ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

عملیات کور

نگاهي به ساعتم می‌اندازم. عقربه‌ها روی هشت جا خوش کرده‌اند. دمغ و بی‌حال از بی‌خوابی شب گذشته به طرف گیت بازرسی در مراجعات مردمی مجلس راه می‌افتم. درِ شرقی را دوست ندارم. برخورد همیشگی با مردمی که هرکدام‌شان به نوعی با مشکلات معیشتی و درمانی دست به گریبان هستند حسابی حالم را به هم می‌ریزد. تا گیت را باز کنم و پشت دستگاه بنشینم، نیم ساعتی مي‌گذرد. خبری از جواد نیست. به دیر آمدن‌هایش عادت کرده‌ام ولی تاخیرش بیش‌تر از یک ربع همیشگی شده. تقریبا ۹ صبح، گوشی همراهم زنگ مي‌خورد. جواد بود. صدای خواب‌آلود و مهربانش ‌پیچید توی سرم.

- سلام مهدی، من خواب موندم. جایی هم کار دارم که باید برم. می‌شه پست رو یکسره تا ساعت یک بمونی؟ من ظهر میام ازت تحویل مي‌گیرم.

یادم افتاد ساعت یک جایی قرار دارم. توی دلم گفتم، خوبه بمونم بعد هم با خیال راحت به قرارم برسم. زبانم چرخید بگویم باشد، یادم افتاد باید بروم کلاس. نیمی از ماه رمضان سپری شده بود و من هنوز حتی یک جلسه در کلاس‌های قرآن شرکت نکرده بودم. صبح، مسئول شیفت یادآوری کرده بود که حتما امروز کلاس را بروم. گفتم: «جوادجان، من امروز باید برم کلاس قرآن. زنگ بزن به مسئول شیفت، اگه اجازه داد من مشکلی ندارم.» خداحافظی کرد و تماس قطع شد. خیلی زود دوباره تماس گرفت: «مهدی، می‌گه اگه می‌خواد نره ولی مسئولیتش پای خودش. چي‌ کار می‌کنی؟ می‌مونی تا ظهر؟» بدجور دودل شده بودم. آخرش گفتم: «جواد، باید برم کلاس. حوصله دردسر و بازخواست ندارم. تو هم که بیدار شدی، پاشو بیا.» جواد بدون این که اصرار کند قطع کرد.

***

منزل جواد نزدیک مجلس بود. نهایتا یک ربع فاصله داشت. نیم ساعتی گذشت ولی از جواد خبری نشد. دلهره بدی داشتم. مدام به قرار ساعت یک فکر می‌کردم. آخرش دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم تا ظهر بمانم جای جواد. شماره‌اش را گرفتم. جواب نداد. دوباره و دوباره و دوباره، اما جواب نمی‌داد. ساعت از ۱۰ گذشته بود که بالاخره آمد. زد روی شانه‌ام و بلند گفت: «بَه! آقامهدی! سلام. خوبی؟» کفرم درآمده بود. دمغ جواب دادم: «کجایی جواد؟! چرا جواب نمی‌دی؟ می‌خواستم بگم نیا. حوصله کلاس رفتن ندارم. ساعت یک هم باید برم جایی. چي کار کنم؟» گفت: «هیچی! همین‌جا پیش خودم بمون، ساعت یک هم از همین‌جا برو سر قرارت.» هرچه من کلافه و بی‌حوصله بودم، جواد سرحال بود و خنده از لبش نمی‌افتاد.

نگاه رضایت‌مندانه‌اي به صورتش انداختم و مشغول کارم شدم. یک ربع گذشت. یک آن سروصدا بلند شد. تا بخواهم فکر کنم صدای چیست، دو نفر وارد گیت شدند. نگاه هردوی‌مان چرخید روی سلاح‌های دست‌شان. بی‌اختیار از جا بلند شدیم. شاید به یک ثانیه نکشید که انگشت‌شان ماشه را چکاند. صورتم داغ شد. بوی خون پیچید توی شامه‌ام. نگاهم برگشت سمت جواد. خون از سفیدران پایش فواره می‌زد. بی‌اختیار دست انداخت به یقه لباسم. انگار تعادل نداشت روی پای زخمی‌اش بایستد. صدای تیز گلوله‌ها فضای کوچک گیت را می‌شکافت و فرصت فکرکردن را از ما سلب كرده بود. آن دو نفر با مردم درگیر شده بودند. من که دقیقا نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده فقط مي‌خواستم بچه‌های پست دوم را مطلع کنم.

***

دست جواد روی شانه من بود و کشان‌کشان دنبالم می‌آمد. سوزش ضعیفی توی شکمم پیچیده بود و مایع گرمی روی تنم شره می‌کرد، اما فرصتش نبود به چيزي فکر کنم. تقریبا 20 قدم از گیت فاصله گرفته بودیم که دست جواد از روی شانه‌ام شل شد. سرم را برگرداندم سمتش. ندیدمش. با صورت روی زمین افتاده بود. نشد برگردم کنارش. انگار کسی مرا به سمت جلو هل می‌داد. همة جان نداشته‌ام را دادم به پاهایم و قدمم را تند کردم. صدای تیراندازی از پشت سرم می‌آمد. با شنیدن صدای تکبیر گفتن‌های مرد سلاح به‌دست و رجزهایی که به عربی می‌خواند فقط به این فکر می‌کردم که نباید پای‌شان به صحن مجلس برسد.

***

در آن لحظات سخت، خدا را با تمام وجود حس مي‌کردم. دستش را می‌دیدم که هدایتم می‌کند. وگرنه در بلبشوي يك عمليات كور چطور به فکرم رسید خودم را به پست عقب برسانم؟! رسیدم به هدف. دری را که حکم گلوگاه داشت و به صحن مجلس باز می‌شد بستم. می‌دیدم همه به سمتم می‌آیند و با وحشت و دلهره نگاهم می‌کنند. بی‌توجه به نگاه پرسوال آن‌‌ها فقط فریاد می‌زدم: «برید! از این‌جا دور شید. دارن میان.»

یکی از کارمندان مجلس آمد سمتم. نگران پرسید: «آقای یوسفی! زخمی شدی؟!» هاج و واج گفتم: «من؟!» گفت: «بله. ببین! خون داره از لباست چکه می‌کنه!» لباس پاسداری‌ام را کنار زدم. خون شره کرد روی دستم. گلوله شکمم را شکافته بود.صورت جواد برایم زنده شد. گفتم: «جواد تیموری با من بود. زخمی شده. برید سراغش ببینید کجاس.»

***

هرچه بیش‌تر از جواد می‌پرسیدم، جواب‌ها ضد و نقیض‌تر می‌شد. داشتند مرا سوار آمبولانس می‌کردند که یکی از بچه‌ها را دیدم. سرم را به زحمت از روی تخت برانکارد بلند کردم و گفتم: «مجتبی! جواد کجاست؟ همه بچه‌ها رو دیدم ولی از جواد خبری نیست!» مجتبی ابروهایش را در هم کشید و تند گفت: «نمی‌دونم مهدی، فقط برو!»

دو سه ساعت از بستری شدنم می‌گذشت که خبر شهادت جواد را برایم آوردند. دلم لرزید. باور نمی‌کردم جواد رفته باشد. یک آن گرمای دست جواد آمد روی شانه‌ام. مثل همان صبح که شانه‌ام را آرام فشرد و گفت «چطوری مهدی؟» یا آن وقت که دست خونی‌اش را گذاشته بود روی شانه‌ام و دنبالم می‌آمد. اشک می‌ریختم و خاطرات رفاقت چندساله‌ام را با جواد مرور می‌کردم.

***

پدر و یکی از برادرهای جواد آمدند بیمارستان. معلوم بود آمده‌اند از جواد خبر بگیرند. دلهره و نگرانی توی صورت‌شان ته دلم را خالی کرد. از شدت اضطراب، نبض شقیقه‌شان واضح شده بود. پدرش پرسید: «آقامهدی، شما از جواد خبري ندارید؟» به زور آب دهانم را قورت دادم و با صدایی که از ته چاه می‌آمد گفتم: «نه! حتما تو همین بیمارستانه.» صدایش بلند شد، بهت می‌گم جواد کجاست؟ دیگر نمی‌شد جواب سر بالا داد. زبان چرخاندم و بریده بریده گفتم: شهید شد. با شرمندگی نگاه‌شان کردم. نگاه‌شان یخ کرد. انگار بین زمین و زمان معلق شدند. برادرش بی‌اختیار پای تختم زانو زد. صدای های‌های گریه‌اش بلند شد. معلوم بود پاهایش تاب تحمل این داغ را ندارند.

***

حالا که به این اتفاقات فکر می‌کنم و همه را کنار هم می‌چینم به این نتیجه می‌رسم که باید تمام زندگی سی ساله‌ام را زیر و رو کنم. مطمئنم جایی پایم لنگ می‌زند که در بطن آتش و خون و خطر، سایه شهادت از سرم کم شد.

نویسنده: مصطفی عیدی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد