ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

رضا ستون خانه بود

گفت‌وگو با محمدجواد برادر شهید مدافع‌حرم محمدرضا خاوری

انقلاب 57 تازه به پیروزی رسیده بود که پدر و مادرم به ایران مهاجرت کردند و در مشهد ساکن شدند. ما چهار خواهر و برادر بودیم. محمدرضا، من، زینب و مهدی، هر چهارتای‌مان مشهد به دنیا آمدیم. اختلاف سنی کم بین من و محمدرضا، خیلی به هم نزدیک‌مان کرده بود. تقریبا همیشه و همه‌جا با هم بودیم. هرچه من شر و شلوغ و پرسروصدا بودم، محمدرضا آرام بود و صبور. حتی وقتی دعوای‌مان می‌افتاد، محمدرضا فقط می‌خندید. برعکس من که حرص می‌خوردم و با تمام توان او را می‌زدم. برادر بزرگ‌ترم بود ولی نشد دست رویم بلند کند یا حتی دعوایم کند. هم‌مدرسه‌ای بودیم و من پشتم به محمدرضا قرص بود. بدجور به بودنش حس غرور می‌کردم. باشگاه می‌رفت و نسبت به هم‌سن و سال‌هایش جثه درشت‌تری داشت. کافی بود یکی بگوید بالای چشمت ابروست، بادی به غبغب می‌انداختم و می‌گفتم: «می‌دونی برادر من کیه!؟»

***

تا سن ‌و سال‌مان کم بود، فرقی بین خودمان و بقیه بچه‌ها نمی‌دیدیم. اصلا متوجه تفاوت بین ایرانی بودن یا افغانستانی بودن را نمی‌دانستیم ولی برعکس، بقیه کمی سخت با ما ارتباط برقرار می‌کردند. تکان می‌خوردیم، افغانی خطاب‌مان می‌کردند. محمدرضا شاگرد اول مدرسه بود. اخلاق و درسش عالی بود ولی باز هم این شرایط تحصیلی نمی‌توانست جو سنگین مدرسه را نسبت به ما تغییر دهد. به گفته بقیه، ما اهل کشوری بودیم که فقط اسمش را شنیده بودیم و هیچ تصویر ذهنی‌ نسبت به آن نداشتیم. با این حال، محمدرضا خودش را از تک‌و‌تا نمی‌انداخت. مسجد رفتنش ترک نمی‌شد. حتی با این‌ که ما را به بسیج راه نمی‌دادند، نمی‌دانم چطوری به عضویت بسیج هم درآمده بود. اراده محکم محمدرضا همیشه بر محرومیت‌هایی که نتیجه تفاوت قومیتی بود غالب می‌شد.

***

سال 73 گفتند باید اتباع افغانستان برگردند کشورشان. چاره ای نداشتیم. برگشتیم افغانستان. اما محمدرضا اما طاقت دوری از ایران و تحمل جو افغانستان را نداشت. آخر هم یک روز بدون اطلاع برگشت ایران. طالبان توی افغانستان جای پای محکمی پیدا کرده بود و روز به‌ روز شرایط برای شیعیان سخت‌تر می‌شد. بلاخره بعد سه سال پدرم راضی شد دوباره برگردیم ایران. رفتیم مشهد و در منزل پسرعمویم ساکن شدیم. از فردای روزی که آمدیم ایران، افتادیم پی‌اش. به هر کس و هرجا که فکرمان می‌رسید سر زدیم و پرس‌وجو کردیم. پسرعمویم گفت یک‌سری از بچه‌های افغانستانی وارد یک گروه نظامی شده‌اند. حدس می‌زد محمدرضا هم جزو آن‌ها باشد. پسر همسایه‌شان عضو همان گروه بود. قرار شد هر وقت آمد مرخصی برویم سراغش. عکس محمدرضا را گذاشتیم جلویش و اسم و فامیلش را گفتیم. گفتیم دو سال است از او بی‌خبریم. عکس را کمی نگاه کرد و گفت: «بله می‌شناسمش. رضا خاوری‌یه. تو گروه ماست.» از خوشحالی داشتیم بال درمی‌آوردیم. این همه دنبال محمدرضا گشته بودیم، آخر این‌طور پیدایش کردیم. پدرم بلافاصله نامه کوتاهی برای محمدرضا نوشت و به آن پسر داد تا هر وقت برگشت پادگان به دست محمدرضا برساند. خیلی نگذشته بود که خودش آمد. نسبت به دو سال و خرده‌ای که ندیده بودیمش خیلی بزرگ‌تر شده بود. پخته‌تر شدنش واضح به چشم می‌آمد و بیش‌تر از آن، دلتنگی‌اش برای ما. از رفتار و حرف‌هایش معلوم بود این دوری، او را هم خیلی اذیت می‌کرده. گفتیم: «چرا نیامدی! چرا خبری از خودت به ما ندادی؟» گفت: «خجالت می‌کشیدم. من شما را تو بدترین شرایط تنها گذاشتم، رویم نمی‌شد برگردم پیش‌تان.»

می‌گفت: «وقتی آمدم ایران، چند وقتی پنهانی کار و زندگی می‌کردم ولی یک روز که می‌رفتم سر کار، نیروی انتظامی دستگیرم کرد. بعد با بقیه افرادی که شرایط مشابه مرا داشتند فرستادند اردوگاه سفیدسنگ تا از آن‌جا برمان ‌گردانند افغانستان. توی اردوگاه که بودیم از حزب‌های مختلف می‌آمدند برای عضوگیری. پیش خودم فکر کردم اگر با یکی از این‌ها نروم، باید برگردم افغانستان. تازه این برگشت، کلی هم هزینه داشت. تصمیم گرفتم همراه‌شان بروم. این‌طوری حداقل می‌شدم یک نیروی نظامی و پیش شما رو سفیدتر می‌شدم.»

***

یک‌سال از برگشتن ما به ایران گذشته بود که محمدرضا دوباره ساز رفتنش را کوک کرد. بحث طالبان جدی شده بود و اوضاع سیاسی افغانستان درهم و ‌برهم بود. رضا هم یک نیروی زبده نظامی شده بود. صدای مادرم درآمد ولی محمدرضا بلد بود چطور مجابش کند. چند وقتی افغانستان بود. وقتی آمد، مادرم آن‌قدر عجز و لابه کرد و غر زد به جانش که محمدرضا تسلیم شد. مادرم می‌گفت: «تو که مرا کشتی رضا! ما افغانستانیم، تو می‌آیی ایران. می‌آییم ایران، تو برمی‌گردی افغانستان! نمی‌توانی دو روز کنار ما زندگی کنی؟ چقدر ما را عذاب می‌دهی؟!» بالاخره محمدرضا ماندنی شد.

***

اوضاع سوریه نابسامان شده بود و محمدرضا ریزبه‌ریز اخبار مربوط به سوریه را دنبال می‌کرد و مدام شرایط سیاسی آن‌جا را تحلیل می‌کرد. کارهایش عجیب و غریب شده بود. زود می‌رفت و دیر می‌آمد. گاهی حتی یکی دو روز پیدایش نبود. هیچ‌کدام سر درنمی‌آوردیم دارد چه کار می‌کند. نم پس نمی‌داد. یک روز گفت: «جواد! می‌خواهم بروم سوریه، ‌دفاع از حرم بی‌بی زینب.» فکر نکرده ذوق کردم و گفتم: «چه خوب! من هم می‌آیم.» گفت: «راستش دنبال ده نفر نیرو می‌گردیم که راهی بشویم.» با تعجب گفتم: «ده نفر! خب من و تو، دو نفر. هشت نفر دیگر هم پیدا کنیم.» خندید و گفت: «جوادجان! ده نفر آدم زبده و درست و حسابی، نه نیروی صفرکیلومتر. باید بچه‌های قدیمی را پیدا کنم.» منظورش بچه‌هایی بود که با هم توی افغانستان جنگیده بودند. گفتم: «در هر حال من را یادت نرود.» محمدرضا هم‌چنان در تلاطم بود و من پیگیر رفتن‌مان. مدام می‌گفت خبرت می‌کنم. یک‌بار گفت باید فرم پر کنی. گفتم: «خب، از کجا بگیرم؟» گفت: «فرم دست خودم است. مشخصاتت را هم دارم. برایت پر می‌کنم.» یک قطعه عکس از من گرفت و گفت به کارهایت برس تا خبرت کنم.

 

صدایم کرد و گفت: «جواد بیا بنشینیم و مثل دوتا مرد با هم حرف بزنیم.» شستم خبردار شد که چیزی شده. فکر کردم حتما می‌خواهد بگوید کی می‌رویم و چطوری باید برویم. گوشم را دادم به حرف‌هایش.

- ببین جوادجان، خودت که شرایط زندگی ما و مامان و بابا را بهتر می‌دانی. باید یکی مدام مواظب‌شان باشد. تو نیا. بمانی بهتر است.

از کوره در رفتم:

- رضا! تو گفتی مثل دوتا مرد حرف بزنیم. این کار که عین نامردی است! چطور دلت می‌آید من نیایم؟ می‌دانی من از کی منتظرم!؟

یک ساعتِ تمام بالا و پایین کرد تا توجیهم کند، اما هرچه می‌گفت آتش ناراحتی من شعله‌ورتر می‌شد. صدایم را انداختم سرم که: «برو با تشکیلاتت! اصلا نخواستم.» گفت: «پس خیالم راحت باشد! نمی‌‌آیی دیگر؟» با این جمله‌اش از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم. گفتم: «اصلا اگر بگویی بیا هم نمی‌آیم.»

***

با محمدرضا می‌رفتیم سر کار. چند روزی بود که حسین فدایی هم همراه‌مان می‌آمد. از حرف‌های‌شان متوجه شدم قرار است با گروه دوم بچه‌های افغانستانی عازم سوریه شوند. حسین می‌گفت نمی‌تواند توی خانه بماند تا خبرش کنند. خانواده‌ او هم  مخالف رفتنش بودند. این بود که هر روز همراه ما می‌آمد تا روز رفتن‌شان مشخص شود.

سر کار بودیم که با محمدرضا تماس گرفتند. از همان‌جا خداحافظی کرد و بی‌خبر از مادر و بابا رفت سوریه. شب که برگشتیم، مادرم سراغ محمدرضا را گرفت. گفتم: «کاری داشت، رفت تهران.» رنگ از روی مادرم پرید. خیره شد تو چشم‌هایم. تاب نگاهش را نداشتم. سرم را انداختم پایین. گفت: «آره جون خودت! بگو رفت سوریه.»

رفتنش خیلی طول نکشید. چند وقت بعد، با پای آش و لاش برگشت. نُه ماه طول کشید تا کمی رو به راه شد. پایش هنوز خوب نشده بود. لنگ می‌زد که دوباره ساز رفتنش را کوک کرد.

***

از وقتی رفت سوریه، حال و هوایش را حفظ شده بودیم. حالش که به هم می‌ریخت، می‌دانستیم باید برود. بی‌قرار می‌شد و دست و دلش به هیچ کاری نمی‌رفت. همه هوش و حواسش سوریه بود. توی آن نُه ماهی که تهران بود، مدام با ابوحامد در تماس بود. ابوحامد اصرار می‌کرد که برگردد. می‌گفت: «زودتر بیا! کلی کار روی زمین مانده. این‌جا به تو نیاز داریم.» همین حرف‌ها آتش رضا را تندتر می‌کرد. می‌گفت: «وقتی این‌جا هستم حس بیهودگی می‌کنم.»

بعد از آن گاهی بی‌سروصدا می‌رفت و گاهی مادرم را راضی می‌کرد. نمی‌دانم، شاید شرایط روحی مادرم را می‌سنجید. مثلا یک روز صبح آماده شد برود بیرون. مادرم گفت: «کجا به ‌سلامتی؟» گفت: «می‌روم حرم.» مادرم گفت: «پس زود بیا.» محمدرضا چشمی گفت و رفت که رفت. سر از سوریه درآورد. راست می‌گفت، گفت می‌رود حرم ولی نگفت حرم حضرت زینب.

گاهی دوره‌اش می‌کردیم که مثلا به هوای مادر نصیحتش کنیم که دور سوریه رفتن را خط بکشد. همه حرف‌های‌مان را مشتاقانه گوش می‌داد و تایید می‌کرد. می‌گفت:‌ «آره، شما راست می‌گویید.» ما هم ته دل‌مان قند آب می‌شد که خدا را شکر، بالاخره توانستیم پابندش کنیم و نگه‌اش‌داریم. فردایش می‌دیدیم محمدرضا نیست. کجاست؟ خدا می‌داند! کلی پرس‌وجو می‌کردیم، می‌دیدیم بی‌خیالِ آن همه نصحیت، راهی سوریه شده. جبهه سوریه برای محمدرضا حکم آب را داشت برای ماهی. رضا تاب دوری از آن‌جا را نداشت. همان دو هفته‌ای که می‌آمد مرخصی، واقعا حس ‌می‌کردیم پژمرده شده.

***

پنجم محرم بود. قبل از ظهر، خواهرم زینب تماس گرفت و خواست عصری بروم خانه مادرم. گفت حالش خوب نیست. می‌خواست بروم تا یک دوری با هم بزنیم. اوضاع خانه آرام بود ولی ته چشم‌های خواهرم از اضطراب دودو می‌زد. به هزار بهانه، زینب را برداشتم و رفتیم بیرون. تا گفتم چی شده؟ بغضش ترکید. اشک می‌ریخت مثل ابر بهار. ته دلم ریخت. گفت: «داداش مجروح شده. توروخدا یک خبر از دوستانش بگیر. دلم آشوب است.» تماس گرفتم. دوستش گفت: «من هم شنیدم که مجروح شده. دارم می‌روم همان منطقه، یک ساعت دیگر می‌رسم و خبر می‌دهم.» با مهدی هم تماس گرفتم. برای کارهای دانشگاهش رفته بود تهران. مهدی همرزم رضا بود و دوستان زیادی توی سوریه داشت.

گوشم به تلفن بود. اصلا توی حال خودم نبودم. دلهره افتاده بود به جانم. هر ساعت برایم به اندازه یک سال می‌گذشت. حول و حوش یازده شب بود که مهدی تماس گرفت. سلام‌وعلیک هم یادم رفت. هول پرسیدم: «چی شد مهدی؟ محمدرضا چی شده؟» صدایش تاب داشت. می‌لرزید. بریده بریده گفت: «داداش‌رضا شهید شد!» زانوهایم سست شد. بی‌اختیار نشستم روی زمین. حس کردم دنیا را گذاشته‌اند روی شانه‌هایم. آن‌قدر سنگین شده بودم که نمی‌توانستم قد راست کنم. یک آن مادرم آمد توی ذهنم. مادرم که آمد، غصۀ خودم یادم رفت. گفتم: «خدایا! چطور به مامان بگویم!» زینب دوباره تماس گرفت. بغضم را سخت قورت دادم و گفتم: «زینب‌جان، نگران نباش. مجروح شده. وضعیتش هم بد نیست. الان حلب است. می‌فرستندش ایران.»

تا صبح خواب به چشمم نیامد. صبح اول وقت رفتم خانه مادرم. به زینب گفتم: «آبجی، دیشب گوشی‌ام افتاد توی آب. ‌گوشی‌ات را به من قرض بده.» می‌ترسیدم توی گروه‌های تلگرامی، خبر شهادت محمدرضا را منتشر کنند. زینب هم می‌دانست پیگیر حال داداش هستم، بی‌چون و چرا تلفنش را داد.

دوستانش گفته بودند معلوم نیست پیکرش کی برگردد، خانواده‌ات را بی‌تاب نکن.

***

تنهایی، تاب تحمل غصۀ رفتن رضا را نداشتم. از طرفی هم نمی‌توانستم به خانواده چیزی بگویم. روزها و ساعات سختی را تحمل می‌کردم. آن‌قدر سخت که واقعا حس می‌کردم دارم زیر بار این غم، استخوان می‌ترکانم. کم چیزی نبود! برادری را از دست داده بودم که همه دنیایم بود. هم من و هم خانواده‌ام این حس را نسبت به محمدرضا داشتیم. محمدرضا ستون خانه‌مان بود و تکیه‌گاه همه ما و حالا با رفتنش حس می‌کردم پشتم خالی شده است.

مادر بی‌تاب بود و زینب بی‌تاب‌تر. تا پیکر محمدرضا بیاید، هزار بار مُردیم و زنده شدیم. بین شهادت محمدرضا و آمدنش 16 روز فاصله افتاد. 27 مهر شهید شد، 13 آبان تشییعش کردیم.

وقتی آمد، رفتیم معراج دیدنش. روی تابوت را کنار زدند و پیکر نصفه و نیمه‌اش را نشانم دادند. چقدر سخت بود آن لحظات! اجازه ندادند مادر، رضا را ببیند. فقط از روی کفن لمسش کرد و گفت: «پسرم خوش آمدی. بی‌بی‌جان! این شهید را از ما قبول کن.»

مادرم طور دیگری شده بود. محکم شده بود و صبور. فکر نمی‌کردم این‌قدر خوب با محمدرضا مواجه شود. مطمئنم هرچه بود کار خودش بود. محمدرضا بود که دست روی قلب مادرم گذاشت و آرام‌اش کرد.

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد