ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

میزبان جبهه ها

کتاب «میزبان جبهه‌ها» مجموعه خاطرات سرداران و فرماندهان تدارکات و پشتیبانی سپاه است که توسط «زهرا عابدی» تنظیم و تألیف شده است. در خاطرات مختلفی که به فراخور شرایط متفاوت جنگ حادث شده و در این اثر آمده، فرآیند بلوغ لجستیک سپاه به خوبی مشهود است.

ساده‌نویسی این خاطرات که منجر به در ذهن ماندن آنها می‌شود، کمک‌ زیادی به درک اصل و محتوای خاطرات کرده است. فرق نمی‌کند از چه سن و صنفی هستی، همین که دلت برای خاطرات این روزهای دوست‌داشتنی بتپد، بی‌تردید صفحه‌صفحة «میزبان جبهه‌ها» لحظه‌های ناب و به یادماندنی را برایت رقم می‌زند؛ چه آنها که از زبان بزرگان تدارکات و پشتیبانی مثل محسن رفیق‌دوست و محمود احمدپور روایت شده و چه آنها که از قول زنان ایثارگر و مدافع این مرز و بوم هستند.

«میزبان جبهه‌ها» در ۱۴۳ صفحه و به سفارش کنگره سرداران و ۴۰۰۰ هزار شهید تدارکات و پشتیبانی سپاه در مؤسسه فرهنگی هنری جنات فکه به سرانجام رسیده است. شما را میهمان یکی از این خاطرات می‌کنیم:

… از چند روز قبل از شروع عملیات ثامن‌الائمه، شهید کلاهدوز که فرماندهی عملیات را به عهده داشت با من تماس گرفت و گفت: اگه بتونی هزار تا تفنگ ژ۳ به من بدی، من هم هزار نفر بیشتر رو تو عملیات شرکت می‌دم و بهتر می‌تونم کار رو اداره کنم.

در انبار تهران،‌ حدود دویست تفنگ بیشتر نبود. از کمیته‌های دیگر هم کمک خواستم و اسلحه‌های‌شان را گرفتم، اما باز هم کافی نبود. رفتم لجستیک ارتش و از آنها اسلحه خواستم. آنها هم گفتند فقط با اجازه بنی‌صدر این کار را می‌کنند.

بنی‌صدر آن زمان رفته بود دزفول تا در جلسه‌ای با حضور افسران ارتش شرکت کند. آن زمان راننده نداشتم. خودم نشستم پشت فرمان و تا دزفول و یک‌سره راندم. وقتی رسیدم آن‌جا، هنوز بنی‌صدر در جلسه بود. یک ساعتی معطل شدم تا جلسه‌شان تمام شد. جلو رفتم و بعد از سلام و علیک گفتم: لطفاً حواله هزارتا ژ۳ رو به من بدید تا برم و از صنایع دفاع تحویل بگیرم.

بنی‌صدر با آن چشمان بی‌حالتش نگاهی به من انداخت و گفت: برو از اربابت بگیر!

از جوابش یکه خوردم، گفتم: یعنی چی؟ ارباب من کیه؟ گفت: بهشتی و خامنه‌ای و رفسنجانی. برو از آنها بگیر.

از این همه صراحتش متعجب شدم. خنده‌ای کردم و گفتم: بله، درست؛ اون‌ها ارباب من هستن، اما فرمانده کل‌قوا، تویی و اسلحه و مهمات در اختیار توست. اگر دست تو نبود که این‌جا نمی‌اومدم. ما می‌خوایم عملیات کنیم و فرمانده عملیات هم از من سلاح خواسته، زودباش دستورش رو بده.

چشم‌هایش را گرد کرد و با عصبانیت گفت: نمی‌دم.

برایم رفتارش قابل هضم نبود. این را گفت و رفت سوار جیپش شد. رفتم خوابیدم زیرچرخ‌های جیپ. گفتم: تا حواله رو ندی از جام جم نمی‌خورم.

بنی‌صدر هم یک کاغذ برداشت و حواله را نوشت و امضا کرد.

خوشحال حواله را گرفتم و با این‌که خیلی خسته بودم، اما بدون توقف تا تهران راندم و مستقیم رفتم زاغه مهمات ارتش. نامه را نشان آنها دادم. خیلی خونسرد به من گفتند: آقای رئیس جمهور تماس گرفتن و گفتن که چیزی به شما ندیم.

انگار یک سطل آب یخ رویم خالی کردند. می‌خواستم فریاد بزنم، اما دیدم با داد و هوار کشیدن کاری نمی‌شود کرد. از عصبانیت سرخ شده بودم. صبرم دیگر لبریز شده بود. رفتم و تریلی‌های تدارکات را دنبال خودم آوردم. یکی از آنها با سرعت جلو رفت و پلمپ انبار را شکست. همة‌تریلی‌ها‌ وارد شدند و به جای هزار اسلحه، سه هزار ژ۳ و سیصد تیربار، شماره‌برداری کردیم و بار تریلی زدیم. ارتشی‌ها هم عقب ایستاده بودند و فقط ما را تماشا می‌کردند…

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد