ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

مدافع کوچک هویزه

درباره شهید نوجوان؛ سُهام خیام

هویزه در پنجم بهمن 1347 قدمگاه دختر كوچكي شد كه بعدها مدافع بزرگ اين شهر شد. مثل همة بچه‌ها، هفت‌سالگی رفت مدرسه و دورة ابتدايي را در مدرسه حضرت زینب‌(س) هویزه تمام كرد.

...............................................................................................................................................................................................................................

داشت خودش را برای ورود به راهنمایی آماده می‌کرد که جنگ شروع شد و زادگاهش هویزه خيلي زود در همان روزهاي اول جنگ اشغال شد. صبح روز پنجم مهر 59 باز هم مثل روزهاي گذشته هواپیماهای بعثی، آسمان و زمین هویزه را به‌هم دوخته بودند و هر لحظه صدای انفجاری وحشتناک، خیالات کودکانه سهام را در خود مچاله می‌کرد. مادر، سهام و بقیه بچه‌ها برای در امان ماندن از بمباران‌ دشمن به پناهگاه رفتند، اما سهام آرام و قرار نداشت؛ مثل مرغی مي‌مانست که در قفس گرفتار شده باشد. روكرد به مادر و گفت: اگر همة درها روی من بسته شود من باز هم آرام نمی‌گیرم، من باید بروم بیرون و از شهر خودم دفاع کنم. مگر فقط مردها بايد جلوي دشمن وايستند؟ من هم می‌توانم!

اين را گفت و راه افتاد. مادر با اصرار از او ‌مي‌خواست که برگردد ولی خیال سهام جایی ورای دلهر‌ه‌های مادر پَر می‌زد. چند قدمی که جلوتر رفت انگشتان کوچکش را به نشانه پیروزی بالا آورد و چند لحظه بعد قاب نگاه مادر از وجود سهام خالی شد. با دشمن فاصله‌ای نداشت، آنها هم به بهانة این‌که او کودک است کاری با او نداشتند، اما سهام مشت‌های گره‌کرده‌اش را بالا آورد و در برابر نگاه‌های متعجب بعثی‌ها شروع کرد به شعاردادن. با این شعاردادن‌ها دلش آرام نشد. نشست و گوشة عبای عربی‌اش را پر کرد از سنگ‌هایی که هر کدام برای سهام در حکم گلوله‌ای آتشین بود. برخاست، قامت راست کرد و سرش را بالا گرفت. حالا دیگر، هم شعار می‌داد و هم به طرف متجاوزین سنگ پرت می‌کرد. سنگ‌ها چون تیری از چلة کمان رها شده، می‌رفتند و بر جان دشمن می‌نشستند. صحنه عجيبی بود؛ کودکی 12 ساله در مقابل متجاوزین ايستاده بود و با سنگ از سرزمینش دفاع می‌کرد! فرمانده عراقي به ستوه آمد و دستور تیراندازی داد. لحظاتی بعد سهام خیام بر اثر اصابت گلوله به آسمان بال گشود و با همان انگشتان کوچکی که به نشانه پیروزی‌ به مادر نشان داده بود، پیروزمندانه برگ درخشان دیگری را در تاریخ دفاع مقدس رقم زد. 

 

منبع: ویژه نامه طراوت جهاد - انتشارات جنات فکه

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد