ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

شانه‌های برفی آناهیتا

دی بود و سالگرد عملیات کربلای۵. با چندتا از بچه‌های گردان رفته بودیم زیارت امام‌رضا(ع). از زیارت که آمدیم بوی عملیات به مشام می‌رسید. همین ما را راهی جبهه غرب کرد. وقتی رسیدیم آناهیتا، چراغ‌های ساختمان عمار خاموش بود. گفتند برای عملیات راهی بانه شده‌اند. بچه‌های مالک هم راهی بودند. ما به شوق رسیدن به عملیات، همراه‌شان شدیم و انتهای اتوبوس، قاتی بچه‌های دسته ادوات مالک نشستیم. خسته و گرسنه بالاخره به بانه رسیدیم. به پادگانی که لشکر به عنوان قرارگاه در آن مستقر شده بود. همه گردان‌ها توی قرارگاه بودند ولی از گردان عمار خبری نبود. گفتند عماری‌ها رفته‌اند اردوگاه شهید مطهری در ارتفاعات سقز. شب را با بچه‌های گردان حبیب گذراندیم. فردا صبح با کامیون‌های گردان مالک، راهی اردوگاه مطهری شدیم. حدود عصر بود و سرما شدید. ما با لباس‌های شخصی که از تهران تن‌مان بود و کتانی به پا در میان برف‌ها می‌رفتیم و سراغ گردان عمار را می‌گرفتیم، باز خبری نبود. گردان عمار جلو رفته بود. جایی اطراف گردنه گرده‌رش و قرار بود به خط بزند. این خبر، خستگی راه را به تن‌مان گذاشت. تمام آرزوهای‌مان برای رسیدن به عملیات نقش بر آب شد.

 

در اردوگاه مطهری رفتم چادر تدارکات. گفتم به ما لباس گرم و چکمه بدهید، ندادند. مسئول تدارکات گفت شما سهمیه ندارید و نمی‌دهیم. من هم که بچه پاچنار بودم و کم‌رو، با خجالت برگشتم.

هوا سوز داشت. کمی صبر کردم، دوباره رفتم سراغ مسئول تدارکات. گفتم شاید دلش به رحم آمده باشد ولی نه! حرف، حرف خودش بود: «برادر! شما سهمیه ندارید.» از زور سرما دنبالش راه افتادم و در یک فرصت مناسب، چکمه‌های لژدارش را که بیرون چادر درآورد به امانت گرفتم. دستم به اورکتش نرسید، اما خدا را شکر پاهایم گرم شدند.

با بچه‌ها دوباره تلاش برای رسیدن به گردان عمار را آغاز کردیم و همراه رزمندگان مالک، با کامیون عازم گرده‌رش شدیم.

***

پس از گذشت زمانی نسبتا طولانی به یک رود بزرگ و پرآب رسیدیم. از کامیون‌ها پیاده شدیم و به ستون از پل رد شدیم، اما چند هواپیمای عراقی با حمله‌ای برق‌آسا غافلگیرمان کردند. مثل باران بهاری بمب‌های خوشه‌ای روی ستون رها کردند. نمی‌دانم چه شد که بمب‌ها که مانند اعلامیه توی هوا معلق بودند، روی تپه مجاور فرود آمدند و جای جای تپه را شخم زدند.

در این وضعیت، چند فروند بالگرد هوانیروز آمدند تا رزمندگان مالک را هلی‌برن کنند. باز هم سر ما بی کلاه ماند. گردان مالکی نبودیم و سوارمان نکردند. مجبور شدیم بقیه راه را در آن گل و شُل با پای پیاده گز کنیم. مسافت کوتاهی را با یک لودر طی کردیم. از فرصت استفاده کردیم و سوالات فنی خود را برای در راه نماندن پرسیدیم.

هوا گرگ و میش بود که بالای قله گرده‌رش رسیدیم. باز هم راه داشتیم. باید در آن سرما از قله پایین می‌رفتیم. کار ناممکنی به نظر می‌رسید. تاریکی شب، بدون اسلحه و تجهیزات، سرمای زیاد هوا که دست و پای‌مان را کرخ کرده بود، اما باید خودمان را به گردان می‌رساندیم.

نبات‌های سوغاتی تمام شده بود و چیزی برای خوردن نداشتیم. چندتا پیچ را که پایین آمدیم، دیدیم یک تویوتا کنار جاده توقف کرده. پشتش پر از جعبۀ مهمات سبز رنگ بود. چرخ ماشین توی چاله افتاده بود و راننده تلاش می‌کرد ماشین را دربیاورد. انگار دنیا را به‌مان دادند. سلام کردیم. بنده خدا از رزمندگان لشکر قدس گیلان بود. داشت مهمات می‌برد خط. رفتیم کمکش، اما هرچه تلاش کردیم ماشین جنب نخورد. قرار شد مقداری از مهمات را تخلیه کنیم. نزدیک به دو ساعت مشغول بودیم. مقداری از مهمات را خالی کردیم. بالاخره موفق شدیم و ماشین از چاله درآمد. دوباره مهمات را بار زدیم. اکبر مفتاحی رفت پشت وانت نشست. پایین نمی‌آمد. هرچه می‌گفتیم بیا پایین، راضی نمی‌شد. می‌گفت: «ما رو می‌ذاره می‌ره، دوباره باید پیاده گز کنیم.» راننده خندید و گفت: «نه بابا! بیایید شما اول سوار شید، بعد من میام بالا.» بالاخره حدود ۱۰شب بود که رسیدیم به بچه‌های گردان عمار. بعد هم جلوتر، بچه‌های باهنر و دسته کربلا که کنار یک جوی آب چادر زده بودند. زیر چادر خیس، هر سه نفر یک پتو سربازی خیس و سرد داشتند. بچه‌ها خیلی تحویل‌مان گرفتند. گفتند عملیات یک شب عقب افتاده. ناراحت بودند. به جایش من و اکبر مفتاحی خوشحال بودیم که به عملیات ‌رسیدیم.

گفتند استراحت کنید. ما چون خیلی خسته بودیم در همان ‌چادر خوابیدیم. البته خواب که نه، از خستگی علنا غش کردیم. من و اکبر و مهدی محبی زیر یک پتو خوابیدیم. من خواب می‌دیدم از عقبه لشکر، شام مرغ آوردند. ما هم ران‌های مرغ را به نیش می‌کشیم و حال می‌کنیم.

***

نصفه شب از شدت گرسنگی و سرما از خواب پریدم. تا اذان صبح چرت زدم و گرسنگی کشیدم. نماز را خواندیم و رفتیم یک لیوان چای پیدا کردیم و با کمی نان خشک خوردیم. بعد هم با مهدی محبی و اکبر و دو سه‌تا از بچه‌شلوغ‌های دسته کربلا رفتیم یک دوری بزنیم.

سه‌تا قاطر، افسارشان به درخت بغل چادر بسته شده بود. بی‌خیال این که قاطرها مال کی‌اند طناب‌شان را باز کردیم و سوارشان شدیم که چند نفر ریختند دورمان. با لهجه غلیظ آذری می‌گفتند شما قاطرهای ما را دزدیده‌اید. گفتیم: «از کجا معلوم قاطر شماست؟» گفتند: «پلاک دارند.» خنده‌مان گرفت ولی آن‌ها پلاک‌ها را نشان‌مان دادند. زیر خورجین قاطرها با اسپری رنگی نوشته بودند «ل ۳۱».

***

مسلم کریمی گفت چون دیر آمده‌اید و تجهیزات ندارید عملیات نمی‌آیید. چشم‌های‌مان از زور ناراحتی گرد شده بود. این واقعا فاجعه بود. عملیات داشت از دست‌مان می‌رفت ولی ما کوتاه‌بیا نبودیم. عزم‌مان را جزم کردیم که پس از تلاش برای یافتن خوراکی، دنبال اسلحه و تجهیزات هم باشیم.

ابتدا رفتیم مقداری نان و خرما گیر آوردیم که چطوری‌اش بماند. در صف قضای حاجت بودیم که مینی‌کاتیوشاهای عراق موشک‌باران‌مان کردند. با شهادت و زخمی شدن دوستان و رزمندگان عزیزمان ما هم به خواسته بحق خود یعنی اسلحه و تجهیزات رسیدیم و با سیستم کاملی از تجهیزات و اسلحه پیش فرمانده رفتیم. حالا دیگر نوبت التماس و تمنا بود. بالاخره  آقامسلم راضی به حضور ما در عملیات شد. بعد از نماز ظهر و عصر آن‌قدر خوشحال بودیم که حد نداشت. بالاخره پس از کلی مشقت داشتیم همراه دوستان‌مان به عملیات می‌رفتیم.

دم عصر همه حاضر شدند تا شب به خط بزنند. با نوحه‌خوانی و روضه‌خوانی شهید ملا، مسافران مهتاب نمایان‌تر شدند. شهدا به قدری بی‌قراری می‌کردند که انگار خدا، ائمه اطهار، بهشت و ملائک را می‌دیدند.

بعد از نماز مغرب و عشا با تویوتا به خط منتقل شدیم. در تاریکی مطلق آن شب، پشت خاکریزهای اصلی مستقر شدیم. رزمندگان گردان‌های مالک و مسلم هم به ما پیوستند. فرصت را غنیمت دانستیم و همان‌جا ازشان حلالیت طلبیدیم چون در آناهیتا زیاد به پر و پای هم پیچیده بودیم. پیش خودمان فکر کردیم شاید از رحمت خدا بی‌نصیب نماندیم و ما هم شهید شدیم.

هنوز پشت خاکریز مستقر بودیم و آماده دستور که حاج‌محمد کوثری با یک پی‌ام‌پی وارد خط شد. با بچه‌ها خوش و بش و روبوسی کرد و دوباره شرایط عملیات را مرور ‌کرد. 

با صادر شدن فرمان حرکت، از سر خاکریز وارد شیب جاده شدیم. با سرعت پیش می‌رفتیم که یک آن چندتا گلوله توپ فرانسوی در اطراف ما به زمین خوردند. یکی از گلوله‌های توپ سهم دسته کربلا بود. توپ بالای سرستون دسته کربلا به زمین خورد و تعدادی از بچه‌ها در همان ابتدای راه با ترکش توپ‌ها به مقصود رسیدند و شربت شهادت نوشیدند. تعدادی هم زخمی شدند. یک ترکش هم به پای راست من اصابت کرد. خون از پایم توی چکمه لژدار امانتی‌ام می‌ریخت. با چفیه روی زخم نه چندان عمیقم را بستم و دوباره خودم را به دسته رساندم.

***

تقریبا به انتهای جاده شیب‌دار رسیده بودیم که صدای واضح عربی صحبت کردن چند نفر از دل تاریکی به گوش رسید. ستون دقایقی نشست. همه زیر لب ذکر وجعلنا می‌خواندیم. با آرام شدن اوضاع، دوباره حرکت کردیم. بعدها متوجه شدیم از اولین مقر عراقی‌ها عبور کرده‌ بودیم. آن شب گردان عمار خط‌شکن بود. قرار بود ستاد فرماندهی دشمن را تسخیر کنیم تا گردان‌های مالک و مسلم روی یال‌های ارتفاعات دلبشک و الاغ‌لو عمل کنند.

بعد از نشستن چندین‌باره، به یک سربالایی پربرف رسیدیم. حواس‌مان بود دوبار از آن مسیر عبور کرده‌ایم. این نشان می‌داد که نیروهای اطلاعات عملیات مسیر را گم کرده‌اند و درست توجیه نیستند. کم‌کم داشتم درگیر پای ترکش خورده‌ام می‌شدم. اول فکر می‌کردم حسابی پهلوانم و با این ترکش می‌توانم جلو بروم و کری بخوانم ولی تقریبا از نفس افتاده بودم. ضعف ناشی از خونریزی را به گرسنگی چند روزه ربط می‌دادم. به خود می‌گفتم مشکل از شکم است، از پای ترکش خورده‌ نیست.

***

هنوز داشتیم دور خودمان می‌چرخیدیم. تقریبا یک ساعت از زمانی که باید به خط می‌زدیم گذشته بود. فرمانده‌مان دستور نشستن و استراحت کردن داد. حاج‌رضا یزدی و بی‌سیم‌چی‌اش کنار من نشستند. صدای آرام‌شان را می‌شنیدم. بی‌سیم‌چی گفت: «حاجی! حاج‌محمد پشت خطه. می‌گه چرا دیر کردین؟» حاج‌رضا گوشی را گرفت و گفت: «حاجی! ما آماده کشیدن نقاشی هستیم. مدادها رو تیز کردیم، اما دفترچه نقاشی رو پیدا نمی‌کنیم.» حاج‌رضا خون خونش را می‌خورد.

مسیر را گم کرده بودیم. یک عملیات بسته به این بود که ما به‌موقع به خط بزنیم. هرچند تا آن‌موقع هم خیلی دیر شده بود. حاجی به نیروی اطلاعات عملیات توپید. بنده خدا می‌گفت: «راه رو درست اومدیم، فقط بین این سه‌تا ارتفاع نمی‌دونم دلبشک و الاغ‌لو کدومه.» در این شرایط، عراق هم مدام منور‌های رنگی قرمز و سبز می‌زد. ارتفاعات پوشیده از برف زیر نورهای رنگی، زیبایی‌شان دوچندان می‌شد. یک آن در سایه نور منورها قاطری را دیدم که داشت در ارتفاعات حرکت می‌کرد. اولش به چشم‌هایم شک کردم، اما وقتی چندتا از بچه‌ها حرفم را تایید کردند خیالم راحت شد که درست دیده‌ام. تا بخواهم چیزی بگویم، رزمنده اطلاعات و عملیات گفت: «الاغ‌لو همینه.» خبرش رسید که بچه‌های مالک با دشمن درگیر شده‌اند.

حاج‌رضا دستور حرکت داد. بعد از گذشتن از کنار جاده و سنگرهای عراقی به یک سربالایی تند رسیدیم. یک آن از سربالایی سر خوردم و تا پایین یک دره کم عمق رفتم ولی بلافاصله بلند شدم و خودم را با سرعت به ته ستون رساندم.

 بعد از سربالایی به یک کانال کم‌عمق رسیدیم. از خدا می‌خواستم قد و قواره حاج‌عباس حضرتی نیروی گردان حبیب را داشتم و می‌توانستم به‌راحتی در کانال راه بروم. از بس دولا راه رفته بودم رس‌ام کشیده شده بود. توی همان شرایط هم بچه‌ها چندتا سنگر عراقی را پاکسازی کردند.

با رسیدن به انتهای کانال به یک پیچ رسیدیم. سیدمتولیان سر پیچ ایستاده بود و بچه‌ها را هدایت می‌کرد. بچه‌ها داشتند شجاعانه می‌جنگیدند. صدای گلوله‌ها ارتفاعات را پر کرده بود. گاهی به لطف منورهای عراقی، منطقه روشن می‌شد و می‌دیدیم در چه شرایطی هستیم. گاهی هم تاریکی عمیقی روی سرمان سایه می‌انداخت. آن‌قدر که حتی همدیگر را هم نمی‌دیدیم.

بعد از نیم ساعت پاکسازی و شجاعت بی‌نظیر بچه‌ها، یک دوشکای عراقی داخل کانال را زیر آتش گرفت. صدای گلوله‌ها با صدای هلهله عراقی‌ها قاتی شده بود. با شنیدن هلهله انگار به جان‌مان چنگ می‌انداختند.

سر کانال یک گرینوف بود. رضا تقیان و یکی دیگر از بچه‌ها داشتند با آن به طرف دوشکار تیراندازی می‌کردند. ما هم با پر کردن خشاب‌ها و ای‌ولله و دمت گرم گفتن حمایت‌شان می‌کردیم. صادق آقایانی هم مشغول اسلحه ژسه‌اش بود تا شاید بتواند با نارنجک تفنگی صدای دوشکا را خاموش کند. خیلی با حوصله کار انجام می‌داد. دوستش داشتم. خیلی تمیز و با نظم بود. اصلا شخصیت خاصی داشت. در حال کار کردن، مدام سراغ محمدرضا حدادی را می‌گرفت. با هم خیلی برادر بودند و صمیمی. محمدرضا شهید شده بود؛ همان اول حرکت‌مان که توپ‌های فرانسوی روی سرمان فرود آمدند. صدای دوشکا هنوز ساکت نشده بود.

یدالله عباس‌زاده آرپی‌جی‌اش را برداشت و گفت: «من می‌زنمش.» رو به من گفت: «بیا بریم بیرون. تو تیراندازی کن و حواس دوشکاچی رو پرت کن، منم با آر‌پی‌جی می‌زنمش.» بدون تامل همراهش شدم. یکی دیگر از بچه‌ها هم با ما آمد. سر سلاح‌مان را گرفتیم سمت عراقی‌ها و شروع به تیراندازی کردیم. صدای تکبیر یدالله بلند شد و ماشه را چکاند، اما گلوله به هدف نخورد. دوشکاچی سر سلاح را گرفت طرف ما. نفهمیدیم چطوری از لابه‌لای گلوله‌ها خودمان را رساندیم داخل کانال.

مسلم کریمی گفت: «من این دوشکا رو خاموش می‌کنم به شرطی که شلوغ نکنید و بی‌صدا باشید و ستون پنجم‌بازی درنیارید.» مسلم و یکی دیگر از بچه‌ها زدند به خط، اما نشد. دوباره مغلوب شدیم. نمی‌دانم در دل تاریکی چه اتفاقی افتاد. صدای دوشکا دوباره بلند شد و چند لحظه بعد، مسلم در فاصله دو سه متری کانال روی زمین افتاد.

به‌سختی مسلم را آوردیم توی کانال. گلوله پشت ران پایش خورده بود و خون زیادی ازش می‌رفت. احمدی‌زاده هم گردن و پشت گوشش تیر خورده بود و خونریزی داشت. فریادهای امدادگر! امدادگر! کانال را برداشته بود. تنها چیزی که نبود امدادگر بود. موقع ورود به کانال زخمی شده بودند. بچه‌ها خودشان زخم‌ها را می‌بستند ولی برای بعضی از بچه‌ها از دست ما کاری بر نمی‌آمد. می‌خواستیم زخم احمدی‌زاده را با چفیه ببندیم ولی خون امان نمی‌داد. پای مسلم را هم با چفیه بستیم ولی حالش منقلب بود. حالش را که دیدیم گفتیم: «از ما راضی باش. شفاعت ما یادت نره.»

دوباره برگشتیم به جنگ با دوشکا. با بقیه بچه‌ها هر چند دقیقه یک‌بار نوبتی می‌رفتیم جلوی کانال و تیراندازی می‌کردیم. یک‌دفعه یک تیر رسام به طرف من آمد و خورد به کیسه‌های شن و ماسه. ماسه‌ها با سرعت به صورت و سینه من پاشیدند. طوری که تا دقایقی، هم کور شده بودم، هم سینه‌ام از درد داشت می‌شکافت. اولش حس کردم رفتنی‌ام، اما بعد از چند دقیقه استراحت دوباره برگشتم توی دنیا، جلوی دوشکاچی عراقی.

صادق آقایانی حاضر شده بود تا دوشکاچی را با نارنجک تفنگی بزند. الله‌اکبر را گفت و شلیک کرد، اما هم‌زمان با انفجار نارنجک تفنگی، یک خمپاره 60 بین من، رضا تقیان، صادق آقایانی و دو نفر از بچه‌ها نشست. من و تقیان از سر و گردن گرفته تا کمر، سوراخ سوراخ شدیم. صادق، صورت و پیشانی‌اش آسیب دیده بود. وضعیت خوبی نداشت. معلوم بود ماندنی نیست. او را کنار کانال خواباندیم. کمی کنارش ماندیم. صادق توی همان‌حال می‌گفت: نمی‌دونم خوابم یا صدای محمد‌رضا حدادی رو می‌شنوم، میگه بیا با من بریم اون‌ور خط. من و تقیان با وضعیت آشفته و درب‌ و داغون رفتیم طرف سیدمتولیان. موج انفجار مرا گرفته بود. اصلا توی حال خودم نبودم. لب‌هایم جنب می‌خوردند ولی خودم هم نمی‌دانستم چه می‌گویم. سیدمتولیان با متانت مرا آرام کرد. بعد ما را به بخشی از کانال منتقل کردند.

***

من و تقیان و تعداد دیگری از بچه‌ها که مجروح بودند تا صبح در کانال، درازکش با وضعیتی رقت‌بار افتادیم. چشم‌هایم را که باز کردم هوا کمی روشن شده بود. چشم چرخاندم تا اطرافم را ببینم. سنگری که بیرون کانال بود و دیشب بچه‌ها می‌خواستند وارد آن شوند داشت در آتش می‌سوخت. اختردانش داشت در پیشانی کانال شجاعانه می‌جنگید، اما هنوز صدای دوشکا می‌آمد. خورشید کم‌کم میان سینه آسمان جا می‌گرفت که بالاخره دوشکاچی را زدند و منطقه آرام گرفت.

هوا کمی روشن‌تر شده بود که گفتند: «هر کی می‌تونه، بره پایین تپه. عراقی‌ها دارن میان کانال رو بگیرن.» چاره‌ای نبود. با هر سختی پایین می‌رفتیم بهتر از این بود که دست عراقی‌ها بیفتیم. به اتفاق بقیه دوستان مجروح پایین آمدیم و با یک خودرو رفتیم عقب. درمانگاه لشکر۵ نصر مشهد پذیرای ما شد.

 

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد