ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

سنگر تمام‌عیار

عملیات به آخر رسيده بود و خط تثبیت شده بود. بر حسب جوانی و بی‌پروایی، از خطِ تثبیتی خودمان عبور کردم و رفتم دنبال عراقی‌ها. چیزی مثل خوره به جانم افتاده بود که الا و بلا سنگر فرماندهی‌شان را پیدا کنم. گرگ و میش بود و چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود. از ارتفاع نسبتا بلندی بالا رفتم و به سمت خط عراقی‌ها سرازیر شدم. سمت راستم چندتا سنگر کنار هم دیده می‌شدند. قدم تند کردم به سمت‌شان. دستم روی ماشه، آماده رگبار بود. جلوي درِ اولین سنگر پهلو گرفتم و همان چند جمله‌ای را که به عربی بلد بودم تندتند تکرار کردم:

- اُخرُج... انَا جیشُ الخمینی... لا تَتَحرَّک...

صدایی نیامد. با احتیاط به فضای تقریبا تاریک سنگر سرک کشیدم. چشم‌هایم را تیز کردم. از نور منورها که سوسو می‌زدند کمک گرفتم. سنگری که آمده بودم سراغش، آشپزخانه‌ای تمیز و مجهز بود. دیوارها قفسه‌بندی شده بودند و ظروف چینی و انواع و اقسام وسايل آشپزی توی قفسه‌ها به چشم می‌خوردند. داخل سنگر شدم و چرخی زدم. خبری نبود. رفتم سراغ سنگر دوم که سنگر تجمعی بود. آن‌جا هم خبری نبود. اما سنگر سوم فضای خاصی داشت. مبله بود، با ملافه‌های سفید و تمیز. حتی دیوارهای خاکی سنگر را هم با ملافه پوشانده بودند. تازه! سنگرشان سیم‌كشی برق و پریز هم داشت. از سر و وضعش معلوم بود سنگر فرمانده‌ای است. دوباره دست به دامن همان چند جمله عربی شدم. صدایم را انداختم سرم و شروع کردم به داد زدن تا به خیال خودم اگر کسی داخل سنگر هست تسلیم شود، اما خبری نبود. با احتیاط وارد شدم. انتهای سنگر پرده‌ای از سقف آویزان بود و کنار پرده، میز تحریر تقریبا بزرگی جا‌خوش كرده بود. گوش‌هایم را تیز کردم تا اگر کسی خودش را جایی مخفی کرده صدای نفس‌هایش را بشنوم. حدس ‌زدم اگر کسی باشد باید پشت میز یا پرده مخفی شده باشد. با احتیاط جلو رفتم. از شدت اضطراب، قلبم کف دستم بود. دست به ماشه، رو به میز چرخیدم و در یک حرکت سریع پرده را کنار زدم. خبری نبود. فقط چندتا نقشه روی دیوار نصب بود. خیلی سریع کندم‌شان. لوله‌شان کردم و سر کوله‌ام گذاشتم. روی صندلی گَردان فرمانده نشستم و چند دور چرخ زدم. چشمم به کشوی میز افتاد. بازش کردم. یک‌سری ابزار خطاطی توی کشو بود. قلم، جوهر و جزوه آموزش خط. یک دسته ‌قلم دست نخورده به من چشمک مي‌زد. از آن‌هايي كه نوک‌شان عوض مي‌شد. تازه به بازار آمده بود و آرزوی داشتنش را داشتم. نخواستم شرمنده خودم شوم. برشان داشتم تا سر فرصت ازشان استفاده کنم. خواستم بیرون بیایم که درِ دیگری گوشة چپ سنگر نظرم را جلب کرد. داخلش آن‌قدر تاریک بود که هرچه تلاش کردم و پلک زدم، ته‌اش به چشمم نیامد. پاورچین وارد شدم. چشمانم كه به تاریکی عادت کرد تختخواب بزرگی ته آن ديدم. سمت راست تخت هم یک کمد قرار داشت. توی دلم گفتم یا توی کمد پنهان شده‌اند یا زیر تخت. زیر تخت خالی بود. رفتم سراغ کمد. با سرنیزه بازش کردم. پر از نقشه و لوازم نقشه‌کشی و کالک بود. چند ورق رنگي‌اش را برداشتم و بین بند حمایلم گذاشتم. دیگر باید برمي‌گشتم.

آمدم از سنگر بیرون بیایم، یک جعبه سبز نظامی پشت در دیدم. گفتم لابد جعبه ابزارشان است و چیز به درد بخوری داخلش نیست. بی‌خیالش شدم و بیرون آمدم. هوا روشن شده بود. به دو از شیب کشیدم بالا. دو سه‌تا جنازه عراقی توی راه افتاده بودند که موقع آمدنم نبودند. نفس‌نفس‌زنان رسیدم به نيروهاي خودي. سراغ فرمانده گردان‌مان را گرفتم. بچه‌ها نشانم دادند. گوشه‌ خاکریز نشسته بود و مشغول هدایت بچه‌ها بود.

حسن کیومرثی را دیدم. سلام کردم و گفتم: «من این نقشه‌ها رو فکر کنم از سنگر فرماندهی‌شون پیدا کردم.» هاج و واج نگاهم کرد. نقشه‌ها را تحویل دادم و رفتم سراغ بچه‌ها که صدای فریاد صابری بلند شد: «این نقشه‌ها رو کی آورده؟

تنم یخ کرد. با خودم گفتم: «حسین! چه اشتباهی کردی؟ الانه که صابری حسابی توبیخت کنه.» با ترس و لرز گفتم: «من!» و توی صورتش نگاه کردم. نشانی از عصبانیت و ناراحتی نبود. کمی دلم قرص شد. گفت: «اینا رو از کجا آوردی؟!» گفتم: «اون پايین.» گفت: «این نقشه‌ها خیلی با ارزشه. نقشه منطقه و محل‌های مهم و حساسش رو نشون می‌ده.» بعد هم ادامه داد: «صبر کن الان میام.» چند لحظه بعد با تورج یزدانی و محمد ایزدی برگشت و گفت: «بریم همون‌جا!»

افتادم جلو. توی راه، عباس میر و یکی از بچه‌های اهواز هم که زبان عربی‌اش خوب بود به ما اضافه شدند. ارتفاع را بالا کشیدیم. حالا ديگر هوا روشن شده بود و حسابی در تیررس عراقی‌ها بودیم. یکی‌یکی، به دو خودمان را پایین رساندیم. سنگر را نشان‌ دادم و با احتیاط وارد شدیم. بردم‌شان سراغ کمد نقشه‌ها. بچه‌ها بقیه نقشه‌ها را هم برداشتند.

موقع خارج شدن از سنگر چشمم دوباره به همان جعبه سبز رنگ افتاد. این‌دفعه نتوانستم به کنجکاوي‌ام غلبه کنم. بچه‌ها مشغول زیر و رو کردن سنگر بودند. جعبه را باز کردم. باورم نمي‌شد. یک دوربین آرپی‌‌جی كار نكرده لای يك تكه ابر مشکی پيچيده شده بود. معلوم بود نوی نو است. لابه‌لای ابرهای مشکی چندتا باتری قلمی هم بود. هرچه فکر کردم متوجه نشدم باتری‌ها به چه کار می‌آیند. دوربین آرپی‌جی که باطری نمی‌خورد!

از بس برای نصبش روی قبضه آرپی‌جي‌ام ذوق زده شدم که بی‌هوا فریاد زدم: «دوربین آرپی‌جی! دوربین آرپی‌جی!» برادر صابری گفت: «برش‌دار.» هنوز باتری‌ها برایم سوال بود. برای اطمینان از برادر صابری پرسیدم: «دوربین آر‌پی‌جی باتری می‌خوره؟!» گفت: «نه! بده ببینم.» باتري‌ها را توی دوربین جا انداخت. دوربین را که روی چشمش گذاشت از خوشحالی فریاد زد: «مادونه! مادونه!» ما تا حالا دوربين مادون نداشتیم. عالی شد. دوربین را داد دست‌مان که ما هم ببینیم. خیلی جالب بود. تا دوربین را روي چشمم گذاشتم همه جاي سنگر مثل روز روشن شد. بالاخره وارسی دوربین تمام شد و صابری و یکی از بچه‌ها جلوتر از ما رفتند.

ما تا حرکت کردیم یکی از درجه‌دارهای بعثی جلوی‌مان سبز شد. اصلا متوجه نشدیم از کدام سنگر بیرون آمد. یک آن دست همه‌مان چسبید روی ماشه و هم‌زمان او را تیرباران کردیم. عراقی هنوز جان داشت. نمی‌شد با آن حال رهایش کرد. عباس گفت: «حسین، ما می‌ریم. خلاصش کن و دنبال‌مون بیا.»

همه رفتند. من ماندم و مجروح بعثی. به التماس افتاده بود. لوله اسلحه را گذاشتم روي سرش، اما صدای زاری و لابه‌اش نمی‌گذاشت شلیک کنم. عباس برگشت. کلافه گفت: «حسین! پس چرا نمي‌زنی؟» سرم را پایین انداختم و بریده بریده گفتم: «دلم نمیاد!» اسلحه‌ام را گرفت و سريع، چندتا گلوله توی سرش خالی کرد. اسلحه‌ام را داد دستم و گفت: «بدو، واینستا.» و خودش به سرعت باد به سمت بقیه دوید. چند ثانیه خیره‌خیره نگاهش کردم. جنگ عجب چیز غریبی است. اگر یک لحظه دیرتر می‌دیدیمش الان به جای او ما روی زمین افتاده بودیم.

 

نویسنده: میثم راستاد

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد