت با خوشحالي به دنبال قابله رفتم. اسمش را محمدحسین گذاشتند. انتخاب پدرمان بود تا یاد پدربزرگ را زنده نگه‌دارد.

قبل از انقلاب، شهرها اوضاع فرهنگی و دینی خوبی نداشتند و بی‌حجابی و ولنگاری در شهر و خیابان جلوی چشم‌مان بود. ما شش هفت ساله که مي‌‌شدیم پدرم موقع نماز خواندن ما را پشت سرش نگه‌می‌داشت تا نماز یاد بگیریم. مسعود اما سه ساله بود که خودش با اشتیاق پشت پدر می‌ایستاد و حرکات و جملات او را تقلید می‌کرد. هنوز خیلی از ذکرهای نماز را بلد نبود ولی با شیرین‌زبانی، دست و پا شکسته نماز می‌خواند. همین کارهایش باعث شده بود که پدرم می‌گفت: «این پسر روحانی می‌شود.»

دیگر مدرسه نمی‌روم

بانشاط و پرانرژی بود. با این که هفت سال کوچک‌تر از من بود ولی همیشه دوست داشت با هم کشتی بگیریم. خیلی اوقات قلندوشش می‌کردم و در کوچه و محله می‌گرداندم. به‌خاطر همین، خیلی به من علاقه داشت. تا از مدرسه برمی‌گشتم، گل از گلش می‌شکفت.

پانزده شانزده ساله بود که انقلاب پیروز شد. بیش‌تر وقتش با دوستانش به پخش اعلامیه و تظاهرات می‌گذشت. چندباری ماموران رژیم تعقیب‌شان کرده بودند. چیزی نمانده بود دستگیر شوند ولي هرطور بود راه فراری پیدا کرده بودند و خودشان را نجات داده بودند.

دانش‌آموز خوبی بود. نمره‌هایش بد نمی‌شد. یک روز آمد و گفت: «دیگر مدرسه نمی‌روم.» به‌خاطر فعالیت‌های انقلابی و پخش اعلامیه با مدیر مدرسه‌اش درگیر شده بود. قبلا هم دوبار به او تذکر داده بودند ولي این‌بار تهدیدش کرده بودند که اگر از این کارهایش دست برندارد به ساواک تحویلش می‌دهند. او هم دیگر مدرسه نرفت.

بعد از این ترک تحصیل اجباری، فعالیت‌های انقلابی‌اش زياد‌تر شد. حالا وقت بیش‌تری برای شرکت در تظاهرات و پخش اعلامیه داشت. با دوستان مدرسه‌اش هم در ارتباط بود و باواسطه به فعالیت‌هایش در مدرسه ادامه می‌داد.

لحظه ورود امام را از تلویزیون دیدیم. خیلی نگران بودیم. می‌ترسیدیم بختیار و ایادی رژیم به جان‌ امام تعرضی کنند. حال مسعود چیزی بین خوشحالی و دلهره و اشتیاق بود. سربازی‌اش برای امام که خیلی وقت بود شروع شده بود، از آن لحظه به بعد جور دیگری شد.

سرباز انقلاب

انقلاب که شد دیگر آرام و قرار نگرفت. در بسیج اقتصادی و نظامی فعال شده بود. چند ماه هم محافظ شهید انصاری بود و بسیار مورد علاقه ایشان.مقرشان زیر کتابخانه‌ ملی بود. بیش‌تر اوقات مشغول به بحث و مجادله با ضدانقلاب بودند. منافقین، فدایی‌ها، توده‌ای‌ها، طرفداران حزب کومله و بقيه حسابی تبلیغات می‌کردند، تا جايي که رشت مشهور شده بود به «لنین‌گراد». تمام فکر و ذکر مسعود و دوستانش مقابله با این تفکرات انحرافی بود. می‌گفت: «یا این‌ها باید از بین بروند یا من.»

خیلی اوقات در مقابله با ضدانقلاب‌ها همراه نیروهای انقلابي وارد صحنه می‌شد. در قائله‌ رضوانشهر، لاهیجان، آستانه و خلاصه هرجا که ضدانقلاب معرکه‌ای به پا می‌کرد یا برای مردم مزاحمتی ایجاد می‌شد، با دوستانش حاضر می‌شدند و به اوضاع سروسامان می‌دادند. جالب این بود که تنها سلاح او و دوستانش در این معرکه‌ها سرنیزه بود. یک روز که تعدادی از منافقین روبه‌روی مقر سپاه تحصن کرده بودند و صلاح نبود سپاه با آن‌ها درگیر شود، خودم دیدم که مسعود و دوستانش چطور توانستند قائله را ختم کنند. باورش مشکل بود. پنج نوجوان، بیش از صد نفر از منافقان را متفرق کردند.

گاهی پیش می‌آمد چهار پنج شب به خانه نمی‌آمد. کارهای‌شان تا نیمه ‌شب طول می‌کشید و شب را در همان مقر می‌خوابید. می‌گفت: «نمی‌خواهم نصفه ‌شب مزاحم استراحت‌تان بشوم.»

عکس رجوی

در محله «ساغریسازان» رشت، منافقين جرثقیل آورده بودند و یک عکس خیلی بزرگ از رجوی را روی یکی از درخت‌های بلند و قدیمی نصب کرده بودند. این عکس شده بود سوهان روح بچه‌های انقلابی. طوری هم بود که نمی‌شد عکس را پایین آورد. درخت بلند بود و مقر منافقین همان نزدیکی و مدام هم آن اطراف نگهبانی می‌دادند.

یک روز مسعود دست به کار شد. یک کیسه را پر از جوهر و سوزن کرد و از درخت بالا رفت. هفت هشت متری بالا رفته بود که منافق‌ها خبردار شدند. مسعود کیسه را توی هوا چرخاند و چرخاند و به سمت عکس رجوی پرتاب کرد. بعد هم پایین پرید و فرار کرد. ‌حالا دیگر جوهر تمام صورت رجوی را سیاه کرده بود و اصلا چیزی مشخص نبود. اوضاع به کلی عوض شد.

يك روز خبرمان کردند مسعود تصادف کرده و او را برده‌اند بیمارستان حشمت. چند نفر از ضدانقلاب‌ها که از كارهاي مسعود حسابی شاکی شده بودند با ماشین به او زده بودند. ماشین را که دیدیم باور نمي‌كرديم مسعود از آن تصادف جان به در برده باشد. به بیمارستان رفتیم. حالش خوب بود، فقط دستانش را آتل بسته بودند. می‌خواستیم کمی بیش‌تر در بیمارستان بماند و استراحت کند، اما زیر بار نرفت. می‌گفت: «می‌خواهید خیال کنند مسعود قلی‌زاده را از میدان به در کرده‌اند؟!»

در خانه اما خبری از آن مسعود پرشور و باصلابت نبود. آن‌قدر مهربان و آرام بود که خیلی‌ها تا قبل از شهادتش از این چیزها خبر نداشتند. شهید که شد و حاج‌آقا احسان‌بخش در مراسم تشییع از فعالیت‌ها و شجاعت‌هایش گفت، تازه خیلی از آشنایان و مردم محل او را شناختند.

در دل خطر

دحتري را به او معرفی کرده بودند و تصمیم گرفته بود ازدواج کند. به خواستگاری رفتیم و جواب مثبت هم گرفتیم. قرار بود سه ماه دیگر عقد کنند. البته دختر و پسر ارتباطی با هم نداشتند. مسعود در ارتباط با نامحرم خیلی مقید بود. پدرم به او می‌گفت: «حالا که با مردم قول و قرار گذاشته‌ایم، بیش‌تر مواظب باش و خودت را کم‌تر به خطر بینداز.» قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «نه، انقلاب مهم‌تر از این حرف‌هاست.» دو ماه بعد، غيبش زد.

چند شب به خانه نیامد و از او خبری نداشتیم. فکر می‌کردیم لابد مثل همیشه برای رفع قائله‌ای رفته و باز کارشان طول کشیده، اما وقتی پیغام حاج‌آقا احسان‌بخش را آوردند، همه جا خوردیم. مسعود و دوستش در ماشین‌های کمک به جبهه مخفی شده بودند و به اهواز رفته بودند! حاج‌آقا مي‌گفت: «هر کاری کردم برگردد نشد. خیلی گریه کرد. مجبور شدم بیش‌تر از آن اصرار نکنم.» به پدرم که خبر دادم گفت: «هرچه خدا بخواهد همان می‌شود.»

حاج‌آقا احسان‌بخش که از برگرداندن‌شان ناامید شده بود، آن‌ها را به نماینده امام در اهواز سپرد. مسعود و دوستش هم عضو سپاه حمیدیه شدند.

۲۰ روزی از رفتن مسعود می‌گذشت‌. یک شب دوستان آمدند دنبالم و با عجله مرا به مغازه‌ قنادی پدرم بردند. آن‌جا ‌گفتند مسعود زخمی شده و الان در بیمارستان ۱۷شهریور است. به بیمارستان رفتیم. از سالن شش‌ضلعی بیمارستان رد شدیم و از در دیگری وارد حیاط پشتی بیمارستان شدیم. داشتند مرا به جاي بخش به سمت سردخانه می‌بردند. فهميدم. توی سرم فکرهايي داشتم. خاطراتم با مسعود سريع می‌آمدند و می‌رفتند.

وارد سردخانه شدیم. یک کشو را باز کردند. فقط دوتا پا در آن بود. گفتند: «اين برادرتان است؟» مانده بودم چه بگویم. بعد، دوتا پوتین نشانم دادند كه همراه پاها بود. پوتین‌های مسعود بودند.

نامه‌اش را روز قبل برای‌مان آورده بودند که نوشته بود حالش خوب است و به همه سلام رسانده بود. اما حالا...

مسعود همیشه در دل خطر بود، اما هرگز فکر شهادتش به ذهن‌مان نمي‌رسید. برادرم خيلي قوی و محكم بود. از طرفي، شهادت آن‌قدرها هم در شهر چیز آشنایی نبود. تا آن روز شهدای سرپل‌ذهاب تنها شهیدانی بودند که مردم شهر را داغدار کرده بودند.

آخرهای دی سال ۶۰ به اهواز رفتم و مثل مسعود عضو سپاه حمیدیه شدم. آن‌جا آقای باغبانی تنها کسی که از حادثه روز شهادت مسعود خبر داشت برایم تعریف کرد که ابتدای آن روز خاکریزهای دشمن را گرفته بودند و همه چیز خوب پیش رفته بود. قبل از ظهر، مسعود با تعدادی اسیر عراقي و کنسرو پیش‌شان رفته بود. آقای باغبانی از عملیات نصر مي‌گفت و گیر افتادن بچه‌ها در محاصره عراقی‌ها، از رشادت‌های مسعود و از پیکری که زیر تانک ماند...

يادي از مادر شهيد

مادرمان هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد به روح مسعود قسم بخوریم یا مثل رفتگان از او یاد کنیم. می‌گفت: «اگر اشتباه کرده باشیم و مسعود زنده باشد که هیچ، اما اگر آن پاها پای مسعود هم باشند، پسرم شهید است و زنده.»

هروقت سر مزار مسعود می‌رفتیم طوری با او حرف مي‌زد که انگار دارد می‌بیندش. همیشه می‌گفت: «من را بالای سر مسعود دفن کنید.» قبل از مرداد سال 1366 كه بر سر مزار مسعود رفتیم، جايي بالا سر مسعود را نشانم داد و گفت: «مرا این‌جا بگذارید.»

همان سال مادرم مشرف شد حج. روز جمعه بود و حجاج مشغول مناسک برائت از مشرکین بودند. مادرم عکس امام و مسعود را روی دست گرفته بود و هم‌صدا با حاجی‌‌ها شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می‌داد. عصر بود که شرطه‌‌ها راه را بر جمعیت بستند و به سمت حجاج حمله‌ور شدند. غوغایی به پا شده بود. در میان خون و آتش، مادرم دست در دست مسعود پر کشید.

 

بخشي از وصیت‌نامه شهيد

مسعود در يازدهم دي سال 59 وصيت‌نامه‌اي دارد. در آن نوشته از امام خجالت مي‌كشد. مسعود نوشته: «امروز به جایی می‌روم تا عراقی‌ها را نابود کنم. من این را از خدا می‌خواهم که شهادت را نصیبم کند. من در پیش امام خود خجالت می‌کشم که تا حال به جبهه نیامده‌ام. آیا شهادت نصیب من می‌شود؟»

 

نویسنده: ریحانه حیدری

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد