ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

حاج عمار

در میان حجم انبوه صفحات تولید شده در عرصه پایداری، نوشتن و خواندن از شهدای مدافع حرم رویای شیرینی است که طعمش را همگان نمی‌چشند. روایت لحظات ناب عاشقی این فرزندان امام خامنه‌ای که بی‌چشم‌داشت، دل از خانواده و وطن کندند و برای پاسداری از حرم عقیله بنی‌هاشم راهی خاک سوریه شدند، ناخودآگاه دل را تا پشت گره‌های ضریح بی‌بی زینب(س) می‌کشاند.

شهید محمدحسین محمدخانی فرمانده تیپ سیدالشهدا(ع) یکی از همین عزیزان است. یکی از فداییانی که لذت همراهی با سر و همسر و کودک خردسالش را به‌راحتی با غیرت حفاظت از خط مقاومت معاوضه کرد و مزدش را به بهترین حالت ممکن گرفت. حلب شد سکوی پرواز او و 16 آبان سال 94 شد روز عروجش...

.................................................................................................................................................................................................................

کتاب «حاج عمار» که سال 95 توسط فاطمه دوست‌کامی نوشته شد و در انتشارات جنات فکه به چاپ رسید، بخشی از خصوصیات فردی و رشادت‌های این شهید بزرگوار را به تصویر کشیده است. مطالعه این اثر را به شما پیشنهاد می‌کنیم.

 

... تقریبا حدود سه ماه پیش، آمدیم به منزل جدیدمان. چند روز قبل از اسباب‌کشی، با پدر حسین آینه و قرآن آوردیم این‌جا. توی خانه که بودیم تفالی به قرآن زدم، اما آیه‌ای آمد که دلم ریخت. آیه، آیه «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» بود. آیه‌ای که در آن از شهادت بندگان مومن خدا و به انتظار نشستن برخی دیگر صحبت می‌کرد. تا چشمم به این آیه افتاد، ناخودآگاه یاد سی سال پیش افتادم. سر قضیه ازدواج من و حاج‌آقا، خانواده‌ام موافقت نمی‌کردند. حاج‌آقا اهل تهران بود و ما یزدی بودیم. برای پدر و مادرم خیلی مهم بود که دامادشان یا از فامیل باشد یا لااقل از هم‌شهری‌های‌شان. حدود یک سال رفت و آمد خانواده حاج‌آقا به خانه‌مان طول کشید تا بالاخره پدر و مادرم راضی شدند. ماجرای رضایت‌شان هم برمی‌گردد به یک استخاره. سال 61 که پدر و مادرم رفته بودند حج، در آخرین روزی که برای وداع به بیت‌الله رفته بودند، با روحانی کاروان‌شان روبه‌رو می‌شوند و از ایشان می‌خواهند که استخاره‌ای برای‌شان بگیرد. آن بنده خدا هم استخاره را می‌گیرد و به پدر و مادرم می‌گوید: با این که از نیت‌تان خبر ندارم، اما می‌دانم که این استخاره برای ازدواج است. خیلی هم خوب آمده. با این مسئله موافقت کنید چون ثمره این ازدواج، فرزندان صالحی هستند که خدمات زیادی به اسلام و مسلمین می‌کنند.

حاج‌آقا متوجه حالم شد و گفت: چی شده؟ ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم: نمی‌دانم قرار است کدام‌تان شهید شوید، شما یا محمدحسین؟!  انگار خدا داشت کم‌کم آماده‌ام می‌کرد. داشت نشانه‌هایی برایم می‌فرستاد تا بدانم خبرهایی در راه است.

گذشت تا روز شهادت محمدحسین. شب قبل از شهادتش، با یکی از مسئولان منطقه تماس گرفتیم. می‌خواستیم ببینیم بالاخره محمدحسین کی می‌آید. به‌مان گفت: کسی جای محمدحسین آمده، محمدحسین هم دارد او را نسبت به منطقه توجیه می‌کند. دیگر ان‌شاءالله امروز و فرداست که بیاید. بماند که دیگر خودش نیامد و او را برای‌مان آوردند.

خبر شهادتش را که شنیدم حالم خیلی خراب شد. با این که می‌دانستم راهی را رفته که آگاهانه انتخابش کرده و شهادت، موضوع غیرقابل انتظاری نبود، اما این که دیگر او را نمی‌بینم و صدای خنده‌ها و شوخی‌هایش را نمی‌شنوم، تحمل واقعیت را برایم سخت می‌کرد. به لطف خدا، خیلی زود خودم را پیدا کردم. طوری که یک ساعت بعد از مطلع شدن از شهادتش، هم خودم نماز شکر خواندم و هم به بقیه گفتم بخوانند.

 

نویسنده: حسن احیایی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد