ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

کربلای4، سکوی پرواز کربلای5

گفت‌وگو با رزمنده جانباز حیدر قطب‌الدین

سال 1360 و در سن 15 سالگی عضو پایگاه شهید مطهری می‌شود. پایگاهی در مسجد امیرالمومنین(ع) در منطقه‌ اسلام‌آباد اهواز. برادرش احمد قطب‌الدین در عملیات فتح‌المبین به شهادت می‌رسد. پدرش بیل کشاورزی را زمین می‌گذارد و اسلحه‌ احمد را برمی‌دارد و به نبرد با دشمن می‌رود. حیدر چون دو برادر دیگرش هم در جبهه‌اند، پشت جبهه می‌ماند، در شهری که زیر توپ و خمپاره است.

............................................................................................................................................................................................................

لباس رزم را در عملیات خیبر(1362) می‌پوشد و تخریب‌چی می‌شود. در عملیات بدر(اسفند 63) جراحتی بر بدنش می‌نشیند. شیرینی والفجر8(1364) را می‌چشد تا این که به سال سرنوشت جنگ(1365) و عملیات کربلای4 می‌رسد.

امروز، 30 سال از کربلای4 می‌گذرد، اما روایتِ خصوصیِ حیدر قطب‌الدین از آن روزها هنوز چون امواج اروند، خروشان و توفنده است.  

 

پیش از عملیات

عضو گردان جعفرطیار از لشکر7 ولی‌عصر(عج) بودم. یکی دو هفته قبل از عملیات، ما را به هتل نیمه‌خرابه‌ بین‌المللی آبادان بردند که الان سایت اداری سازمان منطقه آزاد اروند آن‌جاست. در تاریکی محضِ هتل مستقر شدیم. نزدیک جزیره‌ مینو بودیم. با عراق فاصله‌ای نداشتیم و فقط اروند بین‌مان بود. می‌دانستیم که عملیات همین نزدیکی‌هاست و باید از اروند عبور کنیم. خط‌شکن نبودیم و می‌بایست پس از شکسته شدن خط توسط غواص‌ها وارد عمل می‌شدیم. گردان کربلا به فرماندهی شهید اسماعیل فرجوانی در جزیره‌ مینو و اطراف خرمشهر مستقر شده بود تا غواص‌ها از جزیره‌ مینو به دل اروند بزنند. در هتل هم زیر توپ و خمپاره بودیم. سهمیه‌ روزانه داشتیم. عراق می‎‌دانست نیروی زیادی وارد آبادان و خرمشهر شده است.

 

آغاز عملیات

سوم دی‌ سال 1365، اولِ شب ما را سوار ماشین کردند و به جزیره‌ مینو بردند. غواص‌ها هم آماده بودند به خط بزنند. آن‌ها در کارخانه‌ای مستقر بودند. ما هم رفتیم در سنگرهای بتنیِ کنار نهر اروند صغیر. چند ساعتی بودیم تا این که خبر شکسته شدن خط توسط بچه‌های گردان کربلا رسید. وارد عمل شدیم. زدیم به دل آب. در تاریکی، پشت سر غواص‌های شهید فرجوانی بودیم. وسطِ اروند یک رزمنده‌ نوجوان حداکثر 16 ساله‌ای را دیدم با تجهیزاتی که بر دوش داشت، می‌رفت پایین و می‌آمد بالا و می‌گفت: یا مهدی! از بچه‌های لشکر المهدی یا 19 فجر شیراز بود.

کنار قایق نشسته بودم. پنجاه، شصت نفر از یک گروهان بودیم در یک قایق بزرگ. اشاره کردم به فرمانده گروهان تا متوجه این نوجوان شود. آب، سرعت بالایی داشت و بسیار توفنده بود. ساعت از 12 گذشته بود. شاید یکِ شب بود. سه چهار نفره او را بالا کشیدیم. سرمای شدید آب، تمام بدنش را کرخت و بی‌حال کرده بود. معلوم شد که قایق‌شان را زده‌اند و فقط او باقی مانده. بقیه شهید شده‌ بودند. قرار شد پس از رسیدن به ساحل عراق، با قایق به عقب برگردد.

 

صحنه‌ای برای تمام تاریخ

وقتی به معبر رسیدیم. میدان مین بود. دشمن، سیم‌خاردار وحشتناکی کار گذاشته بود، حلقوی و خطی. بچه‌های گردان کربلا و تخریب، معبر را باز کرده بودند و شدیدا درگیر بودند. تو معبر، یکی از غواص‌ها را دیدم که دمر افتاده. غرقِ خون بود. دو سه تا تیرضدهوایی بدنش را داغون کرده بود و دو پایش هم قطع شده بود. تازه شهید شده بود. بلندش کردم. شهید سعید حمیدی‌اصل بود؛ بچه ملاثانی. از گردان ما به گردان کربلا رفت. دانش‌آموز بود. تو معبر و گِل و لای و سیم‌خاردار، واقعا جانانه شهید شده بود. بعدها از غواص‌های گردان کربلا پرسیدم که داستان شهید حمیدی‌اصل چی بود؟ اگر از جلو تیر خورده بود پس چرا دمر افتاده بود؟ یکی از غواص‌ها گفت عراقی‌ها نمی‌دانستند ما زیر پای‌شان هستیم. نیزارها که تکان خورد، شک کردند. ضدهوایی را گرفتند وسط‌مان. سعید چندتا تیر می‌خورد و پاهایش قطع می‌شود. آب توفنده‌ اروند، سرمایِ زمستان، شوریِ آب که روی زخم می‌رود و... این شهید بزرگوار، دهانش را به گِل و لای اروند می‌زند، برای این که از شدت درد، بی‌اختیار داد نزند تا غواص‌های جلوتر لو نروند و بتوانند خط را بشکنند. بسیجی‌های امام خمینی(ره) این‌طور تربیت شده بودند.

 

آتش و خون

یکی از بچه‌های نوجوان گردان‌مان که دبیرستانی هم بود خیلی بدجور در گِل و لای و سیم خاردار گیر کرد. رفتم به کمکش و رهایش کردم. بیژن‌زاده بود، از بچه‌های مسجد شفیعی. الان پزشک است و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی.

درگیری از همان ابتدا شروع شده بود. تیر از همه طرف می‌آمد. بی‌محابا در تاریکی شلیک می‌کردند و نمی‌دانستند کی به کی است و از کجا دارند ضربه می‌خورند. به کمک بچه‌های غواص رفتیم تا اندکی استراحت کنند. خیلی خسته شده بودند. پس از درگیری شدید، جاده‌ آسفالت فاو-بهار را گرفتیم. یک جادۀ ساحلی بود لب اروند و در خاک عراق. کلی سنگر و تجهیزات مستقر کرده بودند. عراق، تلفات سنگینی داد. شاید عراق در کربلای4 حداقل دو برابر ما تلفات داد. دو سه کیلومتر جلوتر، جاده‌‌ فاو-بصره در عمق خاک عراق بود. رفتیم و این جاده را هم گرفتیم. عراقی‌ها از حضور ما در آن نقطه بی‌خبر بودند. فکر می‌کردند ما هنوز لب آب درگیریم یعنی در جاده‌ اول. ما در جاده‌ دوم بودیم، اما در ظلمات و تاریکی محض و شوره‌زار. پیشروی ما در شب اول عالی بود. آن‌جا کلی تانک و نفربر نابود شد. حتی اسیر هم گرفتیم. از سمت بصره یا فاو که می‌آمدند، چراغ‌های‌شان روشن بود. باورشان نمی‌شد که ما رسیده باشیم. دو تا گروهان بودیم از جعفرطیار. گروهان اخلاص و گروهان ایمان. هر ماشینی که از دست ما فرار می‌کرد، طعمه‌ گروهان ایمان می‌شد و هر ماشینی که از ایمان فرار می‌کرد، طعمه ما. درگیری‌مان تن به تن بود و بسیار سخت.

 

الحاق صورت نگرفت

سپیده که زد، دیدیم ما در بیابانیم و هیچ‌کس نیست. سمت چپ‌‌مان قرار نبود یگانی وارد عمل شود، اما سمت راست بنا بود 19 فجر یا 33 المهدی و بالاترش، باید لشکر 32 انصارالحسین می‌رسیدند که نتوانسته بودند خوب پیشروی کنند. الحاق صورت نگرفته بود.

جزیره‌ ام‌الرصاص روبه‌روی خرمشهر است و تقریبا اوایل شلمچه. سردار مرتضی قربانی با لشکر 25 کربلا(بچه‌های شمال) وارد عمل شدند. شب اول خوب پیش رفتند، اما صبح نتوانستند مقاومت کنند. آن‌ها هم که جناح بالا دست‌شان بود و باید جزیره بوارین را می‌گرفتند، نتوانسته بودند خود را برسانند. البته موانع‌شان خیلی سخت بود. دو سه منطقه را باید عبور می‌کردند؛ نهر خیّن و جزیره‌ بوارین. موانع در واقع چند لایه بود. آن‌جا اروند شاخه‌شاخه می‌شد و کار سخت بود. روبه‌روی پنج‌ضلعی(یادمان شلمچه) قرار بود لشکر 19 فجر عملیات کند، اما آن‌ها هم می‌بایست از سخت‌ترین موانع تاریخ دفاع مقدس می‌گذشتند. عبور کردند، اما به محض رسیدن عراقی‌ها دیگر رمق و توانی نداشتند. تقریبا هیچ لشکری مثل لشکر7 ولی‌عصر(عج) نتوانسته بود تا عمق سه کیلومتری عراق پیش رود.

 

عدم‌الفتح

مجبور به عقب‌نشینی شدیم. در واقع عدم‌الفتح شد. صبح چهارم دی‌ 1365 به جاده‌ ساحلی لب اروند برگشتیم. نخلستان بود و سنگر و کانال داشت، اما جاده‌ دوم بیابان بود و در سیبل بودیم. اگر می‌ماندیم، قتل‌عام می‌شدیم. برگشتیم و در کانال‌های روباز مستقر شدیم. فرمانده گروهان، حسن رستمی بود. به من و چند نفر دیگر از جمله محمد فریسات دستور داد که سنگرهای عراقی را پاکسازی کنیم. فریسات از بچه‌های کوت‌عبدالله بود. چابک و ورزشکار و از رزمنده‌های قدیمی و باتجربه. تازه ازدواج کرده بود و ساعت نویش هنوز روی مچش بود. رسم عراقی‌ها این بود که در سنگرها و نخلستان‌ها پراکنده می‌شدند تا از پشت به ما ضربه بزنند. گفتند بروید و در سنگرها نارنجک بیندازید تا خیال‌مان راحت باشد از پشت سر ضربه نمی‌خوریم. محمد فریسات پشت به نخلستان، رفت روی خاکریز بین سنگرها و اروند. چند تا سرباز و افسر عراقی را دید. لباس‌های‌شان شبیه  ما بود. فریاد کشید «این‌ها بچه‌های خودمانند» و شروع کرد به تکبیر گفتن. داشتم سرم را بالا می‌بردم که عراقی‌ها فریسات را به رگبار بستند. جفت پاهایش تیر خورد و افتاد پایین خاکریز. با چفیه، پاهایش را بستم و با کمک بچه‌ها به کانال انتقالش دادیم.

جاده‌ دوم پر از عراقی شد. صدها نفر با توپ و تانک و خمپاره روی جاده مستقر شدند تا طرح‌ریزی کنند که چطور با ما بجنگند. زیر خمپاره و توپ بودیم. ثبت تیر کانال را داشتند و دایم شلیک می‌کردند، اما تو کانال نمی‌خورد. طلبه‌ای از بچه‌های مسجد جوادالائمه به نام قائدی، لحظه‌ای بلند شد و سریع افتاد تو بغلم. دیدم چیزی‌اش نیست. هنوز خون را ندیده بودم. تکانش دادم. تیر از پشت به قلبش خورده بود. رنگش زرد شد. شهادتین را گفت و تمام کرد.

 

بازگشت

ظهر بود که دستور عقب‌نشینی دادند. عراقی‌ها داشتند حلقه‌ محاصره را دور ما کامل می‌کردند. از لب اروند آمده بودند. ما فقط می‌توانستیم از نیزاری عبور کنیم دالان‌مانند که در تیررس تیربار و تک‌تیرانداز دشمن بود. پوشش گیاهی و نیزار و درختان مانع از دیدِ راحت عراقی‌ها می‌شد، اما می‌دانستند که ما باید از آن‌جا عبور کنیم. هیچ راه دیگری نبود. از این راه به پشت یک خاکریز در لب اروند می‌رسیدیم و بعد باید به آب می‌زدیم. قایقی هم در کار نبود. تنها راه، این دالان بود. تعداد زیادی از شهدای گردان جعفرطیار در همین نقطه به شهادت رسیدند. رستمی فرمانده گروهان، برادری داشت که طلبه بود و عمامه به سر داشت. تو همان دالان افتاد و شهید شد. رستمی دید نمی‌تواند او را با خودش ببرد، فقط توانست ببوسدش و خداحافظی کند. علی‌اکبر شالباف-برادر شهید محمدزمان شالباف- که بی‌سیم‌چی بود هم به شهادت رسید. فقط رسیدیم کد و رمزهای بی‌سیم را قاطی کنیم. آن‌جا حداقل 30 شهید دادیم. شهید غلامرضا شوشتری از مسجد امیرالمومنین اسلام‌آباد و تعداد زیادی از بچه‌ها از جمله شهید سیدمرتضی شفیعی و بسیاری دیگر. تعدادی از بچه‌ها هم مجروح شدند و در سنگرها و اطراف ماندند و اسیر شدند.

محمد فریسات را هم در کانال گذاشتیم و برگشتیم. می‌گفت: منو این‌جا نذارید. منو با خودتون ببرید نامردها! شرایط به‌گونه‌ای بود که فقط می‌توانستیم خودمان را نجات دهیم. سال‌ها بعد و اوایل دهه‌ هفتاد، شخصی را دیدم با پایی قطع شده و عصا به دست در حیاط شهرداری کوت‌عبدالله. چهره‌اش خیلی آشنا بود. گفتم: تو فریسات نیستی؟ گفت: شما؟ گفتم: همونی که تو کربلای4 توی کانال گذاشتت و برگشت. هنوز با همان پای قطع‌ شده‌ پایِ کار است و روایت‌گری می‌کند و بسیار انرژی می‌گذارد. الحمدلله رفاقت‌مان پابرجاست.       

در سرمایِ استخوان‌سوزِ دی‌ و زیر تیر و خمپاره‌ دشمن، دل به اروند خروشان زدیم. برخی تنها با یک دست شنا می‌کردند. وقتی رسیدم، بدنم کاملا کرخت و بی‌حس شده بود. تو وانت و در برگشت به هتل آبادان از فرمانده گردان، سردار اصغر معینی پرسیدم: چی شد حاجی؟ رفیق‌هامون موندند؟ گفت: هرچی خواست خداست. ما تکلیف‌مون رو انجام دادیم. به پشت سرم نگاه می‌کردم در حالی که بهترین رفقا، دوستان و عزیزان‌مان را در خاک عراق جا گذاشته بودیم.

نویسنده: عبدالرزاق پورعاطف

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (مسعود)

    سلام خدا بر دلاوران بدر و خیبر..کربلای ۴ و ۵ ...
    ای کاش از کربلای ۴ بیشتر میفتن واسه نسل ما...
    یالیتنا کنا معکم