ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

شهيد بیژن نظری (زندگی‌نامه شهدای عملیات ‌شهری سازمان آتش‌نشانی و خدمات ایمنی شهرداری تهران)

شهيد بیژن نظری

پدر آتش‌نشان، پدری است که هر روز شهید می‌شود. پدری که ساکت است و با سکوتش بار همه‌ سختی‌ها و مشکلات دنیا را یک‌تنه به دوش می‌کشد.

پسر و دختر بیژن مثل خیلی از بچه‌ها نبودند، آن‌ها پدری آتش‌نشان داشتند. پدری مهربان و مومن و متدین. پدری که اوقات فراغتش را به بازی کردن با بچه‌ها می‌گذراند. پدری که سر به زیر و آرام بود و آن‌قدر به پدر و مادرش احترام می‌گذاشت که آخر سر، راه بهشت را که از زیر پای پدر و مادرش می‌گذشت پیدا کرد و بهشت برین، خانة ابدی‌اش شد.

..............................................................................................................................................................................................................................................................................

پدری که تنها دارایی فرزندانش بود، چرا که وقتی خیلی کوچک بودند مادرشان هم از دنیا رفته بود. عشق آسمانی بیژن و همسرش سبب شد که بین پرواز او و همسرش تنها چند سالی فاصله بیفتد. بیژن نیز ده سال بعد به دیار باقی شتافت و در بهشت در کنار مادر بچه‌هايش سکنی گزید.

البته بیژن به خاطر آرامش بچه‌ها و تکمیل دینش دو سال بعد مجددا ازدواج كرد. سال 70 بود که پدرش برایش آستین بالا زد. ثمره‌ ازدواج تازه‌اش محمدامین بود که چند وقت بعد به دنیا آمد. همیشه به بچه‌ها و مادرشان گوش‌زد می‌کرد که «هرچند نماز و روزه و تهجد و شب‌زنده‌داری عباداتی پسندیده و بسیار مهم است، اما از همه مهم‌تر و با ارزش‌تر، خدمت به خلق خداست و آن‌چه پروردگار را بسیار خشنود می‌سازد خدمت به بندگانی است که خداوند همیشه آن‌ها را دوست داشته و رحمت و مهربانی‌اش را تقدیم آن‌ها می‌کند.»

بيژن نظری پسر اول خانواده بود و مادرش خیلی اصرار مي‌کرد که اگر می‌تواند وارد آتش‌نشانی نشود. به اصرار پدرش به دانشگاه افسری رفت، اما این رفتن صرفا به خاطر اطاعت از دستور پدر بود، نه به سبب علاقه و پشتکار خودش. همین شد که در اولین فرصت تا توانست نظر پدر را جلب کند از دانشگاه افسری بیرون آمد و پیشه‌ عمویش را انتخاب کرد تا برای خانواده‌اش رزق و روزی حلال دست و پا کند. روزی که با لباس آتش‌نشانی به خانه آمد، با کلی قربان صدقه و بوسیدن دست‌های خستة مادر، نظرش را جلب کرد و از او هم رضایت گرفت. بعد از مدتی خدمت، به او پیشنهاد شد تا به سیستم اداری سازمان آتش‌نشانی برود. به دلیل تجربه و پیشرفت فوق‌العاده‌اش، مدیران تصمیم داشتند تا از او استفاده‌های آموزشی و مدیریتی بکنند، اما بیژن این را نپذیرفت. نظرش این بود که «وقتی به حریق می‌روم و از نزدیک به مردم خدمت می‌کنم، حس می‌کنم نان حلال‌تری به خانه می‌برم و رزق و روزی‌ام پربرکت‌تر است.»

چند سال بعد در روز بیست و دوم آذر ماه بعد از افطار برای همیشه از خانه رفت و به سمت خدا پرواز کرد. سفره‌ افطاری که مادر بیژن آماده کرده بود، آش رشته‌ خوشمزه‌ای داشت و بوی نان تازه‌اش دل‌ها را گرم‌تر می‌کرد. دم‌دم‌های اذان، عموها و عمه‌ها سر سفره‌ افطار نشستند. انگار همه‌ اعضای خانواده برای خداحافظی با بیژن آمده بودند. محمدامین تنها سه ماه بود که وارد مدرسه شده بود و روی نیمکت‌های کلاس اول، مشغول آموختن الفبای فارسی بود تا آرام‌آرام پا بگیرد و باتجربه شود و الفبای زندگی را بیاموزد. درس آن روزشان سیب و سینی بود و وقتی پدرش عازم خانه‌ مادربزرگ مي‌شد، مادرش به او دیکته می‌گفت. آخرین دیکته‌ای که صدای مادر، محزون نبود و غم بی‌پدری در جانش خانه نکرده بود.

بیژن سر ساعت شش و نیم غروب بعد از افطار رفت. دخترش دنبال او دوید که «بابا چرا امشب اين‌قدر زود می‌روی؟» بیژن که بی‌قرار پرواز آسمانی‌اش بود، کار و بارش را بهانه کرد و آخرین جملة‌ دخترش را شنید که «بابا، قرص آسپیرینت را جا نگذاری!» صدای بسته شدن در، آخرین طنینی بود که پدر و دختر، هر دو آن را شنیدند.

بیژن نظری، همان شب طی یک عملیات حریق در طبقه‌ سوم یک ساختمان سه طبقه برای نجات جان دو تا بچه، جانش را فدا کرد. بر اثر استنشاق گازهای مضر و کمبود اکسیژن دچار ضربان شدید و ایست قلبی شد. هرچند همکارانش او را به بیمارستان لقمان‌الدوله منتقل کردند، اما این اقدام بی‌فایده بود و روح بيژن به آسمان رفته بود.

در افطار روز بعد، سفره‌ای پهن شد که آش خوشمزه‌اش هرگز خورده نشد و به جایش، مردم افطارشان را با خرمای وفات بیژن باز ‌کردند؛ مرد قهرمان شهرشان که با فداکاری و از خودگذشتگی به سوی خدا پر گشود و شهید راه امنیت شد.

پسر بیژن و دامادش امروز هر دو آتش‌نشان هستند، اما برای کمک به روحیه‌ خانواده‌ای که داغ بیژن را دیده‌اند در قسمت اداری مشغول خدمت هستند و از عضویت در بخش ماموریت منصرف شده‌اند. هرچند که شاید برای آن‌ها که از تبار خانواده‌ای فداکار هستند و آتش‌نشانی شغل آبا و اجدادی‌شان است، جدایی از ماموريت‌ها کمی سخت و ناخوشایند باشد.

 

 

نویسنده: لیلا عابدی

انتشارات جنات فکه

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد