ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

سجده بر خون

درباره شهید سیدکاظم کاظمی

بعد از یک تابستان گرم در آرادان گرمسار، هوا کم‌کم رو به خنکی می‌گذاشت. مادر 9 ماهی می‌شد که منتظر بود. آن شب، آرامش عجیبی داشت. ایستاد و نگاهش را از باغچه به طرف آسمان کشید.

ـ چقدر عجیبه خدایا! آسمون اومده پایین، درست بالای سرم! چه پرستاره هم هست! ستاره‌های روشنِ روشن. چه چشمک‌هایی می‌زنن...!

ذوق و شوق عجیبی سراپای او را گرفت. توی همان شادی و سرزندگی گفت: «یا امام رضا! من بچه‌ام رو صحیح و سالم از تو می‌خوام. مولاجان! خودت می‌دونی که من توی این مدت، هیچ‌وقت بی‌وضو نبوده‌ام. خودت می‌دونی که لقمه‌ای هم غیر از نون حلالی که از دستای سیدعلی‌نقی تو خونه اومده نخورده‌ام. چشمم به دستای مهربون توست. امیدم رو ناامید نکن.»

قطرات اشک از گونه‌های مادر روان شده بود. فردای آن شب در اول شهریور 1336 صدای نوزادی در حیاط پیچید. نامش را «سیدکاظم» گذاشتند. سیدکاظم شش سال بعد به همراه خانواده به گرگان نقل مکان کرد.

***

اوایل دهه 50، حزب رستاخیز فعالیت خود را گسترش داده بود. عوامل حزب در راستای تحکیم پایه‌های رژیم پهلوی با حضور در بین دانش‌آموزان از آنان برای جانبداری از حزب امضا می‌گرفتند. یک روز در دبیرستان برای حزب رستاخیز گرگان امضا جمع می‌کردند. آن روز هر کاری کردند نتوانستند سیدکاظم را به امضا وادار کنند. از همان زمان، او به یکی از سوژه‌های ساواک تبدیل شد.

سیدکاظم پس از گرفتن دیپلم ریاضی در سازمان تربیت بدنی مشغول به کار شد. روزهایی که تهران بود، قبل از برگشتن به گرگان به بهانه‌هایی خود را به حوزه‌های علمیه و مراکز مبارزان انقلابی در تهران یا قم می‌رساند. یک محموله از مجلات، کتاب‌ها و یا اعلامیه‌های انقلابی و نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) را تحویل می‌گرفت و به انقلابی‎های گرگان می‌رساند.

در سال 1352 کتابخانه‌ای در منزل به نام «حُر» داشت که کتاب‌های مذهبی ممنوعه از نظر نظام شاهنشانی را در آن نگه‌می‌داشت که جوانان دیگر هم از آن‌ها استفاده می‌کردند. کتاب‌هایی مانند حکومت اسلامی، رساله امام خمینی و زندگی‌نامه ائمه اطهار علیهم‎‌السلام.

هروقت دوستان و فامیل به او خطر گرفتار شدن به دست ساواک را هشدار می‌دادند، محکم به بازوی خود می‌زد و می‌گفت: «من این بازو رو همین‌جوری که پرورش ندادم! می‌خوام اون رو صرف اسلام کنم. حاضرم در راه دینم حتی شکنجه هم بشم.» بالاخره یک بار عوامل ساواک به منزل سیدکاظم یورش بردند و او را دستگیر کردند. اختناق و استبداد عجیبی حاکم بود. ساواک در مسایل سیاسی، به هیچ کس اجازه نفس‌کشیدن هم نمی‌داد.

وقتی در سال 1355 در دانشگاه قبول شد، ساواک مانع ادامه تحصیلش شد، اما او دست‌بردار نبود. حتی به وزیر فرهنگ نامه نوشت که حق من ضایع شده. وزیر فرهنگ جواب داد: «آقای کاظمی! اگه می‌خوای پول دربیاری، توی این مملکت راه‌های زیادی هست ولی برای ادامه تحصیل، من پیشنهاد می‌کنم بری خارج.»

 

با جلوگیری از ادامه تحصیل سیدکاظم، پدرش گفت: «هرطور شده، حتی با فروش خونه و ماشینم، تو رو می‌فرستم خارج.» کار سفر خارج سیدکاظم جور شد. قرار شد به آمریکا برود. خانواده در حال آماده‌ کردن وسایل سفر سیدکاظم در گرگان بودند که یکی از بستگان از تهران خبر داد:«سیدکاظم الان تو زندانه. ساواکی‎ها گرفتنش.»

آب سردی روی تن همه ریخته شد. زندانی شدن سیدکاظم می‌توانست برنامه‌های تحصیل و زندگی او و خانواده‌اش را به هم بزند. او مدت 10 روز در کمیته ضد خرابکاری تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفت. ساواکی‌ها وقتی نتوانستند مدرکی به دست بیاورند آزادش کردند.

پدر و مادر برای دیدن او به تهران رفتند. پدر در حالی که از دیدن پسرش شاد بود در گوشش گفت: «پسرم! تو خیلی باید مواظب خودت باشی و توی این گیرودار نباید با ساواک درگیر بشی.» سیدکاظم که پس از زندان احساس استقامت و توان بیش‌تری می‌کرد، مهربان گفت: «پدرجان! از حرف شما ممنون ولی یه چیزی نمی‌ذاره من ساکت بشینم و این همه ظلم و جور طاغوت رو تماشا کنم، اونم وظیفه شرعی منه.»

بالاخره برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک به آمریکا رفت. در دوران مبارزات انقلاب، سیدکاظم برای تقویت روحیه و مقاومت خانواده و فامیل توصیه‌های قابل توجهی در نامه‌هایش خطاب به آنان داشت. در فعالیت‌های انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا فعالیت می‌کرد و مسئول انجمن اسلامی یکی از ایالت‌ها بود. در تظاهرات ضد پهلوی شرکت داشت و اعلامیه‌های انقلابی و نوارهای سخنرانی امام(ره) را در خارج پخش می‌کرد. به همین دلیل دو بار توسط پلیس آمریکا دستگیر شد.

او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بلافاصله درس را رها کرد و در اسفند 1357 به کشور بازگشت. سیدکاظم در فروردین 1358 به  عضویت سپاه پاسداران درآمد و در اشغال لانه جاسوسی آمریکا حضور داشت.

 

***

با خانم مصلایی در بهشت‌زهرا قدم می‌زد. عمدا او را به این محل آورده بود؛ گلزار شهدای انقلاب.یکباره ایستاد و با همان چهره‌ مصمم و جدی و با اشاره به قبر شهدا به خانم مصلایی گفت: «می‌دونی! خیلی حیفه که آدم تو این برهه از زمان به مرگ طبیعی بمیره. دلم می‌خواد اولین دعای همسرم برای من، دعا برای شهادتم باشه. من تصمیم گرفتم راه این شهدا رو ادامه بدم. اگه روزی خدا توفیق شهادت رو نصیبم کرد، من رو همین‌جا دفن کنین. حالا اگه شما این شرط رو برای ازدواج‌مون قبول داری بگو.»

خانم مصلایی که با روحیات سیدکاظم آشنا بود و از مدت‌ها قبل خود را برای این مسایل آماده‌ کرده بود، موافقت خود را برای زندگی جدید با سیدکاظم اعلام کرد.

حاصل ازدواج او در سال 1360دو دختر بود. او تاکید داشت که فرزندانش در راه اسلام و خط شهادت باشند.

***

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، برخی گروهک‌ها و جریانات که به حاکمیت دین و قرآن راضی نبودند، برنامه‌های پنهانی را سازماندهی می‌کردند. و با سوءاستفاده از فضای آزاد کشور، دست به توطئه و ترور می‌زدند. با گسترش موج ناامنی، آینده‌ انقلاب و کشور در ابهام بود. بدون یک تشکیلات اطلاعاتی و امنیتی منسجم و قوی، مبارزه با گروهک‌ها امکان نداشت. گروهک‎هایی که هرکدام به یک قدرت خارجی یا جریان معاند وابسته بودند.

سیدکاظم پس از ماموریت کردستان همراه با عده‌ای از همرزمانش در سپاه، واحد اطلاعات را پایه‌ریزی کرد که بعدا برخی از سازمان‌های اطلاعاتی کشور از آن مشتق شدند. در این واحد، مسئولیت مقابله با گروهک‌های چپ‌گرا به عهده‌ او بود. با گروهک‎های الحادی آشنایی داشت و برای کشف روابط پنهان و تاکتیک‌های عملیاتی‌شان تلاش بسیاری می‌کرد. تاکتیک‌هایی که منجر به تخریب افکار جوانان، جدایی آن‌ها از دین و مردم و به کارگیری‌شان در مقابل انقلاب اسلامی می‌شد. این‌ها همۀ توان و وقت سیدکاظم و همکارهایش را می‌گرفت، طوری که ماه به ماه هم نمی‌توانستند به خانواده‌های‌شان سر بزنند. بعد از ضربه به گروهک‌ فرقان، نوبت فداییان خلق، رنجبران و... رسیده بود. پس از مدتی، واحد اطلاعات سپاه توانست با عملیات اطلاعاتی، این گروهک‌ها را از درون متلاشی کند. در آخرین حلقه از ضربات کاری بر گروهک‌های چپ، نوبت به حزب توده رسید. حزبی که سابقه‌ تشکیلاتی طولانی در کار حزبی و اطلاعاتی داشت. این حزب هم بالاخره از صحنه سیاسی کشور حذف شد.

سیدکاظم مدتی به سمت معاونت سیاسی-امنیتی استاندار سیستان‌وبلوچستان منصوب شد و به مبارزه با اشرار و قاچاقچیان پرداخت. او پس از حدود دو سال مجددا به سپاه بازگشت.

***

با شروع جنگ، سید آرام و قرار خود را از کف داد. می‌گفت:«سیر و سیاحت مومن جبهه است.»

قایقدر سحرگاه دوم شهریور سال 1364 از میان آبراه‎ها در حال حرکت بود. هفتم ماه ذیحجه، سالروز شهادت امام محمدباقر علیه‌السلام بود و سیدکاظم به همراه فرمانده تیپ اطلاعات و چند تن از رزمندگان در حال بازدید از منطقه عملیاتی طلاییه بودند. سیدکاظم وارد بیست و نهمین سال زندگی‎اش شده بود، با کوله‌باری سنگین از تجربه‌های سیاسی، اطلاعاتی و اجرایی. انفجار گلوله‌های توپ هر از گاهی آب‌های منطقه را زیر و رو می‌کرد و ترکش‌های آن در اطراف فرود می‌آمدند. قایق هم‌چنان در مسیر آبراه به جلو حرکت می‌کرد.

با توجه به مسئولیت‌های سید، برخی دوستان صلاح نمی‌دانستند به خطوط مقدم جبهه بیاید، اما در پاسخ آنان ‌گفته بود:«اگه انسان شرایط رو با چشم خودش ببینه، بهتر می‌تونه تصمیم‌گیری کنه تا این که روی کاغذ براش توضیح بدن.»

بارش گلوله‌های توپ دشمن هم‌چنان ادامه داشت. صدای تیزِ حرکت ترکش‎های توپ از بالای قایق شنیده می‌شد. ناگهان یک ترکش به سر سیدکاظم خورد. در همان حالت از جای خود بلند شد و وسط قایق ایستاد. خون داشت از سرش سرازیر می‌شد. دست‌هایش را به حالت دعا به آسمان بلند کرد. لب‌هایش به ذکر خدا مشغول شد و چهره‌اش برافروخته. همراهانش ناباورانه نگاهش می‌کردند و کاری از دست‌شان برنمی‌آمد. ثانیه‌ها به سرعت می‌گذشتند. این عضو شورای عالی سپاه پاسداران، آرام به داخل قایق به سجده رفت و دیگر برنخاست.

***

شبانه از گرگان به سمت تهران حرکت کردند. پدر و مادر سیدکاظم نفهمیدند چطور این مسیر طی شد. صبح در معراج شهدا، مادر را بالای سر شهیدش بردند. چهره‌ سیدکاظم آرامِ آرام به نظر می‌رسید، درست مثل آن‌موقع‌ها که در منزل به خواب فرومی‌رفت. مادر رویش را بوسید. به آرامی دو دست سیدکاظم را روی سینه‌ او گذاشت. به یاد شانزده سالگی پسرش افتاد؛ آن وقتی که به او گفته بود «اگر به راه اسلام نرفتم، شیرت را حلالم نکن.» با او به درددل نشست: «مادرجان، سلام. خوشا به حالت! تو دِینت رو به اسلام و انقلاب ادا کردی. شیرم حلالت پسرجان!»

به چهره‌ سراسر نور سیدکاظم نگاه ‌می‌کرد. ناگهان دید لب او به لبخند باز شد. مادر ابتدا باور نکرد. فکر کرد به خیالش رسیده که پسرش به روی او می‌خندد. وقتی به اطرافیان نگاه کرد آن‌ها هم از این لبخند در بهت و حیرت بودند.

سیدکاظم پس از سه روز در عید قربان تشییع و در قطعه 24 بهشت‌زهرا(س) آرام گرفت.

 

 

 

 

وصیت‌نامه

باید مصایب بی‌شمار را با قدرت و عظمت پشت سر نهاده و با قدم‌هایی استوار به سوی آینده به پیش رویم که آینده ما و کشورمان به قدم‌های استوار نیازمند است و مصایب و مشکلات نیز فراوان است. یک روز دست حوادث، 25 هزار نفر را می‌کشد(اشاره به زلزله طبس) و روز دیگر دست جنایت، پنج هزار نفر را به خاک و خون می‌کشد(اشاره به 17 شهریور). هر روز صفیر گلوله‌ای و نشان قلبی و آخر آهی، اما سپیده‌دم نزدیک است که «الیس الصبح بقریب».

گذشته‌ها را فراموش کرده و با تلاش و استقامت قدم در راه آینده بگذاریم. آینده‌ای که قدم‌های اولیه‌اش برداشته شده و همانند بهمن، با سرعت زیاد به سوی  آزادی و  استقلال رهسپار است و هر آن، به آن موج عظیم افزوده می‌شود. به قول امام در این زمان باید مصایب شخصی را کنار گذاشت که مصیبت‌های عظیمی همه ما را فرا گرفته است. از هیچ کمکی چه مالی، جانی، حرفی، قلمی و قدمی دریغ نفرمایید که در راه خداست و حتما محاسبه خواهد شد. مطمئن باشید اگر چیزی را در راه خدا دادید گم نخواهد شد بلکه مضاعف شده و بازگشت داده خواهد شد.

مردم را وصیت می‌کنم به پیروی مطلق از حضرت امام خمینی روحی فداه.

مردم! بدانید امام خمینی بر حق است. او وارث 1400 سال رنج، زحمت، شلاق، شکنجه، تبعید و اعدام شیعیان است.

آن مرد خودساخته به خدا رسیده. آن مرد تکیه ‌زده بر مسند حضرت محمد(ص). قدرش را بدانید و از او تبعیت کنید. مبادا او را تنها بگذارید! اگر دنیا و آخرت را می‌خواهید از راه امام که همان راه الله و اولیاءالله است پیروی کنید. من افتخار می‌کنم که سرباز کوچک روح‌الله می‎باشم. امیدوارم او در آخرت ما را شفاعت کند. تمام عمرم فدای یک لحظه عمر امام.

صحبتی با مسئولین، دولتیان و مجلسیان:

شما را به خدا قسم‌تان می‌دهم، به خون پاک شهدای عزیزتان و به عظمت و عزت حضرت امام، مبادا لحظه‌ای از یاد مستضعفان و محرومان غافل شوید! تمام سعی‌تان را برای بهبود زندگی این مردم عزیز و بی‌نظیر بگذارید، مبادا طرز زندگی‎ و رفتارتان غیر از وضعیت قبل از انقلاب بشود، مبادا چون طاغوتیان بشوید که اگر این‌گونه بودید شهدا در قیامت جلوی‌تان را خواهند گرفت.

دوستان! تشکیلات اسلامی را بر پا کنید. تشکیلاتی تحت رهبری مستقیم روحانیت و ولی فقیه و از راه فقه و حوزه بیرون نروید.

در مورد فرزندانم از همسرم و پدر و مادرم می‌خواهم که در تربیت آن‌ها کوشا باشند. آن‌ها باید فرزند دلاور اسلام بشوند. همسرم! اگر غیر از راه اسلام رفتند، شیرت را به آن‌ها حرام کن. آن‌ها باید در خط شهادت باشند.

تنظیم: ملیحه صادقی

به کوشش ستاد کنگره بزرگداشت سرداران و سه هزار شهید استان سمنان

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد