ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

شهیدی از گوانتانامو

 

 شهید «سيدعليشاه موسوی‌گرديزي» از اهالي جنوب شرق افغانستان هم مثل بسیاری از فرصت‌هایی که انقلاب در این 40 سال به خود دید، آمد و رفت و متاسفانه آن‌گونه که باید قدرش در ایران شناخته نشد. هرچند بسیاری از رسانه‌ها با او گفت‌وگو کردند و آن شهید هم با چاپ کتاب و انجام مصاحبه به رسالت خویش عمل کرد و برخی از افراد هم او را در قاب مستند بردند و ماندگارش کردند، اما بهتر بود سرگذشتش در همین ایران به پرده سینماها برده مي‌شد تا او به همگان معرفی شود. امیدواريم کارگردانان دغدغه‌مند نسبت به ساحت انقلاب، گوشه چشمی هم به این‌دست سوژه‌ها داشته باشند. سوژه‌اي با اين سرگذشت: حضور در جبهه‌های ایران در دوران دفاع مقدس، حضور در جبهه‌های نبرد افغانستان، حضور در زندان گوانتانامو و امروز شهادت در انفجار مسجد صاحب‌الزمان(عج) گرديز افغانستان.

حکایت آشنایی‌ام با دکتر موسوی به حدود شش سال قبل برمی‌گردد. ایام دانشجویی‌ در تهران. نخستین‌بار نام او را از طریق جبهه فرهنگی انقلاب در مشهد و آن هم در فضای مجازی دیدم و شنیدم. در تماس‌هایی که با افراد این مجموعه داشتم، آن‌ها به من توصیه کردند که در این‌باره با محمدسرور رجایی صحبت کنم. شماره رجایی را گرفتم. از آن‌جایی که برنامه‌های دكتر موسوي را دیده بودم، گمانم این بود که او هم مثل سایر مهاجران و مجاهدان افغانستانی ساکن مشهد باشد و من برای دیدارش باید عازم مشهد شوم ولی پس از تماسم با رجایی متوجه شدم ايشان در تهران حضور دارد و بین ایران و افغانستان در حال رفت و آمد است. تصمیم گرفتم تا مصاحبه‌ای از او برای نشریه فکه آماده کنم. با دكتر موسوی تماس گرفتم و با او قرار گذاشتم. او منزلش را برای انجام مصاحبه پیشنهاد كرد.

قبل از انجام مصاحبه با محمدحسین جعفریان تماس گرفتم و از او راهنمایی‌ خواستم. نظر او اين بود که به دلیل محدودیت حضور دكتر موسوی در ایران بهتر است رسانه دیگری هم از او مصاحبه بگیرد. پیشنهادش روزنامه «تهران امروز» بود. البته این روزنامه دیگر منتشر نمی‌شود. شماره تلفن دكتر موسوی را به جعفریان دادم و او هم باقی هماهنگی‌ها را برای مصاحبه در تهران امروز به عمل آورد.

روز مصاحبه به منزلش رفتم. پس از سلام و احوالپرسی، با لهجه شیرین افغانستانی‌اش از من استقبال كرد و دستم را محکم و به گرمی فشرد که هنوز گرمای دستانش را از یاد نبرده‌ام. خانه‌اش، خانه بزرگی نبود. پس از مصافحه و احوالپرسی و هم‌چنین پذیرایی از من به عنوان یک مهمان، سوال‌های مصاحبه را با هم مرور کردیم. دكتر موسوی به دلیل پیچیدگی در توضیح برخی سوال‌ها نظرش این بود که پرسیده نشوند. معتقد بود ابهاماتی را ایجاد مي‌کنند كه رفع آن‌ها سخت است. من از آن سوالات صرف‌نظر کردم. هرچند که در حین مصاحبه، چندباری با اشاره یادآور ‌شد که دارم وارد خطوط قرمز می‌شوم. سوالات زیادی پیرامون انقلاب اسلامی ایران، حضورش در دفاع مقدس، نبردهای افغانستان، اسارتش در گوانتانامو و... پرسیدم که شرحش بسیار مفصل است.

چند ماه بعد از این دیدار دوباره او را دیدم، اما این‌بار نه به صورت حضوری بلکه از تلویزیون و آن هم در حسینیه امام خمینی(ره). شهید موسوی جزو شرکت‌کنندگان در اجلاس اساتید دانشگاه‌های جهان اسلام و بیداری اسلامی بود که به دیدار رهبر انقلاب هم رفتند. اتفاقا شب همان روز با تلفن همراهم تماس گرفت. خوشحال شدم و غافلگیر. گمان نمی‌کردم به یادش مانده باشم. گفت: «من برای مدت کوتاهی به ایران آمده‌ام و به‌زودی عازم افغانستان هستم. اگر کاری دارید در خدمتم.» این آخرین مکالمه بین من و او تا زمان شهادتش بود.

در برخی از قسمت‌های آن مصاحبه که در شماره 116 ماهنامه فکه منتشر شده آمده:

در مورد اتهامم تا آخر نفهمیدم که به چه جرمی دستگیر شده و تحت بازجويی‌ام. سوالاتی که می‌پرسیدند سوالات تازه‌ای نبودند بلکه چيزهايی بودند که ما خودمان از قبل ‌گفته بودیم. یعنی سرگذشت زندگی‌مان شده بود اتهام! برای مثال مي‌پرسیدند: «تو مجاهد بودی یا خیر؟» که پاسخم مثبت بود. این سوال را ده‌بار دیگر می‌پرسیدند. سپس مي‌پرسیدند: «در جهاد علیه روس‌ها چه کردی؟ چقدر وقت گذاشتی؟» حتی در دادگاه‌هايی که خودشان ساخته بودند یکی از اتهاماتم این بود که تو علیه شوروی جنگیده‌ای، زخمی شده‌ای، آموزش نظامی دیده‌ای و... من خودم این نکات را به بازجوها گفته بودم که شاید به عنوان این که آمریکايی‌اند خوشحال شوند. بعد از این که به وسیله ماشین دروغ‌سنجی از من بازجويی کردند و متوجه شدند من بی‌گناهم و هیچ ارتباطی با القاعده و طالبان ندارم، این اتهام را متوجهم کردند که چون شما سابقه جهاد و جنگ با خارجی‌ها را داری و مخالف حضور آن‌ها هستي، بنابراین برای آمریکا هم خطر محسوب می‌شوی!

***

وقتي به گوانتانامو رسیدیم چون که آخر خط بود، بچه‌ها دیگر از چیزی نمی‌ترسیدند و به‌خاطر شعائر دینی در مقابل آمریکايی‌ها مقاومت می‌کردند. آن زمان که ما رسيديم به همه قرآن داده بودند و حتی مجبور بودند بگذارند نماز جماعت برقرار شود و روزه گرفتن هم مجاز باشد، اما در مورد مفاتیح‌الجنان و سایر ادعیه هیچ امکاناتی نمی‌دادند.

یک‌بار محققی در آن‌جا از من پرسید: «دوست داری برایت چه چیزی بیاورم؟» گفتم: «نمی‌توانی بیاوری!» گفت: «اگر در زیر زمین هم باشد برایت می‌آورم.» به او گفتم: «من یک مفاتیح در کیفم دارم. آن مفاتیح را به همراه یک کتاب حافظ برایم بیاور.» یک روز با شرمندگی آمد و گفت: «در کیفت یک مفاتیح وجود دارد که اسنادش علیه شماست.» او توانست یک دیوان حافظ برایم بیاورد که من با آن دل‌خوش می‌کردم. در کنار دیوان حافظ، دو ماه آخر اسارتم هم صلیب سرخ یک صحیفه سجادیه برایم آورد. در نامه‌هایی که از برادر و برادرزاده‌ام داشتم می‌گفتم که در هر نامه، قسمت‌هايی از دعای کمیل را برایم بنویسید. آن‌ها در كاغذ نامه، حرف‌هاي‌شان را می‌نوشتند و در حاشیه آن هم دعای کمیل را. یا در مورد دعای توسل از یکی از شیعیان افغانستان که تقیه می‌کرد مي‌خواستم این دعا را با این که در ابتدا بلد نبود و سپس از من یاد گرفت برایم بخواند. این کار بیش‌تر از این جهت بود که دوست داشتم فرد دیگری بخواند و من شنونده باشم.

آن‌جا از این دعاها روحیه مي‌گرفتم. همين‌ها باعث ‌شد تا آخر دوام بیاورم. اگر ما مسلمانان رابطه‌مان با خدا مستحکم نبود، سالم بيرون آمدن از این زندان و شرایط سخت آن غیر ممکن بود. افرادی را که رابطه‌شان کمی ضعیف ‌بود و روانی می‌شدند و اعصاب‌شان را از دست می‌دادند، به کمپ دلتا انتقال می‌دادند تا در آن‌جا از آن‌ها مراقبت کنند. ما و سایر افرادی که در آن‌جا زندانی بوديم بیش‌تر وقت‌مان با قرآن و روزه و رابطه با خداوند می‌گذشت و همین باعث می‌شد که همه سختی‌ها را تحمل کنيم.

***

یک بار بعد از این که دعای کمیل را به صورت کامل خواندم، یکی از دوستانم کمی به من بی‌توجهی کرد. ایام مصادف بود با ماه مبارک رمضان و ولادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام. من احساس تنهايی کردم و به ائمه علیهم‌السلام متوسل شدم. به امام رضا عليه‌السلام رسیدم. اگرچه ایرانی‌ها ایشان را از خودشان می‌دانند، اما ما افغانستاني‌ها ایشان را امام غریب مي‌دانیم. من خودم هم در آن‌جا غریب بودم و این با احوالاتم قرابت داشت. می‌دانستم که امام برای فرزندشان امام جواد عليه‌السلام ارزش زیادی قايل هستند. امام را به فرزندشان سوگند دادم که ما را از این شرایط سخت نجات دهند. خطاب به ایشان عرضه داشتم: یا امام رضا! من باید هدیه ولادت امام حسن مجتبی را از شما بگیرم. اگر نگرفتم و آزاد شدم و دوباره قسمت شد که به مدینه بروم، به مادرت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها شکایت خواهم کرد که دستگیری ما را نکردی!

بعد از مدتی از طرف صلیب سرخ اعلام کردند قرار است 20 نفر از زندانیان آزاد شوند. روزی ما نشسته بودیم که نماینده صلیب آمد و به من هم اشاره کرد که اسم شما هم جزو آزادشده‌ها است. این اتفاق دقیقا در روز ولادت امام حسن افتاد. به عبارت دیگر در روز تولد ایشان برگه برائت ما را به دست‌مان دادند. هنگامی که از زندان آزاد شدیم مصادف بود با شب‌های قدر. وقتی که به ایران رسیدم اولین تصمیمم این بود که بروم مشهد و از حضرت رضا عذرخواهی کنم چون من آن‌جا به لحنی از ایشان حاجت خواسته بودم که نه در شان ایشان بود و نه در حد من. یقین دارم که همین مسائل معنوی باعث آزادی من شد.

***

ما نامه‌نگاری می‌کردیم و نامه‌های‌مان فقط از طریق صلیب سرخ می‌آمد و می‌رفت. جواب نامه‌ها یک سال طول مي‌کشید تا به دست ما برسد. گاهی قسمت‌هايی از نامه و حتی تمام نامه خط زده می‌شد. برای مثال پسرعمویم نامه‌ای برایم فرستاده بود که در ابتدای آن نوشته بود «سلام‌علیکم». سپس کل نامه خط خورده بود و بعد در انتها آمده بود «شما را به خداوند کریم و رحیم می‌سپاریم.» من از روی آدرس نامه فهمیدم که نویسنده آن کیست.

***

در یکی از آخرین روزهايی که در زندان بودم یک محقق زن آمریکايی از من پرسید: «اگر از زندان آزاد شوی خوشحال می‌شوی؟» من با چهره‌ای شاداب گفتم: «حتما خوشحال می‌شوم!» او پرسید: «چگونه پس از سال‌ها زجر و شکنجه هنوز هم خوشحالی؟» من به او گفتم: «اول این که ما هنگامی که همه سختی‌ها را تحمل می‌کنیم معتقدیم خداوند به ما پاداش می‌دهد. دوم این که من چون بی‌گناهم، اگر آزاد شوم و به وطنم برگردم همه هموطنانم خوشحال می‌شوند بنابراین برای چه خوشحال نباشم؟ ولي علت اصلی این است که ما این جهان را آخر عمر نمی‌دانیم.» من در همه مشکلات، این صحبت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها را تکرار کرده‌ام که وَ ما رأیتُ إلا جَمیلا: من به‌جز خوبی و زیبايی چیزی ندیدم.

***

امام خمینی و پیروانش می‌دانند که آمریکا آن چیزی را که در زبان می‌گوید در عملش نیست. مثلا عدالت و دموکراسی را برای خودش می‌خواهد و نه برای همه جوامع.

یادم هست يك‌بار در یک اتاق، تمام زندانی‌های دست و پا بسته قیام کردند. در کمال تعجب ديديم همه سربازان آمريكايي از ترس گریه می‌کردند و می‌ترسیدند که وارد اتاق بشوند. ما به‌عینه درک کردیم که آن‌ها، آن قدرت و ابهتی که صحبت و تبلیغش را می‌کنند، ندارند.

نویسنده: سيدشهاب ابراهيمي

 

نهالي كه امام كاشت

 به مناسبت چهلمین روز شهادت شهید مجاهد افغانستانی دكتر سیدعلیشاه موسوی

 

هنوز باورم نیست که نامش مزین به عنوان شهید شده است. دکتر سیدعلیشاه موسوی‌گردیزی را می‌گویم. ناباورانه، طی تماسی که با یکی از دوستانش؛ محمدسرور رجایی داشتم او صحت این خبر را با صدایی گرفته و بغض‌آلود تایید کرد و ساعاتی بعد در صفحه اینستاگرامش، مثل باقي ياران و دوستان شهيد موسوي درباره‌اش كلماتي نوشت.

انالله‏‌واناالیه‏‌راجعون

باورش سخت است. دیشب وقتی پیامی از دوستی رسید که نوشته بود «دکتر سید محمدعلیشاه موسوی در انفجار تروریستی نماز جمعه شهر گردیز شهید شده» تنم لرزید. خداخدا می‏کردم که تشابه اسمی باشد، اما وقتی قطعی شد، زار زار گریستم. شهید دکتر موسوی رفیق و راهنما و استادم بود. ما قرارهای بسیاری با هم داشتیم. تازه تدوین و تنظیم گفت‏وگوهایش را آغاز کرده بودم. چه می‏توان کرد که چشم و دل دنیا تنگ است. چقدر سنگین است این خبر! چقدر تلخ است این! چقدر شهید؟ چقدر جانباز؟ چقدر زخمی؟ چقدر انفجار؟ چقدر خون؟ چقدر اشک؟ چقدر آه؟

***

این بهت را سایر فعالان فرهنگی انقلاب اسلامی نیز در فضای مجازی منتشر کردند. محمدحسین جعفریان فعال فرهنگی در زمینه افغانستان این‌طور می‌نویسد:

سال‌‌های سال بود مرگ و شهادت کسی اشکم را درنیاورده بود تا دیشب که خبر شهادت دکتر سیدمحمد علیشاه‌گردیزی را شنیدم. آدم شگفت‌انگیزی بود. شنیده‌اید می‌گویند فلانی زندگی پربرکتی داشت، مصداقش این مرد است:

- در نوجوانی در وطنش افغانستان با روس‌ها جنگید. دوبار مجروحیت ثمره آن مجاهدت‌ها بود.

- در جوانی به ایران آمد و پزشکی دانشگاه تهران را خواند و در همان حال به جهادسازندگی پیوست و بارها به جبهه‌های جنگ ایران و عراق رفت. با صدام جنگید تا آن‌جا که در عملیات والفجر مقدماتی فرمانده اورژانس خط دوم نبرد بود.

- در میانسالی پس از پیروزی مجاهدین در افغانستان به زادگاهش برگشت و نماینده مردم شهرش در لویه‌جرگه(مجلس سنتی بزرگان) شد. در مخالفت با حضور آمریکایی‌ها در افغانستان شهره بود. نیمه شبی توسط آن‌ها در خانه‌اش دستگیر و به زندان بگرام و سپس گوانتانامو فرستاده شد، حدود پنج سال بدون محاکمه. او پس از نبرد با روس‌ها و صدام به نبرد با آمریکایي‌ها رفته بود.

- پس از آزادی علی‌رغم داشتن امکانات کافی در ایران، برای مبارزه با فقر مردمانش به زادگاهش گردیز در جنوب شرق افغانستان برگشت. درمانگاهی را در آن‌جا راه انداخت و هم‌زمان با فقر و بیماری‌ها با اندیشه‌های افراطی، خاصه داعش به نبرد برخاست. جنگ با داعش آخرین جنگ او بود.

- جمعه 12 مرداد 97 دو مهاجم انتحاری به مسجد حضرت صاحب‌الزمان(عج) معروف به مسجد خواجه‌حسن در گردیز یورش برده و حین نماز جمعه، قریب 40 تن از نمازگزاران از جمله دکتر گردیزی را به شهادت رسانده و حدود صد نفر را زخمی کردند.

او به «دکتر چمران افغانستان» شهره بود و خدا می‌داند شهادتش به همان اندازه متاثرم ساخت. شهادت مبارکت و بهشتبرین نوشت باد دکترجان، که مرگی جز این بر تو حرام بود.

***

محمدمهدی خالقی مستندساز نیز طی خاطره‌ای از شهید گردیزی او را این‌گونه روایت می‌کند:

خبری شنیدم که هنوز از شنیدنش گیج و حیران هستم. از جنس شنیدن خبر شهادت یک دوست عزیز. هفت سال پیش، ایام نوروز 1390 در قصر نیمه ویران دارالامان کابل با دوستی قرار ملاقات و مصاحبه داشتم؛ دکتر سید‌علیشاه موسوی‌گردیزی پزشک مجاهد افغانستانی. سیدی از اهالی گردیز که چند سالی از عمرش را بی‌گناه در گوانتانامو گذرانده بود، گذرانی در چنگال دژخیمان آمریکایی.قرار بود به گردیز سفر کنیم، اما خودش پیشنهاد كرد به دلیل ناامنی جاده به کابل بیاید. پیشنهاد دومش این بود که با لباس محلی افغانستانی بیاید که من استقبال کردم.

آن روز در دارالامان مصاحبه بسیار خوبی گرفتیم. سید بااخلاق، خنده‌رو، نترس و یک شیرمرد واقعی بود. پیش از این دیدار، کتاب خاطراتش از زندان گوانتانامو را خوانده بودم و بعد از آن هم چندباری در ایران سعادت دیدارش را یافتم.

امروز خبر ناگوار شهادت این دوست عزیز و مجاهد فی‌سبیل‌الله را شنیدم. شهادتی عارفانه و پرمعنا در مسجدی پر از نمازگزار که تروریست‌ها مردم را به رگبار می‌بندند و سپس در يك حمله انتحاری، مسجد را منفجر می‌کنند.

***

هم‌چنین «سید سرباز روح‌الله رضوی» اهل كشمير هندوستان، دیگر فعال فرهنگی و مسئول بین‌الملل اتحادیه امت واحده از شهید دکتر موسوی این‌گونه می‌گوید:

‏دکتر سیدعلیشاه ‌موسوی هم در انفجار مسجد صاحب‌الزمان گردیز افغانستان شهید شد. والله قسم که امروز بعد از شنیدن خبر شهادتش خوشحال شدم که اگر امثال او نمی‌بودند، ایمانم را به‌خاطر جماعت مسئولین دزد و بی‌کفایت از دست می‌دادم. ثمره‌ انقلاب اسلامی، امثال شهید علیشاه‌ موسوی‌ها هستند و لاغیر.

هم‌چنین در تويیتی، این شهید را این‌طور توصیف می‌کند:

شهید سیدعلیشاه موسوی، هم زخم گلوله‌ روس را بر گردن داشت و هم تازیانه‌ دموکراسی آمریکایی را در گوانتانامو بر پشت خورده بود. او ثمره‌ شجرة لاشرقیه و لاغربیه‌ای بود که امام خمینی در دنیا کاشت.

 

نویسنده: قاسم قرنی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد