ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

شعله‌های سرد

درباره شهید محمدرضا خاوری، از زبان عباس رستمی از رزمندگان تیپ فاطمیون

بار اول توی پادگان امام حسین دمشق دیدمت. با شش هفت نفر از بچه‌ها تازه رسیده بودیم منطقه که آمدی سراغ‌مان. من اعزام اولی بودم و نمی‌شناختمت. جوان بلندبالا و ورزیده‌ای بودی که چهره‌ات گیرایی خاصی داشت. بی‌مقدمه گفتی: «من می‌خوام یه گردان تشکیل بدم و نیرو می‌خوام. کدوم‌تون دوست دارید با من بیایید؟» بعد هم ادامه دادی: «گفته باشم! هر کی با من بیاد شهید می‌شه.» از حرف آخر کمی دلم لرزید. من سرم درد می‌کرد برای خطر. توی دلم گفتم: «چه خوب! همون چیزی که می‌خواستم.» تا به خودم بیایم، پشت سرت راه افتاده بودم. شدم نیروی گردانی که بعدها نامش را الزهرا گذاشتی.

همان قدم اول، ریز و درشت خواسته‌هایت را گفتی و با ما اتمام حجت کردی که «اگر می‌خواید با من باشید، باید توی خط بمونید. لجستیک و پشتیبانی و عقبه هم نداریم!»

همان روز دو گروه دیگر هم از راه رسیدند؛ گروه‌های 46 و 47. با این‌ که حسین فدایی که بعدها فهمیدم فرمانده محور است اصرار داشت نیروهایت را از افراد زبده و جنگ‌دیده انتخاب کنی، برعکس می‌گفتی: «فقط اعزام اولی!» دلیل کارَت برایم جالب بود. می‌گفتی: «این اعزام مجددی‌ها راه و چاه همه چی رو بلدن و با من راه نمیان.» از همان دو گروه، تعدادی نیرو انتخاب کردی و چند نفری هم که تو را می‌شناختند خودشان داوطلب شدند که در کنارت باشند. روز دوم اعزام‌مان گردان الزهرا کامل شد.

***

مقصد اول‌مان حلب بود. جایی که فقط اسمش را شنیده بودم. با هواپیما رفتیم «نهار» از آن‌جا با اتوبوس راهی حلب شدیم. محل استقرارمان پادگان «بحوث» بود. دو شب آن‌جا بودیم. تجهیز شدیم. سلاح کلاش تحویل‌مان دادند و یک دست لباس نظامی. لباس را که گرفتم حس می‌کردم خواب می‌بینم. خدا می‌داند چقدر سختی کشیده بودم تا روزی این لباس را بپوشم.

فقط سه روز از آشنایی‌ام با تو می‌گذشت ولی آن‌قدر شیفته‌ات شده بودم که مثل سایه، مدام همراهت بودم. گوشم به دهانت بود تا هرچه را می‌گویی فورا انجام بدهم. شب دومی بود که حلب بودیم. ساعت دو، یک تریلی آمد پادگان. گفتی: «عباس، بچه‌ها رو جمع‌وجور کن و سوارشون کن. کسی جا نمونه!» فقط گفتم «چشم» و در چشم بر هم زدنی رفتم پی ‌کاری که از من خواسته بودی. ماشین که راه افتاد پرسیدم: «آقاحجت! کجا می‌ریم؟!» «حجت» اسم مستعاری بود که انتخاب کرده بودی. مکثی کردی و گفتی: «عجله نکن، خودت متوجه می‌شی!» توی مدرسه، چهار روزی که همراهت شده بودم چندبار سوال کرده بودم و هربار همین‌طور دست به سرم کرده بودی. توی دلم گفتم:‌ «عباس! از این به بعد فقط بگو چشم. بی‌سوال، بی‌دلیل.»

***

هوا تاریک بود و منطقه آرام. فقط صدای ماشین بود که سکوت جادۀ پر از چاله چوله را می‌شکست. جاده‌ای که برای من و بقیه بچه‌های اعزام اولی پر از سوال و کنجکاوی بود. چندتا از بچه‌هایی که تجربه و سابقه جنگیدن توی سوریه را داشتند مدام از دیواره ماشین سرک می‌کشیدند. هرکدام خطاب به بقیه چیزی می‌گفت: فلانی این‌جا شهید شد، ما فلان تاریخ این‌جا عملیات داشتیم. یکی هم که گزارش لحظه به لحظه می‌داد که فلان جاییم و ریز‌ ریز اتفاقاتش را تعریف می‌کرد.

نشسته بودم کنارت. ساکت بودی ولی توی همان فضای نیمه‌تاریک، رگ‌های متورم شدۀ روی پیشانی‌ات را می‌دیدم. معلوم بود آن‌قدر ناراحتی که کاردت بزنند خونت درنمی‌آید. آخرش طاقت نیاوردی و صدایت بلند شد: «یعنی چی که ریز‌به‌ریز گزارش می‌دید؟! خیلی از این بچه‌ها اعزام اولی هستند. چرا ته دل‌شون رو خالی می‌کنید؟!»

قاطعیت تو، همه را ساکت کرد. تا برسیم به مقصد، تقریبا از هیچ کس صدایی درنیامد. بالاخره بعد از سه ساعت و نیم ماشین توقف کرد. رسیدیم جایی که نامش «خانات» بود. به ستون یک راه افتادیم طرف محل؛ یک سالن بزرگ که قبلا مرغ‌داری بود و حالا شده بود عقبه بچه‌های خط. چیزی حدود دو یا سه گردان نیرو توی سالن استراحت می‌کردند. ما هم باید آن‌جا می‌ماندیم تا نوبت‌مان شود برویم خط. مدام برای تجهیز گردان در رفت ‌و‌ آمد بودی و من هم همراهت. با هم رفتیم بی‌سیم گرفتیم و دو دستگاه موتور و یک ماشین هایلوکس. برایم جالب بود؛ هر چیزی که نیاز داشتی بی‌چون و چرا و راحت در اختیارت می‌گذاشتند.

***

دو سه روزی از آمدن‌مان به خانات می‌گذشت. از رفتن به خط خبری نبود. بچه‌ها بی‌قرار عملیات بودند و تو هم حال بهتری نداشتی. شب آخری که خانات بودیم، آمدی توی جمع بچه‌ها. گفتی: «کی متاهله و کی مجرد؟» بچه‌ها را دو گروه کردی. گفتی: «خب! منم که مجردم ولی ان‌شاءالله بعدِ این عملیات که برگردم ایران متاهل می‌شم.» و کمی سر‌به‌سر بچه‌ها گذاشتی. بچه‌ها از لحن شیرین و شوخ تو زدند زیر خنده.

از کار تو هزار علامت سوال آمده بود توی سرم. آخرش طاقت نیاوردم و آرام گفتم: «آقاحجت! بچه‌ها رو چرا جدا کردی؟ نکنه می‌خوای متاهل‌ها رو نبری؟!» گفتی: «نه عباس! بچه‌های متاهل جدا باشن بهتره. هم راحت‌ترن، هم احترام بین بچه‌ها حفظ می‌شه.» بعد هم گفتی: «خب... پاشو برو بخواب که صبح باهات کار دارم.» بی‌چون و چرا چشمی گفتم و رفتم. توی همان مدت کوتاه، اخلاقت دستم آمده بود. می‌دانستم اگر هم بپرسم، جواب درست و حسابی نمی‌دهی.

***

- عباس! عباس!

با هول از خواب پریدم. بالای سرم ایستاده بودی. بی‌اختیار گفتم: «جانم، آقاحجت!»

- پاشو برو فرمانده گروهان‌ها و فرمانده دسته‌هاشونو بیدار کن، بگو آماده شن باید بریم جایی!

14 نفری سوار هایلوکس شدیم و راه افتادیم. تو و فرمانده گروهان‌ها جلو نشستید، من و بقیه هم عقب. فاصله منطقه‌ای که باید می‌رفتیم تا مقرمان خیلی نبود، شاید هفت هشت کلیومتر ولی چون جاده سر بالایی بود و شیب نسبتا تندی داشت، سرعت‌مان کم بود. طول کشید تا برسیم. جایی که پیاده شدیم، دوربین کشیدی و برای تک‌تک‌مان وضعیت کلی منطقه را توضیح دادی. بعد هم پشت تخته سنگ بزرگی نشستیم. نقشه‌ات را پهن کردی روی زمین و شروع کردی به توجیه منطقه. آن‌قدر خوب توضیح می‌دادی که معلوم بود منطقه را مثل کف دستت می‌شناسی. گفتی: «به بچه‌ها چیزی نگید. عملیاته، ممکنه امروز و فردا بشه، بچه‌ها اذیت بشن.»

کار ما تمام نشده بود که فرمانده گردان مالک و نیروهایش هم از راه رسیدند. مالک، گردانش را به نام خودش نامگذاری کرده بود و به همراه گردان الزهرا زیر نظر حسین غلامی کار می‌کرد.

نقشه هنوز روی زمین بود و تو و مالک مشغول مرور دوباره مواضع‌تان. کارتان که تمام شد، برگشتیم عقب. بچه‌ها را در مقر پیاده کردیم و با هم راهی پادگان بحوث شدیم. منتها این‌بار مسیرِ سه ساعت و نیمه را یک ساعته طی کردیم.

حسین فدایی هم آن‌جا بود. تو را که دید گفت:‌ «حجت‌جان، امشب باید تو و بچه‌هات تک کنید. مواظب خودت باش.» و تو بی‌خیال جواب دادی: «حسین‌جان، ما چند روزه مشتاقیم. فقط مهمات رو چی کار کنم؟» حسین گفت: «دوتا هایلوکس به‌ات می‌دم. برو پشتیبانی، هرچی نیاز داری بگیر.»

رفتیم مهمات‌مان را گرفتیم. برای هر دسته، سه‌تا آرپی‌جی و به ازای هرکدام از بچه‌ها پانصد گلوله کلاش و تعدادی هم نارنجک. همه چیز آماده بود، فقط مانده بود دستور فرمانده.

از صبح توی حال خودت نبودی. ذوق و خوشحالی خاصی ته چشم‌هایت نشسته بود ولی این انتظار چند ساعته و نامشخص، همه‌مان را کلافه کرده بود. چشم به بی‌سیم نشسته بودیم ولی خبری از دستور حمله نبود. داغ کرده بودی و یک‌سره سر حسین فدایی غر می‌زدی که «چی شد؟ بچه‌های من از سر شب منتظرن!» حسین هم جواب درست و درمانی نمی‌داد. فقط می‌گفت: «من چی کار کنم؟! باید حاج‌حیدر دستور بده.» آن شب تقریبا به نیمه رسیده بود ولی خبری نبود. آخرش هم بچه‌های مالک راهی خط شدند و ما دست از پا درازتر رفتیم که استراحت کنیم.

 

از صبح که بیدار شدیم، همه دمغ بودیم. خاطره انتظار بی‌ثمر دیشب، حالی برای بچه‌ها نگذاشته بود. نمی‌دانم کی روز تمام شد و ستاره‌ها نشستند روی دامن آسمان. حول‌و‌حوش 10 شب بود که صدایم کردی. صدایت شوق داشت.

- عباس! بچه‌ها رو آماده کن که بریم!

از حرفت حالم حسابی سر جا آمد. بالاخره رفتنی شدیم. شش دستگاه کامیون آمده بود برای انتقال بچه‌ها. همه سوار شدیم و به سمت منطقه‌ای که بعدها فهمیدم نامش «تک‌درخت» است راه افتادیم.

بچه‌های مالک دیشب عملیات کرده بودند و منطقه را گرفته بودند. قرار بود ما برویم پدافند، آن‌ها برگردند عقب. بدون راهنما و نقشه، توی دل تاریکی، بچه‌ها را توی سنگرها چیدیم. حسین فدایی هم توی خط بود. من ماندم پیش بچه‌ها و تو به همراه حسین رفتید به سمت سه‌خانه؛ یک خانۀ سه‌ طبقه در پناه تل کوتاهی که دشمن رویش دید نداشت. منطقه‌ای که فاصله‌اش با تک‌درخت چندان نبود. چند نفر از نیروها آن‌جا مستقر بودند. ساعت سه‌ و نیم بود که صدای بی‌سیم بلند شد. خودت بودی.

- عباس! عباس! حجت...

- حجت‌جان! به گوشم.

- می‌تونی واسه ما یه کم آذوقه بیاری؟

چشمِ بلند بالایی گفتم و بلند شدم. تازه یادم افتاد از صبح چیزی نخورده‌ای. موتور را روشن کردم و راه افتادم. شاید سه متری از خط فاصله گرفته بودم که باران گلوله روی سرم شروع به باریدن کرد. آتش آن‌قدر سنگین بود که حتی نمی‌شد یک متر جلوتر بروم. همان‌جا موتور را خاموش کردم و دراز کشیدم روی زمین. توی همان حال هم انگار سیبل دشمن بودم. گلوله بود که به سمتم می‌آمد. با بی‌سیم صدایت کردم.

- حجت! حجت! حجت!

تا جواب بدهی، توی ذهنم دنبال کُدی می‌گشتم که بگویم زیر باران گلوله دشمن گیر افتاده‌ام و نمی‌توانم جلوتر بروم. روی خط که آمدی بی‌اختیار گفتم: «آقاحجت! داره بارون قرمز می‌باره!» صدای خنده‌ات پیچید توی بی‌سیم.

- عباس! این رمزها چیه از خودت درمیاری؟ بارون قرمز یعنی چی؟ بگو دارن نقل ‌و نبات می‌ریزن رو سرم.

بیش‌تر از این‌ که از حرف خودم خنده‌ام بگیرد خنده شیرین تو حالم را سر جایش آورد. آخرش هم گفتی: «نمی‌خواد عباس. برگرد مقر، اگه بچه‌ها شهید و مجروح داشتن ببر عقب. من خودم یه کاریش می‌کنم.»

***

بچه‌ها هنوز درگیر بودند. آتش کمی سبک شده بود ولی دشمن انگار خواب و خوراک نداشت. از دیشب، آتشش یک آن ساکت نشده بود.

حول‌وحوش هشت و نیم صبح بود که آمدی. خستگی از سر و رویت می‌بارید و ضعف و گرسنگی، رنگ و رویی برایت نگذاشته بود. از دیروز صبح فقط یک بسته صد گرمی جیره خشک را با حسین فدایی تقسیم کرده بودید. بچه‌ها برایت نیمرو آماده کردند. پس زدی. گفتی: «عباس، یه کم نون و پنیر و چایی بیار بخوریم و بریم.» و من دوباره، فقط گفتم «چشم» بدون این‌ که بپرسم کجا. من و تو و حسین فدایی برگشتیم عقب. گویا جلسه‌ای بود که باید در آن شرکت می‌کردید. نیم ساعت بعد، درِ اتاق باز شد. جمعی از فرماندهان طراز اول فاطمیون در حالی که حاج‌‌قاسم سلیمانی را در برگرفته بودند از اتاق خارج شدند.

من، تو، حسین فدایی، ابوحامد و تعدادی دیگر از فرماندهان به همراه حاج‌قاسم برگشتیم خط. من با فاصله از شما ایستاده بودم ولی اشاره‌های حاج قاسم را می‌دیدم. نقاطی را با انگشت نشان می‌داد و می‌گفت دشمن را از کدام مناطق بزنید. نیم ساعتی با حاج‌قاسم توی خط بودی. انگار تمام وجودت گوش شده بود. حس می‌کردم که چطور از عمق جان توی حرف‌های حاجی غرق شده‌ای.

***

ده دقیقه‌ای از رفتن حاج‌قاسم گذشته بود که دوباره دشمن خط را زیر آتش گرفت. بچه‌ها تقریبا پنج کیلومتر پیشروی کرده بودند و شاید همین هم آن‌ها را حسابی عصبانی کرده بود. با بی‌سیم صدایم کردی.

- عباس! عباس! عباس!

- جانم آقاحجت‌، به گوشم...

- عباس بیا، یه کربلایی داریم.

و این کد رمز یعنی یکی از بچه‌ها شهید شده.

شهید را بردم ایثارگران تیپی که توی خانات بود و تحویلش دادم. شهیدمان اعزام اولی بود. اهل پاکستان، اما با فاطمیون اعزام گرفته بود. تقریبا 40 ساله بود و دوتا تیر خورده بود. یک تیر به قلبش و یک تیر به رانش. داشتم برمی‌گشتم خط که دوباره با بی‌سیم صدایم کردی.

- عباس، زودتر بیا که علمدار داریم.

و این کد رمز یعنی مجروح داشتیم.

از آن فرماندهانی بودی که تک‌تک نیروهایت برایت ارزش داشتند. زنده، شهید یا مجروح فرقی نداشت. این را وقتی فهمیدم که همان اول کار برایم خط و نشان کشیدی و گفتی: «عباس! وای به حالت اگه یه دونه از بچه‌های من مجروح یا شهید بشن و بمونن روی زمین!» لحن قاطع و اخم ریزِ نشسته بین ابروهایت هم نگذاشت برنجم. آن‌قدر دوستت داشتم که اخم و تَخم‌ کردنت به چشمم نمی‌آمد.

***

دشت یک‌پارچه آتش شده بود. دشمن روی تپه مستقر بود و به ما مسلط، بچه‌ها هم توی دشت در پناه یک تل کوتاه، یک درخت و سه‌خانه. دشمن، وجب به وجب خط را با توپ 23 میلی‌متری می‌زد. توپ 23 ما هم کار می‌کرد ولی چون آن‌ها روی ارتفاع بودند زورشان می‌چربید. خِرخِر بی‌سیم بلند شد.

- عباس! کجایی؟ زود با موتور بیا تو خط دنبالم.

آمدم سراغت. با حسین روی تل ایستاده بودی. بچه‌های مالک داشتند برمی‌گشتند عقب و پشت قبضه توپ خالی مانده بود. بی‌خیال این‌ که قرار است برگردی عقب، نشستی پشت قبضه تا این‌ که نیروهای طاهر کرمی رسیدند خط و با ما جابه‌جا شدند. ما هم برگشتیم مقرمان که دویست متر با خط فاصله داشت. تا بیاییم استراحت کنیم و کمی خستگی از تن بتکانیم دوباره برگشتیم.

توی خط، تو و سه نفر از نیروها رفتید به سمت سه‌خانه. سه‌خانه موقعیتی بود که نمی‌شد خالی‌اش گذاشت. اگر به دست دشمن می‌افتاد کار ما سخت می‌شد. حال و هوای آن شب را فراموش نمی‌کنم. به بچه‌های خط غذا نرسیده بود و تو از ناراحتی، خون خونت را می‌خورد. مدام پشت بی‌سیم صدایم می‌زدی که:

- عباس! برو واسه بچه‌ها غذا بگیر؛ هرطور شده، حتی شده از زیر سنگ! این بچه‌ها نباید امشب گرسنه بمونن.

همان هم شد. بالاخره توانستم برای بچه‌ها غذا بگیرم. ساعت تقریبا دو نیمه‌شب بود که شام بچه‌ها را دادم دست‌شان. خیالم راحت بود که حرفت روی زمین نمانده. گوشم به بی‌سیم بود. ساعت سه و نیم صدایم زدی.

- عباس، بگیر بخواب. صبح کارِت دارم.

***

صدای یکی از بچه‌ها حواسم را آورد سر جا:

- اِ... ! عباس، پاشو دیگه! آقا‌حجت بیش‌تر از 10 بار پیجت کرده. پاشو ببین چی کارِت داره.

اسمت که آمد، خواب از سرم پرید. تازه یادم آمد گفته بودی با من کار داری.

- عباس! عباس! عباس!

با کمی مکث صدایت پیچید توی گوشم. صدایی که خستگی و بی‌حالی‌اش مرا به هم ریخت.

- کجایی عباس؟

با خجالت جواب دادم: «ببخشید حاجی، خواب موندم.»

- باشه. پاشو بیا پنج‌خونه دنبالم.

پنج‌خانه نام یک موقعیت توی خط بود. رفتم سراغ موتور. تیر و ترکش‌های دشمن، چرخ‌های موتور را هم بی‌نصیب نگذاشته بودند. پنچر بود.

با بی‌سیم تماس گرفتم که: «حاجی، موتور پنجره!» گفتی: «حسین این‌جاست. باهاش برمی‌گردم.» تازه حرفم با تو تمام شده بود که صدای انفجار بلندی منطقه را برداشت. خودم را رساندم روی تل. دشمن یکی از تانک‌های ما را که توی مزرعه استتار کرده بودیم با موشک کورنت زده بود. شعله‌های آتش به آسمان ستون کشیده بود. هنوز خیره‌خیره تانک را نگاه می‌کردیم که پی‌ام‌پی‌مان را هم زدند. دلم آشوب شد. گفتی با حسین می‌آیی ولی تو این آتش؟!

چشمم به راه بود. از همان بالای تل، نگاهم را پهن کرده بودم روی جاده که ببینم کی می‌آیی. بدجور نگرانت بودم. هایلوکس قرمز حسین را دیدم. داشت به سمت ما می‌آمد. انگار هرچه نزدیک‌تر می‌شدید قلبم ضربان بیش‌تری می‌گرفت. سه‌خانه را رد کردید. نزدیک تک‌درخت بودید. آن‌جا را که می‌گذشتید، خیالم کمی آرام می‌شد ولی نشد. جلوی چشم‌هایم عقب ماشین را با موشک زدند. یک‌باره سرعت ماشین چند برابر شد. منحرف شد و وارد مزرعه ذرت حاشیه جاده شد. درِ طرف راننده باز شد و یک نفر با شدت به بیرون پرتاب شد و ماشین هم در نزدیکی تانکی که در آتش می‌سوخت آرام گرفت. آتش دوباره شدت گرفت. دشمن اطراف ماشین را با خمپاره شخم می‌زد و من از دل‌شوره و استیصال آرام نداشتم. با علی‌رضا زیر سایه همان آتش آمدیم سمت ماشین. بچه‌های سوری، حسین را کناری دراز کرده بودند و منتظر بودند که ماشین بیاید تا او را بفرستند عقب. حسین را که دیدم، غصه‌ام گرفت. طرف راست بدنش را ترکش برداشته بود. او را نگاه می‌کردم و بی‌اختیار چشم‌هایم زمین را می‌کاوید. باورم نمی‌شد مانده باشی تو ماشین. هرم آتش آن‌قدر سنگین بود که نمی‌شد به آن نزدیک شد. گیج بودم. پتو آوردم، حسین را گذاشتیم روی پتو. با علی‌رضا دو سر پتو را گرفتیم و از بین بوته‌های نیمه‌بلند ذرت شروع کردیم به دویدن. شاید صدمتر عقب‌تر، هایلوکس ایستاده بود. حسین را گذاشتم توی ماشین تا برسانمش. به‌هوش بود. من سراغ تو را می‌گرفتم. فقط تکرار می‌کردم «حسین! حجت کو؟» دلم داشت می‌ترکید. برعکس من حسین مطمئن بود از شهادتت. دستم را گرفته بود و مدام تکان می‌داد.

- عباس، گوش کن چی می‌گم. عباس! بچه‌ها متوجه شهادت حجت نشن‌ها! هر کی سراغش رو گرفت بگو زخمی شده.

چندبار هم گفت: «عباس! برو حجت رو از تو ماشین دربیار. نذار بمونه.»

حسین را رساندم بهداری و دوباره برگشتم خط. صدای حسین توی سرم چرخ می‌خورد «برو حجت رو از تو ماشین دربیار.»

حالم نگفتنی بود. حسرت و غصه داشت بندبند وجودم را می‌خورد. هنوز اطراف ماشین را با خمپاره می‌زدند ولی شعله‌های آتش، سرد شده بود. ساعتم را نگاه کردم. نه ‌و نیم بود و تقریبا یک ساعتی از شهادت تو می‌گذشت. خودم را رساندم به ماشین. حتی به ترکش ‌ریزی که توی ساق پایم جا خوش کرد هم اعتنا نکردم. هرچه به تو نزدیک‌تر می‌شدم قلبم شدیدتر می‌زد. من هاج‌‌و‌‌واج اتفاقی که افتاده، توی ماشین را نگاه می‌کردم. هیچ خبری از تو نبود. یکی از نیروهای سوری با اشاره زیر درخت را نشانم داد.

***

لبه پتو را کنار زدم. از دیدن جسم سوخته‌ات تمام وجودم گُر گرفت. آتشی که تو را خاکستر کرد، انگار به وجود من هم افتاده بود. نفسم توی سینه‌ام گیر کرده بود، بالا نمی‌آمد. صدایت توی سرم منعکس شد. کاش دوباره با بی‌سیم صدایم می‌کردی، کاش خواب نمانده بودم و خودم آمده بودم دنبالت. این‌طوری شاید هر دو با هم می‌رفتیم و داغ رفتن تو به دلم نمی‌ماند. هرچند، تو رفته بودی و اما و اگرهای من هیچ‌ چیز را تغییر نمی‌داد. همان جسم سوخته‌ات را گذاشتم توی ماشین. خودت گفتی شهید تیپ فاطمیون نباید روی زمین بماند.

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد