ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

دولتمردان شهید (به مناسبت 8 شهریور سالروز شهادت شهیدان رجایی و باهنر)

رجايي از زبان رجايي

من، محمدعلی رجایی در سال 1312 در قزوین در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. پدرم پیشه‌ور بود و در بازار، مغازه خرازی داشت. در چهار سالگی او را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادر و برادرم افتاد. برادرم در آن موقع 13 سال داشت. طبق معمول و مثل همه كودكان به دبستان رفتم، درسم را ادامه دادم و موفق به اخذ مدرک ششم ابتدایی شدم. بعد از آن به کار در بازار پرداختم. متناسب با سنم شاگرد بودم. شاگردی را از مغازه دايی‌ام که او هم خرازی داشت شروع کردم. حدود 14 سالگي، قزوین را به قصد تهران ترک كردم. در تهران، ابتدا در بازار آهن‌فروشان به شاگردی مشغول شدم و مدتی را هم به دستفروشی گذراندم. بعد از مدتی دستفروشی، رفتم به تیمچه «حاجب‌الدوله». آن‌جا هم چند جایی شاگردی کردم و مجددا

به دستفروشی رو آوردم که مصادف شد با دوران حکومت رزم‌آرا.

 

 

 

 

 

جهنمي به نام ساواك

آن سال که من کمیته را می‌گذراندم، واقعا جهنمی بود. 20 روز تمام مرا می‌زدند. ساواک خیلی انتظار داشت که از من اطلاعات زیادی به دست بیاورد. هیچ مسئله‌ای را عنوان نمی‌کردند. فقط مي‌گفتند حرف بزن! روزها چندین ساعت سَرم را به پنجه‌هایم به حالت رکوع می‌بستند و وادارم مي‌كردند درجا بزنم. يا این که به صلیب می‌کشیدند و دست و پايم را می‌بستند و آویزانم می‌کردند تا این که زبان باز كنم. ما، هم روزها کتک می‌خوردیم و هم شب‌ها. این وضع 14 ماه طول کشید.

یک سال ماه رمضان، درست نیمه ماه رمضان و تولد امام حسن(ع) یک روز ساعت هشت صبح من را بردند و تا ساعت یک بعد از ظهر زدند. حالم طوری بود که مرا کشان‌کشان به سلولم برگرداندند. آن روز یکی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود. خیلی خوشحال بودم که روزه هستم و شکنجه می‌شوم. یادم هست که در اتاق شکنجه و در سلولم بیش‌تر اوقات دعاي «یا مُنَزّلِالسّکینةِفی قُلوبِالمؤمِنین»*را تکرار می‌کردم. وقتی شکنجه می‌شدم، مجبورم می‌کردند بر روی پاهای تاول زده بدوم. آن‌موقع هم قسمت‌هایی از دعاي كميل که مي‌گويد«قَوِّ عَلىخِدْمَتِکَجَوارِحی»را تکرار می‌کردم.

اردیبهشت و خرداد 57 را به جرم اقامه نماز جماعت، به صورت تبعیدی در زندان عادی به سر بردم. آن‌جا هم برای ما یک کلاس بود و تجربیاتی در آن‌جا اندوختيم. در آبان 1357، روز عید غدیر در سایه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شدم.

 

من تا نخست‌وزيري

من به نخست‌وزیری رسیدم. نخست‌وزیری را به عنوان یک تکلیف شرعی و انقلابی پذیرفتم و از صمیم قلب می‌گفتم که دارای یک کابینه 36 میلیونی هستم. اكنون نيز انتخاب به عنوان ریاست جمهوری را با آراي 13 میلیونی امت حزب‌الله و شهید داده، ادای تکلیف الهی و رسیدن به فوز عظیم در راه اسلام و خدمت به جمهوری اسلامی می‌دانم.

 

پي‌نوشت

* بخشي از دعاي روز بيستم ماه رمضان

 

باهنر از زبان باهنر

من محمدجواد باهنر در سال ۱۳۱۲ در یکی از محله‌های قدیمی کرمانبه دنیا آمدم. پدرم پیشه‌ور ساده‌ای بود که زندگی محقرانه‌ای داشت و به واسطه مغازه کوچکی که سرِ گذر محله داشت امرار معاش می‌کرد. در سن پنج سالگی برای آموزش به مکتب‌خانه‌ای سپرده شدم و نزد بانوی معلم مکتب‌خانه قرآن را ياد گرفتم. از حدود 11 سالگی با راهنمایی حجت‌الاسلام حقیقی كه فرزند معلم همان مکتب‌خانه بود به مدرسه معصومیه کرمان وارد شدم و خواندن دروس حوزوی را آغاز كردم. من در سال ۱۳۳۲ وارد حوزه علمیه قم شدم. در همان زمان كه طلبه بودم وارد دانشکده الهیات هم شدم. مدرك کارشناسی الهیات را در سال ۱۳۳۷ اخذ كردم. بعد براي تحصيل به نجف رفتم ولي هنوز یک سال نشده مجددا به قم برگشتم. من ادامه تحصيل دادم و كارشناسي ارشدم را در رشته علوم تربيتي و دكتراي الهياتم را از دانشگاه تهران گرفتم.

 

 

جهنمي به نام ساواك

در سال 1337جهت انجام يك سفر تبلیغی به آبادان رفتم. يك سخنراني داشتم كه در آن به رسمیت شناخته شدن دولت اسرائیل توسط دولت ایران را به‌شدت محكوم كردم. پس از پایان سخنرانی توسط شهربانی دستگیر شدم. این اولین برخورد من با رژیم پهلوی بود. در اسفند سال ۱۳۴۲ هم پس از سخنرانی‌هایی در مساجد به مناسبت سالگرد كشتار مدرسه فیضیه دستگیر شدم. پس از آن هم شش‌بار به زندان‌های کوتاه مدت فرستاده شدم. من از سال ۱۳۵۰ به بعد ديگر اجازه سخنرانی نداشتم. بعد از اين سكوت اجباري، معلم شدم. در کنار تدریس به تالیف کتاب‌هاي درسی پرداختم و حدود 30 کتاب و جزوه تعلیمات دینی برای تدریس از دوره ابتدایی تا دانشگاه نوشتم. با اين حال فعالیت‌های اجتماعی‌ام را ترك نكردم. يكي از فعاليت‌هايم شركت در تاسیس دفتر نشر فرهنگ اسلامی، کانون توحید و مدرسه رفاه بود.

در سال ۱۳۵۷ به فرمان امام خميني عضو شورای انقلاب شدم. پس از پیروزی انقلاب هم مسئولیت نهضت سوادآموزیرا داشتم و هم‌چنين نماینده مردم کرمان در مجلس خبرگان قانون اساسی، نماینده شورای انقلاب در وزارت آموزش و پرورش و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی بودم. در سال ۱۳۵۹ به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمدم. من در کابینه محمدعلی رجایی وزیر آموزش و پرورش بودم. پس از شهادت شهيد بهشتی هم به سمت دبیرکلی حزب جمهوری اسلامی انتخاب شدم.

 

تا نخست‌وزيري

بعد از برکناری بنی‌صدر از مقام رياست جمهوري و انتخاب محمدعلی رجایی به عنوان رئيس‌جمهور در سال ۱۳۶۰، به پیشنهاد ايشان به عنوان نخست‌وزیر به مجلس شورای اسلامی معرفی شدم و از مجلس رای اعتماد گرفتم.

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد