ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

فرمانده حجت

 

پرونده ویژه پیرامون شهید محمدرضا خاوری یکی از فرماندهان دلاور یگان فاطمیون

حجت، یعقوب، سلیمان یا همان محمدرضا خاوری، چه فرقی می‌کند وقتی می‌دانیم به هر اسمی صدایت کنیم گوش به زنگ ایستاده‌ای؟ اصلا چه فرقی می‌کند ایرانی باشی یا افغانستانی، وقتی حس تکلیفت تمام مرزهای تفاوت قومیتی را در هم می‌شکند؟ یک روز تو را تا ارتفاعات شمال افغانستان راهی می‌کند تا در برابر  طالبان قد راست کنی و یک روز ارتفاعات دیرالعدس و درعا و حلب و تل‌قرین زیر گام‌های استوارت فرش می‌شوند. مطمئنم اگر سن و سالت اجازه می‌داد، خاکریزهای کربلای5 و والفجر8 را هم از قلم نمی‌انداختی. توی این روزهایی که برای‌مان با نام و یاد تو رقم خورد، در کنار تواضع و سادگی بی‌مثالت یاد گرفتیم در دفاع از ارزش‌های انسانی، هیچ مرزی متصور نیست.

حجت عزیز!

این خطوط  ناچیز ما را که این‌بار با نام سرخ و پر‌آوازه تو جان گرفته‌اند و هر لحظه برای‌مان جلوۀ تازه‌ای از بزرگی روح تو را به تصویر می‌کشند از ما بپذیر. وسع کم ماست در برابر روح آسمانی تو.

................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

مهدی خاوری، برادر شهید

خاطره اول

 

رضا، مسئول لجستیک لشکر بود و من توی نیروی انسانی مشغول بودم. فاصله بین واحد لجستیک تا نیروی انسانی نزدیک سه کیلومتر بود. با این حال هر شب این راه را پیاده می‌رفتم تا شام را پیش رضا بخورم. شب‌ها آشپز لشکر برای‌شان غذا می‌پخت. بعد روی زمین یک سفره خیلی بزرگ پهن می‌کردند و رضا همه بچه‌های لجستیک را صدا می‌کرد. مسئول و سرباز و نیروی ساده هم برایش فرقی نداشت. صبر می‌کرد همه جمع شوند. بعد قابلمه را می‌گذاشت کنارش و می‌پرسید: «خب، همه اومدید؟» مطمئن که می‌شد همه آمده‌اند، خودش برای تک‌تک بچه‌ها غذا می‌کشید. حتی یک‌بار دو نفر از بچه‌ها دیر آمدند، همه را نگه‌داشت تا بیایند. وقتی آمدند رضا گفت: «فدای شما بشم! این سفره حرمت داره. تا همه نیایید، هیچ کس غذا نمی‌خوره. سعی کنید از این به بعد زودتر بیاید. »

***

خاطره دوم

 

بار اول که اعزام گرفتم، ناخواسته اعزامم با رضا یکی شد. من اعزام اولی بودم ولی چون از گردان خودمان جا مانده بودم، با اعزام مجددی‌ها که رضا هم جزوشان بود راهی شدم. تا برسیم منطقه، یک آن ازش جدا نشدم. حتی آن دو روزی که توی مقر مدرسه بودیم هم از کنارش تکان نمی‌خوردم. روز سوم، یک دستگاه  هایلوکس آمد مقر. آمده بودند دنبالش. او بدون این که نگاهی به من بیندازد، وسایلش را جمع کرد و سوار ماشین شد. ماشین داشت راه می‌افتاد که خودم را رساندم و گفتم: «داداش، صبر کن برم وسایلم رو بیارم با هم بریم.» اخم ریزی کرد و گفت: «کجا؟» گفتم: «خب، باهات بیام، دم دستت باشم دیگه!» چین غلیظ‌تری توی پیشانی‌اش انداخت و گفت: «برو آقا! با هر گردانی اومدی، با همون می‌ری خط.» گفتم: «داداش! بذار بیام.» آخرش گفتم: «مگه مامان و بابا منو به شما نسپردن؟» گفت: «یعنی چی مهدی؟! این پارتی‌بازی‌ها در مورد من یکی جواب نمی‌ده. داداشِ من هستی، باش. مبادا بشنوم جایی از اسم من و نسبتی که با هم داریم سوءاستفاده کردی!» دیگر رضا را ندیدم.

اعزام شدیم خط. ماموریت‌مان که تمام شد می‌خواستم برگردم دمشق که ماشین آمد دنبالم. راننده‌اش گفت: «شما برادر آقاحجتی؟» گفتم: «بله.» گفت: «حاج‌حیدر1 منو فرستاده دنبال شما.» می‌خواستیم راه بیفتیم که یکی از بچه‌های محور آمد سراغم. گفت: «آقاحجت هر شب ساعت ده تماس می‌گرفت و حال‌ات رو از ما می‌پرسید. بعد هم تاکید می‌کرد که بین تو و بقیه بچه‌ها فرقی نذاریم.» رضا به‌شان گفته بود مهدی هم یکی است مثل بقیه نیروها. مبادا به واسطه نسبتش با من، با او کنار بیایید یا به او ارفاق کنید!

توی دلم ذوق کردم که رضا هوایم را دورادور داشته. رفتم دمشق  مقر فرماندهی. رضا آن‌جا بود. همان‌جا به من گفت: «مهدی! تا جنگ رو از نزدیک لمس نکنی و سختی بچه‌هایی رو که رو در روی دشمن می‌جنگند با گوشت و پوست خودت حس نکنی، نمی‌تونی در جایگاه یه خادم براشون از دل و جون کار کنی.»

***

رضوان، همرزم شهید

یادم نمی‌آمد از کی توی خط بودم. حسابی رس‌ام کشیده شده بود و خسته و کلافه بودم. حاجی آمد سرکشی. گزارش خط و شرایط  را می‌دادم که بی‌هوا پرسید: «چقدر خسته به نظر میای! می‌خوای بفرستمت مرخصی؟» از خداخواسته گفتم: «آره حاجی! باور کن یادم نیست از کی این‌جام .دیگه کم آوردم.» حاجی مکثی کرد و در جوابم گفت: «خب اگه بفرستمت بری، کسی رو ندارم جات بذارم. تو بری، این‌جا لنگ می‌مونه.» حرف حاجی تمام نشده بود که سروکله حجت پیدا شد. انگار خدا او را رساند. قرار شد جایگزین من شود، من برگردم عقب. حجت گفت: «حالا که قراره خط رو ازت تحویل بگیرم، بذار برم دفتر و دستک‌ام رو بیارم.» گفتم: «دفتر و دستک می‌خوای چی کار؟! این خط، این هم نیروها!» بی‌توجه به حرف من رفت و کمی بعد برگشت.

آمار ریزبه‌ریز همه چیز را از من گرفت. بعد هم همراهم راه افتاد توی خط. سنگر به سنگر، آمار نیروها و تجهیزات‌شان را می‌گرفت. کلافه شده بودم. گفتم: «ای بابا، حجت! این چه کاریه آخه؟! همه چیز مشخصه دیگه! این‌طور که تو داری آمار می‌گیری، خدا می‌دونه چند روز طول بکشه مشخصات این همه آدم رو ثبت کنی.»

چند وقت بعد که از مرخصی آمدم، دنبال یکی از نیروها می‌گشتم. از هر کس می‌پرسیدم، خبر نداشت. می‌دانستم آمده منطقه ولی انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. یاد حجت افتادم. با خودم گفتم با شیوه‌ای که حجت کار می‌کند حتما می‌داند این بنده خدا کجاست. حدسم درست از آب درآمد. از حجت که پرسیدم، اطلاعات کامل نیرو، محل استقرار و حتی تجهیزاتی را که گرفته بود می‌دانست. بعد از آن، هر کس را که پیدا نمی‌کردیم توی دفتر و دستک حجت دنبالش می‌گشتیم.

***

ابوزهرا، همرزم شهید

از وقتی رفته بودم منطقه، چندبار اسم حجت را از دهان فرماندهان فاطمیون شنیده بودم. همه‌جا ذکر خیرش بود. خیلی دوست داشتم ببینمش. یک‌بار توی محوطه، یکی از بچه‌های لشکر را دیدم. کم‌کم سر حرف‌مان باز شد. ازش پرسیدم: «شما این‌جا چی کار می‌کنی؟» گفت: «همه کاری می‌کنیم. نون، آب، چایی، پتو، پوتین، لباس، تجهیزات، همه‌جوره در خدمتیم.» از شیرین زبانی‌اش خوشم آمد. گه‌گاه می‌دیدمش و سلام و احوالپرسی می‌کردیم.

پایم مجروح شده بود و بیمارستان بستری بودم که آمد عیادتم. حالم را صمیمانه پرسید. انگار که برادر بزرگ‌ترم باشد، لحنش همان‌قدر گرم بود. گفتم: «خوبم ولی پام خیلی درد می‌کنه.» دستی به پایم کشید و گفت: «این پا سرما خورده، گرمش کنی بهتر می‌شه.» شال آبی رنگی دور گردنش بود. همان را باز کرد و بست به پایم. واقعا پایم خوب شد. بعدها شناختمش. آن نیروی بی‌ادعا حجت بود؛ مسئول لجستیک لشکر که اسمش از دهان فرماندهان و نیروهای قدیمی نمی‌افتاد و از خلوص و شجاعتش حرف‌ها داشتند.

***

شهید سیدمصطفی صدرزاده، فرمانده دلاور گردان عمار لشکر فاطميون

بچه‌ها دورتادور اتاق نشسته بودند. حجت هم پایین اتاق، روی تشک نشسته بود و مثل همیشه مشغول سر به سر گذاشتن با بچه‌ها. عطر به دست، راه افتادم توی اتاق. به همه عطر زدم تا رسیدم به حجت. همین که دستم را دراز کردم، دوتا دستش را حایل کرد و خیلی جدی گفت: «نه! نه! به من عطر نزنی‌ها!» گفتم: «حجت! بذار به‌ات عطر بزنم دیگه!» حرف قبلش را تکرار کرد، کوتاه هم نیامد. گفت: «ببین سید، تو به هر کی عطر زدی شهید شده. به من عطر نزن!» اتاق از شوخی و خنده بچه‌ها رفت رو هوا. نگذاشت به‌اش عطر بزنم ولی نمی‌دانم چرا شهید شد.

***

ابورقیه، همرزم شهید

پادگان امام حسین دمشق مستقر بودیم. من مسئول خرید پادگان و مایحتاج بچه‌ها بودم. حجت آمد سراغم و گفت  فلانی برو یک ورق کالک بخر بیار. گفتم: «چی؟!» راستش تا به حال اسم چیزی را که حجت می‌خواست نشنیده بودم. گفتم: «ورق کالک چیه؟» گفت: «برو، خودت متوجه می‌شی.» حس کنجکاوی‌ام حسابی کار افتاده بود. گفتم: «حجت! بگو چیه دیگه؟ نکنه منو سر کار گذاشتی؟ نرم درِ مغازه، عرب‌ها مسخره‌ام کنن! اول بگو چیه، بعد می‌رم.» کمی  توضیح داد. رفتم سمت شهر. اولِ بازار که رسیدم اسمش را فراموش کرده بودم. کلی به مغزم فشار آوردم تا یادم آمد. رفتم با اعتماد به نفس کامل، مثلا عربی گفتم: «حبیبی! بیتی2 ورق الکالک.»

از جمله‌ای که گفتم خودم خنده‌ام گرفت. فقط حبیبی عربی بود و بقیه فارسی. از هر کس سوال کردم گفتند: «ماشو الکالک؟» گفتم: «ای بابا! حبیبی! بیتی ورق الکالک.» فروشنده‌های سوری چشم‌های‌شان چهارتا می‌شد و زل می‌زدند به من.

هرجا رفتم، نه آن‌ها زبان مرا می‌فهمیدند، نه من زبان آن‌ها را. هر دفعه که از مغازه‌ای ناامید می‌شدم، تو دلم فقط بد و بیراه می‌گفتم. رسیدم پادگان. تا دیدمش گفتم: «حجت‌جان! منو سر کار می‌ذاری؟ خدا بگم چی کارِت کنه!» هرچه من عصبانی بودم، حجت آرام بود. گفت: «باشه، اشکالی نداره. ناراحت نباش.» بعد هم خودش رفت و از شهر خرید و آورد. بعدها فهمیدم حجت به واسطه کار چند ساله‌اش در واحد اطلاعات و عملیات، یک نیروی خبرۀ اطلاعات و شناسایی است که ریز و درشت مواضع عملیات را روی همان ورق کالک که مخصوص نقشه‌کشی بود پیاده می‌کرد.

***

یونس احمدی، همرزم شهید

حجت از منطقه آمده بود مرخصی. با چند نفر از دوستانش و رزمنده‌های فاطمیون که او را می‌شناختند به دیدنش رفتیم. بحث و صحبت‌های زیادی بین دوستان رد و بدل شد و حجت با حوصله گوش ‌داد. یکی از بچه‌ها زد به شوخی که: «حجت! ماشاءالله شما با این هیکل درشت و اضافه وزنت وقتی شهید بشی تابوتت خیلي سنگین می‌شه، دوستان اذیت می‌شن برای مراسم تشییع پیکرت.» حجت با لبخندی پر از معنا گفت: «غصه نخورین، همه اینا رو آب می‌کنم.»

وقتی شب وداع می‌خواستند پیکر حجت را از مسجد بیرون بیاورند، ناگهان حس کردم حجت صدایم می‌کند که فلانی بیا! خودم را به تابوتش رساندم. دستم به تابوت رسید و با یکی از بچه‌ها آن را داخل آمبولانس گذاشتیم. تابوت آن‌قدر سبک بود که ناخودآگاه یاد لبخند پرمعنا و جملۀ آن روز حجت افتادم.

 

پی‌نوشت

1.حاج‌حیدر فرمانده تیپ فاطمیون

2. در گویش دری به معنای بده

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد