ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

پای قولم مانده‌ام

 

گفت‌وگو با رزمنده جانباز داوود (عباس) میر

حسابش از دستم دررفته بود. دقیقا یادم نمی‌آمد آخرین‌بار کی رفته‌ام مرخصی. راستش از برو بیای لشکر معلوم بود عملیات در پیش ‌است و همین، پای رفتنم را شل می‌کرد. توی پادگان سفینه‌النجات هم آموزش‌های آبی و خاکی‌مان به‌راه بود. بعد از مجروحیتم در عملیات بدر، مدت کوتاهی از منطقه دور بودم. سینه‌ام ترکش خورده‌ بود. کمی که روبه‌راه شدم بلافاصله به گردان عمار ملحق شدم.

ماموریت گردان عمار مشخص شد. باید سه سایت موشکی عراق را از کار می‌انداختیم تا شهرهای مرزی‌مان که مدام زیر موشک‌باران بعثی‌ها شخم می‌خوردند کمی نفس بکشند. شب اول عملیاتی که به والفجر۸ نام‌گذاری شد ما باید بعد از شکستن خط، خودمان را با قایق به آن سوی اروند می‌رساندیم و توی خطی که بچه‌ها تازه شکسته بودند پدافند می‌کردیم تا فردا شب وارد عمل شویم.

***

فرمانده گردان‌مان ابراهیم اصفهانی و معاونش امیر گره‌گشا همان شب اول که رفتند شرایط خط را بررسی کنند به شهادت رسیدند. حسن شیخ‌آذری به عنوان فرمانده گردان معرفی شد اما فرمانده لشکر را برای ورود ما به عملیات مردد بود. این تردید حاج‌محمد کوثری حسابی صدای بچه‌ها را درآورده ‌بود. ما مدت‌ها بود منتظر این عملیات بودیم و حالا باید دست خالی بر‌می‌گشتیم و گردان دیگری به جای ما وارد عمل می‌شد. قبولش برای ما سخت بود. آن‌قدر اعتراض کردیم که شیخ‌آذری رفت سراغ حاج‌محمد کوثری و بالاخره راضی‌اش کرد گردان عمار طبق برنامه وارد عمل شود. البته حاج‌رضا دستواره همراه‌مان می‌آمد تا مشکلی پیش نیاید.

***

گردان به ستون یک به راه افتاد. تاریک بود و هوا کمی سوز داشت. از بین تانک‌های نیمه سوخته عراقی‌ها که دیشب و در جریان پیشروی بچه‌ها منهدم شده بودند به طرف نقطه رهایی به راه افتادیم. من سرستون و پشت سر حاج‌رضا دستواره بودم. حاجی در دل تاریک شب بلند‌بلند رجز میخواند: امشب شب معراج بسیجی هاست، امشب شب معراج عاشقان است. حاجی می‌گفت و دل بچه‌ها را می برد. گاهی زمین زیر پای‌مان از حجم زیاد جنازه‌های عراقی ناهموار می‌شد. آن‌قدر جنازه روی هم ریخته ‌بود که بچه‌ها مجبور بودند از روی‌شان رد شوند. افق کمی به روشنایی می‌زد و هوا تقریبا گرگ‌و‌میش بود که به جاده ام‌القصر رسیدیم؛ بدون کوچک‌ترین درگیری. بچه‌ها گل کاشته ‌بودند و عراقی‌ها را در خاک‌شان حسابی عقب زد‌ه‌ بودند.

***

پنجاه شصت متر آن‌طرف‌تر، سایتِ یک موشکی عراق دیده ‌می‌شد. گردان کنار جاده نشست. با توجه به شرایط، مشخص بود تعداد عراقی‌ها کم است و هنوز متوجه حضور ما نشده‌اند. لازم نبود کل گروهان وارد عمل شود. قرار شد هفت هشت نفری وارد سایت شویم. متولیان معاون فرمانده گروهان باهنر گفت: «چند نفر آرپی‌جی‌زن و تک‌تیرانداز و تیربارچی می‌خوام.» چند نفری از گروهان باهنر آماده شدند. انگار تعداد آرپی‌جی‌زن‌ها کم بود. قرعه به نام من افتاد. حسین گودرزی گفت: «عباس، آماده شو  تو هم برو.» چند متری مانده بود برسیم به سایت. انگار بو کشیدند. یک‌مرتبه متوجه حضورمان شدند و آتش گرفتند روی ما. در یک چشم به هم زدن درگیری شروع شد. نفرات‌شان کم بود ولی آتش‌شان شدید. به سایت که رسیدیم فقط یک موشک آرپی‌جی برایم مانده بود. متولیان یک گودال بزرگ را نشانم داد و با اشاره به من فهماند چندتا افسر عراقی توی آن قایم شده‌اند. کمی که جلوتر رفتم دیدم همه‌شان با چهره‌‌های ترسان دست‌هایشان را بالای سرشان برده‌اند. متولیان همان‌طور با اشاره گفت: «هروقت من تیراندازی کردم، با آرپی‌جی گودال رو بزن.» صدای تیراندازی که بلند شد، هنوز دستم روی ماشه بود. تا بخواهم شلیک کنم، یک نفر از داخل گودال بیرون پرید و تیز و فرز شروع به دویدن کرد. یادم رفت قرار بود چه کار کنم. با همان آرپی‌جی دویدم دنبالش. صدای بچه‌ها پشت سرم می‌آمد: «بزنش عباس! بزنش!» همان یک موشک را نشانه گرفتم و آیه «وَ ما رَمَیت» را خواندم و شلیک‌ کردم. گلوله پشت سر افسر عراقی نشست . از پس دود و گرد و خاک، افسر عراقی را می‌دیدم که بی‌سر می‌دوید. صدای تکبیر بچه‌ها بلند شد.

***

رفتیم برای پاک‌سازی سنگرهای عراقی. آرپی‌جی‌ بی گلوله به کارم نمی‌آمد. انداختمش زمین و از کنار جنازه یک عراقی، یک کلاش و چندتا خشاب برداشتم. سیدمحمود شکرآبی و علی خضر افتاده بودند پی عراقی‌ها. من هم از پشت، تامین‌شان می‌کردم که مبادا آن‌ها را بزنند. از کنار پنج شش‌تا جنازه عراقی رد شدم. نمی‌دانم چرا دلم می‌گفت یکی‌شان زنده است و الان از پشت ما را می‌زند. برگشتم سمت جنازه‌ها. شروع کردم به زدن تیر خلاص. حدسم درست از آب درآمد. یک افسر غول پیکر از زیر جنازه‌ها بلند شد. ماتم برد. فریاد می‌زد و الدخیل می‌گفت. سلاحم را گرفتم طرفش.بلافاصله شلیک کردم، اما تیر بهش نخورد، دوباره دستم ماشه را لمس ‌کرد و او هم‌چنان بلند فریاد می‌زد. چاره‌ای جز کشتنش نداشتم. توی شرایطی نبودیم که بتوانیم اسیر بگیریم. دستم کم‌کم داشت روی ماشه می‌لغزید و اسیر عراقی با چشم‌هایی که ترس در آن چنبره زده بود خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. بوی تلخ باروت که توی فضا پیچید، عراقی یک خال سرخ میان پیشانی‌اش نشسته ‌بود.

دویدم سمت محمود و علی. در تعقیب فرمانده سایت موشکی، حسابی از سایت فاصله گرفته‌ بودند. فریاد زدم: «چی کار می‌کنین؟ برگردین!» صدای بلند رگبار گلوله بلند شد و محمود و علی آمدند سمت من. گفتم: «چی کار می‌کردین؟!» علی گفت: «سیدمحمود گیر داده بود طرف رو با کلت بزنیم ولی بلد نبودیم چطوری کار می‌کنه!» حق داشتند. بچه‌های ما اصلا کلت دست نگرفته ‌بودند. ما فقط کار کردن با سلاح‌های سنگین را بلد بودیم.

***

سایت دوم و سوم خیلی راحت دست‌ بچه‌ها افتاد، اما شیرینی‌اش خیلی به مذاق‌مان ننشست. پی‌ام‌پی‌‌مان را که مهمات می‌آورد و مجروحان و شهدا را عقب می‌برد، با موشک مالیوتکا زدند. به یکباره جهنمی از آتش، منطقه را برداشت. خیلی از بچه‌های عمار همان‌جا شهید و مجروح شدند.

ماموریت‌مان تمام شد. قرار بود یک گردان نیرو جایگزین ما شوند، ما برگردیم عقب. سیدرضا دستواره بچه‌ها را جمع کرد و گفت: «نیرو نداریم که بخوایم جایگزین شما کنیم. هر کس می‌تونه بمونه، هر کس هم نمی‌تونه، آزاده برگرده عقب.» خیلی از بچه‌ها شهید و مجروح شده ‌بودند، تعدادی هم برگشتند عقب. از یک گردان نیرو ماندیم یک گروهان. رفتیم پدافند جاده ام‌القصر. با مجید چهاردولی و یکی دو نفر از بچه‌ها رفتیم خط تا نسبت به منطقه توجیه شویم.

***

 از وقتی خط را تحویل گرفته بودیم عراق روزی دوبار پاتک می‌کرد و با آتش، زمین و زمان را به هم می‌دوخت. بچه‌ها را هفت نفر، هفت نفر توی سنگرهای چهار نفره جا داده‌ بودیم. هوا به زور توی سنگر جریان داشت. جا تنگ بود و بچه‌ها اذیت می‌شدند، اما چاره‌ای نداشتیم. عراق وجب به وجب خط را با خمپاره60 می‌زد. گاهی که بچه‌ها صبرشان تمام می‌شد، از سنگرها بیرون می‌آمدند ولی تا بخواهند قدم از قدم بردارند زیر آن خمپاره‌باران شهید و مجروح می‌شدند.

***

مجید نشسته بود و خط را دوربین می‌کشید. من و هادی هم به عنوان پاس‌بخش داشتیم خط را سرکشی‌ می‌کردیم. صدای ناله‌ای بلند شد. گفتم: «هادی! فکر کنم یه نفر مجروح شد.» برگشتم سمت صدا. یک رزمنده نوجوان افتاده ‌بود روی زمین. هنوز مو به صورتش نیامده ‌بود. ترکش خمپاره هر دو پایش را از بالای زانو قطع کرده‌ بود. یک ترکش ریز هم کنار قلبش خورده ‌بود. هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده. انگار موج انفجار گیجش کرده بود. نیم‌خیز که شد چشمش به پاهایش‌ افتاد. فریاد زد: «آااا، پام قطع شده!» حالش بد شد. بغلش کردم و سریع کشیدمش توی سنگر. به چند دقیقه نکشید، توی بغلم شهید شد. انگار دنیا روی سرم خراب شد. از سنگر بیرون آمدم و رفتم سراغ مجید. قیافه‌ام را که دید با آن اخم‌های آویزان و پکر پرسید: «چی شده عباس؟ چرا این‌قدر ناراحتی؟!» قصه را برایش گفتم. مجید را فکر برد. چند دقیقه بعد بی‌هوا گفت: «عباس! اگه یه موقع پای منم قطع شد بیا بالا سرم. اگه‌ دیدی دارم بی‌تابی می‌کنم محکم با پوتین بزن توی دهنم!» متحیر و گیج نگاهش کردم و گفتم: «چی می‌گی مجید!؟» گفت: «همین که گفتم! یادت نره‌.»

***

ساعت ده صبح بود که بچه‌ها بیدارم کردند. خواب‌آلود پرسیدم: «چی شده؟» گفتند: «رفیقت پاش قطع شده، افتاده تو چاله خمپاره. آتیش زیاده، نمی‌تونیم بریم بیاریمش عقب.» خواب از سرم پرید. منظورشان از رفیقم مجید بود. مطمئن بودم ولی این که پایش قطع شده توی ذهنم جا نمی‌گرفت. همین دیشب گفت اگر پایم قطع شد...! مابقی حرف‌های دیشبش را رها کردم و از سنگر سرک کشیدم. می‌دیدمش. بلند شد. پای به پوست آویزانش را کند و آن را به طرف خاکریز عراقی‌ها پرتاب کرد و گفت: «خدایا! این هدیه را از من قبول کن.» به هر سختی بود زیر خیمه‌ای که عراقی‌ها از آتش برای‌مان ساخته‌ بودند آوردیمش عقب. لحظه آخر وقتی داشتند با برانکارد او را عقب می‌بردند یقه‌ام را گرفت. گفتم: «چیه مجید؟!» گفت: «یه قولی به من بده عباس!... قول بده تا آخرین قطره‌ خونت این‌جا وایستی و عقب‌نشینی نکنی.» دوباره صدایم کرد: «عباس! ما این‌جا خون زیاد دادیم‌ها! نامردی نکنین برگردین عقب! تا آخرین قطره‌ خون‌تون مقاومت کنین.» مجید این را گفت و رفت. هرچند او بعدها آسمانی شد ولی من ماندم پای قولی که از من گرفت.

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد