ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

فکه، سرزمین من (دلنوشته)

فکه!

سرزمین من!

قطعه‌ای از بهشت!

 

...........................................................................................................................................................................................................................

انتخاب شده از روز الست!

نامت چه آتشی در قلبم به پا می‌کند و یادت مرا به عالمی دیگر می‌برد

خاکت مقدس است، هم‌چون نامت که متعالی استمن تو را ندیده‌ام، اما در رمل‌هایت سرگردانم

من تو را ندیده‌ام، اما شن‌های داغت را لمس می‌کنم و بر نسیم لاله‌هایت بوسه می‌زنم، لاله‌های تازه شکفته از خون شهیدانت، از خون برادرانم

من تو را می‌بویم، من تو را می‌جویم، در رویایم، در خیالم، در خلوتم

تو مقدس شده‌ای به حرمت برادر و برادرهایم

تو برگزیده شده‌ای به حرمت لب‌های تشنه‌شان، به تقدس دست‌های خالی‌شان، به حرمت جوانی‌شان

فکه!

سرزمین من!

سرزمین لاله‌های عاشق!

جای پای برگزیدگان خداوند!

میعادگاه سجود فرشتگان بر انسان!

قرار بود یک قطعه از دیارم باشی که به دست کثیفی آلوده نشود، اما امروز به حرمت برگزیدگان، قطعه‌ای از بهشت شده‌ای بر روی زمین

فکه؛ نامی که تا ابد بر دفتر حماسه ایران می‌درخشد

 نامی که اسطوره شد، حماسه شد، برگزیده شد، درست مثل شلمچه، خرمشهر، چزابه، هویزه و...

نامی که عشق و غم را با هم در قلبم بیدار می‌کند

نامی که دیوانه‌ام می‌کند، حیرانم می‌کند، سرگردانم می‌کند در رمل‌هایش، زیر نور خورشید و ماهش

با یاد تو نفس‌هایم به شماره می‌افتند، قلبم پاره‌پاره می‌شود، تشنه می‌شوم، خسته می‌شوم، بدون سلاح می‌شوم، پایم تیر می‌خورد، در شن‌هایت فرومی‌رود و ناگهان در غروبت، تصویری از معبود می‌بینم، پرتویی از ملکوت

پایم دوباره جان می‌گیرد. برمی‌خیزم و به سمت ملکوتت می‌روم، به سمت خورشیدی که در حال غروب است و چه زیباست و وصف‌نشدنی!

و چه حالی است مرا!

به سمت برادرم می‌روم، به سمت برادرانم؛

برگزیدگان

نویسنده: فریده بنایی(ققنوس)

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد