ورود ثبت نمودن

وارد اکانت خودتان بشوید

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار

اکانت خودتان را ایجاد کنید

فیلد هایی که دارای علامت ( * ) هستند باید تکمیل شوند
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تایید رمز عبور *
آدرس پست الکترونیک *
تایید آدرس پست الکترونیک *

سفرنامه راهیان نور (بهمن 1395)

ماضی استمراری

26 بهمن 1395 پانزدهمین اردوی راهیان‌نور موسسه جنات فکه راهی مناطق عملیاتی جنوب شد تا اسبابی شود برای تجدید عهد با شهیدانی که جان؛ عزیزترین سرمایه‌شان را در کف گذاشتند و آن را فدای دین و میهن کردند تا صدای اذان بر مأذنه‌ها بماند و ایران‌زمین هم‌چنان از بحر خزر تا خلیج فارس برقرار باشد.

.................................................................................................................................................................................................................................

دو صد زایر از ایستگاه راه‌آهن تهران راهی سفری شدند که ابتدایش رحمت آفتاب بود و میانه‌اش رحمت باران و منتهایش رحمت خاصه خداوند که غبار از چهره خوزستان زدود تا اروند رخ بنماید و شلمچه با غروبش، غربتش را روایت کند. آن‌چه خواندید دیباچه سفری بود بی‌منت بر خدای عزوجل که اسباب سفر را با لطف و کرمش مهیا کرد و آن‌چه خواهید خواند سفرنامه‌ای است که از بای بسم‌الله تا تای تمَّتش با همراهی شهدا بود و اگر نبودند این گواهان و شفیعانِ «بل‌احیاء»، رزقی نزد خداوند نداشتیم و کاروان به منزلگه نمی‌رسید و اتراق به‌سامان نبود.

 

کوه‌های زاگرس را که رد می‌کنی و قطار تو را به دشت خوزستان می‌برد، گویی از مرز زمان رد شده‌ای و به روشن‌ترین دوران تاریخ معاصر پرتاب شده‌ای. از دور، پادگان دوکوهه را می‌بینی و قطاری که کنار پادگان ایستاده و رزمندگان دارند فوج‌فوج پیاده می‌شوند، به میدان صبحگاه می‌روند و حیدرحیدر می‌گویند. صدای آوینی را می‌شنوی که می‌گوید قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی‌ایستند. و قطار ما از کنار دوکوهه رد می‌شود و تو می‌بینی که رزمندگان سرها را برمی‌گردانند و با نگاه‌شان به قطار، ما مسافران و ساکنان آیندۀ این سرزمین را بدرقه می‌کنند، و ما با نگاهی از روی شرمندگی، از آن‌ها و پادگان دوکوهه دور می‌شویم.

ایستگاه اهواز. این‌جا، جامانده‌ها تازه از خواب برخاسته‌اند تا پیاده شوند و به خیل رزمندگان برسند، مسافران راهیان‌نور هم. تا پیش از آن شنیده بودی که خوزستان، خاصه اهواز، غرق در غبار است، اما تو می‌بینی صبحگاه اهواز را که شهیدان غبار از آیینه شهر زدوده‌اند و آب و جارویش کرده‌اند تا تو زایر، هوایِ یار استشمام کنی و بوسه بر خاک مقدس خوزستان زنی. توفیق حضور در مراسم غبارروبی از مضجع علی‌بن‌مهزیار اهوازی رزقی است که شهدا برای همه کاروان در نظر گرفتند و چه لذتی داشت حضور در مراسم قرائت زیارت عاشورا در حرم مطهرش که مورد توجه حضرت ولی‌عصر(عج) ارواحنافداه است و چه بسیار رزمندگانی که از همین مکان با صاحب بعدِ زمان پیوند بستند و بسیاری‌شان آسمانی شدند! دقیق‌تر که بشنوی، صدای علی غیوراصلی هنوز در کران تا کران شهر به گوش می‌رسد. همان نیروی رشید سپاه اسلام که برای نجات اهواز با اندک نیروی خود، حماسه‌ای بی‌نظیر خلق کرد و مرکز خوزستان را برای همیشه از دسترس دشمن خارج کرد تا عراقی‌ها نتوانند از سوسنگرد این سوتر و جاده اهواز-خرمشهر را از دب حردان بالاتر، بیایند.

وجب به وجب جاده اهواز-خرمشهر، رزمندگان را می‌بینی که در سمت شرقی جاده موضع گرفته‌اند تا جاده را از دست دشمن آزاد کنند تا مقدمه آزادی دشت آزادگان و سپس خرمشهر فراهم شود. همه منتظر قرائت رمز عملیات هستند. و تو می‌شنوی رمز عملیات را با صدای آسمانی شهید علی صیادشیرازی که می‌گوید یاعلی‌بن‌ابیطالب، یاعلی‌بن‌ابیطالب، یاعلی‌بن‌ابیطالب! ندای صیاد دل‌ها در دشت پراکنده می‌شود و تو دلت پر می‌کشد به سوی رزمنده‌هایی که یاعلی می‌گویند و به سوی جاده اهواز-خرمشهر گسیل می‌شوند.

اتوبوس، جاده را به سمت جنوب طی می‌کند و هرچه پیش‌تر می‌رویم تو می‌بینی که رزمندگان با جان و دل تلاش می‌کنند به جاده برسند، اما نبرد تانک با نفر، امان نمی‌دهد به جان‌ها. در میان آتش و دود، تو سرت را می‌دزدی تا انبوه آتش دشمن روی جاده سرت را نبرد، اما می‌بینی که چه دسته‌گل‌هایی پرپر می‌شوند تا دشمن زبون‌، خوار شود و عقب برود. و تو چشم در چشم شهدا که بر زمین می‌افتند و تو را نظاره‌گرند، محکم‌تر عهد می‌بندی که بر عهدِ «با شهدا بودن و حرکت در مسیر حق‌طلبی» ثابت‌قدم باشی.

پاسگاه زید منزل بعدی است؛ جنوبی‌ترین نقطه هورالعظیم. مشهد شهیدان عملیات‌های رمضان، خیبر و بدر. هرجا پا می‌گذاری، یا رزمنده‌ای را می‌بینی که از شدت عطش در آفتاب رمضان 1361 لبانش ترک خورده، اما چون در صیام است لب باز نمی‌کند، یا پیکری را می‌بینی که هم لبانش ترک خورده و هم پوست و گوشتش را ترکش‌ها برده‌اند. دلت که رقیق شد، اشک از چشمانت جاری می‌شود و اگر دلت با ارباب‌شان رفاقتی دیرینه داشته باشد، ابر بهار مقابلت شرمسار است.

شلمچه، مشهد بعدی است. قدمگاه سلطان علی‌بن‌موسی‌الرضا که به قصد عزیمت به مشهدِ خود از این خاک عبور کرد و مانند جدش علی‌بن‌ابیطالب سلامی به شهدای دشت شلمچه داد. شهدایی در آینده که در پانزدهمین قرن اسلام، برای پایدار ماندن آیین محمد(ص) با اراده‌ای فولادین به جبهه حق علیه باطل آمدند و در همین دشت، آن‌گاه که توپخانۀ اهریمن، زمین و زمان را با هم می‌دوخت گامی به عقب نگذاشتند تا پرچم سرخ حسین‌بن‌علی روی زمین برافراشته بماند. خاکش سرخ است چون وجب به وجب این گستره به خون آغشته شد تا معراج شهدا شود. چند گام که برداری، به مانند صحرای محشر همه آن‌چه را در این دشت بر عزیزترین اولاد آدم رفته، مقابل دیدگانت می‌بینی. و تو به دنبال مأمنی هستی تا از توپ‌های اهریمن در امان باشی، اما می‌بینی که حسین خرازی غرق در خون آمده، با یک دست آمده تا با همان لودرش سنگری برایت بسازد تا از توپ‌های اهریمن در امان باشی و بعد نگاهی به تو می‌اندازد و لبخندی. و بعد راهیِ جانب یسار دشت می‌شود؛ همان‌جا که نوشته شده «السلام‌علیک‌یاابا‌عبدالله» و تو ایستاده و دست به سینه ادامه‌اش را قرائت می‌کنی و به توپ‌های اهریمن وقعی نمی‌نهی چرا که می‌دانی کهف حصینی که خرازی و خرازی‌ها برایت برافراشته کرده‌اند ابدی است.

تو راهی جانب یمین دشت می‌شوی تا برسی به خرمشهر، که هنوز ندای هل‌من‌ناصر در شهر طنین‌انداز است و خشت خشت شهر، شاهد و راوی بی‌نظیرترین مقاومت تاریخ بشر است. اصلا تو در خرمشهر راوی نمی‌خواهی. همه چیز حی و حاضر است. چه گواهی محکم‌تر از صدای محمد جهان‌آرا پشت بی‌سیم که از عقبه کمک می‌خواهد و به «ینصرنی» که می‌رسد بغضش می‌ترکد! در مسجد جامع می‌بینی که همه در تکاپو هستند، زنان و مردان و دختران، و پسران که گروه‌گروه می‌روند و تک‌تک بازمی‌گردند. ناخودآگاه امدادگری به تو باند و چسب و پنبه می‌دهد که زخم‌های شهدا را پانسمان کنی، و می‌رود، اما به خود می‌گویی مگر شهدا زخم دارند که من مرهم شوم؟ آن‌ها که به دیار حق شتافته‌اند!

آن طرف‌تر، ابراهیم قاطعی را می‌بینی که می‌دانی در مقاومت خرمشهر شهید شده، اما به تو می‌گوید زخم‌های شهدا را مرهم باشید. تو! که از آینده آمده‌ای.

 

نویسنده: محمد گرشاسبی

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد