ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

ابوالشهدا

درباره برادران شهید محمد و نگهدار رسولی و پدرشان که به دیدار حق شتافت

هرباری که به مزار شهدا می‌رفتم چهره‌ مظلوم پیرمردی توجهم را جلب می‌کرد. پیرمردی قدخمیده و کوتاه‌قد که صدای سلام و علیکم به گوشش نمی‌رسید. با دیدن سمعک نزدیک‌تر ‌می‌رفتم و از احوالش می‌‌پرسیدم. هردفعه آهسته و آرام می‌آمد کنار قبر فرزند شهیدش. وقتی با اشتیاق کنارش می‌رفتی و می‌خواستی عکس یادگاری از او بیندازی لبخند زیبایی می‌زد و با دعایی بدرقه‌ات می‌کرد.

وقتی از قدیمی‌های شهر درباره‌ حاج‌عباس(کاکل) می‌پرسیدی، زندگی روستایی او در نظرت مجسم می‌شد.مرد فقیر و درستکاری که مردم روستای «شال» گوسفندهای‌شان را به او می‌سپردند. هر روز صبح علی‌الطلوع صدای کاکل بود که برای رزق حلال، پاشنه‌ گیوه‌اش را می‌کشید و با دستان پرمهرش آستین بالا می‌زد و دعایی زیر لب زمزمه می‌کرد و گوسفندها را از روستا بیرون می‌برد. انگار همین ذکر و دعا، بیمه خودش و امانت‌هایی بود که مردم روستا به او سپرده بودند.

گله‌ گوسفندان که از روستا بیرون می‌رفت همه خوشحال بودند. می‌دانستند ذکر و دعاهای کاکل لقمه حلالی می‌شود سر سفره این پیرمرد و برکت خانه همه مردم روستا. او که می‌رفت، مردم با خیال راحت مشغول زندگی روزمره‌شان می‌شدند.

آفتاب که کم‌کم غروب می‌کرد صدایی از دوردست می‌آمد.چوپان بود که همراه گله گوسفندان به روستا برمی‌گشت.مرد، هر روز غروب وقتی خورشید جای نورش را به تاریکی می‌سپرد، گله‌ها را به سمت روستا حرکت می‌داد. حالا هر آن‌چه که با خدای خود در خلوت بیابان‌گردی‌اش گفته بود، نور اخلاص وجودش شده بود و به همه‌جا ساطع می‌شد. مردم از آمدنش به روستا نور امید می‌گرفتند. این نور، اولِ ماجرای پیرمرد معصوم و پاک روستای شال بود تا نتیجه‌اش را در جنگ، با تقدیم دو شهید ببیند.

 

دیدار

همیشه چهره معصوم و آرام‌اش را به‌خاطر داشتم، اما هربار که به خانه‌شان می‌رفتیم تنها آسیه‌خانم مادر شهدا میزبان دل‌هامان می‌شد و خبری از کاکل نبود. یک خانه قدیمی و پدر و مادری که در آن روزگار می‌گذراندند و با این حال همه آرزوی‌شان آمدن خبری از فرزند شهیدشان بود.محمد اولین شهید این خانواده، اگر بود دستگیر و عصای دوران کهنسالی‌شان بود. حدود 34 سال از رفتن محمد، همان نوجوانی که می‌توانست در چنین اوضاع و احوالی یاری‌گر پدرش باشد و 32 سال هم از رفتن نگهدار، پاسدار شهید این خانواده می‌گذرد.

امروز اما پیرمرد بود. با صدایی گرم و آرام. می‌گفت: «محمد در فروردین 1350 به دنیا آمد. در حالی که تنها 13 سال داشت بدون اطلاع از من و مادرش رفت آموزش.پسرم کلاس اول راهنمایی را می‌گذراند. به بهانه رفتن به مدرسه از خانه بیرون رفت.غروب بود که پسرعمویش کتاب و دفتر و ساعتش را برای‌مان آورد. آن‌جا بود که فهمیدیم محمد به جبهه رفته.نگهدار مدام سراغ محمد را می‌گرفت. می‌گفت محمد کجاست؟ او در جریان رفتنش بود ولی به ما چیزی نمی‌گفت. سه ماه در تهران دوره دید. بعد از سه ماه که آمد، مادرش ناراحت شد و با اعتراض گفت: سه ماه است درس و مدرسه را تعطیل کرده‌ای، کجا رفتی؟ هرجا که بودی برگرد همان‌جا! گفت: چشم! تا جمعه مهمان شما هستم، شنبه برمی‌گردم. مادرش گفت: نمی‌گذارم بروی. محمد قاطعانه جواب داد: من نان بیت‌المال را خورده‌ام، باید بروم. آماده‌باش هستم. بگذار با رضایت تو بروم. ساکش را آماده کرد و با رفقایش رفت.وقتی می‌رفت، مادرش زد زیر گریه و گفت: خدا صدام را لعنت کند، این رفتن  برگشتی ندارد. همین‌طور هم شد. 29 روز بعد از اعزام، در عملیات خیبر مفقود شد. هنوز چشم انتظاریم.»

وقتی از انتظار می‌گفت، برق نگاه و اشک چشمانش با هم تلاقی می‌کردند. چشمش را به گل‌های قالی می‌دوخت و لحظاتی صبر می‌کرد تا صبوری و صلابت مردانه‌اش را ببینم. می‌خواست انتظار و اشک و بغض را لابه‌لای حرف‌هایش پنهان کند، اما نمی‌شد.پیرمرد صدای ضعیف و آرامم را نمی‌شنید. با صدای بلند حسین‌آقا پسرش که پرسش‌هایم را کنار گوشش تکرار می‌کرد ادامه داد: «با چوپانی برای مردم و لقمه حلال، فرزندانم را بزرگ کردم. من از هر دوی آن‌ها راضی بودم.» در ادامه از نگهدار گفت.«نگهدار چشم من بود. خیلی به من کمک می‌کرد. همیشه می‌آمد و به من سر می‌زد. هیچ‌وقت با من اوقات تلخی نکرد.» پیرمرد، کلام و بیانش انقلابی بود. با همان سادگی و صفایش گفت: «پسرانم در راه اسلام رفتند، آن‌ها را در راه حضرت عباس دادم. اگر خدایی نکرده روزی دوباره جنگ شود پسران دیگرم را به جبهه می‌فرستم.»

 

ورود نگهدار به سپاه و اعزام به جبهه

نگهدار سال 1360درس را رها کرد و به جبهه رفت. مدتی در جنگ‌های چریکی همراه شهید چمران بود. بعد هم که وارد سپاه شد، جنگ‌های نامنظم، والفجر8 و کربلای4 بخشی از حضور او در جبهه بود. حتی ازدواجش هم مانع رفتن او به جبهه نشد. 45 روز از ازدواجش می‌‌گذشت که به جبهه رفت. حرفش این بود: رفتن به جبهه واجب است. او که عاشق جبهه بود، شوق آمدن فرزندی که ماه‌ها انتظارش را می‌کشید هم نتوانست او را خانه‌نشین کند. با وجود فرزند ندیده، در عملیات کربلای4 در ام‌الرصاص شرکت کرد و جاودانه شد.

وقتی حاج‌عباس این‌ها را تعریف می‌کرد و از انتظار برای دیدار دوباره فرزند مفقودالاثرش محمد بغض می‌کرد و صدایش می‌لرزید، می‌فهمیدی چقدر سخت است داغ علی‌اکبرهایی که در راه حسین علیه‌السلام تقدیم کرده. با این حال، انگار او جز زیبایی در این راه ندیده. وقتی ادامه می‌داد که «دلم می‌سوزد و داغ ‌دارم، اما آن‌ها در راه خوبی قدم بر داشتند.»

***

سخن از شهید که به میان می‌آید، از خودگذشتگی و ایثار ذهن‌مان را پر می‌کند،اما ما در مقابل این همه ایثار چه کرده‌ایم؟ روزی می‌رسد که باید چراغ به دست، به دنبال یافتن نشانی از پدران و مادران شهدا باشیم.هر روز شاهد از دست دادن این یادگاران که حضرت امام(ره) از آن‌ها به عنوان ذخایر انقلاب یاد کرده‌اند، هستیم. خیلی از آن‌ها در قربت و تنهایی به دیار باقی می‌روند و ما هم‌چنان بی‌خبر می‌مانیم.

نویسنده: بنت‌الهدی عاملی

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد